به نام خدا

 
                                                    آن مرد آمد، آن مرد رفت!
 
مراسم تودیع ها و معارفه ها ( دو اداره ی ورزش و جوانان و فنی و حرفه ای شهرستان همزمان با هم ) به دلیل مسافرت به هنگام آقای فرماندار و بر خلاف روند همیشگی این گونه مراسم ها که با تأخیر برگزار می شد، با یک ساعت تعجیل شروع شده بود که بسیاری از مدعوین از این تغییر ساعت مراسم خبر نداشتند و به همین خاطر دیرتر، یا به حساب خودشون سر موقع رسیدن! در عوض سالن اداره ی ارشاد موج می زد از رؤسای اداره جات شهرستان که به خاطر این مراسم اداره های تحت تکفل خود را به دست حضرت عباس ع سپرده بودن و تشریف آورده بودن تا شاهد مراسمی باشن که برای تک تک خودشان هم دیر یا زود داره اما سوخت و سوز نداره! راستی خدا بده برکت از این همه مدیر و رئیس و سرپرست که نیمی از سالن اداره ی ارشاد را اشغال کرده بودن، و اگه نیامده بودن، سالن خلوت خلوت بود چون به خیلی ها اطلاع رسانی نشده بود که ساعت مراسم تغییر کرده! ولی داشتن این همه اداره و این همه رئیس هم خودش یه نعمتیه ها! و یکی از نشانه های پیشرفت شهرستان همینه! و اگه به همین منوال پیش بریم چیزی نمونده که استان بشیم، و نوید یه قاره داشته باشه! قاره ی کازرون! خدایا هر چه قدر هم قاره می دیم صدامون به گوش هیشکه نمی رسه!
فضول باشی محله هم که بنده باشم به این مراسم دعوت شده بودم و اگه دعوت هم نمی شدم خودم با سر می رفتم چون چه مراسمی بهتر از تودیع و معارفه، به خاطر این که همه ی بزرگان شهر و رؤسای اداره ها یک جا با هم می بینی و فرماندار و امام جمعه و نماینده و رئیس دفتر نماینده و شهردار و اعضای محترم شورای شهر نیز این چنین! و سلام و چاق و تواضع و عرض ادب و احترام و بگو و بخند و گل و هدایا و سکه و پتو و قاب یادبود و عکاس ها و عکس های یادگاری و خبرنگاران و خبرگزاری ها و سخنرانی های طولانی و تذکر مجری به خاطر اطاله ی کلام بعضی از سخنوران! و کیک و آب میوه که البته به من نرسید! ولی آب معدنی خنک آوردن خوردیم و دل مون خنک شد! و دیگر آداب مرسوم این گونه دید و بازدیدها! و مهم تر از همه یعنی اصل قضیه! آن مرد آمد، آن مرد در گرما آمد! آن مرد رفت!
خُب جناب فرماندار داشت در معیت امام جمعه ی محترم شهرستان برای ملاقات با وزیر صنعت و معدن و تجارت تشریف می بردن به تهران که البته این سفر و این دیدار وزیر به مراتب واجب تر از مراسم تودیع و معارفه ی دو رئیس دو اداره بود! و سؤالی که در ذهنم نشسته اینه که حالا که دیدار وزیر واجب تر بود، که البته بود! خُب این مراسم این بنده خداها که دو تا باید می رفتن و دو تا می آمدن بدون این که مشکلی پیش بیاد می ذاشتین برای موقعی که با وزیر ملاقات نداشتین، مثلاً دو روز بعد، یا یک هفته بعد، و حالا که مدت ها بود که اداره ی ورزش و جوانان با سرپرستی اداره می شد و ماها بلکه سال ها بود که این طوری بود، حالا یه هفته هم روش!
آقای صفری سرپرست اداره ی ورزش و جوانان کازرون تنها سرپرست یا رئیسی در شهرستان بود و هست که ششصد بار تودیع شده و 599 بار معارفه، اونم از زمانی که این اداره تربیت بدنی بوده تا حالا که شده ورزش و جوانان و خدا را چه دیدین شاید باز هم این مراسم ها برای ایشون تداوم داشته باشه و تکرار بشه!
الغرض، خیلی دلم می خواست که جناب فرماندار تا پایان مراسم تشریف داشته باشن به چند دلیل، یکی اینکه حضور جناب فرماندار در چنین مراسمی نوعی دلگرمی برای رؤسای جدید و سبب توجه و اعتماد حاضرین می شه و دوم اینکه مشکلات و کمبودها و درخواست ها و تقاضاهای لطف و مرحمت و التماس دعاهای  این تازه رؤسا به گوش ایشون می رسه، و سوم این که ممکن بود در فرصتی مناسب شخص یا اشخاصی از جمله بنده ی جا نگرفته و فضول بپرم پشت تریبون و از جناب فرماندار چند تا سؤال بپرسم یا چند تا مسئله عنوان کنم و منتظر بمونم تا جناب فرماندار برایم حل شون کنه، البته اگه چنین اجازه ای داشته باشم! اما افسوس که ایشان بعد از سخنرانی خودشون دیگه فرصت نداشتن تا بشینن و سخنرانی صاحبان مراسم و مهمانان مرکز استان نشین و مدعوین را بشنون! مخصوصاً غرو لندهای من که می خواستم بگم:
جناب آقای فرماندار، رفتن فاضل و آمدن رضا یا تودیع صمصام و معارفه ی خدایاری در این شهرستان و در اداره یا ارگان ها و نهادهای دولتی طبق رسوم گذشته از زمانی که انسان ها دارای نظام و سیستمی اداری شده اند وجود داشته و تا زمانی که حکومت ها در زندگی بشری دوام و قوام  داشته باشند ادامه خواهد داشت و کشور عزیز ما ایران و زادگاه مادری ما شهرستان کازرون نیز از این موضوع مستثنی نخواهد بود. اما تودیع و معارفه وقتی نمود خود را بروز می دهد که در هر دو وجه تودیع و معارفه قابل لمس باشد، یعنی این که با تودیع یک مسؤول، مردم و خصوصاً ارباب رجوع این تغییر را لمس کنند، به این صورت که اگر شخص تودیع شده فردی مسؤولیت پذیر و کارا و خادم و پرتلاش بوده و در جریان سیاسی عزل و نصب قرار گرفته باشد! از رفتنش ناراحتی به بار آید و در نبودش کمبود احساس شود! و اگر شخص مورد نظر ناکارآمد و نالایق بوده نیز از تودیع اش رضایت خاطر آرزومندان جلب شود و دست دعای شکرانه بر آسمان باند شود، و به همین منوال در مورد شخص معارفه شونده تمامی این گفتار صدق می کند به طریقی که اگر رئیس جدید پر تلاش و زحمت کش و اهل فن باشد موجب شادمانی شهروندان شود و بر عکس اگر اتفاق افتد نارضایتی و نگرانی حاصل آید.
جناب آقای فرماندار، بار های بار این مرد می آید و آن مرد خواهد رفت، اما همان گونه که خدمت شما عرض کردم تودیع و معارفع بایستی قابل لمس باشد و باید توسط کسانی که با این تغییر بیشتر در ارتباط هستند احساس شود به طریقی که شاهد بهتر شدن اوضاع و سر و سامان گرفتن واحد مربوطه و ارتقاع و پیشرفت آن اداره باشند و الا آن چه در این شهر رسم است و ما شاهد آن بوده ایم، رئیس جدید با یک جابه جایی میز و صندلی دفتر کار و تغییر دکوراسیون  محل ریاست خویش و جابه جایی چند کارمند در پست های مختلف، اولین حرکت خود جوش خود را به دید عموم و ارباب رجوع می گذارد و نشان می دهد که اول از همه سلیقه ی رئیس سابق در آرایش دکوراسیون و چیدن مبلمان محل خوب نبوده و دوم این که  به دنبال تغییر است و می خواهد وضع سابق را که عده ی بیشماری از آن ناراضی بوده اند با تغییر یکی دو کارمند که نزدیک به ریاست سابق بوده اند تغییر دهد و تحولی جدید به وجود آورد که این تغییرات در یکی دو روز اول ریاست انجام می گیرد.
جناب آقای فرماندار، تربیت بدنی سابق یا اداره ی ورزش و جوانان فعلی از درد بی پولی رنج می برد، نه این که بخواهم بگویم تغییر مدیریت  لازم نبود، بلکه واجب می نمود، اما آنچه مهم تر برای یک رئیس خادم و پرتلاش در سیستم اداری شهرستان است حمایت بی دریغ فرماندار محترم و دیگر مسؤولان رده بالای شهرستان از جمله امام جمعه ی محترم و نماینده ی محترم شهرستان است تا اداره ی کل ارگان مربوطه که البته در مرکز استان اردو زده است را تفهیم یا ترغیب تا تهدید کنند تا دست از حمایت های مالی و معنوی این تازه معارفه شده و این اداره برندارد.
جناب آقای فرماندار، اداره ی ورزش و جوانان کازرون سال های سال است که برای ایاب ذهاب و نقل و انتقال تیم های ورزشی و مسافرت های برون شهری و برون استانی برای شرکت در مسابقات هم چون دیگر شهرستان های صاحب سبک و صاحب مقام و صاحب امتیاز و ورزشکار و قهرمان پرور نیاز مبرمی به یک دستگاه اتوبوس VIP دارد که تقاضا می شود در اسرع وقت  اقدام مقتضی  به عمل آورید چون خیلی دیر شده است! اداره ی ورزش و جوانان کازرون در تنگدستی کامل به سر می برد به شکلی که قادر به اعزام تیم های ورزشی خواهران و برادران در رشته های مختلف ورزشی نیست و بعضاً این تیم ها در عین لیاقت و توانمندی از حضور در مسابقات ورزشی در سطح استان یا کشور و به دلیل نداشتن بودجه از شرکت در این مسابقات باز می مانند که در این مورد نیز لطفاً اقدامات مقتضی مبذول فرمایید!
جناب آقای فرماندار، تغییر رؤسای قدیم و جدید وقتی مثمر ثمر است که بستر کار و تلاش مهیا باشد، البته شایستگی فرد و رعایت شایسته سالاری ارجع و ارجح می باشد و بایستی به دور از تفکرات جناحی و حزبی افرادی در این مسؤولیت ها گمارده شوند که عاشق کار و تلاش باشند و هدف و خواسته اشان فقط خدمت رسانی به مردم باشد و به دور از حاشیه رفتن و باند بازی از تمام ظرفیت ها و پتانسیل های موجود در اشخاص متخصص و کارشناس استفاده شود و از مشاوره با اهالی فن و پیشکسوتان عرصه ی آن موضوع بهره ببرند!
جناب آقای فرماندار، شما می توانید و باید اداره ورزش و جوانان را تحت حمایت ویژه ی خود قراردهید چون همان گونه که مستحضرید این اداره با قشر نوجوان و جوانان پویا و ورزشکار اجتماع که مایه ی شادابی و تندرستی و سلامت جامعه هستند در ارتباط است و بایستی با نگاهی خاص آنان را در معرض دید قرار دهید و بایستی از 2 درصد بودجه نفت و گاز مقداری بیشتر به این اداره تزریق شود و جناب عالی می توانید با دعوت از صاحبان شرکت های تجاری و سرمایه گذاران در امور اقتصادی و تجاری و صنعتی  آنان را موظف به تحت پوشش گرفتن  تیم های ورزشی در رشته های مختلف  یا همان اسپانسرینگ نمایید و در صورتی که اجابت امر نفرمایند با آنان برخوردهای قانونی تدافعی نمایید، و برعکس در صورت اطاعت امر، آنان را تشویق و به عموم مردم معرفی نمایید و از نظر تخفیف مالیات های مشاغل و مستقلات شان با وزارت امور دارایی رایزنی های لازم بفرمایید تا در این زمینه حمایت شوند.
جناب آقای فرماندار، بنده به سخنان آن روز شما در آن مراسم با دقت گوش دادم و بی اغراق می گویم که متین و حساب شده بود آن گونه که از یک فرماندار ارزشی و کاربلد انتظار می رفت، ظاهر جناب عالی نشان دهنده ی باطن صدیق و خالص شماست و صداقت را می شود در قیافه اتان دید و اعتقادتان به این که صمیمانه خواستار پیشر فت شهرستان در تمام سطوح فرهنگی ورزشی و اقتصادی هستید قابل لمس است اما از قدیم گفته اند که بی مایه فطیر است و بی بودجه نشدنی است! و جسارتاً عرض می کنم که بایستی با لباس ورزشی وارد میدان شوید و گل بزنید یا فن اجرا کنید تا در عمل نشان داده باشید که دور از گود نشسته نیستید که بخواهید لنگ کنید!
جناب آقای فرماندار، بیمار ما دچار وضعیت بسیار وخیمی است و احتیاج مبرمی به داروی شفا بخش پول دارد و در کنار این دارو به سرم تلاش شبانه روزی مسؤولان شهرستان، که در رگ و پوست کازرون تزریق شود تا بشود نجاتش داد و هیچ کس نمی تواند این دارو را برای بهبودی مریض بستری تجویز کند جز جناب عالی که در سمت فرماندار شهرستان  طبیبی حاذق و دکتری توانا هستید و می توانید به نجات این در حال موت کمک کنید تا نفس های به شماره افتاده اش مخصوصاً در بخش ورزش را به حالت قرار برگردانید تا شاهد درخشش دوباره ی این لوح افتخار تاریخ شهرستان باشیم!
جناب آقای فرماندار، امیدمان اول به خداست و بعد به کیاست و سیاست و ریاست و لیاقت جناب عالی در سمت فرماندار تا اوضاع نابسامان شهرستان و ورزش را سر و سامانی بخشید و امیدی تازه را در دل نا امید شهروندان و اهالی و دوستداران ورزش شهرستان زنده کنید تا دوباره و مثل سابق توپ ها بر مدار سبز چمن بچرخد و هم در حلقه ی بسکتبال افتد و هم از تور والیبال بگذرد و هم به دروازه ی هندبال نشیند و هم چنین فن های کشتی بدون بدل زده شود و کاتاهای رزمی با دقت اجرا شود و مدال های رنگ و وارنگ به دست آید و قهرمانان کازرونی در کلیه ی امور اقتصادی و فرهنگی و تاریخی و بهداشتی و در همه ی  سطوح اجتماعی بر سکوی اول بایستند و سرود زنده باد کازرون خوانده شود و پرچم دلاوری و موفقیت و سربلندی شهرستان بر تارک کشور عزیزمان به اهتزاز درآید. خلاص!
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/05/29ساعت 9:18 |
به نام خدا

                                                مسخره یا مخسره؟
 
قربون لهجه ی شیرین کازرونی خودمون برم که خیلی از کلمات را طوری دیگه تلفظ می کنن، مثلاً به جوراب می گن جیروُ، یا به جارو می گن جاروف، یا به مارمولک می گن کلپوک! به کلمه ی مسخره می گن مخسره! این جمله ی حکیمانه و پندآموز را داشته باشین و کازرونی را پاس بدارین تا بعد!
شما هم پات را از روی سیم بردار تا صدای من بهتر به مردم برسه و خوانندگان محترم هفته نامه این مطلب را رساتر بشنون! با توام؛ آره خوب شد، حالا خوب گوش بده تا بفهمی چی می گم و بدون که دوستت دارم که این حرفا را می زنم!
خُب قربون اون قد بلند و قامت راست و قیافه ی شیک و لبخند ملیح و جیب پر پولت برم، استاد سخن سعدی شیرازی می فرماید:
مردی گمان مبر که به پنجه است و زور کتف
با نفس اگر برآیی دانم که شاطری
هشدار تا نیفکندت پیروی نفس
در ورطه‌ای که سود ندارد شناوری
دنیا به دین خریدنت از بی‌بصارتیست
ای بدمعاملت به همه هیچ می‌خری
گر قدر خود بدانی قدرت فزون شود
نیکونهاد باش که پاکیزه پیکری
زنهار پند من پدرانه است گوش گیر
بیگانگی مورز که در دین برادری
 و درود به شرف خیلی از کازرونی ها که وقتی به یکی می گین یا علی هیچ وقت یا عمر نمی گن! در ضمن مصالح شهرستان و خیر و صلاح مردم چیزی نیست که بشه بر سرش معامله کرد یا لج و لجبازی راه انداخت!
من که خودم به گوش خودم نشنیدم، تا قبر آ آ آ آ، اما اگه این چیزی که گفتی و به گوش من رسیده درست شنیده باشم حرف خوبی نزدی! یعنی حرف خوبی نیست، یعنی صحبت درستی نیست، یعنی معنی خوبی نداره، یعنی از تو بعیده که این حرف را زده باشی، یعنی باورش سخته، یعنی تا دیر نشده می تونی حرفت را پس بگیری!
شنیدم که، یعنی می گن که تو چند جا گفتی که می خوای دویست میلیون تومن پول خرج کنی تا فلانی نره مجلس! اول تا یادم نرفته بگم که آن چه در لوح ازلی نوشته شده و آن چه خواست خداوند باشه بنده و جناب عالی که سهله اگه تمام دنیا هم دست به یکی کنن نمی تونن تغییرش بدن! و البته اراده ی خداوند و مشیت الهی نیز هم در دستان مردم و رأی هایی که به صندوق می ریزن تعریف شده!
بله، حالا من می گم که لازم نیست تو این همه یا اون همه یا یه عالمه پول را خرج کنی تا فلانی را نذاری بره توی مجلس! من که با این سن و سال و این همه توی بازار بودن و اون همه پول شمردن هنوز نمی دونم دویست میلیون تومن چند تا صفر داره و معلومه که خیلی صفر داره، و مشخصه که خیلی پوله، و می شه باهاش نصف کازرون را که چه عرض کنم نصف شیراز را هم بخری و سوای شوخی می شه باهاش یه مسجد بنا کنی یا دوتا مدرسه درست کنی یا یه آزمایشگاه بسازی یا یه مؤسسه ی خیریه باز کنی یا  جهیزیه ی 100 تا دختر دم بخت را تهیه کنی یا چند تا خانواده ی ضعیف را تحت پوشش بگیری یا دست روی سر چند تا یتیم بکشی و مخارج تحصیلی چند تا دانش آموز و محصل ضعیف را بپردازی!
یه دوست عزیز حرف قشنگی می زد که: با این همه پول اصلاً خودت کاندید بشو تا بری توی مجلس و لازم نیست خرج کنی تا فلانی نره مجلس و فلان کس بره توی مجلس! و تو که عقیده داری که با پول خرج کردن می شه بری توی مجلس یا نذاری کسی بره توی مجلس، خُب خرج کن تا خودت بری توی مجلس! عجب مجلسی می شه! یعنی عجب مجلس تو مجلسی شد!
من منباب نصیحت عرض می کنم که توجه داشته باشی تا اشتباه نکنی و پولت را بی خود و بی جهت خرج نکنی و بذاری توی حسابت باشه تا تومن تومن سود بهش تعلق بگیره! و یادت باشه که صحنه ی انتخابات باید جوانمردانه باشه و بایستی کاندید ها یا نامزدهای انتخاباتی در کمال انصاف و به دور از ریا و دروغ گویی و جدا از عوام فریبی و خارج از سیاه نمایی و  بدون خریدن رأی بعضی از مردم، باید در یک رقابت سالم، داشته ها و توان و تجارب و عملکرد خود را به معرض دید افکار عمومی بذارن تا مردم انتخاب شون بکنن نه این که پول خرج کنن تا حریف شون یا رقیب شون را از صحنه خارج کنن یا تخریب کنن تا یکی دیگه بیاد بالا که این کار زشت ترین و بد ترین عمل و قبیح ترین حرکت و ناشایسته ترین خصلته!
اصلاً این حرفا مال این موقع نیست و منم نباید وارد این قضیه در این زمان بشم بلکه حالا همه باید از مسؤولان گرفته تا مردم با هم متحد باشن و به نماینده و فرماندار و شهردار و شورای شهر کمک کنن تا شهر در یه محیط آروم و به دور از تنش به سمت آبادانی و پیشرفت بره! 
 از عادات بد ما کازرونی یکیش اینه که وقتی خودمون یه کاری می کنیم بهترینه و نیست در جهانه و وقتی کسی دیگه این کار را انجام می ده بد و بی معنی و مسخره بازیه!!!
ما آخرش نفهمیدیم که تونل محرم باز بشه خوبه یا باز نشه خوبه؟ نیمه تموم بمونه بهتره یا دوباره شروع به کار کنه خوبه؟ کلنگ زنی اش خوب بود یا تعطیلی اش بهتر بود؟ باید خوشحال باشیم یا ناراحت؟ معلوم نیست که مسخره بازیه یا مخسره بازی نیست!؟ اگه مسخره بازیه؛ کلنگ زنیش مخسره بوده یا تسویه حساب بدهی قبلی و گرفتن بودجه و شروع به ساختش مسخره بازیه؟! و حالا که می خوان ادامه ی ساخت تونل را داشته باشن خوبه یا بده؟ و اگه کسی که کلنگش را به زمین زده حالا ادامه ی ساختش را از پی می گرفت مسخره بازی بود یا نبود؟! واقعاً که بعضی ها مخسره بازی در آوردن!  تمام نمایندگان دوره های قبل زحمت کشیدن و هر کسی به نوبه و به سهم خودش تلاش کرده و زحمت کشیده تا شهرستان پیشرفت کنه و طبیعیه که کارهای نیمه تمام باید به دست بعدی ادامه داده بشه تا خاتمه پیدا کنه به همین خاطر شاعر فرموده: دگران کاشتند و ما خوردیم / ما بکاریم دیگران بخورن!
یادتون میاد که اول مطلب چی نوشتم؟ پس دست از این مخسره بازی ها بردارین و اجر کسی را ضایع نکنین  و برای تخریب اون بنده ی خدا از هم پیشی نگیرین و بدونین که کازرون لحظه های سختی را برای رسیدن به روزهای شکوفایی داره می گذرونه و شهرستان نیاز به کمک همه ی نیروهای توانمند داره، خلاص!
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/05/21ساعت 21:46 |

 به نام خدا

                                                          آب و برق!

 معمولا هر کدام از ما نماینده ی طیفی بزرگ از مردم شهرستان هستیم که در دیدارهای عادی و روزمره و یا در مناسبت های خاص اعیاد یا سوگواری که هم دیگه را می بینیم، مردم از ما می خوان تا فلان نارسایی یا فلان کمبود یا فلان ناهنجاری یا فلان بی امکاناتی را از طریق همین نشریه ها ی شهرستان انعکاس بدیم و به گوش مسؤولان مربوطه برسونیم.

ما که می گم منظورم اکثر قلم به دستانی است که توی جراید و نشریه های محلی شهرستان مطلب می نویسن که البته بنده کوچک و شاگرد بقیه هستم و هیچ گاه خود را در حد آن عزیزان قلم به دست و نویسندگان چیره انگشت و آن صاحب مقالات و مطالب نمی بینم و نویسنده ای تازه قلم هستم که گاه به گاه مطالبی را عرضه می کنم و امیدوارم که پسند خاطر خوانندگان محترم و کاربران گرامی بیافتد!

 خُب سوای گوش دادن به درد و دل مردم و منعکس کردن آن ها، افرادی چون ما خودمون هم نگاه تیزبینی داریم و شاید بعضی مواقع یه چیزایی ببینیم که مردم عادی از کنار آن به راحتی رد می شن ولی ما بیشتر حساسیم و بیشتر کنجکاوی می کنیم و شاید دنبال سوژه هستیم و هر کدام هم از دریچه ی دید خودمون به اجتماع یا فضایی که در آن زندگی می کنیم نگاه می کنیم و بعضی از ما بهانه گیر و بعضی دیگه منتقد که می تونه از نوع با انصاف و کم انصاف و بی انصاف باشه و برخی دیگه سخت گیر و زهر چشم گیر و یه عده هم پند و اندرز ده و عده ای نیز با هدفی خاص و گروهی از سر عداوت با کسی! اما قاعدتاً همه دلسوز و وطن پرست و عاشق شهر و زادگاه خویش!

به هر روی ما می تونیم هر طور که دل مون بخواد در مطالب یا مقاله هایی که می نویسیم بعضی از مسؤولان شهرستان را زیر سؤال ببریم یا بر عکس می تونیم از زحمات و تلاش آن ها تقدیر و تشکر کنیم که در دو حالت هدفی جز رفع اشکال ها و حمایت کردن برای بهتر شدن نیست و بعید می دانم که یه قلم به دست یا یه مقاله نویس از روی دشمنی یا عداوت یا خدای نکرده غرض شخصی بخواد از یه مسؤول انتقاد کنه یا بخواد از او نقطه ضعف بگیره چون همچین کسی در این رسته نیست و اگه هم باشه مسؤولان نشریه ها آن قدر آگاه و با انصاف هستند که مطلب مورد دار  را نچاپانند! یعنی به چاپ نرسانند.

اجازه؛ ما وقتی در سرمای صفر درجه ی بهمن ماه و پاسی از نصف شب گذشته را در نقطه ای از همین شهر کازرون می بینیم که مأموران اداره ی آب در چاله ای پر از آب در حال تعمیر و رفع عیب لوله های پوسیده ی دوران قاجاریه ی این کوچه پس کوچه ها و این خیابان ها که ترکیده اند هستند می فهمیم که این پرسنل خدوم و زحمت کش و مدیریت اداره ی آب و فاضلآب که حضور مستمر را در هر نوع از این اتفاق ها داره چه تلاشی برای رفع قطع شدن آب کوچه و محله ی ما را انجام می دن که خدا به توان و قدرت شون بیافزاید؛ آمین.

اجازه؛ ما وقتی که در گرمای 45 درجه و آفتاب سوزان تیر و مرداد و در ساعات ظهر می بینیم که متصدیان اداره ی برق از تیر چراغ برق بالا رفتن و در حال تعمیر یا تعویض سیم هایی که به خاطر فشار مصرف زیاد برق در روزهای گرم شهرستان بر شبکه ایجاد شده هستند تا مشکل برق رفتگی خیابان و محله را رفع کنن بهتر متوجه می شیم که چه زحمتی دارن می کشن و می بینیم که مدیریت و کارکنان محترم اداره ی برق خستگی ناپذیر هستند و در راستای این تلاش ها می بینیم که در دستور کار مدیریت اداره برق شهرستان تعویض سیم های برق شهر به کابل های خودنگه دار برای دوام بیشتر و امنیت و حفظ جان شهروندان و به خاطر حفظ درختان کنار خیابان ها از قطع کردن و بریدن آن ها کاملا مشهود و قابل دید است؛ از خدا برای شان قدرت و توان آرزومندیم؛ آمین.

این دو اداره بیشتر از ادارات دیگه در ایجاد فضایی سرشار از آرامش و محیطی جهت راحت زندگی کردن انسان ها نقش دارن و همیشه بایستی گوش به زنگ و آماده باش باشن تا آب و برق قطع نشه و یا در صورت حوادث غیر مترقبه یا مشکلات و اتفاق های پیش بینی نشده که قطعی دچار این دو انرژی که انسان ها بسیار به آن وابسته هستند می گردد به صورت فوری و فوتی باید به دوام و قوام آن ها برسن تا لحظه ای در بی آبی و دقیقه ای درتاریکی به سر نبریم، آن هم در این اوضاع نامناسب بودجه و این بی پولی دولت و این تنگ دستی برای کارهای عمرانی!

با اجازه دلم می خواد یه خسته نباشی قرص و محکم به این دو اداره و مدیریت آن ها که نه پسر خاله ام هستند و نه طرف معامله بگم؛ و منتظر باشم تا قبض آب و برق خانه ام را کمتر بنویسن!

اما اگه انسان زحمات و تلاش کسی را برای خدمت رسانی به مردم شهرستان ببینه و بی تفاوت باشه و آن زحمات را بازگو نکنه به آن شخص یا آن مدیر یا مسؤول جفا کرده و البته اگه شاهد سهل انگاری و کم کاری یه مسؤول باشه و آن را هم بازتاب نده به مردم جفا کرده!

پس انتقاد حق مردمه که معمولاً توسط نویسندگان نشریه ها عنوان می شه که بایستی منصفانه و مستدل و مستند باشه و این نویسندگان عموماً مردمی و دل سوز و علاقه مند به وضعیت شهر هستند و چشم به راه آبادانی و پیشرفت شهرستان؛ و در مقابل مخاطبان و طرف نقد قرار گرفته ها حق جواب دارن و البته مستند و مستدل، و تقدیر و تشکر هم حق مسؤولان لایق و دل سوز و از خود گذشته است که شبانه روز در فکر خدمت به مردم شهرستان هستند خصوصاً مسؤولان و مدیرانی که بچه ی همین اقلیم وهمین آب و خاک یعنی همین شهرستان کازرون هستند و بایستی آنان را حمایت کرد! خلاص!! 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/05/14ساعت 21:48 |
به نام خدا

                                                                 زنده باد غزه

کاش می توانستم که ننویسم

نوشتنی که از تو نباشد پشیزی نمی ارزد!

باید از تو نوشت که ایستاده می میری

و افتاده ای اما سربلندی!

تو که کودکانت هم مرد هستند

-  و زنانت نیز این چنیند!

****************

کجاییم ما و شما کجایید؟

عجب دنیای بی صفایی است!

 انگار گوش شان صدای انفجار باروت را نمی فهمد!!

و چشم های شان بر جاری خون بسته شده!

شاید خودشان را به خواب زده اند

- اما ما بیداریم

- و در گوش جهان فریاد خواهیم کشید

- زنده باد غزه و تمام غزه نشینان دنیا!

و سربلند باد ایران

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/04/31ساعت 21:56 |
به نام خدا

                                                              ماست!

یکی بود ، یکی نبود، زیر گنبد کبود یه شهرستان کازرونی بود که یادم می یاد بارها گفتم و نوشتم که با همه ی شهرستان های دنیا فرق داره؛ از همه لحاظ، هم بدی هاش متفاوته و هم خوبی هاش طوری دیگه است، البته ما که خوبی هاش را مدتیه نمی بینیم!  محیط زیستش فرق داره، منابع طبیعی اش فرق داره، اماکن فرهنگی و تاریخی اش فرق داره، آثار باستانی اش فرق داره، آب و هواش فرق داره، مثلا تو چله ی تابستون سیل و باد و طوفان می یاد! خلاصه اداره جاتش فرق دارن،  آدماش فرق دارن، مسؤولانش فرق دارن، عابرین توی خیابون رد می شن و موتور سوار توی پیاده رو! توی صف نونوایی شما جلو هستین ولی یکی دیگه از راه می رسه زودتر نون بهش می دن! توی خیابون جلو پل عابر پیاده هر جا دل مون بخواد ماشین پارک می کنیم، میدون اصلی شهر بازار عمده ی میوه و تربار و خشکبار و نم بار و سفت بار و معمولی بار است! و اصلاً ما تافته ی جدا بافته هستیم!

مثلاً توی خیابون که رد می شین ممکنه از گوشه و کنار خیابون یا پیاده رو کسی براتون هی بندازن، یا سوت بکشن، مگه جرأت دارین که سوار دوچرخه بشین که کوچک و بزرگ و پیر و جوون و غریب و خصوصاً آشنا که هر هر می خندن و کر کر نیشخند می زنن!

چند روز پیش با همین قارقارک زیر پام توی خیابون می رفتم که چندتا جوون به دست و بالا از توی پیاده رو با اشاره به من و انگشت رو به آسمون می گفتن ماست، ماست!

با خودم گفتم بذار دل شون خوش باشه آخه توی این شهر که هیچ مکان تفریحی نیست و این جوونا بایستی یه جوری انرزی شون را خالی کنن و بذار تا با مسخره کردن من پیرمرد لحظاتی شاد باشن!  ولی چرا به من می گن ماست؟ من که توی این شهر کم و بیش معروفم به قهرمان و مشهورم به ورزشکار بودن و معمولاً نسبت دادن کلمه ی ماست به کسی، یعنی آدم بی حال، یعنی مسؤول بی خاصییت! یعنی مدیر یا رئیس بی مسؤولیت که بود و نبودش فرقی نداره!

خلاصه، پیچیدم توی خیابون بغلی که یه نفر با اشاره به آسمون و رو به طرف من گفت ماست، ماست! گفتم عجب شهری داریم و چه آدم های با فرهنگی آخه کجای قیافه ی من به ماست می خوره و سر و صورت من به  زغال فروشی بیشتر میاد تا ماست بندی! و یاد چند ضرب المثل ماستی افتادم که می گه طرف ماستش ترشه، یا می گن یارو عین ماست، یا می گن طرف از ترس ماست کیسه انداخت، یا ماست مالی کردن، یا  رنگش شده مثل ماست، یا توی انتخابات شیر دهن مون را سوزونده فوت به ماست می کنیم! و غیره؛ اما اینا چه ربطی به من داره؟!

وارد کوچه ی باغ نظر شدم که در تاریکی شب و کمبود روشنایی مناسب واقعاً وحشتناک بود و چشم چشم نمی دید و اگه نور ماشین روشن نبود ممکن بود توب چاله چوله های کوچه یا توی جوی آب بیفتم اما توی همین تاریکی شب و روبروی در ورودی پارک چند جوون که برای تفریح اومده بودن پارک، تا ماشین بنده را دیدن با خنده گفتن ماست، ماست!

با خوم گفتم آخه مگه هم قد تون هستم یا مگه باهاتون شوخی دارم، شیطونه می گه پیاده شم و برم یه کتک مفصلی از دست شون بخورم! و این چه رفتار زشتیه که بعضی از ما کازرونی ها داریم که با دیدن هم دیگه شروع می کنیم به مسخره کردن هم  و عادات بد دیگه این که هم دیگه را با نام های بد و زشت صدا می زنیم، به هر حال خودم را گرفتم و گفتم ول شون کن من به راه خودم ادامه می دم و کاری به حرف مردم ندارم و برای رسیدن به مقصد هیچ چیزی نباید جلودارم باشه چون هدف من چیز دیگه ایه و هر کی می خواد بگه ماست من توی دلم می گم پنیر، می گم  دوغ، می گم شیرن کازرون! من همیشه توی ذهنم یه سؤالی برام بوده که چنگ محله ی بالو کجان؟! و مسؤول جواب دادن به این سؤال کدام مسؤوله؟!

بگذریم،  سر پیچ کوچه ی باغ نظر به خیابون ژاندارمری یه نفر با اشاره به سقف ماشینم گفت ماست، ماست! زدم کنار و پیاده شدم و نگاهی به سقف ماشین کردم و دیدم که سطل ماستی که خریده بودم و برای سوار شدن به ماشین گذاشته بودمش روی سقف، یادم رفته بیارمش توی ماشین و این همه و در این مدت در باره ی مردم شهرم بد فکر کردم و ندانسته و عجولانه قضاوت کردم، اونم در این ماه مبارک!

و بعد فهمیدم که چرا مسؤولان شهر به فکر امکانات تفریحی و سرگرمی از قبیل شهر بازی سالن های تأتر و نمایش و اماکن سرپوشیده ی موتور سواری و دوچرخه سواری و اسکیت و کتابخانه های عمومی و تالار های فرهنگی و پارک و ... نیستند! و حالا متوجه شدم که چرا کاری نمی کنن که این جوون ها ساعات بیکاری شون را در جاها و اماکن تفریحی بگذرونن تا انرزی شون تخلیه بشه؛ چون می خوان این جوونا سر کوچه و خیابون علاف باشن تا برای کمک و راهنمایی کردن به من و امثال بنده آمادگی داشته باشن و من و تو  و شما و ما و اینا و اونا و خصوصاً جناب عالی را یادآوری کنن تا مواظب باشیم که ماست مون نریزه  و یا حداقل ماست مون ترش نشه! بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود! خلاص!!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/04/18ساعت 10:7 |
به نام خدا

 

                                                            جد سادات

سادات جمع سید و به معنی آقا و سرور است. و در اصطلاح عام به کسانی گفته می شه که از طرف پدر از نسل "هاشم" جد پیامبر اکرم (ص) باشن یا به عبارتی از قبیله بنی هاشم باشند.

سیادت به فرزندان محمد رسول ا... (ص) از طریق حضرت فاطمه س دختر مطهرش  و علی ابن  ابوطالب  امام اول ما شیعیان می رسه. 

 به کسی که مادرش از سادات است میرزا گفته می‌شه. یعنی فردی که دارای مادر سید و پدر غیر سید باشه، معمولاً میرزا به پسران و میرزایه به دختران گفته می شه، به دختران یک فرد سید؛ سیده، علویه، و یا شریفه می گن و سیادت در سادات هاشمی که طبق نظر برخی از علما، قوی تر و شریف تر هم هست، از طرف   مادر و در سادات علوی از طریق پدر است.
 
 احترام سادات در گذشته و اکنون در بین مردم ایران بوده و هست  و این احترام به حدی است که برخی‌ها می‌گن که فلانی که در امور زندگی و در به دست آوردن فلان مقام یا موفعیت موفق شده به خاطر اینه که در زمره سادات بوده ؛ واقعیت هم اینه  که سیادت از گذشته تا کنون در بین مردم دارای وجاهت خاصی بوده. من معتقدم که این علاقه به سادات هنوز هم در بین مردم وجود داره و نسبت به گذشته کم رنگ که نشده؛ پر رنگ تر نیز گردیده .

مردم هم سید بودن را نوعی ارتباط با پیامبر (ص) و اهلبیت (ع) می‌دونن و هر کسی از سادات که تونسته این ارتباط را در عمل هم به اثبات برسونه در بین مردم از محبوبیت و مقبولیت خاصی برخورداره. البته این‌طور نیست که صرف سید بودن برای مردم دلیلی برای مقبولیت بی چون و چرا بشه! چون همین طور که خدمت تون عرض کردم اعمال و رفتار و کردار مناسب و حفظ شخصیت وجودی و آداب معاشرت و خلق و خوی حسنه ی سادات دو چندان در دوست داشتن شان بین مردم مؤثر تر است!

 
همانند سراسر کشور عزیزمون، توی شهرستان ما و شهر خودمون کازرون هم  بین مردم، همین آداب و رفتار و احترام نسبت به سادات برقراره و مردم به این خانواده ها علاقه دارن و علاقه شون از روی ارادتیه که به خاندان پیامبر اکرم (ص) و ائمه ی اطهار دارن! علاقه ای که به مادر این آدما یعنی جضرت فاطمه ی زهرا (س) دارن، علاقه ای که به امام حسن مجتبی (ع ) داران، عشقی که به سالار و سید شهیدان کربلا امام حسین (ع ) دارن، احترامی که به امام موسی کاظم (ع) و دیگر ائمه ی اطهار دارن!
 
سادات وقتی وارد یه جمع می شن مردم به احترام شون از جا بلند می شن، زن و مرد هم نداره چون سیده یا طیبه یا علویه یا شریفه شون  هم مثل سیدشون سرور و بزرگن! وقتی می خوان وارد یه جایی بشن یا از یه جایی بیرون بیان مردم می ایستن تا اینا اول وارد یا خارج بشن، توی زورخانه ها زنگ ها اول برای سادات به صدا در می یاد، توی گود ورزش ابتدا اینا باید میدان دار باشن! مردم قسم راست شون به سر جد این افراده که قربون جدشون برم! مردم توی مجالس با اجازه ی این سادات صحبت شون را شروع می کنن، توی جبهه ها این آدم ها حرف شون حرف و عمل شون مورد تأیید همه بود و مردم به احترام این انسان هاست که در کوچه و بازار دست به سینه می ایستن!
 
حالا جناب عالی، سرپرست محترم فلان اداره میای تو ناف بازار و در حضور چند نفر رو به یک سید بزرگوار و در کمال بی احترامی و غرور و  با گستاخی تمام و هم چنین با بی توجهی به شأن و جایگاه یک مسؤول که باید متین و با اخلاق و مؤدب باشه جمله ای را می گی که آدم از فرط ناراحتی باید سرش را بکوبه به دیوار اداره ای که جناب عالی سرپرستش هستی تا خراب بشه روی سر من و تیرآهناش به درد یه صنعت و تجارت  دیگه ای بخوره!
من که به جای تو خجالت می کشم که عنوانش کنم اما یادمه که قبلاً برای یه سری از افراد و مسؤولان در این شهرستان یه مطلب نوشتم با عنوان " پرانتز باز " یعنی براشون پرانتز باز کردم ، اما به خاطر این که اون حرف جناب عالی  خیلی نسنجیده و غیر قابل هضم بوده برات کروشه باز می کنم و  یه پرانتز می ذارم تو دلش و صحبت اون روز جناب عالی را سؤالی می کنم تا مردم بفهمن که چی گفتی و چرا گفتی و با چه جرأتی گفتی؟!
{( گفتی کیا بیشتر از کوپن شون حرف می زنن؟!)} اگه جرأت داری یه بار دیگه بگو!
خُب مرد حسابی تو با هزار بدبختی و سفارش این و اون؛ و دست به دامن شدن خودت به صد تا واسطه برای دیدن و عرض ارادت به نماینده! و عجز و التماس و قشون کشی به دفتر امام جمعه و به این طرف و اون طرف سر پستت ماندی و هزار حدیث و روایت پشت سرت بوده حالا  به جایی رسیدی که  سادات را به تمسخر و ریشخند می گیری؟! مگه این ضرب المثل را نشنیدی که گفتن: به کبر و غرورت مناز که به مطلبی بند است  و به پست و مقامت نناز که به تلفنی عزل می شی!
من تعجبم که چرا بعضی ها جانماز روی آب می کشن و ریاکارانه دم از ارادت به خاندان عصمت و طهارت می زنن و در عمل به قول خواجه ی راز " چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنن " و وقتی که باید با مردم و با سادات که از خانواده ی محترمی هستند با احترام رفتار کنن خلاف آن می کنند!
جناب عالی که با آن لحن نیش دار و با به تمسخر گرفتن اشخاص آن هم کسبه بازار که رسول خدا در شأن آنان فرموده حبیب خدایند؛ و البته که رزاق خداست!!! حالا حضرت عالی چه چیزی را می خوای ثابت کنی؟ نکنه برای ماندن در پست سرپرستی و عزل نشدن از مقامت داری این جوری خودت را به آب و آتیش می زنی؟!
جایگاه یه مدیر یا یه مسؤول بین مردم بایستی در عین حالی که مردمی و دوست داشتنی باشه خیلی رفیع و با ابهت و قابل اعتماد باشه، ضمن این که یه مدیر یا یه سرپرست باید از همه لحاظ خصوصاً اخلاقی هم الگویی برای شهروندان باشه و بایستی از الفاظ و کلمات و جملات در خور و شایسته در گفتار و گفتمان و جر و بحث هایش بهره ببره تا خدای نکرده مردم به مسؤولان شان بی اعتماد نشوند و فکر نکنن که همه ی مسؤولان چاله میدونی حرف می زنن! چون در این کشور  و در هر کجای دنیا هر مسؤول و یا هر مدیر باید نماینده ای شایسته برای نظام جمهوری اسلامی ایران باشه نه این که با رفتار و گفتار و کردارش خدای نکرده به آبروی نظام لطمه بزنه!
یه مسؤول بایستی با رفتار و عملکرد خوبش از قداست میزش و جایگاهش حفاظت کنه و نباید با برخی حرکات زننده اش خودش را در بین مردم شهر بی اعتبار و بی وجه کنه!
 به عنوان یه بزرگتر و کسی که تا حالا دو سه تا پیرهن نه! چند تا رئیس را در رأس اون اداره ای که شما مشغول به سرپرستی اش هستی دیده، به جناب عالی  نصیحت می کنم که ضمن عذر خواهی از سادات گران قدر در همان محل در حضور همان افراد و جهت طلب بخشش و حلالیت حاضر شوی و از گفتار ناپسند و نه در خور  که از جناب عالی سر زده اظهار پشیمانی کنی و هر چه سریع تر برای استعفاء از مقامی که داری خودت را به  آقای فرماندار گرامی شهرستان معرفی کنی و آمادگی خود را برای  توبیخ کتبی و درج در پرونده و برای جریمه شدن از قصور در نوع برخورد با مردم و ارباب رجوع درخواست انتقال به دورترین نقطه ی کشور را بدهی تا شاید جد سادات از سر تقصیرت بگذرد! خلاص!! 

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/04/11ساعت 10:0 |
به نام خدا 

                                                                 عطسه!

عافیت باشه! پیر بشی، یه کمی صبر کن بعد برو!

فرقی نمی کنه که صدای عطسه کردن شخص چه اندازه باشه اما هر چی آروم تر بهتر، چون ما یه همسایه داریم که وقتی عطسه می کنه تمام لوستر های آویزان به سقف خونه مثل بید مجنون در مصاف با باد صبا به حرکت میاد و خونه مون چند ریشتر و نیم می لرزه و چند مدت پیش که از طرف شهرداری برای کارشناسی اومده بودن مشخص شد که خونه ی ما 10 سانتی متر به سمت غرب جا به جا شده؛ یه وقت فکر بد نکنین که ما به سمت غرب متمایل شدیم، منظورم غرب شهر خودمونه!

با این وجود افراد خانواده بعد از شنیدن صدای عطسه یا به قول ما کازرونی ها، صبر، یا عکسه، یا عسکه یا هپیشته، تا لحظاتی دست به سیاه و سفید نمی زنیم و مثل مجسمه خشک می شیم تا لحظاتی بگذره و با الحمدا... گفتن و لعنت بر شیطون و بسم ا... کارهای عادی را از سر بگیریم،  اما برخی می گن اگه دو تا عطسه پشت سر هم شنیدین، مبنی بر اینه که عجله کنین و به صبر شتاب معروفه و برخی دیگه می گن اگه بلافاصله بعد از اتمام صحبت های کسی صدای عطسه به گوش برسه این عطسه تأییدی بر آن گفتاره، البته بین علماء هم اختلاف هست و اینا را بر اساس گفتار راویان شیرین سخن گفتم حالا شما بگو خرافاته اما من می گم راوایاته!

ولی شاعر یه چیز دیگه هم گفته، که در کار خیر حاجت هیچ استخاره  نیست و زمانی که در حال یا در شرف یا در اقدام یا در انجام کار خیری هستین صدای صدتا عطسه هم که بشنوین یا خودتون از عطسه کردن به حالت اغماء هم که بیفتین دست از اون کار خیر برندارین و توقف نکنید و ادامه ی کار را بدین!

اگه کمی به فکر فرو بریم متوجه می شیم که همه ی اونایی که امروز یا در حال حاضر یا قبلنا به استخدام دولت دراومدن یا مسؤول یه ارگان و یا یه اداره شدن یا سرپرست یه نهاد و یا یه قسمت شدن یا رئیس یه اداره و یا یه مؤسسه شدن یا به پست های رفیعی نائل گردیدند یا وزیر شدن یا رئیس جمهور فرقی نمی کنه متوجه می شیم که از کانال آموزش و پرورش گذشتن یعنی زیر دست معلم یا آموزگار یا دبیر و یا استاد به این مدارج عالی رسیدن و سری توی سرا درآوردن که انشاءا... سربلند باشن!

می خوام یه دل سیر از آموزش و پرورشی های شهرستان خودم یعنی کازرون تعریف کنم هیچ مناسبتی هم نداره نه اول ماه مهره و نه روز معلمه و نه وزیر آموزش و پرورش اومده کازرون، اما به نظر بنده همه ی روزای سال متعلق به این عزیزان آموزش و پرورشی و این انسان های خوب فرهنگی و این آدم های ناز و مهربان و این معلم های نازنین است چون حتی در اوقات فراغت و تعطیلی های تابستان نیز این قشر از جامعه که از بازنشستگان گرفته تا تازه به کارها و حق التدریسی ها به نوعی درگیر آموزش و تربیت فرزندان مان هستند و به گونه ای دل سوخته و دل سوزهایی هستند که با احساس مسؤولیت در صدد بهتر کردن اوضاع فرهنگی و علمی شهرستان و بالا بردن سطح سواد جامعه و رساندن فرزندان مان به مدارج عالیه ی تحصیلی هستند و شبانه روز در تکاپوی بهتر شدن اوضاع هستند آن هم در این کمبودهای بودجه و هزینه های سرسام آور آموزش و کمبود فضاهای آموزشی قابل استفاده که در همین جا و از همین تریبون هشدار می دهم به متولیان امر و خصوصاً نماینده ی محترم شهرستان و فرماندار گرامی که تا می توانید به فکر آسان کردن راه های آموزش باشید و بسترها و زیر ساخت های آموزشی را در شهرستان ارتقاء دهید و اماکن و سالن ها یی که به این منظورها اختصاص یابد درست کنید و بسازید که البته سیستم سرمایشی و کولرهایش خراب نباشه! تا متصدیان اداره ی آموزش و پرورش کازرون در مضیقه ی مکانی مناسب برای اسکان پیش دانشگاهیان و پشت کنکوری ها و دیگر طالبان علم و تحصیل دست شان به سرشان نباشد که بخواهند از این گوشه به آن گوشه برای پیدا کردن مکانی امن و ساکت برای درس خواندن باشند و خودشان در این ارتباط خودکفا باشند تا دست شان جلو دیگر ادارات برای اجاره یا امانت گرفتن یه مکان خاص ارشادی و فرهنگی و کتابخانه ای دراز نباشد!

این روضه ها را خواندم تا خدمت با سعادتت یا با سعادت تون عرض کنم که شما دیگه چرا؟ شما که هم فرهنگی هستی و هم اهل کتاب و البته اهل کمال؛ مگه فراموش کرده ای یا کرده اید که از همین آموزش و پرورش به این سمت رسیده ای و رسیده اید و  رسیده ایم و خواهیم رسید؛ یعنی از بدنه ی همین آموزش و پرورش بوده که به ریاست فلان اداره مشرف شده اید!  پس چرا امروز و فردا می کنین و چرا ساعت ها جلسه و چرا عذر و بهانه و مگه کسی عطسه کرده که تأمل می کنی و تأمل می کردین و صبر می کردین؟ و برای این کار خیر استخاره برای چیه؟

از آموزش و پرورش تماس گرفتن و می گن برای این که مکانی جهت آرامش و درس خواندن دختران این شهر داشته باشیم تا انشاءا... رتبه های تک رقمی و دو رقمی دانشگاه های کشور داشته باشیم نیاز به قسمتی از کتابخانه ی عمومی شهر داریم! کتابخانه ای که افتخار شهرستانه و اهالی آن از رئیس گرفته تا مرئوس همگی خدوم و زحمت کش هستند!

باید بگین بفرمایین، قدم تون روی سر، و قدم این پشت کنکوری ها هم روی چشم، اگه سر و چشم تون جای این قدوم مبارک را نداشت و نداره، می گفتین روی سر نویسنده ی این مطلب! و بایستی جلو کتابخانه را آب پاشی کنین و گل بذارین تا این دلبندهای ما وارد کتابخانه بشن و 13 الی 14 ساعت از روز را در کمال آرامش به درس خواندن بپردازن! چون خیلی از این عزیزان توی محیط خونه مشکل دارن و سر و صدا هست و صدای عطسه ی همسایه مثل غرش رعد و برق هولناک و ترس آور است و مزاحم درس خواندن!

خُب قربونت برم تعلل چرا؟ جلسات 4 ساعته چرا؟ مکاتبات و مکالمات و گفتگوهای حضوری طی چندماه اخیر چرا؟ وساطتت فرماندار چرا؟ کدام عطسه این قدر بلند و صبر پذیر بوده؟ مگه کجای این کار نیاز به فکر کردن داره؟ خُب عزیز دلم چون دوستت دارم می گم و چون می دونم انسان خوب و متعهد و مسؤولیت پذیر و شیعه ی جعفری هستی می گما! و خوب کاری کردی و کردین که بالاخره اجازه دادی و دادین تا این طرح خوب و موفق و قابل تحسین  آموزش و پرورش یعنی اسکان دختران عزیز و پسران محترم آماده به کنکور در کتابخانه ی شهید مدنی و در اداره ی ارشاد فراهم بشه؛ خدا خیرتان بدهد.

اصل همه ی کارها در این شهرستان باید بر همین منوال باشه یعنی تعامل ادارات و ارگان ها با هم، یعنی دست به دست هم دادن برای بهتر شدن اوضاع شهرستان، یعنی پرداختن به اهم و به دور بودن از حاشیه ها و کنار گذاشتن برخی سیاست بازی ها!

باز هم تاکید می کنم که من یکی از ارادتمندان و مخلصین و دست بوس تمام آموزگاران و معلمان و استادان شهرستان کازرون هستم، حالا می خوای بنده را به مجیزه گویی یا چاپلوسی متهم کنی مهم نیست چون قراره بنده را توی اداره استخدام کنن یا می خوان پول به حسابم بریزن یا می خوان پستم را ارتقاء بدن؛ و اگه بعضی ها نگن پس ما و اداره ی ما چی، و نگن اداره ی ما هم توی این شهرستان بود و نبودش خیلی مهمه و نخوان که از اداره ی اونا هم تعریف کنم! اما باید بگم که یکی از بهترین و موثرترین و موفق ترین و بی حاشیه ترین و با ارزش ترین ارگان این شهرستان و کلیدی ترین آن ها مجموعه ی آموزش و پرورش است حالا هر کی هر چی دلش می خواد بگه، و از این به بعد هر کی بخواد بگه که بالای چشم آموزش و پرورش کازرون ابروست من می گم همه ی ارگان ها و ادارات و نهادها و بانک ها و مؤسسات و شرکت ها و وزرات خانه ها زیر این ابرو قرار می گیرن! می گین نه؟ اگه راست می گین درس نخونین، اگه راست می گین تحصیلات نداشته باشین و بدون معلم و بدون آموزگار و بدون رفتن به دانشگاه و بدون طی کردن تحصیلات عالیه مسؤول یا رئیس یا سرپرست یا فرمانده یا معاون یا کارمند بشین! این گوی و این میدان! دیدین نتونستین، و دیدین که باید اول از همه از این خان یا خوان بگذرید و اهل علم و سواد و معرفت بشین تا بتونین مسؤول یا رئیس بشین!

پس از این به بعد با دیدن یک فرد آموزش و پرورشی از رئیس گرفته تا معاون و از بازنشسته گرفته و یا چه در حال خدمت در هر سمتی، چه کارمند اداره، چه معلم، چه دبیر، چه استاد، چه مدیر، چه ناظم که باشن پا را به رسم احترام نظامیان به هم به چسبانید و ادای احترام کنید و کلاه را از سر بردارید چون این ها و آن ها حق بزرگی بر گردن ما و فرزندان مان دارند؛ پس عطسه بی عطسه! و صبر بی صبر، همین الآن هر کاری که دارند برای شان انجام دهید و امروزشان را فردا نکنید، این علامت حاکم بزرگ "میتی کومان" است، به مقام شامخ شان احترام بگذارید! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/04/03ساعت 11:3 |

به نام خدا

                                                          نمک کمارج!
 
این ساعت خدا رحمت کنه رفتگان همه ی شما کاربران عزیز ! روح مادرم شاد که بیشتر وقتا می گفت، چه کنم که دستم نمک نداره! اما من معنی این جمله را نمی قهمیدم که مگه دست آدم نمک پاشه که نمک داشته باشه؛ یا نمک دونه؟ و با وجود نمک کمارنج بغل دست مون مگه می شه دست کازرونی مذهب بی نمک باشه؟
گفتم کمارج یاد زنده یاد مرحوم حاج نعمت اله میرزایی افتادم که حیفش بود از بین ما بره؛ این مرحوم به نوعی مردم شهرستان و جاده ها  و خیابان ها ی شهر و روستا مدیون زحماتش بودن، و همیشه در کارهای خیر پیش قدم بود؛ در کل یه انسان هایی پا به عرصه ی هستی و زندگی من و شما و هم وطنا و هم شهریا می ذارن که وجودشون منشاء خیر و برکته و حیفه که بخوان از دنیا برن، و این تیپ انسان ها توی همین شهرستان خودمون خیلی زیاد هستن و بودن! اما مشیت الهی تغییر ناپذیره و کاریش نمی شه کرد!  برعکس یه آدمایی هم هستن که وجودشون و حضورشون و زبون شون و کردارشون شرّ و ضرر و خبث نیّته! و مردم برای نجات از دست شون شبانه روز دعا می کنن اما متأسفانه مثل سنگ آسیاب می سایاند و اطرافیان شون را له می کنن و خودشون تا می تونن عمر می کنن!
بالاخره و به مرور زمان فهمیدم که دستی که نمک نداره یعنی چه، خدمت با سعادت تون عرض می کنم هر چند که می دونم شما ها از بنده بهتر می دونین!
یعنی به هر که نیکی می کنی در حقت بدی می کنه! یعنی هر کاری که برای دیگرون می کنی قدرش را نمی دونن! یعنی جواب خوبی ها با بدی داده می شه! یعنی بعضی ها فرق بین کسی که براشون کوزه پرآب می کنه با کسی که کوزه شون را خالی می کنه نمی دونن! یعنی خوبی می کنی اما بدی می بینی! یعنی کاری را که برای کسی می کنی به چشم نمی یاد! یعنی تا آرنج دست پر از عسل را می کنی تو حلق طرف و هنوز دستت نکشیدی بیرون چنان دندونت می گیره که آه از نهادت بیرون می یاد! کاش حالا که دست آدم نمک نداره اقلاً فلفل داشته باشه تا طرف تا عمر داره بسوزه! آتیش بگبره!!!
خدایا مردیم از بس که به دیگرون خوبی کردیم و کسی قدرمون را ندونست! خدایا مردیم از بس که برای این و اون مطلب نوشتیم و طرفداری کردیم و تقدیر و تشکر کردیم و خسته نباشی گفتیم و در عوض بی خود و بی جهت و ناحق و در عین بی انصافی جریمه مون کردن! خدایا تا کی این بندگان تو باید قدر نشناس باشن و وقتی که یکی براشون زحمت می کشه یه دستت درد نکنه ی ناقابل از دهن شون بیرون نیاد؟!
اصلاً فرهنگ قدردانی در شهرستان کازرون کم کم داره منقرض می شه!
شاید خیلی از ماها دست مون بی نمکه، و شاید خیلی دیگه دست شون کم نمکه! اما به نظر من نباید بگیم بشکنه دستی که نمک نداره، چون باید جمجمه ی اون کسی بشکنه که نمک را می خوره و نمکدون را می شکنه، یعنی دست اون کسانی تاول پوستی بدخیم بزنه که قدر محبت دیگرون را نمی دونن! و بشکنه اون دستی که داره می افته و شما می گیریش اما کارش که راه افتاد و به منظورش که رسید دیگه فراموش می کنه! پس چرا باید بگیم دست مون نمک نداره؟ چون نمک داره، اما اونا و اینایی که ارزش نمک را نمی دون و نمی فهمن یه ذره نمک توی وجوشون نیست!
خدا خیر زبان سرخ سرسبز بده که این نون شور را توی سفره ی ما گذاشت چون مجبوریم آن چه را که می بینیم یا می شنویم یا می فهمیم را بنویسیم، چه از اونایی که نمک را می خورند و نمک دان را می شکنن و چه از اینایی که نان را زیر پا می ذارن و چه اینایی که به خاطر پست و مقام و منصب به دوستاشون پشت می کنن و یادشون می ره که چه جوری اومدن و چه جوری رئیس یا سرپرست یا مسؤول شدن و یادشون رفته که باید در کارشون عدالت را رعایت کنن و استفاده ی خصوصی از اموال دولتی نداشته باشن، و هر کس بخواد از جایگاه و مقام و سمتی که داره سوء استفاده کنه و به دوست و آشنا و هم شهریان خودش خیانت کنه با ما طرفه!
من من باب نصیحت عرض می کنم، هر چی باشه دو تا پیراهن خوب توی یه مغازه دیدم می خوام بخرمش! بله، اون مسؤول اون اداره که خوش می دونه! نباید انحصار طلبی کنه! که وای اگر از پس امروز بود فردایی!
از قدیم گفتن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! پس باید طوری و جوری رفتار کنین و رفتار کنیم که کسی براتون و برامون شایعه نسازه! و باید نقطه ضعف نداشته باشین و باید جلو کسی سرزیری نداشته باشین و بایستی وام دار کسی نباشین که بخواین گوش به فرمان باشین یا بخواین دست به سینه باشین و خدای نکرده حقی را ناحق کنین!
پست ماندنی نیست؛ این حرف را من نزدم بلکه مولا علی ع گفته و طی این شصت و اندی سال که از سن مون می گذره خیلی ها را دیدیم که به میز و صندلی چسبیده بودن و عوض شدن و خیلی ها اومدن و رفتن، و خیلی ها نیومده رفتن! و خیلی ها عاشق پست و مقام و امضاء هستن و وقتی این سمت را از دست می دن خیلی نگران می شن ولی باید بدونن که این اتفاق خیلی مهم نیست و مهم اینه که انسان خدمت گزار باشه و مردمی، و نه دل بسته به میزو صندلی!
اشخاص بایستی در هر مسؤولیتی که هستن عرضه داشته باشن؛ یعنی بایستی حرف شون خریدار داشته باشه؛ آقای مسؤول؛ با تو هستم، یعنی باید بود و نبودت ملموس باشه، ملوسکم! عروسکم! خروسکم!
اگه قراره که کسی اسماً سمت داشته باشه و هیچ کار سازنده یا کار کارستانی را انجام نده و بقیه براش تصمیم بگیرن و خط بهش بدن چه فرقی با من داره که از صبح تا شب نشستم و حرف می زنم؟
مسؤول باید جذبه داشته باشه و باید مستقل باشه و باید اومدنش سر کار یا باقی موندنش سر پستش بر اساس شایسته سالاری باشه نه به واسطه ی سفارش این و اون! چون هم چین مسؤولی مثل آب خوردن می شه باهاش بای بای کرد و می شه بهش فهموند که درسته که دست ما نمک نداره اما چلاق نشده که نتونه بنویسه!
نتیجه: کازرونی ها به واسطه ی نزدیکی و قرابت دیرینه با کمارجی ها که در طول تاریخ نشون دادن که انسان های شجاع و دلیر و دلاوری هستند و در مبارزه علیه نیروهای متخاصم و متجاوز انگلیسی دوش به دوش کازرونی ها و در رکاب ناصر دیوان جنگیدند، می تونن با استفاده از تشعشعات شوری نمک کمارج و بدون غنی سازی و به دور از راکتور نیروگاه گازی کنار آب پریشان دست شان را نمک دار کنن به حدی که یُد زده بشن تا من بعد احدی از کازرونی ها نگه که دستم نمک نداره، و نگه بشکنه دستی که نمک نداره! چون این نقطه از زمین خاکی و این خطه از دنیا یعنی پشت کوه قاف تنها شهری است که سرشار از آدم های بانمک و کوهای نمک دار و مردمانی با دست های نمکین و چشم شور است!
 پس از این به بعد کازرونی را پاس بداریم و هر کازرونی به جای جمله ی نامأنوس و نا مفهوم و بد یوم <<بیشکه دسُّم که نمک نداره>> باید بگه: نشکه دسُّم که خیلی شورَن! پس برخی از مسؤولان اداره جات یه شلغم ببندن روی بازوشون تا با این همه زحمت که برای شهرستان می کشن چشم نخورن! و بنا به ضرب المثل جدیدی که خدمت تون عرض کردم، دست بنده ی کازرونی خیلی هم شوره، و این نمک دار بودن باعث شوری چشمم هم شده و بعضی از مسؤولان بعضی از ادارات یه تیکه نمک بزنن سر کول شون تا با این کاراشون چشم نخورن و ناگهان از سمت شون عزل بشن !  خلاص!!
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/03/28ساعت 21:39 |
به نام خدا

                                                          جیگر!!!

 من یه آدم ترسو و بی دل و جگر هستم! حالا ممکنه شما بگید که خیلی از افراد هستن که بزدل و ترسو هستن و باز ممکنه که این اشخاص در هر کجای این شهرستان باشن و فرقی نمی کنه که چه سمتی دارن یا به چه شغلی مشغول هستن، اما باید اعتراف کنم که ترسو تر از من توی این شهرستان هیچ کس نیست البته ترسو بودم و از امروز دیگه نمی خوام باشم چون امروز که یک شنبه یازدهم خرداده رفتم پیش قصاب محله تا یه دست یا یه پرس یا یه رأس یا یه دستگاه ، یا یه دانه، یا یه قواره، یا یه طاقه، یا یه ... جیگر بگیرم و بخورم تا جیگر دار بشم! چون شنیدم که می گن << جیگر دار جیگر می خوره و بی جیگر خون جیگر>>راستی نمی دونم واحد شمارش جیگر یا جگر چی بود و امیدوارم درست نوشته باشم!

خلاصه توی راه با خودم حرف می زدم که به امید خان می گم که یه جیگر شیر بده تا بخورم و غرش کنم! ولی یادم افتاد که توی این شهر همه نوع چهار پا کشتار می شه جز شیر! اصلاً مگه این جا جنگله که شیر داشته باشه! یا مگه شکارچیان گذاشتن که شیر توی کوه های شهرستان کازرون زندگی کنه و نسل شیر و پلنگ و هر چی یوز وحشیه از ریشه کندن!

می گم جیگر کهره بده که از بس حرف های بی حساب و وعده های بی کتاب و قول های نامتعارف شنیدیم جوش آوردیم و بهتره جیگر حیوان خنک مجاز بخورم تا با مجاز گرم مان سازگار باشه؛ اما یادم اومد که افرادی مثل من باید جیگر بره بخوریم چون یه حرف هایی از یه کسانی شنیدیم و یه مطالبی خوندیم که یخ کردیم! یعنی به نوعی توی این گرمای هزار درجه ی کازرون خنک مون شده پس بهتره که جیگر حیوان گرمی مجاز بخوریم! اما ما بزدل ها همون بهتر که جیگر بز بخوریم!

دیدم که آقای قصاب سر چاله ی سرد نشسته؛ گفتم چه خبره؟ گفت برق نیست، گفتم چه دخلی داره که برق نیست؟ بلند شو یه کاسه! ببخشید یه دست جیگر بز زرنگ و فرز و چالاک و نترسی که از کوه ها ی شهرستان خودمون بالا رفته و از سراشیبی دره ها پایین اومده باشه بده تا کباب کنم بخورم و این دل کباب شده ام را به نان و نوایی برسونم  و از این به بعد شجاع بشم!

گفت برق کشتارگاه را قطع کردن، گفتم قطع شده، یعنی برق رفته؟! گفت نه قربون، اداره ی برق اومده و برق کشتارگاه را به خاطر بدهی های معوقه قطع کرده و کسی هم به کسی نیست و امروز کل شهر نه گوشت برای کبابی ها هست و نه قصاب ها گوشت دارن!

گفتم یعنی به همین سادگی اداره ی برق اومد و برق کشتارگاه که یک مکان عمومی و عام المنفعه است و جامعه برای ارتزاق و تهیه ی خوراک و غذا نیاز مبرمی به  اون داره قطع کرد؟!

گفت بله! گفتم هیچ کس هم از فرمانداری تا شهرداری تا شبکه بهداشت کاری نکرد؟ گفت نه!

ولی دیدم که شاید این کار از روی برنامه بوده و به خاطر سلامتی مردم کاری کردن که گوشت قرمز نباشه چون این غذای لذیذ خیلی ضرر داره از چربی خون که بالا می بره تا اسید اوره ی بدن و خیلی چیزای مضر که سلامتی انسان را به خطر میندازه! و می خوان تا مردم گوشت سفید مرغ و ماهی و میگو و لاکپشت و قورباغه و کوسه و هشت پا  بخورن و حتماً سویا را فراموش نکنن! اما من چه کار کنم که می خواستم جیگر بگیرم!

جیگر بخورم تا جیگر دار بشم و بگم چرا یه فکر اساسی برای کشتارگاه کازرون نمی کنین که این مکان حیاتی و لازم و واجب دایم مشکل و این همه دردسر نداشته باشه و قصاب ها بتونن بدون فکر و دغدغه کشتار روز را بیارن و به مردم ارایه بدن و بنده هم به جیگرم برسم!

جیگر بخورم تا جیگر دار بشم و بگم آهااااای چرا آقای فرماندار محترم هنوز برای خودش معاون انتخاب نکرده؟! و فریاد به آسمان بلند کنم و داد بزنم که چرا سالیان درازه که توی این شهرستان خیلی از اداره جات با سرپرستی اداره می شه؟ و چرا کسی کاری نمی کنه و چرا یکی پیدا نمی شه که برای تربیت بدنی شهرستان کاری کنه و یه آدم جیگر دار کار بلد را بذاره تا ورزش و ورزشکار حالی به حولی بکنه و اگه کسی را ندارید که ریاست اداره ورزش و جوانان را به دستش بسپارید پس چرا رؤسای قبلی را عوض کردین؟!

جیگر بخورم تا جیگر دار بشم و بگم چرا کرسی هیأت رئیسه ی مجلس را از دست دادیم و دلیلش چی بوده و چه اتفاقی رخ داده و چرا باید این پایگاه و جایگاه مهم و با ارزش را که افتخاری برای شهرستان کازرون بوده از دست مون بیرون بیاد؟

جیگر بخورم تا جیگر دار بشم و بگم چرا بعضی ها دارن اشتباهات گذشته را تکرار می کنن و چرا بعضی از خویشاوندان و آشنایان و نزدیکان و دوستان صمیمی ی بعضی ها، با صحبت ها و رفتار و کردارشون دارن به آبروی یه انسان خوب و با ارزش لطمه می زنن که بعد دودش توی چشم شهر بره؟!

خُب الهی جیگرتون بشم یا جیگرتون برم یا جیگرتون بخورم پس من چه جوری جیگر گیر بیارم بخورم تا جیگر دار بشم و بعد بگم که چرا هی باید خون جیگر بخورم و بخوریم و هیچ تغییر یا هیچ اتفاق جالب و قابل توجه و شیرین و خوشحال کننده توی این شهر رخ نده و همه چی مثل سابق باشه و نه تحولی و نه تغییری محسوس و همه کله پاچه خور و نه کسی که بشه باهاش جیگر بخوریم، نه جیگرش را؟ خلاص!!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/03/15ساعت 13:48 |

به نام خدا

                                                مواظب خودتون باشید!

 
شاید کلمه فرهنگ در اولین نگاه مقوله ای به نظر برسد که ذهن آدمی را در اقیانوسی از بودن ها و نبودن ها و باید ها و نباید ها غوطه ور کند و در ادامه غرق در زندگی روزمره سازد و آغاز انسان را تا همین زمان و کمی فراتر، آینده را در خود درگیر کند، و به نظر می رسد که این کلمه ی جادویی با بی نهایت کلمات موجود در زندگی بشریت تفاوتی ویژه داشته باشد! چه که با شنیدن یا نوشتن و یا به زبان آوردن این شش حرف چسبیده به هم تمام جزئیات زندگی و رفتار و کردارهای خود و دیگران را در یک لحظه به مقایسه ای اجمالی می نشینیم و فرض یا مقیاس یا حکمیت را همین فرهنگ می دانیم؛ غافل یا فارغ از این که فرهنگ را چه گونه باید تفسیر کنیم تا رفتار خود و دیگران را در مقام مقایسه با الگویی که در دست داریم و یا به ذهن مان متبادر گردیده  اگر هم خوانی داشته باشد به قیاس بنشینیم، یا از آن چه باید باشد، تجاوز نکرده باشد را به چه طریق؟!
 
در اصطلاح عامیانه رفتار برخی از انسان ها را در مقایسه با آن چه که باید ها می دانیم که برگرفته از عرف و عادت ها ی خوب و مبنایی صحیح و هنجاری مناسب و عامه پسند است با فرهنگی، و این که این چنین نیست، بی فرهنگی می خوانیم! در صورتی که فرهنگ در همه حال هست و وجود دارد و آن چه باید گفته شود و منظور از رعایت نشدن آن باید ها می باشد بد فرهنگی است نه بی فرهنگی و در مقابل، فرهنگ والا و غنی!
 
جونم به لبم می رسه تا چند جمله ی مثلاً کتابی حرف بزنم یا لفظ قلم صحبت کنم یا بخوام ادبی بنویسم، و دلم به حال اونایی می سوزه و به فکر بعضی ها هستم که توی بعضی از جلسات یا مجالس هی به خودشون فشار میارن تا دو تا جمله ی عجیب و غریب و کتابی و من دراری به زبون بیارن! و این می شه که بقیه ی حضار هی به هم نگاه می کنن تا یه جورایی منظور طرف را بفهمن که چی می گه و چی می خواست بگه و این افاضاتی که از خودش در وکرده چی بوده؟!
 
 خُب مگه مجبوری؟ و حالا که اجبار داری که قلمبه سلمبه حرف بزنی، یه جوری حرف بزن که بقیه هم بفهمن که توی مغزت چی می گذره و فقط کنار هم گذاشتن چند جمله ی عجیب و غریب اونم در حضور صاحبان کلام و بزرگ مجلس که خود خطیب توانایی هست کار خودت را پیچیده تر می کنه، چون از قدیم گفتن، جلو قاضی و ملق بازی؟!
 
این روزا در اکثر نقاط شهر شاهد هستیم که بر تعداد بعضی از پرندگان ساکن محیط های شهری اضافه شده که در دید رس ترین آن ها همین قمری یا کُمری یا به قول تهرانی ها "یا کریم" است که در اثر زاد و ولد به جمعیت آن ها افزوده شده که در نتیجه ی آسیب نرساندن به آن هاست، و نیز  محافظت از اونا، و به وجود آوردن فضای امن برای زندگی شان، یعنی به نوعی می تونیم این اتفاق زیبا را نمونه ای از فرهنگ والای شهرنشینی شهروندان عزیز کازرونی بدونیم. هم چنین شاید متوجه ازدیاد نسل گربه سانان اهلی و وحشی در کوچه پس کوچه های شهر هم شده باشین، جوری که از پر رویی کم مانده از سر روی تان بالا برن! که اگر گریزی به سال های نه چندان دوری بزنید در خاطرات تان زنده خواهد شد که یک گربه جرأت نزدیک شدن به یک کازرونی را نداشت و دیده شده که یه کازرونی نوزاد بر بغل با دیدن یک گربه، چنان به دنبال آن زبان بسته می دوید که گربه بی چاره از تیر چراغ برق با سرعت صد کیلومتر بر ثانیه بالا می رفت! و این تعقیب و گریز به پایان نمی رسید مگر با پرتاب سنگی به طرف گربه!
 
غرض این بود که تقدیری به عمل آورم از فرهنگ ستودنی بسیاری از شهروندان کازرونی که در حال تغییر و تحول به سمت معرفت و والایی است، و امیدواری و خوش حالی از این بابت که انتقال این دیدگاه به نسل آینده روان تر و قابل فهم تر شده باشد چنان که به مرور زمان این اندیشه های ناب در جامعه غالب شود و بد فرهنگی از این شهر رخت بربندد.
 
بعضی ها این قدر خوب و با صفا هستن که قدر خودشون را نمی دونن، و نمی دونن که بسیاری از آدمای دیگه از جمله خانواده شون و فامیل شون و دوستان و رفقا بهشون وابسته هستن و دوستش دارن و وجودش برای این کسانی که ذکر کردم الزامیست، و سوای اونا، خیلی از شهروندان دیگه هم خوب و بد و سلامتی این فرد براشون اهمیت داره، پس این دوست عزیز نباید پای سفره که می شینه یه پاتیل تیلیت بخوره و یه کلیک ترشی هم بزنه توی رگش که بعد نای نفس کشیدن را نداشته باشه و از درد معده یا اثنی عشر به خودش بپیچه که چشماش سیاهی بره و خانواده اش به ناراحتی بیافتن و در این گیر و دار بی امکاناتی و کم بود دکترای متخصص، دکتر کَشی راه بیافته و قلب دوستانش هم از نگرانی به درد بیاد!
 
این افراد باید توجه داشته باشن که فقط متعلق به خودشون نیستن، و مهم تر این که اگه دولت این افراد را شناسایی کنه که ماشاا... این قدر غذا می خورن حتماً در اسرع وقت یارانه اشون را قطع می کنه!
 
 و اون دکتر عزیز و مهربان باید بدونه که چون بیماری قند داره باید احتیاط کنه و بایستی در خوردن بعضی از غذاها و خوراکی ها دست به عصا راه بره نه این که رعایت نکنه به حدی که به حالت اغما فرو بره و دکترین متخصص برای نجات جانش مجبور به قطع قسمتی از پاش بشن! آن هم پزشکی که وجودش و تخصصی که در طب پزشکی و جراحی داره برای کلیه ی آحاد جامعه منشاء خیر و برکته! و دوستاش خیلی دوستش دارن و مریض هاش بهش احتیاج دارن، پس مواظب خودتون باشین!
 
این جمله هم تکراری می شه ولی مجبورم بگم تا اون رئیسی که از اتومبیل اداره در اوقات تعطیلی و خارج از وقت کار استفاده ی اختصاصی می کنه یادش باشه که در سطح شهر دیده شده حتی زمانی که برای خرید مایحتاج روزانه ی خودش بوده و طبیعیه که از منابع دولتی نباید استفاده خصوصی بشه چون ممکنه بیت المال حیف و بشه! پس باید مثل سمند سفید مدل 88 توی پارکینگ زیر سایه بان باشه!
 
خب قربونت برم بنده و دیگر مسافران تاکسی جناب عالی چه گناهی بر در گاه خداوند مرتکب شده ایم که باید اول صبح تا پاسی از شب دود سیگارت را که هی فرت و فرت می کشی تحمل کنیم؟ خُب عزیز دلم این پول هایی را که می دی سیگار و آتیش به مالت می زنی بده آب هویج بستنی و شربت آلبالو و بریز روی جیگرت تا توی این گرمای طاقت فرسای کازرون هم خنک بشی و هم کیف کنی و هم اعصابت راحت بشه و به مسافرانی که چند دقیقه مهمانت هستن پرخاشگری نکنی؟ آخه آلبالو، هلو، زردآلو، تاکسی را می شه یکی از اماکن یا جایگاه یا محل ها یا نمی دونم وسایل عمومی ای دانست که برای رد و بدل شدن یا تاثیر پذیری رفتار و گفتار دیگران بر هم دیگه حائز اهمیت شناخت، حتی در زمانی هایی چند دقیقه ای، اما آن قدر مؤثر و تأثیر گذار که باورکردنی نیست، و تنها با کمی تأمل و دقایقی حرکت در سطح شهر و شنیدن صحبت های راننده یا ناخواسته فهمیدن مکالمات برخی از مسافرین تاکسی که با تلفن همراه خود حرف می زنن می شه فهمید که در تاکسی هم  فرهنگ بد را می شود اشاعه داد و هم فرهنگ خوب را خوب می شه به دیگران آموزش داد! خلاص!!  
 
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/03/10ساعت 10:54 |