به نام خدا

                                                                 زنده باد غزه

کاش می توانستم که ننویسم

نوشتنی که از تو نباشد پشیزی نمی ارزد!

باید از تو نوشت که ایستاده می میری

و افتاده ای اما سربلندی!

تو که کودکانت هم مرد هستند

-  و زنانت نیز این چنیند!

****************

کجاییم ما و شما کجایید؟

عجب دنیای بی صفایی است!

 انگار گوش شان صدای انفجار باروت را نمی فهمد!!

و چشم های شان بر جاری خون بسته شده!

شاید خودشان را به خواب زده اند

- اما ما بیداریم

- و در گوش جهان فریاد خواهیم کشید

- زنده باد غزه و تمام غزه نشینان دنیا!

و سربلند باد ایران

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/04/31ساعت 21:56 |
به نام خدا

                                                              ماست!

یکی بود ، یکی نبود، زیر گنبد کبود یه شهرستان کازرونی بود که یادم می یاد بارها گفتم و نوشتم که با همه ی شهرستان های دنیا فرق داره؛ از همه لحاظ، هم بدی هاش متفاوته و هم خوبی هاش طوری دیگه است، البته ما که خوبی هاش را مدتیه نمی بینیم!  محیط زیستش فرق داره، منابع طبیعی اش فرق داره، اماکن فرهنگی و تاریخی اش فرق داره، آثار باستانی اش فرق داره، آب و هواش فرق داره، مثلا تو چله ی تابستون سیل و باد و طوفان می یاد! خلاصه اداره جاتش فرق دارن،  آدماش فرق دارن، مسؤولانش فرق دارن، عابرین توی خیابون رد می شن و موتور سوار توی پیاده رو! توی صف نونوایی شما جلو هستین ولی یکی دیگه از راه می رسه زودتر نون بهش می دن! توی خیابون جلو پل عابر پیاده هر جا دل مون بخواد ماشین پارک می کنیم، میدون اصلی شهر بازار عمده ی میوه و تربار و خشکبار و نم بار و سفت بار و معمولی بار است! و اصلاً ما تافته ی جدا بافته هستیم!

مثلاً توی خیابون که رد می شین ممکنه از گوشه و کنار خیابون یا پیاده رو کسی براتون هی بندازن، یا سوت بکشن، مگه جرأت دارین که سوار دوچرخه بشین که کوچک و بزرگ و پیر و جوون و غریب و خصوصاً آشنا که هر هر می خندن و کر کر نیشخند می زنن!

چند روز پیش با همین قارقارک زیر پام توی خیابون می رفتم که چندتا جوون به دست و بالا از توی پیاده رو با اشاره به من و انگشت رو به آسمون می گفتن ماست، ماست!

با خودم گفتم بذار دل شون خوش باشه آخه توی این شهر که هیچ مکان تفریحی نیست و این جوونا بایستی یه جوری انرزی شون را خالی کنن و بذار تا با مسخره کردن من پیرمرد لحظاتی شاد باشن!  ولی چرا به من می گن ماست؟ من که توی این شهر کم و بیش معروفم به قهرمان و مشهورم به ورزشکار بودن و معمولاً نسبت دادن کلمه ی ماست به کسی، یعنی آدم بی حال، یعنی مسؤول بی خاصییت! یعنی مدیر یا رئیس بی مسؤولیت که بود و نبودش فرقی نداره!

خلاصه، پیچیدم توی خیابون بغلی که یه نفر با اشاره به آسمون و رو به طرف من گفت ماست، ماست! گفتم عجب شهری داریم و چه آدم های با فرهنگی آخه کجای قیافه ی من به ماست می خوره و سر و صورت من به  زغال فروشی بیشتر میاد تا ماست بندی! و یاد چند ضرب المثل ماستی افتادم که می گه طرف ماستش ترشه، یا می گن یارو عین ماست، یا می گن طرف از ترس ماست کیسه انداخت، یا ماست مالی کردن، یا  رنگش شده مثل ماست، یا توی انتخابات شیر دهن مون را سوزونده فوت به ماست می کنیم! و غیره؛ اما اینا چه ربطی به من داره؟!

وارد کوچه ی باغ نظر شدم که در تاریکی شب و کمبود روشنایی مناسب واقعاً وحشتناک بود و چشم چشم نمی دید و اگه نور ماشین روشن نبود ممکن بود توب چاله چوله های کوچه یا توی جوی آب بیفتم اما توی همین تاریکی شب و روبروی در ورودی پارک چند جوون که برای تفریح اومده بودن پارک، تا ماشین بنده را دیدن با خنده گفتن ماست، ماست!

با خوم گفتم آخه مگه هم قد تون هستم یا مگه باهاتون شوخی دارم، شیطونه می گه پیاده شم و برم یه کتک مفصلی از دست شون بخورم! و این چه رفتار زشتیه که بعضی از ما کازرونی ها داریم که با دیدن هم دیگه شروع می کنیم به مسخره کردن هم  و عادات بد دیگه این که هم دیگه را با نام های بد و زشت صدا می زنیم، به هر حال خودم را گرفتم و گفتم ول شون کن من به راه خودم ادامه می دم و کاری به حرف مردم ندارم و برای رسیدن به مقصد هیچ چیزی نباید جلودارم باشه چون هدف من چیز دیگه ایه و هر کی می خواد بگه ماست من توی دلم می گم پنیر، می گم  دوغ، می گم شیرن کازرون! من همیشه توی ذهنم یه سؤالی برام بوده که چنگ محله ی بالو کجان؟! و مسؤول جواب دادن به این سؤال کدام مسؤوله؟!

بگذریم،  سر پیچ کوچه ی باغ نظر به خیابون ژاندارمری یه نفر با اشاره به سقف ماشینم گفت ماست، ماست! زدم کنار و پیاده شدم و نگاهی به سقف ماشین کردم و دیدم که سطل ماستی که خریده بودم و برای سوار شدن به ماشین گذاشته بودمش روی سقف، یادم رفته بیارمش توی ماشین و این همه و در این مدت در باره ی مردم شهرم بد فکر کردم و ندانسته و عجولانه قضاوت کردم، اونم در این ماه مبارک!

و بعد فهمیدم که چرا مسؤولان شهر به فکر امکانات تفریحی و سرگرمی از قبیل شهر بازی سالن های تأتر و نمایش و اماکن سرپوشیده ی موتور سواری و دوچرخه سواری و اسکیت و کتابخانه های عمومی و تالار های فرهنگی و پارک و ... نیستند! و حالا متوجه شدم که چرا کاری نمی کنن که این جوون ها ساعات بیکاری شون را در جاها و اماکن تفریحی بگذرونن تا انرزی شون تخلیه بشه؛ چون می خوان این جوونا سر کوچه و خیابون علاف باشن تا برای کمک و راهنمایی کردن به من و امثال بنده آمادگی داشته باشن و من و تو  و شما و ما و اینا و اونا و خصوصاً جناب عالی را یادآوری کنن تا مواظب باشیم که ماست مون نریزه  و یا حداقل ماست مون ترش نشه! بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود! خلاص!!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/04/18ساعت 10:7 |
به نام خدا

 

                                                            جد سادات

سادات جمع سید و به معنی آقا و سرور است. و در اصطلاح عام به کسانی گفته می شه که از طرف پدر از نسل "هاشم" جد پیامبر اکرم (ص) باشن یا به عبارتی از قبیله بنی هاشم باشند.

سیادت به فرزندان محمد رسول ا... (ص) از طریق حضرت فاطمه س دختر مطهرش  و علی ابن  ابوطالب  امام اول ما شیعیان می رسه. 

 به کسی که مادرش از سادات است میرزا گفته می‌شه. یعنی فردی که دارای مادر سید و پدر غیر سید باشه، معمولاً میرزا به پسران و میرزایه به دختران گفته می شه، به دختران یک فرد سید؛ سیده، علویه، و یا شریفه می گن و سیادت در سادات هاشمی که طبق نظر برخی از علما، قوی تر و شریف تر هم هست، از طرف   مادر و در سادات علوی از طریق پدر است.
 
 احترام سادات در گذشته و اکنون در بین مردم ایران بوده و هست  و این احترام به حدی است که برخی‌ها می‌گن که فلانی که در امور زندگی و در به دست آوردن فلان مقام یا موفعیت موفق شده به خاطر اینه که در زمره سادات بوده ؛ واقعیت هم اینه  که سیادت از گذشته تا کنون در بین مردم دارای وجاهت خاصی بوده. من معتقدم که این علاقه به سادات هنوز هم در بین مردم وجود داره و نسبت به گذشته کم رنگ که نشده؛ پر رنگ تر نیز گردیده .

مردم هم سید بودن را نوعی ارتباط با پیامبر (ص) و اهلبیت (ع) می‌دونن و هر کسی از سادات که تونسته این ارتباط را در عمل هم به اثبات برسونه در بین مردم از محبوبیت و مقبولیت خاصی برخورداره. البته این‌طور نیست که صرف سید بودن برای مردم دلیلی برای مقبولیت بی چون و چرا بشه! چون همین طور که خدمت تون عرض کردم اعمال و رفتار و کردار مناسب و حفظ شخصیت وجودی و آداب معاشرت و خلق و خوی حسنه ی سادات دو چندان در دوست داشتن شان بین مردم مؤثر تر است!

 
همانند سراسر کشور عزیزمون، توی شهرستان ما و شهر خودمون کازرون هم  بین مردم، همین آداب و رفتار و احترام نسبت به سادات برقراره و مردم به این خانواده ها علاقه دارن و علاقه شون از روی ارادتیه که به خاندان پیامبر اکرم (ص) و ائمه ی اطهار دارن! علاقه ای که به مادر این آدما یعنی جضرت فاطمه ی زهرا (س) دارن، علاقه ای که به امام حسن مجتبی (ع ) داران، عشقی که به سالار و سید شهیدان کربلا امام حسین (ع ) دارن، احترامی که به امام موسی کاظم (ع) و دیگر ائمه ی اطهار دارن!
 
سادات وقتی وارد یه جمع می شن مردم به احترام شون از جا بلند می شن، زن و مرد هم نداره چون سیده یا طیبه یا علویه یا شریفه شون  هم مثل سیدشون سرور و بزرگن! وقتی می خوان وارد یه جایی بشن یا از یه جایی بیرون بیان مردم می ایستن تا اینا اول وارد یا خارج بشن، توی زورخانه ها زنگ ها اول برای سادات به صدا در می یاد، توی گود ورزش ابتدا اینا باید میدان دار باشن! مردم قسم راست شون به سر جد این افراده که قربون جدشون برم! مردم توی مجالس با اجازه ی این سادات صحبت شون را شروع می کنن، توی جبهه ها این آدم ها حرف شون حرف و عمل شون مورد تأیید همه بود و مردم به احترام این انسان هاست که در کوچه و بازار دست به سینه می ایستن!
 
حالا جناب عالی، سرپرست محترم فلان اداره میای تو ناف بازار و در حضور چند نفر رو به یک سید بزرگوار و در کمال بی احترامی و غرور و  با گستاخی تمام و هم چنین با بی توجهی به شأن و جایگاه یک مسؤول که باید متین و با اخلاق و مؤدب باشه جمله ای را می گی که آدم از فرط ناراحتی باید سرش را بکوبه به دیوار اداره ای که جناب عالی سرپرستش هستی تا خراب بشه روی سر من و تیرآهناش به درد یه صنعت و تجارت  دیگه ای بخوره!
من که به جای تو خجالت می کشم که عنوانش کنم اما یادمه که قبلاً برای یه سری از افراد و مسؤولان در این شهرستان یه مطلب نوشتم با عنوان " پرانتز باز " یعنی براشون پرانتز باز کردم ، اما به خاطر این که اون حرف جناب عالی  خیلی نسنجیده و غیر قابل هضم بوده برات کروشه باز می کنم و  یه پرانتز می ذارم تو دلش و صحبت اون روز جناب عالی را سؤالی می کنم تا مردم بفهمن که چی گفتی و چرا گفتی و با چه جرأتی گفتی؟!
{( گفتی کیا بیشتر از کوپن شون حرف می زنن؟!)} اگه جرأت داری یه بار دیگه بگو!
خُب مرد حسابی تو با هزار بدبختی و سفارش این و اون؛ و دست به دامن شدن خودت به صد تا واسطه برای دیدن و عرض ارادت به نماینده! و عجز و التماس و قشون کشی به دفتر امام جمعه و به این طرف و اون طرف سر پستت ماندی و هزار حدیث و روایت پشت سرت بوده حالا  به جایی رسیدی که  سادات را به تمسخر و ریشخند می گیری؟! مگه این ضرب المثل را نشنیدی که گفتن: به کبر و غرورت مناز که به مطلبی بند است  و به پست و مقامت نناز که به تلفنی عزل می شی!
من تعجبم که چرا بعضی ها جانماز روی آب می کشن و ریاکارانه دم از ارادت به خاندان عصمت و طهارت می زنن و در عمل به قول خواجه ی راز " چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنن " و وقتی که باید با مردم و با سادات که از خانواده ی محترمی هستند با احترام رفتار کنن خلاف آن می کنند!
جناب عالی که با آن لحن نیش دار و با به تمسخر گرفتن اشخاص آن هم کسبه بازار که رسول خدا در شأن آنان فرموده حبیب خدایند؛ و البته که رزاق خداست!!! حالا حضرت عالی چه چیزی را می خوای ثابت کنی؟ نکنه برای ماندن در پست سرپرستی و عزل نشدن از مقامت داری این جوری خودت را به آب و آتیش می زنی؟!
جایگاه یه مدیر یا یه مسؤول بین مردم بایستی در عین حالی که مردمی و دوست داشتنی باشه خیلی رفیع و با ابهت و قابل اعتماد باشه، ضمن این که یه مدیر یا یه سرپرست باید از همه لحاظ خصوصاً اخلاقی هم الگویی برای شهروندان باشه و بایستی از الفاظ و کلمات و جملات در خور و شایسته در گفتار و گفتمان و جر و بحث هایش بهره ببره تا خدای نکرده مردم به مسؤولان شان بی اعتماد نشوند و فکر نکنن که همه ی مسؤولان چاله میدونی حرف می زنن! چون در این کشور  و در هر کجای دنیا هر مسؤول و یا هر مدیر باید نماینده ای شایسته برای نظام جمهوری اسلامی ایران باشه نه این که با رفتار و گفتار و کردارش خدای نکرده به آبروی نظام لطمه بزنه!
یه مسؤول بایستی با رفتار و عملکرد خوبش از قداست میزش و جایگاهش حفاظت کنه و نباید با برخی حرکات زننده اش خودش را در بین مردم شهر بی اعتبار و بی وجه کنه!
 به عنوان یه بزرگتر و کسی که تا حالا دو سه تا پیرهن نه! چند تا رئیس را در رأس اون اداره ای که شما مشغول به سرپرستی اش هستی دیده، به جناب عالی  نصیحت می کنم که ضمن عذر خواهی از سادات گران قدر در همان محل در حضور همان افراد و جهت طلب بخشش و حلالیت حاضر شوی و از گفتار ناپسند و نه در خور  که از جناب عالی سر زده اظهار پشیمانی کنی و هر چه سریع تر برای استعفاء از مقامی که داری خودت را به  آقای فرماندار گرامی شهرستان معرفی کنی و آمادگی خود را برای  توبیخ کتبی و درج در پرونده و برای جریمه شدن از قصور در نوع برخورد با مردم و ارباب رجوع درخواست انتقال به دورترین نقطه ی کشور را بدهی تا شاید جد سادات از سر تقصیرت بگذرد! خلاص!! 

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/04/11ساعت 10:0 |
به نام خدا 

                                                                 عطسه!

عافیت باشه! پیر بشی، یه کمی صبر کن بعد برو!

فرقی نمی کنه که صدای عطسه کردن شخص چه اندازه باشه اما هر چی آروم تر بهتر، چون ما یه همسایه داریم که وقتی عطسه می کنه تمام لوستر های آویزان به سقف خونه مثل بید مجنون در مصاف با باد صبا به حرکت میاد و خونه مون چند ریشتر و نیم می لرزه و چند مدت پیش که از طرف شهرداری برای کارشناسی اومده بودن مشخص شد که خونه ی ما 10 سانتی متر به سمت غرب جا به جا شده؛ یه وقت فکر بد نکنین که ما به سمت غرب متمایل شدیم، منظورم غرب شهر خودمونه!

با این وجود افراد خانواده بعد از شنیدن صدای عطسه یا به قول ما کازرونی ها، صبر، یا عکسه، یا عسکه یا هپیشته، تا لحظاتی دست به سیاه و سفید نمی زنیم و مثل مجسمه خشک می شیم تا لحظاتی بگذره و با الحمدا... گفتن و لعنت بر شیطون و بسم ا... کارهای عادی را از سر بگیریم،  اما برخی می گن اگه دو تا عطسه پشت سر هم شنیدین، مبنی بر اینه که عجله کنین و به صبر شتاب معروفه و برخی دیگه می گن اگه بلافاصله بعد از اتمام صحبت های کسی صدای عطسه به گوش برسه این عطسه تأییدی بر آن گفتاره، البته بین علماء هم اختلاف هست و اینا را بر اساس گفتار راویان شیرین سخن گفتم حالا شما بگو خرافاته اما من می گم راوایاته!

ولی شاعر یه چیز دیگه هم گفته، که در کار خیر حاجت هیچ استخاره  نیست و زمانی که در حال یا در شرف یا در اقدام یا در انجام کار خیری هستین صدای صدتا عطسه هم که بشنوین یا خودتون از عطسه کردن به حالت اغماء هم که بیفتین دست از اون کار خیر برندارین و توقف نکنید و ادامه ی کار را بدین!

اگه کمی به فکر فرو بریم متوجه می شیم که همه ی اونایی که امروز یا در حال حاضر یا قبلنا به استخدام دولت دراومدن یا مسؤول یه ارگان و یا یه اداره شدن یا سرپرست یه نهاد و یا یه قسمت شدن یا رئیس یه اداره و یا یه مؤسسه شدن یا به پست های رفیعی نائل گردیدند یا وزیر شدن یا رئیس جمهور فرقی نمی کنه متوجه می شیم که از کانال آموزش و پرورش گذشتن یعنی زیر دست معلم یا آموزگار یا دبیر و یا استاد به این مدارج عالی رسیدن و سری توی سرا درآوردن که انشاءا... سربلند باشن!

می خوام یه دل سیر از آموزش و پرورشی های شهرستان خودم یعنی کازرون تعریف کنم هیچ مناسبتی هم نداره نه اول ماه مهره و نه روز معلمه و نه وزیر آموزش و پرورش اومده کازرون، اما به نظر بنده همه ی روزای سال متعلق به این عزیزان آموزش و پرورشی و این انسان های خوب فرهنگی و این آدم های ناز و مهربان و این معلم های نازنین است چون حتی در اوقات فراغت و تعطیلی های تابستان نیز این قشر از جامعه که از بازنشستگان گرفته تا تازه به کارها و حق التدریسی ها به نوعی درگیر آموزش و تربیت فرزندان مان هستند و به گونه ای دل سوخته و دل سوزهایی هستند که با احساس مسؤولیت در صدد بهتر کردن اوضاع فرهنگی و علمی شهرستان و بالا بردن سطح سواد جامعه و رساندن فرزندان مان به مدارج عالیه ی تحصیلی هستند و شبانه روز در تکاپوی بهتر شدن اوضاع هستند آن هم در این کمبودهای بودجه و هزینه های سرسام آور آموزش و کمبود فضاهای آموزشی قابل استفاده که در همین جا و از همین تریبون هشدار می دهم به متولیان امر و خصوصاً نماینده ی محترم شهرستان و فرماندار گرامی که تا می توانید به فکر آسان کردن راه های آموزش باشید و بسترها و زیر ساخت های آموزشی را در شهرستان ارتقاء دهید و اماکن و سالن ها یی که به این منظورها اختصاص یابد درست کنید و بسازید که البته سیستم سرمایشی و کولرهایش خراب نباشه! تا متصدیان اداره ی آموزش و پرورش کازرون در مضیقه ی مکانی مناسب برای اسکان پیش دانشگاهیان و پشت کنکوری ها و دیگر طالبان علم و تحصیل دست شان به سرشان نباشد که بخواهند از این گوشه به آن گوشه برای پیدا کردن مکانی امن و ساکت برای درس خواندن باشند و خودشان در این ارتباط خودکفا باشند تا دست شان جلو دیگر ادارات برای اجاره یا امانت گرفتن یه مکان خاص ارشادی و فرهنگی و کتابخانه ای دراز نباشد!

این روضه ها را خواندم تا خدمت با سعادتت یا با سعادت تون عرض کنم که شما دیگه چرا؟ شما که هم فرهنگی هستی و هم اهل کتاب و البته اهل کمال؛ مگه فراموش کرده ای یا کرده اید که از همین آموزش و پرورش به این سمت رسیده ای و رسیده اید و  رسیده ایم و خواهیم رسید؛ یعنی از بدنه ی همین آموزش و پرورش بوده که به ریاست فلان اداره مشرف شده اید!  پس چرا امروز و فردا می کنین و چرا ساعت ها جلسه و چرا عذر و بهانه و مگه کسی عطسه کرده که تأمل می کنی و تأمل می کردین و صبر می کردین؟ و برای این کار خیر استخاره برای چیه؟

از آموزش و پرورش تماس گرفتن و می گن برای این که مکانی جهت آرامش و درس خواندن دختران این شهر داشته باشیم تا انشاءا... رتبه های تک رقمی و دو رقمی دانشگاه های کشور داشته باشیم نیاز به قسمتی از کتابخانه ی عمومی شهر داریم! کتابخانه ای که افتخار شهرستانه و اهالی آن از رئیس گرفته تا مرئوس همگی خدوم و زحمت کش هستند!

باید بگین بفرمایین، قدم تون روی سر، و قدم این پشت کنکوری ها هم روی چشم، اگه سر و چشم تون جای این قدوم مبارک را نداشت و نداره، می گفتین روی سر نویسنده ی این مطلب! و بایستی جلو کتابخانه را آب پاشی کنین و گل بذارین تا این دلبندهای ما وارد کتابخانه بشن و 13 الی 14 ساعت از روز را در کمال آرامش به درس خواندن بپردازن! چون خیلی از این عزیزان توی محیط خونه مشکل دارن و سر و صدا هست و صدای عطسه ی همسایه مثل غرش رعد و برق هولناک و ترس آور است و مزاحم درس خواندن!

خُب قربونت برم تعلل چرا؟ جلسات 4 ساعته چرا؟ مکاتبات و مکالمات و گفتگوهای حضوری طی چندماه اخیر چرا؟ وساطتت فرماندار چرا؟ کدام عطسه این قدر بلند و صبر پذیر بوده؟ مگه کجای این کار نیاز به فکر کردن داره؟ خُب عزیز دلم چون دوستت دارم می گم و چون می دونم انسان خوب و متعهد و مسؤولیت پذیر و شیعه ی جعفری هستی می گما! و خوب کاری کردی و کردین که بالاخره اجازه دادی و دادین تا این طرح خوب و موفق و قابل تحسین  آموزش و پرورش یعنی اسکان دختران عزیز و پسران محترم آماده به کنکور در کتابخانه ی شهید مدنی و در اداره ی ارشاد فراهم بشه؛ خدا خیرتان بدهد.

اصل همه ی کارها در این شهرستان باید بر همین منوال باشه یعنی تعامل ادارات و ارگان ها با هم، یعنی دست به دست هم دادن برای بهتر شدن اوضاع شهرستان، یعنی پرداختن به اهم و به دور بودن از حاشیه ها و کنار گذاشتن برخی سیاست بازی ها!

باز هم تاکید می کنم که من یکی از ارادتمندان و مخلصین و دست بوس تمام آموزگاران و معلمان و استادان شهرستان کازرون هستم، حالا می خوای بنده را به مجیزه گویی یا چاپلوسی متهم کنی مهم نیست چون قراره بنده را توی اداره استخدام کنن یا می خوان پول به حسابم بریزن یا می خوان پستم را ارتقاء بدن؛ و اگه بعضی ها نگن پس ما و اداره ی ما چی، و نگن اداره ی ما هم توی این شهرستان بود و نبودش خیلی مهمه و نخوان که از اداره ی اونا هم تعریف کنم! اما باید بگم که یکی از بهترین و موثرترین و موفق ترین و بی حاشیه ترین و با ارزش ترین ارگان این شهرستان و کلیدی ترین آن ها مجموعه ی آموزش و پرورش است حالا هر کی هر چی دلش می خواد بگه، و از این به بعد هر کی بخواد بگه که بالای چشم آموزش و پرورش کازرون ابروست من می گم همه ی ارگان ها و ادارات و نهادها و بانک ها و مؤسسات و شرکت ها و وزرات خانه ها زیر این ابرو قرار می گیرن! می گین نه؟ اگه راست می گین درس نخونین، اگه راست می گین تحصیلات نداشته باشین و بدون معلم و بدون آموزگار و بدون رفتن به دانشگاه و بدون طی کردن تحصیلات عالیه مسؤول یا رئیس یا سرپرست یا فرمانده یا معاون یا کارمند بشین! این گوی و این میدان! دیدین نتونستین، و دیدین که باید اول از همه از این خان یا خوان بگذرید و اهل علم و سواد و معرفت بشین تا بتونین مسؤول یا رئیس بشین!

پس از این به بعد با دیدن یک فرد آموزش و پرورشی از رئیس گرفته تا معاون و از بازنشسته گرفته و یا چه در حال خدمت در هر سمتی، چه کارمند اداره، چه معلم، چه دبیر، چه استاد، چه مدیر، چه ناظم که باشن پا را به رسم احترام نظامیان به هم به چسبانید و ادای احترام کنید و کلاه را از سر بردارید چون این ها و آن ها حق بزرگی بر گردن ما و فرزندان مان دارند؛ پس عطسه بی عطسه! و صبر بی صبر، همین الآن هر کاری که دارند برای شان انجام دهید و امروزشان را فردا نکنید، این علامت حاکم بزرگ "میتی کومان" است، به مقام شامخ شان احترام بگذارید! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/04/03ساعت 11:3 |

به نام خدا

                                                          نمک کمارج!
 
این ساعت خدا رحمت کنه رفتگان همه ی شما کاربران عزیز ! روح مادرم شاد که بیشتر وقتا می گفت، چه کنم که دستم نمک نداره! اما من معنی این جمله را نمی قهمیدم که مگه دست آدم نمک پاشه که نمک داشته باشه؛ یا نمک دونه؟ و با وجود نمک کمارنج بغل دست مون مگه می شه دست کازرونی مذهب بی نمک باشه؟
گفتم کمارج یاد زنده یاد مرحوم حاج نعمت اله میرزایی افتادم که حیفش بود از بین ما بره؛ این مرحوم به نوعی مردم شهرستان و جاده ها  و خیابان ها ی شهر و روستا مدیون زحماتش بودن، و همیشه در کارهای خیر پیش قدم بود؛ در کل یه انسان هایی پا به عرصه ی هستی و زندگی من و شما و هم وطنا و هم شهریا می ذارن که وجودشون منشاء خیر و برکته و حیفه که بخوان از دنیا برن، و این تیپ انسان ها توی همین شهرستان خودمون خیلی زیاد هستن و بودن! اما مشیت الهی تغییر ناپذیره و کاریش نمی شه کرد!  برعکس یه آدمایی هم هستن که وجودشون و حضورشون و زبون شون و کردارشون شرّ و ضرر و خبث نیّته! و مردم برای نجات از دست شون شبانه روز دعا می کنن اما متأسفانه مثل سنگ آسیاب می سایاند و اطرافیان شون را له می کنن و خودشون تا می تونن عمر می کنن!
بالاخره و به مرور زمان فهمیدم که دستی که نمک نداره یعنی چه، خدمت با سعادت تون عرض می کنم هر چند که می دونم شما ها از بنده بهتر می دونین!
یعنی به هر که نیکی می کنی در حقت بدی می کنه! یعنی هر کاری که برای دیگرون می کنی قدرش را نمی دونن! یعنی جواب خوبی ها با بدی داده می شه! یعنی بعضی ها فرق بین کسی که براشون کوزه پرآب می کنه با کسی که کوزه شون را خالی می کنه نمی دونن! یعنی خوبی می کنی اما بدی می بینی! یعنی کاری را که برای کسی می کنی به چشم نمی یاد! یعنی تا آرنج دست پر از عسل را می کنی تو حلق طرف و هنوز دستت نکشیدی بیرون چنان دندونت می گیره که آه از نهادت بیرون می یاد! کاش حالا که دست آدم نمک نداره اقلاً فلفل داشته باشه تا طرف تا عمر داره بسوزه! آتیش بگبره!!!
خدایا مردیم از بس که به دیگرون خوبی کردیم و کسی قدرمون را ندونست! خدایا مردیم از بس که برای این و اون مطلب نوشتیم و طرفداری کردیم و تقدیر و تشکر کردیم و خسته نباشی گفتیم و در عوض بی خود و بی جهت و ناحق و در عین بی انصافی جریمه مون کردن! خدایا تا کی این بندگان تو باید قدر نشناس باشن و وقتی که یکی براشون زحمت می کشه یه دستت درد نکنه ی ناقابل از دهن شون بیرون نیاد؟!
اصلاً فرهنگ قدردانی در شهرستان کازرون کم کم داره منقرض می شه!
شاید خیلی از ماها دست مون بی نمکه، و شاید خیلی دیگه دست شون کم نمکه! اما به نظر من نباید بگیم بشکنه دستی که نمک نداره، چون باید جمجمه ی اون کسی بشکنه که نمک را می خوره و نمکدون را می شکنه، یعنی دست اون کسانی تاول پوستی بدخیم بزنه که قدر محبت دیگرون را نمی دونن! و بشکنه اون دستی که داره می افته و شما می گیریش اما کارش که راه افتاد و به منظورش که رسید دیگه فراموش می کنه! پس چرا باید بگیم دست مون نمک نداره؟ چون نمک داره، اما اونا و اینایی که ارزش نمک را نمی دون و نمی فهمن یه ذره نمک توی وجوشون نیست!
خدا خیر زبان سرخ سرسبز بده که این نون شور را توی سفره ی ما گذاشت چون مجبوریم آن چه را که می بینیم یا می شنویم یا می فهمیم را بنویسیم، چه از اونایی که نمک را می خورند و نمک دان را می شکنن و چه از اینایی که نان را زیر پا می ذارن و چه اینایی که به خاطر پست و مقام و منصب به دوستاشون پشت می کنن و یادشون می ره که چه جوری اومدن و چه جوری رئیس یا سرپرست یا مسؤول شدن و یادشون رفته که باید در کارشون عدالت را رعایت کنن و استفاده ی خصوصی از اموال دولتی نداشته باشن، و هر کس بخواد از جایگاه و مقام و سمتی که داره سوء استفاده کنه و به دوست و آشنا و هم شهریان خودش خیانت کنه با ما طرفه!
من من باب نصیحت عرض می کنم، هر چی باشه دو تا پیراهن خوب توی یه مغازه دیدم می خوام بخرمش! بله، اون مسؤول اون اداره که خوش می دونه! نباید انحصار طلبی کنه! که وای اگر از پس امروز بود فردایی!
از قدیم گفتن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! پس باید طوری و جوری رفتار کنین و رفتار کنیم که کسی براتون و برامون شایعه نسازه! و باید نقطه ضعف نداشته باشین و باید جلو کسی سرزیری نداشته باشین و بایستی وام دار کسی نباشین که بخواین گوش به فرمان باشین یا بخواین دست به سینه باشین و خدای نکرده حقی را ناحق کنین!
پست ماندنی نیست؛ این حرف را من نزدم بلکه مولا علی ع گفته و طی این شصت و اندی سال که از سن مون می گذره خیلی ها را دیدیم که به میز و صندلی چسبیده بودن و عوض شدن و خیلی ها اومدن و رفتن، و خیلی ها نیومده رفتن! و خیلی ها عاشق پست و مقام و امضاء هستن و وقتی این سمت را از دست می دن خیلی نگران می شن ولی باید بدونن که این اتفاق خیلی مهم نیست و مهم اینه که انسان خدمت گزار باشه و مردمی، و نه دل بسته به میزو صندلی!
اشخاص بایستی در هر مسؤولیتی که هستن عرضه داشته باشن؛ یعنی بایستی حرف شون خریدار داشته باشه؛ آقای مسؤول؛ با تو هستم، یعنی باید بود و نبودت ملموس باشه، ملوسکم! عروسکم! خروسکم!
اگه قراره که کسی اسماً سمت داشته باشه و هیچ کار سازنده یا کار کارستانی را انجام نده و بقیه براش تصمیم بگیرن و خط بهش بدن چه فرقی با من داره که از صبح تا شب نشستم و حرف می زنم؟
مسؤول باید جذبه داشته باشه و باید مستقل باشه و باید اومدنش سر کار یا باقی موندنش سر پستش بر اساس شایسته سالاری باشه نه به واسطه ی سفارش این و اون! چون هم چین مسؤولی مثل آب خوردن می شه باهاش بای بای کرد و می شه بهش فهموند که درسته که دست ما نمک نداره اما چلاق نشده که نتونه بنویسه!
نتیجه: کازرونی ها به واسطه ی نزدیکی و قرابت دیرینه با کمارجی ها که در طول تاریخ نشون دادن که انسان های شجاع و دلیر و دلاوری هستند و در مبارزه علیه نیروهای متخاصم و متجاوز انگلیسی دوش به دوش کازرونی ها و در رکاب ناصر دیوان جنگیدند، می تونن با استفاده از تشعشعات شوری نمک کمارج و بدون غنی سازی و به دور از راکتور نیروگاه گازی کنار آب پریشان دست شان را نمک دار کنن به حدی که یُد زده بشن تا من بعد احدی از کازرونی ها نگه که دستم نمک نداره، و نگه بشکنه دستی که نمک نداره! چون این نقطه از زمین خاکی و این خطه از دنیا یعنی پشت کوه قاف تنها شهری است که سرشار از آدم های بانمک و کوهای نمک دار و مردمانی با دست های نمکین و چشم شور است!
 پس از این به بعد کازرونی را پاس بداریم و هر کازرونی به جای جمله ی نامأنوس و نا مفهوم و بد یوم <<بیشکه دسُّم که نمک نداره>> باید بگه: نشکه دسُّم که خیلی شورَن! پس برخی از مسؤولان اداره جات یه شلغم ببندن روی بازوشون تا با این همه زحمت که برای شهرستان می کشن چشم نخورن! و بنا به ضرب المثل جدیدی که خدمت تون عرض کردم، دست بنده ی کازرونی خیلی هم شوره، و این نمک دار بودن باعث شوری چشمم هم شده و بعضی از مسؤولان بعضی از ادارات یه تیکه نمک بزنن سر کول شون تا با این کاراشون چشم نخورن و ناگهان از سمت شون عزل بشن !  خلاص!!
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/03/28ساعت 21:39 |
به نام خدا

                                                          جیگر!!!

 من یه آدم ترسو و بی دل و جگر هستم! حالا ممکنه شما بگید که خیلی از افراد هستن که بزدل و ترسو هستن و باز ممکنه که این اشخاص در هر کجای این شهرستان باشن و فرقی نمی کنه که چه سمتی دارن یا به چه شغلی مشغول هستن، اما باید اعتراف کنم که ترسو تر از من توی این شهرستان هیچ کس نیست البته ترسو بودم و از امروز دیگه نمی خوام باشم چون امروز که یک شنبه یازدهم خرداده رفتم پیش قصاب محله تا یه دست یا یه پرس یا یه رأس یا یه دستگاه ، یا یه دانه، یا یه قواره، یا یه طاقه، یا یه ... جیگر بگیرم و بخورم تا جیگر دار بشم! چون شنیدم که می گن << جیگر دار جیگر می خوره و بی جیگر خون جیگر>>راستی نمی دونم واحد شمارش جیگر یا جگر چی بود و امیدوارم درست نوشته باشم!

خلاصه توی راه با خودم حرف می زدم که به امید خان می گم که یه جیگر شیر بده تا بخورم و غرش کنم! ولی یادم افتاد که توی این شهر همه نوع چهار پا کشتار می شه جز شیر! اصلاً مگه این جا جنگله که شیر داشته باشه! یا مگه شکارچیان گذاشتن که شیر توی کوه های شهرستان کازرون زندگی کنه و نسل شیر و پلنگ و هر چی یوز وحشیه از ریشه کندن!

می گم جیگر کهره بده که از بس حرف های بی حساب و وعده های بی کتاب و قول های نامتعارف شنیدیم جوش آوردیم و بهتره جیگر حیوان خنک مجاز بخورم تا با مجاز گرم مان سازگار باشه؛ اما یادم اومد که افرادی مثل من باید جیگر بره بخوریم چون یه حرف هایی از یه کسانی شنیدیم و یه مطالبی خوندیم که یخ کردیم! یعنی به نوعی توی این گرمای هزار درجه ی کازرون خنک مون شده پس بهتره که جیگر حیوان گرمی مجاز بخوریم! اما ما بزدل ها همون بهتر که جیگر بز بخوریم!

دیدم که آقای قصاب سر چاله ی سرد نشسته؛ گفتم چه خبره؟ گفت برق نیست، گفتم چه دخلی داره که برق نیست؟ بلند شو یه کاسه! ببخشید یه دست جیگر بز زرنگ و فرز و چالاک و نترسی که از کوه ها ی شهرستان خودمون بالا رفته و از سراشیبی دره ها پایین اومده باشه بده تا کباب کنم بخورم و این دل کباب شده ام را به نان و نوایی برسونم  و از این به بعد شجاع بشم!

گفت برق کشتارگاه را قطع کردن، گفتم قطع شده، یعنی برق رفته؟! گفت نه قربون، اداره ی برق اومده و برق کشتارگاه را به خاطر بدهی های معوقه قطع کرده و کسی هم به کسی نیست و امروز کل شهر نه گوشت برای کبابی ها هست و نه قصاب ها گوشت دارن!

گفتم یعنی به همین سادگی اداره ی برق اومد و برق کشتارگاه که یک مکان عمومی و عام المنفعه است و جامعه برای ارتزاق و تهیه ی خوراک و غذا نیاز مبرمی به  اون داره قطع کرد؟!

گفت بله! گفتم هیچ کس هم از فرمانداری تا شهرداری تا شبکه بهداشت کاری نکرد؟ گفت نه!

ولی دیدم که شاید این کار از روی برنامه بوده و به خاطر سلامتی مردم کاری کردن که گوشت قرمز نباشه چون این غذای لذیذ خیلی ضرر داره از چربی خون که بالا می بره تا اسید اوره ی بدن و خیلی چیزای مضر که سلامتی انسان را به خطر میندازه! و می خوان تا مردم گوشت سفید مرغ و ماهی و میگو و لاکپشت و قورباغه و کوسه و هشت پا  بخورن و حتماً سویا را فراموش نکنن! اما من چه کار کنم که می خواستم جیگر بگیرم!

جیگر بخورم تا جیگر دار بشم و بگم چرا یه فکر اساسی برای کشتارگاه کازرون نمی کنین که این مکان حیاتی و لازم و واجب دایم مشکل و این همه دردسر نداشته باشه و قصاب ها بتونن بدون فکر و دغدغه کشتار روز را بیارن و به مردم ارایه بدن و بنده هم به جیگرم برسم!

جیگر بخورم تا جیگر دار بشم و بگم آهااااای چرا آقای فرماندار محترم هنوز برای خودش معاون انتخاب نکرده؟! و فریاد به آسمان بلند کنم و داد بزنم که چرا سالیان درازه که توی این شهرستان خیلی از اداره جات با سرپرستی اداره می شه؟ و چرا کسی کاری نمی کنه و چرا یکی پیدا نمی شه که برای تربیت بدنی شهرستان کاری کنه و یه آدم جیگر دار کار بلد را بذاره تا ورزش و ورزشکار حالی به حولی بکنه و اگه کسی را ندارید که ریاست اداره ورزش و جوانان را به دستش بسپارید پس چرا رؤسای قبلی را عوض کردین؟!

جیگر بخورم تا جیگر دار بشم و بگم چرا کرسی هیأت رئیسه ی مجلس را از دست دادیم و دلیلش چی بوده و چه اتفاقی رخ داده و چرا باید این پایگاه و جایگاه مهم و با ارزش را که افتخاری برای شهرستان کازرون بوده از دست مون بیرون بیاد؟

جیگر بخورم تا جیگر دار بشم و بگم چرا بعضی ها دارن اشتباهات گذشته را تکرار می کنن و چرا بعضی از خویشاوندان و آشنایان و نزدیکان و دوستان صمیمی ی بعضی ها، با صحبت ها و رفتار و کردارشون دارن به آبروی یه انسان خوب و با ارزش لطمه می زنن که بعد دودش توی چشم شهر بره؟!

خُب الهی جیگرتون بشم یا جیگرتون برم یا جیگرتون بخورم پس من چه جوری جیگر گیر بیارم بخورم تا جیگر دار بشم و بعد بگم که چرا هی باید خون جیگر بخورم و بخوریم و هیچ تغییر یا هیچ اتفاق جالب و قابل توجه و شیرین و خوشحال کننده توی این شهر رخ نده و همه چی مثل سابق باشه و نه تحولی و نه تغییری محسوس و همه کله پاچه خور و نه کسی که بشه باهاش جیگر بخوریم، نه جیگرش را؟ خلاص!!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/03/15ساعت 13:48 |

به نام خدا

                                                مواظب خودتون باشید!

 
شاید کلمه فرهنگ در اولین نگاه مقوله ای به نظر برسد که ذهن آدمی را در اقیانوسی از بودن ها و نبودن ها و باید ها و نباید ها غوطه ور کند و در ادامه غرق در زندگی روزمره سازد و آغاز انسان را تا همین زمان و کمی فراتر، آینده را در خود درگیر کند، و به نظر می رسد که این کلمه ی جادویی با بی نهایت کلمات موجود در زندگی بشریت تفاوتی ویژه داشته باشد! چه که با شنیدن یا نوشتن و یا به زبان آوردن این شش حرف چسبیده به هم تمام جزئیات زندگی و رفتار و کردارهای خود و دیگران را در یک لحظه به مقایسه ای اجمالی می نشینیم و فرض یا مقیاس یا حکمیت را همین فرهنگ می دانیم؛ غافل یا فارغ از این که فرهنگ را چه گونه باید تفسیر کنیم تا رفتار خود و دیگران را در مقام مقایسه با الگویی که در دست داریم و یا به ذهن مان متبادر گردیده  اگر هم خوانی داشته باشد به قیاس بنشینیم، یا از آن چه باید باشد، تجاوز نکرده باشد را به چه طریق؟!
 
در اصطلاح عامیانه رفتار برخی از انسان ها را در مقایسه با آن چه که باید ها می دانیم که برگرفته از عرف و عادت ها ی خوب و مبنایی صحیح و هنجاری مناسب و عامه پسند است با فرهنگی، و این که این چنین نیست، بی فرهنگی می خوانیم! در صورتی که فرهنگ در همه حال هست و وجود دارد و آن چه باید گفته شود و منظور از رعایت نشدن آن باید ها می باشد بد فرهنگی است نه بی فرهنگی و در مقابل، فرهنگ والا و غنی!
 
جونم به لبم می رسه تا چند جمله ی مثلاً کتابی حرف بزنم یا لفظ قلم صحبت کنم یا بخوام ادبی بنویسم، و دلم به حال اونایی می سوزه و به فکر بعضی ها هستم که توی بعضی از جلسات یا مجالس هی به خودشون فشار میارن تا دو تا جمله ی عجیب و غریب و کتابی و من دراری به زبون بیارن! و این می شه که بقیه ی حضار هی به هم نگاه می کنن تا یه جورایی منظور طرف را بفهمن که چی می گه و چی می خواست بگه و این افاضاتی که از خودش در وکرده چی بوده؟!
 
 خُب مگه مجبوری؟ و حالا که اجبار داری که قلمبه سلمبه حرف بزنی، یه جوری حرف بزن که بقیه هم بفهمن که توی مغزت چی می گذره و فقط کنار هم گذاشتن چند جمله ی عجیب و غریب اونم در حضور صاحبان کلام و بزرگ مجلس که خود خطیب توانایی هست کار خودت را پیچیده تر می کنه، چون از قدیم گفتن، جلو قاضی و ملق بازی؟!
 
این روزا در اکثر نقاط شهر شاهد هستیم که بر تعداد بعضی از پرندگان ساکن محیط های شهری اضافه شده که در دید رس ترین آن ها همین قمری یا کُمری یا به قول تهرانی ها "یا کریم" است که در اثر زاد و ولد به جمعیت آن ها افزوده شده که در نتیجه ی آسیب نرساندن به آن هاست، و نیز  محافظت از اونا، و به وجود آوردن فضای امن برای زندگی شان، یعنی به نوعی می تونیم این اتفاق زیبا را نمونه ای از فرهنگ والای شهرنشینی شهروندان عزیز کازرونی بدونیم. هم چنین شاید متوجه ازدیاد نسل گربه سانان اهلی و وحشی در کوچه پس کوچه های شهر هم شده باشین، جوری که از پر رویی کم مانده از سر روی تان بالا برن! که اگر گریزی به سال های نه چندان دوری بزنید در خاطرات تان زنده خواهد شد که یک گربه جرأت نزدیک شدن به یک کازرونی را نداشت و دیده شده که یه کازرونی نوزاد بر بغل با دیدن یک گربه، چنان به دنبال آن زبان بسته می دوید که گربه بی چاره از تیر چراغ برق با سرعت صد کیلومتر بر ثانیه بالا می رفت! و این تعقیب و گریز به پایان نمی رسید مگر با پرتاب سنگی به طرف گربه!
 
غرض این بود که تقدیری به عمل آورم از فرهنگ ستودنی بسیاری از شهروندان کازرونی که در حال تغییر و تحول به سمت معرفت و والایی است، و امیدواری و خوش حالی از این بابت که انتقال این دیدگاه به نسل آینده روان تر و قابل فهم تر شده باشد چنان که به مرور زمان این اندیشه های ناب در جامعه غالب شود و بد فرهنگی از این شهر رخت بربندد.
 
بعضی ها این قدر خوب و با صفا هستن که قدر خودشون را نمی دونن، و نمی دونن که بسیاری از آدمای دیگه از جمله خانواده شون و فامیل شون و دوستان و رفقا بهشون وابسته هستن و دوستش دارن و وجودش برای این کسانی که ذکر کردم الزامیست، و سوای اونا، خیلی از شهروندان دیگه هم خوب و بد و سلامتی این فرد براشون اهمیت داره، پس این دوست عزیز نباید پای سفره که می شینه یه پاتیل تیلیت بخوره و یه کلیک ترشی هم بزنه توی رگش که بعد نای نفس کشیدن را نداشته باشه و از درد معده یا اثنی عشر به خودش بپیچه که چشماش سیاهی بره و خانواده اش به ناراحتی بیافتن و در این گیر و دار بی امکاناتی و کم بود دکترای متخصص، دکتر کَشی راه بیافته و قلب دوستانش هم از نگرانی به درد بیاد!
 
این افراد باید توجه داشته باشن که فقط متعلق به خودشون نیستن، و مهم تر این که اگه دولت این افراد را شناسایی کنه که ماشاا... این قدر غذا می خورن حتماً در اسرع وقت یارانه اشون را قطع می کنه!
 
 و اون دکتر عزیز و مهربان باید بدونه که چون بیماری قند داره باید احتیاط کنه و بایستی در خوردن بعضی از غذاها و خوراکی ها دست به عصا راه بره نه این که رعایت نکنه به حدی که به حالت اغما فرو بره و دکترین متخصص برای نجات جانش مجبور به قطع قسمتی از پاش بشن! آن هم پزشکی که وجودش و تخصصی که در طب پزشکی و جراحی داره برای کلیه ی آحاد جامعه منشاء خیر و برکته! و دوستاش خیلی دوستش دارن و مریض هاش بهش احتیاج دارن، پس مواظب خودتون باشین!
 
این جمله هم تکراری می شه ولی مجبورم بگم تا اون رئیسی که از اتومبیل اداره در اوقات تعطیلی و خارج از وقت کار استفاده ی اختصاصی می کنه یادش باشه که در سطح شهر دیده شده حتی زمانی که برای خرید مایحتاج روزانه ی خودش بوده و طبیعیه که از منابع دولتی نباید استفاده خصوصی بشه چون ممکنه بیت المال حیف و بشه! پس باید مثل سمند سفید مدل 88 توی پارکینگ زیر سایه بان باشه!
 
خب قربونت برم بنده و دیگر مسافران تاکسی جناب عالی چه گناهی بر در گاه خداوند مرتکب شده ایم که باید اول صبح تا پاسی از شب دود سیگارت را که هی فرت و فرت می کشی تحمل کنیم؟ خُب عزیز دلم این پول هایی را که می دی سیگار و آتیش به مالت می زنی بده آب هویج بستنی و شربت آلبالو و بریز روی جیگرت تا توی این گرمای طاقت فرسای کازرون هم خنک بشی و هم کیف کنی و هم اعصابت راحت بشه و به مسافرانی که چند دقیقه مهمانت هستن پرخاشگری نکنی؟ آخه آلبالو، هلو، زردآلو، تاکسی را می شه یکی از اماکن یا جایگاه یا محل ها یا نمی دونم وسایل عمومی ای دانست که برای رد و بدل شدن یا تاثیر پذیری رفتار و گفتار دیگران بر هم دیگه حائز اهمیت شناخت، حتی در زمانی هایی چند دقیقه ای، اما آن قدر مؤثر و تأثیر گذار که باورکردنی نیست، و تنها با کمی تأمل و دقایقی حرکت در سطح شهر و شنیدن صحبت های راننده یا ناخواسته فهمیدن مکالمات برخی از مسافرین تاکسی که با تلفن همراه خود حرف می زنن می شه فهمید که در تاکسی هم  فرهنگ بد را می شود اشاعه داد و هم فرهنگ خوب را خوب می شه به دیگران آموزش داد! خلاص!!  
 
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/03/10ساعت 10:54 |
به نام خدا

                                                           ممّد، تو بودی!

مطمئن هستم که بودی، یعنی حضور داشتی و نظاره می کردی دلاوری ها و از خود گذشتگی ها و جانبازی ها و ایثار هم رزمانت را! کمی بی انصافی است اگر بگوییم که نبودی و مگر می شود که خرمشهر آزاد شود اما تو نبوده باشی؟!

تو بودی و دیدی که شهر آزاد شد و تمام دنیا هم با تو دیدند که خون پاکانت پر ثمر شد، و شهر آزاد گشت!

ممّد تو بودی که دشمن از شجاعتت تسلیم گشت و یارانت شهر را با صلابت و مردانگی از چنگ متجاوز آزاد کردند و بسیاری از آن پاکان به سویت آمدند!

جهان آرا ، همان نور دیده ی ما!

نمی دانم این چه سحر و جادویی است که پس از سال ها، هنوز با شنیدن آهنگ ممّد نبودی ببینی ،به هیجان می آییم و احساس غرور می کنیم و اشک شوق در گوشه ی چشمان مان می نشیند!

خرمشهر به دست توانمند دلاورمردان و آزادی خواهان و وطن پرستان و نگاه بانان ناموس و عاشقان میهن اسلامی آزاد گشت و تا بلندای تاریخ بشیریت آزاد خواهد ماند!

ممّد، تو بودی و یاران و پاکانت نیز بودند که خرمشهر آزاد شد و آن زمان که به دیدار معشوق خود شتافتی ادای دین کرده بودی و با دست پر خداوند را ملاقات نمودی!

کاش از این به بعد بودنت را می سرودند، آن گونه که خرمشهر بوده و هست و خواهد ماند، چون تو هم هستی که شهید زنده است و هرگز نمی میرد و تو ماندگار هستی!

ممّد تو بودی و دیدی، شهر آزاد گشته! خون یارانت پر ثمر گشته!

ممّد، تو بودی و دیدی که کبوتران آزادی بر فراز خرمشهر به پرواز درآمدند و یاران پاکت نیز نظاره گر شادی مردم بودند!

ممّد، بمان که مام وطن به ایثارت نیازمند است، بمان که ایران از خون یاران هم رزمت همه ساله پیروزی و آزادی خرمشهر را به جشن می نشیند!

ممّد، هنوز هم با مایی و با مایند شهیدان این دیار و این حضور پر معناست که دست هر اهریمنی را از خاک وطن کوتاه می کند و چشم بدخواهان این ملت را می بندد که نه خرمشهر، بلکه همه ی این آب و خاک نظر کرده ی خداوند است!

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/03/04ساعت 10:42 |

به نام خدا

                                                          گوجه فرنگی!!!

این ساعت خدا رحمت کنه رفتگان شما را و روح مرحوم مادرم شاد که اون موقع ها فصل گوجه فرنگی که می رسید و اواخرش که رو به اتمام بود یه چند تایی را توی فریزر احتکار می کرد تا زمستون بتونیم این گوجه فرنگی های بخ زده را بیرون بیاریم و استفاده کنیم، و جای شما سبز که با اونا یا دمی گوجه فرنگی، یا آش تماته یا املت درست کنیم و بخوریم، پس معلومه که خیلی خاصیت داشته و مقوی بوده، یعنی خیلی کم یاب بوده!
 
اما این روزا هر جای این شهرستان بزرگ را که سراغ دارین بروید تا ببینین که یه کامیون یا یه نیسان یا یه وانت بار ایستاده و چهار طرفش سبد یا کارتن یا جعبه های گوجه فرنگی سرخ و آب دار چیده شده و از یک کیلومتری روی مقواهای بزرگ نوشتن، گوجه کیلویی 300 تومن، و برخی هم که قدر این میوه ی با ارزش جالیزی را نمی دونن و با خاصیت هاش آشنایی ندارن، نوشتن گورجه فرنگی! که البته اینا هیچ چیز را از ارزش و خاصیت گوجه فرنگی کم نمی کنه و همون ارزش های غذایی و مواد خوراکی و ویتامین ها را در خودش داره و با این نوع نوشتن و تبلیغات بعضی از فروشندگان و گفتن بنده و نقل قول کردن دیگران هیچ چیزی ازش کم نمی شه چون تماته است!
گوجه فرنگی سرشار از ویتامین‌های C و A گوگرد، و دارای خواص درمانی زیادی از جمله اشتهاآور، برطرف‌كننده ضعف و خستگی، تقویت‌كننده سلسله اعصاب و همچنین قلب و دستگاه گردش خون است. از همه مهم تر دشمن سرطانه!
این رجز ها را خواندم تا با تقدیم ادب و احترام و عرض معذرت و شرمندگی بگم که بعضی ها خاصیت تماته هم ندارن، همین گوجه فرنگی که این روزا آن قدر ارزون شده که با دست مزد گران کارگر برای کشاورز مقرون به صرفه نیست که از بوته چیده بشه! و سر شاخه یا سر بوته له می شه و به زیر می افته!
 
جسارتاً باید بگم که من مجبور هستم این توضیح را بدم که اگر صحبت از مقایسه ی بعضی ها با تماته می شه یک وقت خدای نکرده هم به ساحت محترم تماته اساعه ی ادب نشه! و هم به بعضی ها بی ادبی صورت نگیره! چون برخی از افراد جامعه حتی در شأن تماته هم نیستند، یا بهتره بگم شأن تماته بیشتر از منزلت بعضی هاست! و البته باید توضیح بدم برای این که کسی یا اشخاصی به خودشون نگیرن و فردا برای بنده دردسر درست نکنن و مطالب بنده را مصداق نشر اکاذیب یا توهین و افترا و یا اشاعه ی کذب ندونن که بخوام پرسه پس بدم و استنطاق بشم، باید عرض کنم که منظورم از بعضی ها فقط خودم هستم و بس! و جنبه ی عمومیت نداره و به هیچ وجه منظورم مدیر یا سرپرست یا رئیس یا معاون و حتی هیچ مسؤولی نیست، چون الحمدا... رب العالمین تمامی مقاماتی که ذکر شد در این شهرستان خوب، کاربلد، تلاشگر، متخصص، با تجربه و مردمی و .... هستند و در این شهرستان بزرگ حتی یک مورد هم نداریم که غیر از این باشه! و بی خاصیت، یا باری به هر جهت، که خدای نکرده بخوان با تماته مقایسه اش بکنن! و این بنده ی قلم به دست هستم که نه یک سنگ از جلو پای کسی بر می دارم و نه یک گره از مشکلات کسی را باز می کنم و نه دست کسی را می گیرم و نه وظیفه ای را که بهم محول شده انجام می دم و نه  به مردم اهمیت می دم و فقط خودم و خودم و از بد خلقی و ترش رویی گرفته تا مقام پرستی و حب جاه و ریاست طلبی که در وجودم موج می زنه دیگه هیچ خاصیتی ندارم و همین خصلت ها باعث شده که وقتی می خوان پست و مقام و سمتم را ازم بگیرن قشون کشی می کنم و به این و اون رو می اندازم و احمدین و محمدین را واسطه ی این کار می کنم تا خدای نکرده صندلی زیر پام را بر ندارن و به کسی دیگه بدن! و همین می شه که مقروض و وام دار دیگرون یا یک عده ی خاصی می شم! یعنی عروسک دست دیگران شده ام! اینه که تماته هم از من خاصیتش بیشتره!
 
حالا این که کار مردم را راه نمی اندازم هیچ، اگه هم دستم بیاد اموال مردم هم به تاراج می برم و مال مردم خوری را حلوا مسقطی می دونم و به جای ادای دین، هی به عتبات عالیات سفر می کنم و هی از صفا به مروه می رم غافل از این که به امر خداوند گوجه فرنگی هم بیشتر از من صفا داره! چون گوجه خورده می شه ولی من بیت المال را می خورم یا به آن دست درازی می کنم!
 
من یک عادت بد دیگه هم دارم و اون اینه که مطالبی که می نویسم و هشدارهایی که می دم گوش شنوایی براش نیست! چون هیچ کسی هیچ کاری نمی کنه! یعنی هیچ عکس العملی را نشون نمی دن! یعنی حتی از بنده نمی پرسن که منظورت از شخصی که لیاقت داشتن یک پست مهم را در این شهرستان نداره کی بوده! و جیم . جیم که دست روی زند بلند کرده کیه، و دال . پ کیه و چرا باید عوض بشه، هم چنین سین . ر کیه که قانون و مقررات را برای منافع یه عده زیر پا می ذاره و حقوق حقه ی خیلی ها را ضایع می کنه، یعنی به دلایل آشنا نیودن خیلی ها با قانون مربوط به شغل شان دست در قانون می بره! و هم چنین ب. ر که خودم باشم چرا خون سرم زیادی می کنه و زبون درازی می کنم؟!
 
منی که کارمند یه اداره ای هستم و با ارباب رجوع سر و کار دارم و سرم را بلند نمی کنم تا جواب سلام طرف را بدم و با اخم و تخم کار می کنم از تماته هم کم خاصیت ترم! و آدمای با خاصیت باید روی کار بنده و رفتار و کردارم نظارت داشته باشن! تا میزان کار مفیدم مشخص بشه!
 
قربون گوجه که چند تا اسم داره و بر اساس همین چند اسمی بودنش که با دو شغله بودن زمین تا آسمون فرق داره خیلی خاصیت داره، و به خاطر این اخلاق خوبش توی سفره ی فقیر و غنی جای خودشو باز کرده، و با هر مزاجی سازگاره ، و نه وقتی که کیلیویی دو سه هزارتومن می شه خودشو برای کسی می گیره، و نه وقتی که مفت و مجانی می تونی از سر کشتزار اونو بچینی بی عرضه و بی خاصیت می شه، و زیر پا هم که له و لورده بشه باز خاصیت خودشو از دست نمی ده و مرده شم رب توی غذا می شه! و مثل بنده نیست که تا یه مقامی پیدا می کنم یا صاحب یه پست و منصبی می شم خودمو گم کنم و منم منم کنم و دوستان را از خاطر ببرم! این می شه که خاصیت گوجه نمود خودشو نشون می ده و من می فهمم که چه قدر ارزش گوجه فرنگی از من بیشتره!
 
خدایا تو را به رحمت و کرمت قسم، برسون یک دست چلو کباب با دو تا گوجه کنارش تا بخوریم به سلامتی اونایی که نخوردن تا ما از گرسنگی نمی ریم! و نوش جان کنیم به یاد اونایی که خاصیت داشتن و جنگیدن تا ما زنده بمونیم! و بعد از سیر شدن و شکر تو ای خدا، دعا به جون اونایی کنیم که در هر پست و مقامی که هستن خاصیت دارن، و دنیا اومدن تا کار مردم را راه بندازن، و وجودشون و حضورشون منشاء خیر و برکته،و تفاوتی هم نداره که نماینده باشن یا شهروند، مسؤول باشن یا مردم، اداری باشن یا کاسب، روحانی باشن یا معلم، نظامی باشن یا قضایی، مشغول به کار باشن یا بازنشسته،  روزنامه نگار باشن یا محقق، مهم اینه که خاصیت داشته باشن و نه فقط در فکر این که امروز را به فردا برسونن! و این شهرستان نیاز به کسانی داره که در هر سمتی که هستن با تلاش شبانه روزی سعی کنند مردم شهرستان را راضی نگه دارن چون رضایت خداوند در رضایت مردم است و این مردم یعنی همه ی کازرونی ها دنبال آدم های با خاصیت هستن! خلاص!!
 
 
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/02/31ساعت 19:58 |
به نام خدا

                                                تقدیم به استاد محمود رضا پولادی

 

عکس های خفن

من و خانواده ام این سعادت را داریم و خداوند این لطف و محبت به ما داره که مدت هشت ساله مهمان داری می کنیم، اونم چه مهمانان عزیزی که نام شون توی قرآن اومده!

2014-05-11 21.20.47.jpg

تقدیم به استاد محمود رضا پولادی

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/02/28ساعت 20:0 |