به نام خدا

                                                  نامه ای به آقای رئیس جمهور

سلام بنده را از پشت کوه قاف پذیرا باشید.

متشکرم که به شهر ما نیامدید یا نمی آیید! چون در عین حالی که سخاوتمند و مرد زاد و ادیب پرور و مهمان نواز هستیم و با وجود این که آوازه ی تاریخ و تمدن و تدین و فرهنگ مان تا آن سوی دنیا به گوش می رسد و چندین برجستگی تاریخی داریم که از جمله اش بیشاپور و سلمان و ابو اسحاق و ناصر لشکر و علما و فضلا و فرهیختگان و پیشگامی در انقلاب و هزار و صد شهید و ... اما بیچاره ایم!

نه این که بی چاره باشیم، که توانگریم و پر آوازه! اما در بیچارگی به سر می بریم، در بن بست راه، در ندانم کاری برخی مسؤولان شهرمان، و غرق در دو دستگی و ادبار هستیم و روز به روز به جای پیش رفت در جا می زنیم و اوقاتی نیز در عقب گردیم!

و نخواهنده ایم و از بخل و حسادت و تنگ نظری در عذابیم و یک دشمن غدار داریم که خودمان هستیم و از دشمنی خودمان به تنگ آمده ایم!

پس تشکرمی کنم که به ما سر نمی زنید و سپاسگزارم که به شهرما قدم نمی نهید!

چون ما هم در این چاره هستیم که برویم! یعنی از خودمان فرار کنیم و به جایی برویم که شما تشریف آوردید. درست حدس زدید به شیراز، که پر از دکترین متخصص است و سرشار از رفاه و شهر گل و بلبل است نه شهر لاک پشت های سوخته از آتش کج فهمی!

دیگر در این شهر جایی برای ماندن نیست! و اگر هست برای من نیست، برای ما نیست!

این جا پشت کوه قاف است و چشم ها کله ی سر، و دید خیلی از مدیران حتی تا نوک دماغ شان هم نیست! اینجا خبری از طرح های زود بازده نیست چه خواسته چشم انداز بلند مدت؛ این جا کسی برای آینده تصمیمی نمی گیرد و نقشه ای نمی کشد جز طرح تخر یب دیگران! در این شهر آینده ای را متصور نیستند و هیچ برنامه ای ندارند، نه اقتصادی، نه اجتماعی، نه فرهنگی، نه بهداشتی و نه ورزشی!

البته این جا مسؤول بومی خوب هم دارد اما دستش خالی است، تهی از تجهیزات، خالی از بودجه، و پر از بد خواه! آن چنان که از آمدن و ماندنش پشیمان می شود.

ما محکوم به بد رفتاری با خود هستیم، ما غریب نواز خود آزاریم! این جا بزرگترین شهرستان صادر کننده ی نیروهای متخصص و مدیران بومی به سراسر کشور است و مشهور ترین وارد کننده ی مسؤولان غیر بومی! چون مدیران بومی و خودی را که می گذاریم و برای شان سینه سپر می کنیم و حمایت شان می کنیم وقتی پایه های صندلی شان قوت گرفت ما را که هیچ، خودشان را هم فراموش می کنند!

ما قدر داشته های خودمان را نمی دانیم با این که لیاقت بیش تر از این ها را داریم!

ولی خوب کاری می کنید که به کازرون نمی آیید چون شاید نتوانیم میزبان خوبی برای جناب عالی باشیم، شاید هم اگر تشریف می آوردید باورتان نمی شد که این جا همان کازرون است! و از خودتان می پرسیدید که این جا همان شهر سبز است که وصفش را شنیده اید؟ همان شهر ابو اسحاقی؟ همان دیار دلاوران؟ همان کنام نام آوران؟ همان شهر حکومت نظامی؟ همان زادگاه مدافعان سوسنگرد؟ همان خاک قهرمانان کربلای چهار؟ همان دیار مام حافظ و سعدی؟ همان خطه ی آزادیخواهان جنوب؟ همان شهر ناصر دیوان دشمن متجاوزان انگلیسی؟

البته که باورتان نمی شود چون هنوز همان سر خیرات است و دیگر هیچ!

نه کاشی سرامیک، نه پتروشیمی، نه کارخانجات صنعتی، نه صنایع تبدیلی و کشاورزی نه کارگاه های دام داری ! فقط استاد در حسادت و تنگ نظری هستیم!

 این جا رفتاری با سرمایه گذار می شود که می گذارد و می گذرد و عطای سرمایه گذاری را به لقایش می بخشد! و ما می مانیم و حسرت داشتن شهری شکوفا!

شاید خوب کاری کردید که به کازرون نیامدید، اما تنها یک خواسته از شما داریم، به مسؤولان مان بیاموز تا خادم مردم باشند، به آن ها یاد بده تا قدر این مردم نازنین و با غیرت و با اصالت و مظلوم را بدانند!

به آنان بیاموز تا مردم را باور داشته باشند! و آن ها را یادآوری کن که قرار است خادم مردم باشند نه خار در چشم آن ها!

در آخر یک خواهش دیگر هم از حضرت عالی دارم که ما را از این سردرگمی و بیچارگی نجات بدهید و دستی بر سرمان بکشید که زمانی در آقایی جنوب کشور تا هندوستان سر کشی می کردیم و سند بحرین به نام مان بود و پارچه های کتان مان تا بازار مصر می رفت و اکنون هیچ!

جوانان مان بی کار، کارخانجات مان تعطیل، سرمایه گذاران مان فراری، هنرمندان مان در لاک، ورزشکاران و قهرمانانمان در غربت! و دیگر مدالی بر گردن کازرون نمی افتد و فقط جولان گاه سیاسیون شده ایم و هیچ عایدی نداریم و دست مان برای کار جلو دیگر شهرهای مجاور دراز!

از بابت اجبار در زیر ابر و باد و مه باران به این شهر و آن شهر در رفت و آمدیم تا زیر چرخ این شهر کبود نانی به کف آریم و به غفلت نخوریم!

استخوان فرزندان مان بر اثر بی تدبیری برخی از مسؤولان زیر چرخ کامیون ها خرد می شوند و لوله های آب شهرمان از قدمت تاریخی دایم ترکیده و از نبودن بودجه و تجهیزات وصله اشان می زنند!

تجارمان ور شکسته، پول دارهای مان رفته، کشاورزی مان بی رمق، دریاچه مان پریشان، چشمه و چاه های مان خشکیده، ، راه های مان بن بست، ، بازارهای مان از رونق افتاده، آرامگاه ها آلوده، تنها بیمارستان مان کم تجهیزات، پزشک متخصص حداقل، مسکن مهری ها بد عهد!

آسمان بخیل، پلنگ کوهستان مان مرده، ، ماهی های دریای مان جان داده،، درختان دشت برم مان آفت زده، گرد و غبار در چشم!

جوانان مان از غصه ی بی کاری افسرده، و فقط دل خوشیم به بوی بهار نارنج و عطر گل نرگس! آن هم پیشکش قدم شما.

اما خوب کاری می کنید که نمی آیید! فقط اگر زمانی تصمیم تان عوض شد و خواستید تشریف بیاورید حداقل چند تا از این مشکلات مان را حل کنید چون قبلی ها آمدند و کاری برای مان نکردند شاید جضرت عالی نیامده گره ای را از کلاف سر در گم شهرستان باز کنید!

زیاده عرضی نیست، باقی بقای عمرتان، التماس دعا، خلاص!!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۴/۰۲/۱۲ساعت 8:40 |
به نام خدا

                                                       تو مادر عزیز منی

چشم هایت را بگشا و خوب نگاهش کن و خنده هایش را با غصه هایش و تمام چین و چروک روی صورتش را به خاطر بسپار، و باز نگاهش کن حتی وقتی که خوابیده است!

 وقت بگذار و بگذار تا برایت صحبت کند و تو به حرف هایش گوش کن حتی اگر به نظرت آن نباشد که می خواهی بشنوی! اما نفسش را استشمام کن که بوی زندگی می دهد و یادآور تولدی دوباره است!

دستش را با احترام بگیر و ببویش و بگذار روی سرت حتی اگر حسی در دست هایش باقی نمانده باشد، این همان دستانی است که ایستادنت را از تکیه کردن به آن ها داری!

یک شاخه ی گل حتی اگر به رنگ خون جاری در رگ هایت نباشد بگیر و تقدیمش کن! که هر چه قدر جوانه می زنی از ریشه ی وجود اوست!

 سرت را بگذار روی پاهایش و برگرد به زمانی دورتر و بگذار تا آرامش را دوباره تجربه کنی حتی اگر پاهایش توان و تحمل سر پر ماجرای تو را نداشته باشد! اما جرأت کن و مردانه پاهایش را ببوس حتی اگر نگذاشت دزدکی این کار را بکن! که این تنها سرقت مجاز و حلال روزگار است!

از جان و مالت هر چه داری به او پیشکش کن حتی اگر مایل به این کار نباشد، که تو بدهکارش هستی چون از جانش به تو بخشیده، و از دارایی اش!

اکنون که مادرت را در کنارت داری لحظه ای او را تنها مگذار حتی اگر زندگی جدیدی را برای خودت دست و پا کرده باشی و حتی اگر پدر شده ای!

من مادرم را از دست داده ام اما همه ی مادران دنیا را "مادرم" صدا می زنم و تو که این هدیه ی الهی را داری قدرش را بدان و از دستش نده و در همه حال او را داشته باش!

در باره ی مادر خیلی شعر ها سروده شده و خیلی مطالب نوشته و سخنان زیادی گفته شده و این همه سخن فرسایی ها و این همه مدح و ثناها و این همه ابراز ارادت و عشق ورزیدن ها نقطه ای است در کتاب قطور عشق و حکایتی است کوتاه از داستان طویل زندگی و قطره ای است ناچیز از اقیانوس پهناور مهر و محبت خداوندی!

اما باید ساده و صمیمانه تر گفت، آن هم در چند جمله ی کوتاه:

مادر یعنی تنفسی بی ریا در هوای صادقانه ی هستی، مادر یعنی رضایت از زنده بودن، مادر یعنی لطف خدا!

من مادرم را ندارم اما تو به داشتن مادرت به خود ببال و خدای را شکر گزار باش که تو را لایق داشتنش دانسته!

هرگز نمی خواهم یاد کنم از قطره ی اشکی که از رفتارم بر گوشه ی چشمت می نشست! قربان اشکت با من حرف بزن، و بگو که فراموش کرده ای، هر چند می دانم که فراموشت شده است!

قربان آن مهربانیت که مصداق بارز فرشته بودن است و ملائک را با وجود تو می توان به تصویر کشید، پس باز هم برایم دعا کن که محتاج نگاه خیر توام!

مرا در انتظار نگاهت و مهرت با خودم تنها گذاشتی اما یادت با من است! و دعایت همیشه بدرقه ی راهم و خاطراتت پیشواز زندگی ام!

مادر، اکنون سال روز گرامی داشت مادر است و من دست خالی ام در مقابل آن همه مادری ی تو و چیزی را پیدا نکردم که زیبنده ی هدیه دادن به تو باشد، نه گلی که لایق بوی تو باشد و نه هدیه ای که در خور شأن تو باشد و نه هیچ چیز در دنیا که با آن بتوانم روزت را تبریک بگویم، جز این چند جمله که ناقابل است در برابر مقام تو!

 تو شبیه هیچ کس نیستی! تو مثل خودت هستی! عین مادر، تو مادر عزیز  منی، حتی وقتی که در آسمان ها هستی! دوستت دارم مادر من.

تقدیم به همه ی مادر های سرزمینم

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۴/۰۱/۲۳ساعت 10:37 |
به نام خدا

صفحه آخر کتاب  زندگی آمالی زیر چاپ نشریه ی چرخ روزگار رفت!

 مرحوم آمالی

با این که هر آمدنی رفتنی را به دنبال دارد و مشیت و اراده ی خداوند بر این قرار بوده و هست اما بعضی از انسان ها حیف اند که از بین ما بروند.

بعضی از انسان ها مثل مرحوم آمالی، کتاب فروش خیابان شهداء جنوبی، فرهنگی و اهل ادب و علم و مطالعه، مهربان و آرام!

روحش شاد

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۴/۰۱/۲۱ساعت 10:38 |

به نام خدا

                                                            سالمندان

یه دوست عزیز و سعید می گفت همیشه از خدا خواستم و می خوام که زمان مرگم که فرا برسه روی تشک نیفتم! یعنی زمین گیر نشم، یعنی دست و پاگیر بقیه نشم، یعنی سبب آزار و اذیت خانواده نشم، یعنی شب سرم را بذارم روی بالشت و دیگه نفس نکشم!

منم با این دوست عزیز موافقم چون ایشون می گفت بیشتر به خاطر خودم نیست که این آرزو را دارم بلکه به خاطر اینه که همسر و فرزندانم دچار دردسر نشن؛ بنازم به این تفکر ما شرقی ها خصوصاً ما ایرنی ها و بالاخص ما شهرستانی ها که قربون همشهریان کازرونی خودم برم، آن قدر روابط اجتماعی قوی با عاطفه های غیرتمندی در زندگی مون وجود داره و آن قدر عاشق فرزندان مون هستیم که حتی حاضر نیستیم وجود و حضور مون باعث گرفتاری اونا بشه! من کسانی را می شناسم که وصیت کردن که بعد از مرگ شون توی قبرستون یه جای نزدیک خاک بشن تا بازماندگان برای این که هفته ای یه بار بیان دچار زحمت نشن و وصیت می کنن که سنگ قبر گرون قیمت نگیرین و مراسم تشییع و تدفین و ختم و هفته و چهلم و سال را خیلی خلاصه و یک بار برگزار کنین تا خودتون و دیگر فامیل توی زحمت و رفت و آمد نشن! ببینین چه قدر این جمله ها زیبا و چه قدر سرشار از عاطفه و عشق به فرزندان است.

این دوست مهربان می گفت دو تا بچه دارم که خودشون خیلی گرفتار زندگی شون هستن و خیلی دلم براشون می سوزه که بخوان به فکر من باشن و اگه روی جا افتادم من را تر و خشک کنن یا دنبال دارو و درمان باشن و به همین خاطره که دلم نمی خواد زمان مرگ زمین گیر بشم! بنازم به این تفکر و این ابراز علاقه. قبول کنین که در این جمله ی این دوست مون عشق و علاقه و مهر و صفا و وفا و مهربانی موج می زنه!

این مطلبی که خدمت تون عرضه می دارم نتیجه ای است از بحث بین بنده و اون دوست خوب و این که دست سرنوشت و تقدیر و خواست و مشیت خداوند هر چه که باشه گریزی از اون نیست و اگه من یا ما هم مثل میلیون ها انسان که سال ها قبل از مرگ روی جا می افتن و با حالت های مختلف که بیانش خیلی لازم به تفسیر و باز کردن نیست و اطرافیان و خانواده چه قدر توی زحمت می افتن و واقعاً با از خودگذشتگی مشغول رسیدگی به مریض زمین گیر شده می شن! آیا چه باید کرد؟

یکی از شاخصه های پیشرفت و ترقی یه شهرستان وجود اماکن یا آموزشگاه های خاص تربیت و آموزش و نگه داری و مراقبت از کودکان استثنایی یا عقب مانده جسمی و ذهنی است و در کنار این اماکن وجود آسایشگاه های مختلف نگه داری از سالمندان با نام های گوناگون مثلاً خانه ی سالمندان یا آسایشگاه سالمندان که کم و بیش با این نام ها آشنایی داریم و خبر داریم که چه کار ها یا چه خدماتی در این خانه ها انجام گرفته می شه و چند نوع هستن که می توان از بخش دولتی زیر نظر بهزیستی یا از آسایشگاه های خیریه یا از آسایشگاه ها یا خانه ی سالمندان با پرداخت شهریه نام برد.

خانه سالمندان جایی است که انسان هایی بشر دوست از آدم هایی که توانایی های جسمی و بعضاً ذهنی و حسی خود را از دست داده اند نگه داری می کنن، از افرادی که به مرور زمان و در اثر کهولت سن قادر به انجام دادن کار های روزمره خود نیستند نگه داری و حفاظت می کنن، افرادی که به سبب بیماری های خاص تدریجاً انرژی و توانای و کارایی خود را از دست می دن و شاید در خانواده کسی هم نداشته باشن که از آن ها نگه داری کنن و شاید هم خانواده ی آن ها مشکلاتی دارن که قادر به این انجام وظیفه نباشن، توجه بفرمایین که نگه داری از سالمندان را با کلمه ی وظیفه همراه کردم و اگر برگردیم به عقب و یادآور لحظات یا زمان کودکی خودمون باشیم که والدین در نگه داری و تر و خشک کردن مون چه قدر با حوصله و با عشق و علاقه این کار را انجام می دادن و در تمیز کردن پا و بهداشت بدن مان بدون غیظ و تحمل استفراق بر دوش یا لباس شان، و حال این وظیفه ی ماست که در پیری اونا جبران کنیم اما مشکلات و گرفتاری های موجود و روزمره زندگی امروزه راهی برای بعضی از خانواده های سالمند باقی نگذاشته جز مراجعه با خانه ی سالمندان و سپردن عزیزشان و بزرگ خانواده اشان به این آسایشگاه ها.

بنده خودم بر نوشته ی خودم نقد دارم یعنی اصلاً با مطلبی که می نویسم موافق نیستم اما واقعیت را باید پذیرفت و واقعیت این است که خانه ی سالمندان از افرادی نگه داری می کنه که مشکلات جسمی و ذهنی دارن و قادر به اداره ی خود نیستن حتی در غذا خوردن هم بایستی به آن ها کمک بشه و ضرورت احداث چنین اماکنی در همه ی شهرستان ها احساس می شه چون سالمندان ما حق دارن که مراقبت شوند و تعارفی نداره که خیلی از خانواده ها تمکن مالی ندارن که بتونن پرستار خصوصی بگیرن تا از سالمندشون در خانه مراقبت بشه.

در ضمن باید دو مورد را در نظر بگیریم که با وجود سالمند در خانواده باید هم رفاه و آسایش خانواده را در نظر داشته باشیم و هم رفاه و آسایش سالمند و باید توجه داشت که از زمانی که انسان پا بر کره ی خاکی گذاشته هدفی جز آسایش و رفاه نداشته و برای این منظور بوده و هست که آسایش و رفاه خود را در معرض بسیاری از  فعالیت های سخت و تلاش ها و خطرات می اندازه تا به رفاه و آسایش برسه و این رفاه و آسایش حق هر انسانی است! پس بیاین با دیدی دیگه به این قضییه نگاه کنیم و بیاین تا با این موضوع منطقی تر برخورد کنیم و احساسات و عواطف را پیش نکشیم که این چه حرفیه و مگه ما می تونیم عزیزان دل مون را به دست آسایشگاه ها بسپاریم؟ اما باید توجه داشت که وقتی با سالمندمون هم زبان و هم صحبت نمی شیم و در کارهامون از اونا ها هم فکری و مشاوره نمی گیریم و بیرون و تفریح که می ریم اونا را به همان دلایل خاص کهولت سن با خودمون نمی بریم و اونا  اجازه دیدن فیلم ها یا سریال های مورد علاقه ی خود شون را نداشته باشن ... پس بگذارین تا در خانه ی سالمندان با هم سن و سال های خودشان و هم صحبت های خوب و هم زبان ها وقت را بگذرانند و نیازهای پزشکی و بهداشتی و خواب به موقع و دیدن فیم های مورد علاقه اشون را تجربه کنن اما یادمون باشه که فراموش شون نکنیم که این ها همه ی زندگی ما هستند و ما وابسته به اونا ه هستیم اما حال و اوضاع و احوال جسمی برخی از اونا ایجاب می کنه که پرستاری خاصی ازشون بشه، آن نوع پرستاری و مراقبت که در خانه  امکانات آن فراهم نیست چون بسته به نوع بیماری که می تونه جسمی یا ذهنی باشه مراقبت ها نیز تغییر می کنه و متفاوت از اون مراقبتی است که در منزل آن هم به صورت کج دار و مریض انجام می شه، پس اساس وجود خانه های سالمندان همین بحث مراقبت های جدی که شامل درمان های پزشکی آن هم در محیطی آرام و به دور از جنجال و هیاهو می باشد.

باید توجه داشته باشیم که در خانه سالمندان پیرمردها یا پیرزن ها سرگرمی های خاص خود را دارن و شاید مشغول به کاری جالب که به اون علاقه دارن بشن و مهم تر این که همیشه در دسترس مراقبت های ویژه هستن و ساعات خواب و استراحت و حمام و وقت غذا و  سرگرمی را طوری تجربه می کنن که آسیب کمتری از در خانه بودن و با بی توجهی ما روبرو شدن می بینن و مگر نه این است که برای اونا طول عمر را آرزو داریم پس مطمئناً در این اماکن بیشتر زنده خواهند ماند.

البته این خانه یا آسایشگاه ها در عین حالی که مزایای زیادی را دارن معایبی نیز به همراه دارن که می توان از نگرانی و ناراحتی و فکر سالمندان به خاطر دور ماندن از اعضای خانواده و زندگی یکنواخت و مصاحبت با افرادی که مشکلات زیادی دارن و این که خود سالمندان هم نظر مساعد یا موافق یا دید مثبتی نسبت به این اماکن ندارن... نام برد!

در واقع سالمندانی هستند که خانواده ای ندارن که بتونن از اون ها نگه داری کنن و شاید دارن اما قادر به نگه داری اونا نیستن و مشکلات زندگی امان شون نمی ده که بتونن از یه سالمند روی جا افتاده ای که قادر به خوردن غذا و دیگر کارهای عادی و واجب یه انسان زنده نیستن مراقبت کنن، و این خانه ها برای اونا خیلی خوبه!

برگردیم به بحث اول و اون اینه که عشق و علاقه و پیوند اجتماعی و فرهنگ حاکم بر رفتارمان به من پدر اجازه نمی ده که در زمان پیری باعث زحمت فرزندانم بشم و هیچ وقت دلم نمی خواد که فرزندانم برای مرافبت و نگه داری از من دچار مشکل بشن و توی زحمت بیفتن و همین علایق و احترام به بزرگان و عشق ورزیدن به پدر و مادر که سایه اشان بر سرمان مستدام باد اجازه به فرزندان نمی ده که والدین را در سن کهولت و سالمندی به خانه ی سالمندان بسپارن! خلاص!!  

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۱۲/۱۶ساعت 20:45 |

به نام خدا

                                                        یارانه، آب بنوشین!

تازه بعد از چند سال اومده بودیم تا یاد بگیریم که فرق بین رایانه با یارانه چیه؟ و تازه فهمیده بودیم که این پولی که ماهیانه به حساب مون می ریزن اسمش یارانه است یعنی با کامپیوتر یا همون رایانه فرق داره، یعنی یارا یارا گاهی دل ما را به چراغ نگاهی روشن کن / چشم تار دل را چو مسیحا به دمیدن آهی روشن کن؛ که از ردیف یارانه بگیر ها انداختن مون بیرون و گفتن تو جزء گروه پردرآمدها هستی و ماهیانه بیشتر از دو میلیون حقوق می گیری! اما دست رسی به دولت ندارم که بگم از کجا فهمیدین که من بیستر از این مبلغ حقوق می گیرم و چه جوری تشخیص دادین؟ و در جوابم گفتن که همان طور که پول ریختیم به حسابت همان گونه هم نمی ریزیم و مگه از دولت طلبکاری و اضافه کردن که یه رأی دادی چه قدر منت بر سر دولت می ذاری؟! همینه می خوای بخواه نمی خوای نخواه! برو این قدر سنگ بنداز تا چلت (کتفت) باز بشه!

گفتم خوب قربون اون ماهی چهل و اندی تومنت برم که کلی قسط بانک و بدهکاری و قبوض برق و آب و تلفن و گاز و موبایل و اینترنت و نون باهاش می پرداختم؛ همه ی این مخارج یک جا خرید پلاستیک توی نانوایی که شده 200 تومن هم یک جا یعنی شما پول یک نون کامل را که می تونه نصف روز سیرت کنه باید بدی پلاستیک بخری و بندازی دور و محیط زیست را تخریب کنی! اسم محیط زیست اومد یادم افتاد به اتفاقات محیط زیستی چند مدت پیش که این ملت کازرون عجب انسان های قدر شناسی هستن! و خشک شدن تالاب پریشان و کم بارندگی و پایین رفتن آب های زیر زمینی به دلیل استفاده بیش از حد و غیر مجاز از این آب ها به وسیله ی چاه های عمیق و اثرات نامطلوب کم آبی و خشکسالی بر تنوع گیاهی و از بین رفتن گونه های کمیاب گیاهی در حال انقراض و به هم خوردن اکوسیستم جانوری و پوشش درختان جنگلی و غیره و غیره که همگی به خاطر ندانستن قدر آب است همین و یا همان مایه ی حیات بشر و گیاه و جانور و هر موجود زنده ای که آفریده شده!

تنها چیزی که بر خلاف همه ی چیزهایی که از نیاکان و اجداد به فرزندان به ارث می رسه، همین محیط زیسته که از فرزندان به والدین به ارث می رسه و منابع طبیعی هر کشوری هست که در کمال ناباوری با دست های خودمون داریم آن ها را نابود می کنیم و قدر آب را نمی دونیم و دایم در حال اصراف یا اسراف هستیم و فرهنگ استفاده ی صحیح از آب را نیاموخته ایم و یا شاید در خانواده ها کمتر به فرزندان خودمون یاد می دیم که آب را بیهوده مصر ف نکنیم و چه خوب بود اگر که بر تمام دیوار های شهر از مصرف بهینه ی آب تبلیغ می شد و بر نامه های اداری این جمله نوشته می شد که در مصرف مناسب آب دقت کنید و اداره ی آب و شهردار و فرماندار به این منظور همایش های جداگانه برپا می کردن و حتی امام جمعه محترم در خطبه های خود از مردم می خواست تا در مصرف آب صرفه جویی کنن و آموزگاران و استادان به دانش آموختگان شان این جملات را می آموختن که "آب را گل نکنین" و کاش یادمان می آمد که "بابا آب داد" یعنی خداوند که بهترین بابای ماست آب را ارزانی داشت پس اگر در حفظ و مصرف آن کوشا نباشیم با خداوند در ستیزه هستیم!

آقا ما را با خانواده از لیست یارانه بگیر ها با بدترین شکل ممکن بیرون انداختن یعنی بدون خبر قبلی یعنی در کمال بی احترامی یعنی این که ما برای رأی دادن و همیشه در صحنه بودن و مرگ بر آمریکا گفتن و خیلی از انجام وظیفه های ملی و مذهبی و وجدانی و انسانی ایرانی هستیم و اما برای سهم النفت یا گرفتن قسمت مون غریبه هستیم! یعنی له له شدیم، یعنی انگار ما توی این کشور زندگی نمی کنیم!

البته تا یادم نرفته سه چهار بار با صدای بلند مرگ بر آمریکا بگم که یه وقت کسی فکر نکنه ما غرب زده یا عامل بیگانه هستیم که این حرفای بودار می زنیم و از تقسیم پول نفت که ملی شده و سهم الارث ایرانی بودن مون صحبت می کنیم؛ مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا!

خلاصه ما هنوز نفهمیدیم که توی این کشور چه کاره ایم و آیا فرقی هم بین احاد ملت از نظر عدالت اجتماعی هست یا نه و آیا چه کسی تعیین میکنه که کی پول داره و کی بی پول و کی نیازمنده و کی بی نیاز و کی باید یارانه بگیره و کی رایانه؟! و چرا ما شامل پرداخت مالیات می شیم اما از درآمد دولت چیزی نصیب مون نمی شه!

من کسی را می شناسم که حتی یه متر زمین یا خونه یا خودرو هم به نامش نیست و بیکار هم هست اما می گن چون چند بار به سفر خارج رفته دیگه یارانه به حسابش واریز نمی شه! عجب منطقی و عجب راهکاری و عجب تشخیص حق از باطلی و عجب تفکری و عجب طرح عجیبی!

دوباره گفتن: همینه، می خوای بخواه نمی خوای نخواه! گفتم این چه طرز حرف زدن با یه هم وطنه و این چه طرز برخورد با ... و چرا با دزدها و مختلسین یعنی اختلاس کننده ها و بدهکاران نور چشمی این جوری حرف نمی زنین؟ گفتن: بیشین بینم با!

عجب جوابی! گفتم خُب قربون تون برم من روی این پول حساب کردم و دو سه تا از گره های مشکلات زندگی ام را با این ناقابل حل می کردم، گفتن: دیگه روش حساب نکن و از درآمد خودت خرج کن، مگه دولت پول اضافی داره که به تو و امثال شماها بده و مگه اختلاس کننده ها می ذارن که پولی برای دولت بمونه و چون بدهکاران کلان بانک ها بدهی شون را نمی پردازن و بانک مرکزی زورشون به اونا نمی رسه باید یارانه ی تو حذف بشه!

تا اومدم حرف بزنم گفتن: اگه زیادی حرف بزنی این مدتی هم که پول به حسابت ریختیم ازت می گیریمشا و البته با سود بانکی اون قدر درصد! و برای این چند سال و البته با حساب ارزش افزوده و ممکنه به عنوان سوء استفاده از اموال دولتی و استفاده ی خصوصی ممنوع جریمه نقدی بشی و به جرم تشویش اذهان عمومی و تهمت افترا به دولت و نشر اکاذیب راهی زندان بشی!

چنان وحشتی سرتا پام را گرفت که حرفم نیومد چون حرف حساب جواب نداشت و دولت داشت حرف حساب می زد چون چند سال بی خود و بی جهت به عنوان یارانه مثل همه ی ملت ایران اشتباهی پول به حساب من ریخته بود و حالا ممکنه درخواست استرداد این وجه را بده با سود بانکی اون و بعد من بایستی وام بگیرم تا این بدهی را بپردازم پس بهتره ضمن تشکر از دولت عدالت گستر از سؤال و درخواستی که داشتم صرف نظر کنم! پس تا می تونین آب بنوشین تا خنک بشین چون برای سلامتی خوبه ولی اصراف نکنین! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۱۲/۰۲ساعت 21:3 |
به نام خدا

                           محیط زیست کجاست؟

ضرب المثل هایی که از قدیم الایام به دست ما رسیده چیزی نیست جز تجربه های سالیان سال نیاکان و پیشینیان ما که مفت و مجانی ما داریم در مناسبت های مختلف و در اتفاق های خاص و در طول زندگی و روزمره از آن استفاده می کنیم و انگار که حکیمان و شاعران خلاق این ضرب المثل ها را با عنوان کردن هر کدام از آن ها در کنار خودمون داریم چون بعد از به زبان آوردن هر ضرب المثل با یه کیف خاصی می گیم الحق که درست گفته و انصافاً مصداق بارزی از این اتفاق حاضر است.
در تمام ملل جهان ضرب المثل هایی وجود داره که با آداب و فرهنگ و با گویش محلی خاص اون مکان مطابقت و هم خوانی داره و البته همه ی ضرب المثل های دنیا کاربرد جهانی هم داره و شما می تونین از یه ضرب المثل ایتالیایی یا انگلیسی برای صحت گفته های خودتون استفاده کنین یا می تونین از سخنان حکمت آمیز کنفسیوس و ضرب المثل چینی استفاده کنین اما هیچی ضرب المثل های خودمون نمی شه و گفتار پند آمیز لقمان حکیم یا سخنان نغز استاد سخن سعدی شیرازی و ... و یه ضرب المثل خوب و عالی مثل: نه به این شوری شور، نه به اون بی نمکی!
یعنی نه شتاب و نه تعلل، یعنی رهرو آن نیست که گه تند و گه آهسته رود، رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود! یعنی کم کاری خوب نیست و البته پرکاری هم خوب نیست! شب بیداری و تلاش مضاعف و اضافه کاری و خدمت به مردم!
چند مدت پیش فرمودن یا فرمودند که توی این شهرستان یعنی کازرون رئیس کم کار بایستی عوض بشه و به هیچ کس هم مربوط نیست و اون 10 نفر معروف شهرستان هم که دستی بر آتش دارن و در بعضی از عزل و نصب ها دخالت دارن یا انگشت شون توی کاره نمی تونن جلو این عزل شدن را بگیرن (و البته شاید این 10 نفر با اون 20 نفر هیچ ارتباطی نداشته باشن و شاید اینم باید بگیم 20 به اضافه 10 ) و مدیر تنبل و با بیلان کاری ضعیف باید عوض بشه و چه معنی داره که کسی بخواد از ر ئیس کم کار دفاع بکنه و در واقع حرف حساب اگه حساب باشه جواب نداره! و ما هم زبون مون بسته شد و جوابیه ندادیم تا این چند روز پیش که یه رئیس خوب و عالی و کاربلد و موفق و پر کار و پر انرژی و مردمی و فعال را بدون هیچ دلیلی یا شاید ما نمی دونیم و حتماً یه دلیلی داشته و اون دلیل هیچی نیست جز فعال و پرکار و کارآمد و همیشه حاضر به خدمت و مردمی بودن و پر تلاش و خادم و دلسوز و متعهد و نفسم بند اومد!
ولی اون عزیز نفس مون بود چون وقتی خوابیده بودیم و نفس می کشیدیم می دونستیم که یکی هست که هوا ی هوای محیط زیست مون داره تا پاک بمونه و از آلودگی ها به دور باشه! خیال مون راحت بود که کسی هست که نذاره دراج ها شکار بشن و ماهی های رودخانه ی بغلی به تور صیادها بیفتند و کسی هست که پروانه ها و سنجاقک ها از حضورش احساس امنیت می کنن و بال های شان را بی پروا در آسمان شهرمون می گشایند! اصلاً دلم نمی خواد این مطلب احساسی و رمانتیک و دکلمه گونه بشه و اصلاً لازم نیست که پشت سر کسی اشک بریزیم چون ما توی این شهر به این گونه رفتارها و حرکات عادت کردیم و اگه بخوایم برای این گونه اتفاق ها گریه کنیم سیل راه میفته! و محیط زیست مون خراب میشه! دست روی دلم نذار که خونه!
جمال خداپرست در مدتی که سکان اداره محیط زیست کازرون را در دست داشت کاری کارستان را انجام داد، سند پریسان را با دوندگی گرفت کانال یا خندق دور پریشان را اجرا و با حمایت دادستان محترم چاه های غیر مجاز را پلمپ کرد، خداپرست در نگهبانی و حمایت از محیط زیست مصداق بارز حفاظت از محیط زیست بود و شکارچیان و ماهیگیران و حتی مقاطعین یعنی قطع کنندگان درختان نیز به احترامش منابع طبیعی را خراب نکردند و به نوعی بار مکافات منابع طبیعی هم روی دوشش بود و خداپرست شبانه روز زحمت کشید و حتی در زمان خواب هم با لباس فرم و اونیفرم نظامی خاص محیط بانی و با پوتین به استراحت می پرداخت و اهل زد و بند و رشوه گرفتن و معامله بر سر محیط زیست نبود و هیچ قدرت مالی مانع از پایبندی و تعهدی که به سازمان و نظام جمهوری اسلامی داشت نشد و همه ی این گزینه های مثبت باعث شد تا عزل بشود فقط همین! جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد!
و ما از مطالب فوق آموختیم که در این شهرستان اگر پیشنهاد ریاست به ما داده شد نباید بپذیریم و اگر خدای نکرده شیطان گول مان زد و پذیرفتیم و رئیس شدیم بایستی معمولی باشیم و نبایستی خیلی کار کنیم و بایستی بله قربان گو باشیم! و بایستی آسته بریم و آسته بیایم تا گربه شاخ مون نزنه!
بله توی این شهرستان شما نمی تونی یه رئیس خوب و با عرضه باشی چون عوضت می کنن هم چنان که نباید یه رئیس کم کار باشی! پس نتیجه می گیریم که نباید رئیس پر کار باشی و نه کم کار و بایستی متعادل باشی و بایستی توی چشم نیای باید اعتدال را رعایت کنی! بارها گفتم که شهرستان کازرون با همه ی شهرستان های دنیا فرق داره اصلاً ما مردم شهر باید توی جیب مون نمک بریزیم تا چشم نخوریم اصلاً ما تافته ی جدا بافته ایم و با کل دنیا فرق داریم خودمون، رفتارمون، مسؤولان مون، کاراهاشون! دل مون خوشه که به خودمون میگن اوسا و به زن مون میگین زن اوسا!
ما مسؤولان و مدیران و رؤسای خوب و موفق مون را عوض می کنیم و بعد می زنیم توی سر خودمون که چرا شهرستان پیشرفت نمیکنه! و بعد با داشتن نیروهای توانمند و کاربلد و متخصص و بومی شهرستان، این ور و اون ور و توی این شهر و اون شهر دنبال نیرو می گردیم تا پست ریاست اداره های کازرون را بهشون بدیم! مرغ همسایه غازه! یا آب در خونه گل آلوده!
آهااااااای کارمندان عالی رتبه و مسؤولان و مدیران و رؤسای نمونه و خوب دست از کار و تلاش بردارین که ممکنه عوض تون بکنن! من توی یه چیز دیگه ای هم موندم اونم اینه که بعضی از اداره جات شهرستان که به دلایلی رئیس شون عوض شده سال های سال بلکه قرن هاست که با سرپرستی اداره می شه و بعضی از اداره جات که بایستی رئیس شون عوض بشه به دلایل خاص عوض نمی شه اما جمال خداپرست که عزل میشه و عوضش میکنن شبانه یه نفر از یه شهر دیگه می یارن به جاش که برای اولین باره که کازرون را با چشم می بینه چون فکر می کرد که از شهر انجیر اومده به شهر پسته! و نمی دونست که این جا شهر پرتقاله و شما پیدا کنید پرتقال فروش را! حتی بنده ی خدا خونه هم براش مهیا نکردن که زن و بچه اش را با خودش بیاره یعنی این قدر واجب بوده که این سر عیدی رئیس اداره حفاظت از محیط زیست کازرون عوض بشه که هیچ کاری توی این شهرستان روی زمین نمونده و همه چی سر جاشه که نگو و نپرس!
آقای صفایی رئیس جدید اداره حفاظت از محیط زیست کازرون که از اصطهبان اومده این قدر با عجله آوردنش که وقت نکرده یه کیلو انجیر برامون سوغات بیاره و زرنگ تر از اون بچه های فعال اجتماعی و محیط زیستی شهرستان که نذاشتن جوهر حکم آقای صفایی خشک بشه و نذاشتن تا این بنده ی خدا پریشان و دشت برم و شاپور و بیدمشک و تنک تیکاب و بعضی از جاهای محیط زیستی کازرون را ببینه و یه جلسه ی فوری و فوتی برای ایشون گذاشتن که البته این جوان خوش بیان و مؤدب و کاربلد در مقابل آن همه خط نشان ها و خواسته ها و باید و نبایدهایی که برایش ترسیم شد کم نیاورد و معلوم بود که اهل عمله البته فکر بد نکنین نه اون عمل بلکه اهل کاره و دستش توی حرفه ی محیط زیست کاریه، که خدا حفظش کنه و آرزوی موفقیت براش داریم اما به راستی چرا برخوردهایی نه چندان خوب با بعضی از خوب های شهرستان میشه و خدای خداپرست را از کردار خودشان ناراحت می کنن! در پایان اگر خواستیم بدانیم که محیط زیست کجاست؟ا باید بگویم که وسعت قلب کازرونی هاست! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۱۱/۱۹ساعت 21:34 |

به نام خدا

                       همه می دونن که کازرون...!

 

وقتی اون خانم مسنی که برای رد شدن از عرض خیابون به شما می گه فرزندم دست منو بگیر ببر اون طرف خیابون و شما با یه انرژی خاص و با خوشحالی تمام دست اون خانم مسن را بدون این که احساس کنین دست یه نامحرم را گرفتین با عشق و علاقه و محکم می گیرین و به اون طرف خیابون و با احتیاط و امنیت کامل می برین و از گرمی دست اون زن احساس گرمی و طراوت و شادابی می کنین چون مثل خواهر و مادر یا مادربزرگ خودتونه و خوشحال هستین که کمک کردین!

زمانی که خونه ی همسایه دچار آتش سوزی شده شما با جون و دل و با هزار سختی و پذیرفتن خطر و با هر وسیله ای که در دست دارین به اطفاء حریف می پردازین و حتی اجازه نمی دین که یه ملحفه یا ملافه ی پاره هم دچار آتش سوزی بشه و شما زیر دود  سیاه سوخته شدین و لباس هاتون هم پاره پوره و سوخته شده اما در پایان کار به خودتون می بالین که با از خودگذشتگی و ایثار به کمک همسایه شتافتین و به این کارتون عشق می ورزین یعنی کمک به نیازمند!

همه می دونن که عاشقی کار دله، گناه من نیست تقصیر دله! ببخشید انگار موج رادیو عوض شد. همه می دونن که همه ی این مواردی که خدمت با سعادتون عرض کردم یه نوع عاشقیه که نشان از حس انسان دوستیست که در وجود همه ی ما هست و در اثر انگیزش های ناخود آگاهی  که درون هر فرد مثبت اندیشی  وجود دارد نیروی محرکه ای می شود که شما این رفتارهای خوب و قابل تحسین و انسانی را از خود بروز بدهید و خودآگاهانه به کمک و هم یاری دیگر هم نوعان خود بشتابید، چه قدر لفظ قلم حرف زدن و کتابی نوشتن سخته! جونم بالا اومد تا ادای بعضی از نویسندگان را در آوردم!

 بشتابین برای همکاری کردن با هم و بشتابید تا این گلیمی که روی زمین افتاده را بلند کنیم، گلیمی که تا نه این که چهار گوشه ی اونو بگیرین از زمین بلند نمی شه!

گاهی اوقات بعضی ها می خوان کمک کنن که این گلیم را از روی زمین بردارن ولی چون تنها هستن بلند که نمی شه هیچ اتفاقاً چیزایی هم که روش گذاشتن سرازیر می شه روی زمین و ضررش بیش از نفعش هست! با شما که عاشق کازرون هستین هستم! شما که این فداکاری ها را با نوع دوستی و کمک به مردم نیازمند در حق این انسان ها دارین چرا نسبت به شهرتون این تعصب ها را ندارین و اگه دارین چرا برای تحقق اهداف شهرستان و برای پیشرفت همه جانبه ی کازرون و صنعتی شدن و رفع معضل بیکاری از خودگذشتگی ندارین؟!

من چند بار گفتم بازم می گم اما چیزی از عمرم باقی نمونده و همین روزا دارم به دیار باقی می شتابم پس این آخر عمری گوش به حرفم بدین تا فردا نگین آخی ی ی،  خدابیامرز زبان سرخ سرسبز گفتا ولی ما گوش ندادیم! من نمی گم بیایین و دست از اصلاح طلبی و اصولگرایی بردارین بلکه می گم اگه بر نمی دارین اقلاً به جای این که غرق در این اعتقادتون باشین یه کم به فکر کازرون باشین، من نمی گم که حزب بده که اتفاقاً خیلی هم خوبه و احزاب می تونن در پیشبرد اهداف سیاسی و اجتماعی جامعه بسیار مفید و مثمر ثمر باشن اما متأسفانه آن قدر درگیر رقابت حزبی شدین و شدیم و شدن که فراموش کردیم که برای چه چیزی وارد گردونه ی سیاست و فعالیت های سیاسی و اجتماعی و حزب بازی شدیم و یادمون رفته که هدف پیشرفت و شکوفایی کشوره و صد البته بایستی جای جای میهن اسلامی در روند رو به رشد و توسعه چه اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی پیشگام باشه و کازرون عزیزمون نیز هم این چنین! این رقابت بازی ها و این حزب داری ها  رفاقت ها را زیر سؤال برده و همش شده کل کل کردن و تهمت زدن و انگ چسباندن و چوب لای چرخ پیشرفت صنعتی و فرهنگی و غیره گذاشتن! و باید عرض کنم که تنها یه جایی هست که باید کُری بخونیم و کل کل کنیم، اونم قرمز و آبیه که این حال و هوا را داره و اون جاست که باید بگی قرمزته!

 امروز این شهرستان بیشتر از دیروز و بیشتر از هر روزی احتیاج به کمک و همیاری و وحدت داره! وحدت همه ی نیروهای مخلص و متخصص و در کنارش حضورصمیمی مردم و گروهای مردم نهاد تا به یکپارچگی برسیم، پس به ریسمان الهی چنگ بزنید و متفرق نشوید که خودمون ضررش را می بینیم.

نمی دونم باید بگم در نهایت تأسف یا با کمال خوش وقتی، ولی مشاهده می کنیم تا بابت نام گذاری روز کازرون یه برادری یه مقاله ی انتقادی نوشته و یه عده دارن از انتقاد اون شخص انتقاد می کنن و مقاله می نویسن و برخی افراد دل سوز و مخلص هم دست به قلم شدن و یه عده دیگه ناراحت و نگران از این عقایدی که به رشته ی تحریر در اومده! و بایستی عرض کنم که شنبه و یک شنبه و دوشنبه و هر شنبه می تونه روز کازرون باشه و نیاز به هیچ مناسبت خاصی نداره و نه کسانی که این مناسبت را برای روز کازرون انتخاب کرده بایستی به انتخاب خودشون افتخار کنن و نه کسی بایستی از این نام گذاری ناراحت بشه خصوصاً زمانی که پای شهیدان این آب و خاک در میان هست که باید به احترام شون زنگ ها را به صدا درآوریم و بایستی به افتخارشون دست به سینه بایستیم و باید به یادشون و به نام شون و برای تک تک شون هر روزشون را روز کازرون بنامیم و مهم مبارک بودن رنگ و بوی خون شون هست  که ما زنده ایم به جان فشانی اونا، و این که ما با آزادی کامل می تونیم روز کازرون را نام گذاری کنیم به اعتبارنام اوناست.

می دونین جریان ما کازرونی ها چیه؟ مثل اون حکایتیه که وقتی یه عزیزی توی خانواده داریم نه قدرش می دونیم و نه یه سری بهش می زنیم و نه یه کیلو موز براش می خریم ولی وقتی دور از جون تون مرد سفارش سنگ 10 میلیون تومنی برای سر قبرش می دیم تا مطمئن باشیم که جرأت نکنه سنگ را بشکنه و از قبر بیرون بیاد! و در سوگش پلو خورشت و کباب و حلوا خیر می کنیم و در فراقش کور کور گریه می کنیم!

کاش یکی پیدا می شد و یه دیواری میا ورد تا من سرم را بزنم توش چون این که دیگه سر نیست و دردسره و سر خیراته؛ خدااااااا یکی نیست که به من بگه تو چند یک ولاتی که در این مورد مطلب می نویسی و اصلاً به تو چه مربوطه و چرا برای خودت دردسر درست می کنی و حالا که همه می دونن که عاشقی کار، ببخشید و حالا که همه ی قلم به دست ها مطلب نوشتن توی بیسواد دیگه خودت را قاطی اونا نکن!

کازرون مظلوم گرفتار هزار تا مشکلات و نارسایی ها و کمبود و معضلات و مکافات و بدبختی و ندانم کاری هاست و اگه میگین نه تا یکی یکی براتون بشمارم، و عن قریبه که سر از تیمارستان در بیاره اون وقت داریم توی سر هم می زنیم که چرا انتخاب فلان روز که شهادت عزیزان مون بوده و اون روز عملیلات موفق آمیز نبود نامگذاری کازرون شده؟!

 به نظر من اون استاد عزیز که در مطلبش در هفته نامه سلمان مخالف نام گذاری چهارم دی یعنی کربلای 4 برای روز کازرون  بوده ضمن این که به هیچ وجه ارادتش به شهدا کم نیست و کم نخواهد بود، یه نمه یا یه مقدار تند رفته بود و بهتر بود از کلمه ی نامیمون استفاده نمی کرد مثلاً می تونست بگه حزن انگیز، غم آلود، ماتم افزا، و اشک بار، اما دلاورانه، مردانه، جسورانه، قهرمانانه و عاشقانه چون به نظر من اگه  شهید نداده بودیم که شهدا نداشتیم و همه می دونن که عاشقی یعنی شهید! چون که وجود شهید یعنی مبارک، یعنی عشق، یعنی ایثار، یعنی روز سربلندی، یعنی روز ابونصری، روز کتویی زاده، روز جوکار و جوکاران، روز نجیبی ها، روز خانی، روز بازیار؛ یعنی روز کازرون، یعنی روز ایران!

 اما از یه بابتی هم شاید یه ایرادی در کار باشه و اونم اینه که می تونستیم انتخاب این روز یعنی نام گذاری روز کازرون را به نظر سنجی بذاریم یا نمایندگان گروهای مختلف مردم را در این قضیه سهیم می کردیم و نظرشون را می گرفتیم تا کسی فکر نکنه خود بریده و خود دوخته شده و با این کار همه گیر و فراگیر می شد، البته بعداً فرمودن که این نام گذاری در تقویم سپاه هست که قابل احترامه اما همان طور که گفتم و دوستان دیگه ی اهل قلم هم فرمودن روزهای عزیز و زیبا و ماندگار و پرخاطره ی زیادی در تاریخ این شهرستان تاریخی و فرهنگی و مذهبی و سربلند در همه ی رویدادهای جهانی و کشوری وجود داره، از جمله مبارزه ی ناصردیوان و احرار کازرونی با متجاوزان انگلیسی یا به زانو درآمدن والرین پیش پای شاپور اول، یا تشریف فرمایی رهبر معظم به کازرون، یا ورود آزادگان از چنگ اسارت، و روزهای مربوط به شکوفایی طبیعت سرسبز و ... و هم چنین چهارم دی! که می تونه روز کازرون نام گذاری بشه! ولی این قضیه آن قدر مهم نیست که وحدت را از دست بدیم و درگیر این گفت و گوها و بگو و مگو ها بشیم و یا این که شخصی مقاله ای انتقاد آمیز بنویسه و گروه دیگری بخوان در مقام مقابله در بیان که به نظر محترمانه ی مردم و عقاید دیگران آن هم کسانی که استخوان خرد کرده ی انقلاب و باورهای مذهبی هستن و پایداری و ارزش خون شهدا را در رگ و ریشه دارن نبایستی به گونه ای پرخاشگرانه یا به روشی بی احترام گونه برخورد بشه و توهین و بی احترامی بشه!

کمک کنین تا فکری عاقلانه و راهی کارگشاه برای نجات پریشان عزیز پیدا کنیم، کمک کنین تا راهی برای صنعت توریست پذیری شهرستان پیدا کنیم و سرمایه گذاری کنیم تا درآمد شهرستان را از این طریق بالا ببریم و ایجاد شغل کنیم تا از بوانات عقب نمونیم!

کمک کنین تا با هم به آبادانی کازرون فکر کنیم و راه نجات این زادگاه مادری و این خانه ی پدری را از در بن بست بودن پیدا کنیم و کمک کنین تا با وحدت همه ی نیروها و پشتیبانی مردم فهیم شهرستان این گلیم افتاده را برداریم؛ و هیچ گاه بر سر کازرون معامله های سیاسی نکنیم و خصوصاً بزرگان و سیاسیون و اونایی که پشت پرده های اداره کردن شهرستان دستی بر آتش دارن!

من که "سواتم به این حرفا نمی رسه و تا دوم راحنمایی هم بیشطر نرفتم" اما می دونم که این کار هرچند بزرگه ولی شدنیه و کافیه که بعضی ها کوتاه بیان و بعضی ها بزرگواری کنن و همه ی دو جناح هم دیگه را باور کنن و به دور یه میز بشینن و نقشه های موفقیت کازرون را بکشن و خطوط پیشرفت شهرستان را طراحی و ترسیم کنن و دست یک پارچگی و وحدت با هم بدن!

خاک توی سر من بکنن که می بینم روز به روز گره هایی در کار کازرون می افته و اونایی که باید تلاش کنن  پی گیر راه های توسعه ی شهرستان باشن به سر و کول هم دیگه می پرن و هیچ کاری از دست من بر نمی یاد! کاش می تونستم به عنوان یه واسطه یا یه ریش سفید یا حداقل به عنوان کسی که مثل خیلی از علاقه مندان به شهرستان عشق و جون و ایمان شون کازرونه این بزرگان دو جناح و معروف شهرستان را در یه جایی دور هم جمع می کردم و یه نون پیازی هم می خوردیم و دست دوستی و وفاق و وحدت با هم می دادن و قسم می خوردن که برای پیشرفت کازرون از هیچ کمکی روی گردان نباشن و با هم این شعر را زمزمه کنن که <<همه می دونن که کازرون عشق منه>>! و قول بدن که با همکاری با هم کاری کنن که روز به روز این شهرستان به جایگاه اصلی خود که مهد علم و ادب و تاریخ و فرهنگ و اقتصاد  بوده برسه و چندین برابر از گذشته بیشتر توسعه پیدا کنه! و من ا... توفیق! خلاص

 
+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۱۱/۰۴ساعت 19:33 |

به نام خدا

                                                         سوژه!!!

فکر نکنین که سوژه کم آوردم که این مطلب را نوشتم، برعکس توی این شهرستان تا دل تون بخواد سوژه ریخته یعنی روزی خودتون باشه و عزیزان تون از زایشگاه گرفته تا دور از جون شما و خانواده تا قبرستون چیزی که زیاده سوژه و فقط باید وقت کنین و بی کار باشین و جمع شون کنین، یعنی این جا و اون جا و همه جا پر از سوژه ست اونم چه سوژه های نابی! الان بعضی ها می گن این قدر غرب زده نباش و از کلمات پارسی یا فارسی به جای کلمات خارجی نفوذی در ادبیات ناب خودمون استفاده کن، و به جای سوژه که فرانسویه بگو مورد، بگو نمونه، بگو موضوع، بگو مطلب!

یه مورد با همین چشم های کور شده ی خودم توی این شهر دیدم که فقط اشاره ای می کنم تا العاقل فی العشاره باشه، اونم اینه که کم کم داریم به انتخابات مجلس دهم نزدیک می شیم و انگار همین دیروز بود که حلق خودمون را پاره می کردیم و لباس مون را جر می دادیم و با دوست و آشنا به خاطر مسایل و موارد انتخاباتی گفتگو و جر و بحث و دست به یقه می شدیم و به خودمون و این واون بد و بیراه می گفتیم و البته همه مون خودمون را محق و اصلح می دونستیم و دنبال رأی مردم بودیم و به راستی که انگار یه چشم به هم زدن بود و دوباره از راه رسید و خیل نامزدهای انتخاباتی در کمین تصاحب صندلی سبز مجلس شورای اسلامی آماده ی سرازیر شدن به صحنه ی مبارزه ببخشید رقابت صمیمانه ی انتخاباتی هستند و از گوشه و کنار بوش میاد البته نه اون بوش! منظورم رایحه ی خوش خدمت به مردمه! و از زیر زمینی ها صداهایی به گوش می رسه مبنی بر برپایی جلسات  پیش از موعد در امر انتخابات و بر گوشی های همراه پیام هایی رد و بدل می شه که همگی نشان از وضعیت سلامتی نامزدهای منتظر الورود و در صحنه حاضر بودن آن هاست و حتی مراجعه به برخی از افراد سرشناس شهر برای گرفتن بیعت و حاکی از رقابت پر شور این دوره از انتخاباته که با چهره های جدید و تازه وارد و نیز قدیمی و با تجربه است و ما ملت همیشه حاضر در صحنه ی کازرون هم داریم خودمون را آماده می کنیم و به تن مون روغن می مالیم تا بدن مون در کشاکش نبردهای انتخاباتی نرم بشه و در اثر ضربه های ناشی از ترکش های بد و بی راه رقیب و هوادارانش و هم چنین دلسردی از کم محلی ها و بی تفاوتی ها و فراموش کاری های نامزد خودمون آماده باشیم!

اما سوژه ی ببخشید موضوع مطلب بنده از این قسمت شروع می شه که توی این شهرستان که نه جای تفریح هست و نه فضایی مناسب برای گذراندن اوقات فراغت و نه اماکن فرهنگی و پژوهشی و نه جایی که جوان ها بتونن انرژی خودشون را تخلیه کنن و دوچرخه سواری و اسکیت سواری کنن و تأتر و سینما و سالن های نمایش زنده و موسیقی ها و کنسرت های البته مجاز ببینن و نه ....! پس چه جایی بهتر و مهمتر از صحنه ی انتخابات نمایندگی مجلس که آدم با ورود به اون جا احساس بزرگی می کنه و حس سیاسی شدن در وجودش موج زنده و اوج می گیره چون اونجاست که شما با بزرگان ده و روستا و بخش و شهر و شهرستان روبرو می شین و چاق تواضع می کنین و در این گیر و دار بعضی از بزرگان مملکتی هم در شهر خودتون زیارت می کنین و حرف های قشنگ قشنگ  و وعده های جالب توجه و قول های خوش مزه از دهان مبارک کاندیدها و مسؤلان نظام و دولت می شنوین و برای دقایقی و ساعاتی و روزهایی و هفته ای ارضا می شین یعنی تفریح می کنین یعنی شاد می شین و از صداهای ناهنجار و به هنجار موزیک و سرودهای پخش شده در ستادهای مختلف انتخاباتی نامزدها به وجد میاین و خودتون هم از موقعیت شلوغی شهر استفاده می کنین و صدای موزیک داخل خودرو را تا می تونین بلند می کنین و می رقصین و پای کوبی می کنین و شادی به راه می ندازین و چای و شربت می خورین و به همراه نامزدهای سرشناس تر که شانس پیروزی بیشتری در انتخابات را دارن به این خونه و اون خونه دعوت می شین و شام می خورین و اونا رأی جمع می کنن و چلو کباب نوش جان می کنین و رأی جمع می شه و سیگار می کشین و حرف های سیاسی می زنین و ادای سیاسیون در میارین و خودتون را یکی از بهترین مشاوران نامزد مورد نظر خودتون می دونین و طرح ارایه می دین و دوستان قدیم و جدید می بینین و دست بوس می زنین و به سخنرانی ها گوش می دین و رأی جمع می کنن و گاهی اوقات از اشخاصی که جوگیر این صحنه ها شدن و شعارهای خود ساخته می دن و شعر من دراری می سراین می خندین تفریح می کنین و شب ها دیر وقت به خانه می رین و تنها زمانی ست که خانم خانه از شما نمی پرسه تا حالا کجا بودین و شما مجبور به سین جیم پس دادن نیستین و کدام تفریح بهتر از این؟ و مهمتر این که در این مدت نه نیروهای انتظامی به شما گیر می دن و نه پلیس راهنمایی رانندگی شما را جریمه می کنه و نه ...!

شهر یک پارچه شور و شوق و اشتیاق نماینده دار شدن را داره و خیلی ها مشکلات شون حل می شه از جمله سربازی پسر شون و سر کار رفتن فرزندشون و جابه جایی دانشجوی شون و ارتقاء مدیرشون و انتقال کارمندشون و چاه های عمیق بدون مجوز حفر می شه و تونل ها و جاده های مواصلاتی و اتوبان ها و کمربندیها ساخته می شه و فرماندار و بخش داران جدید خودشون را در صف تغییر و تحول می بینن و بعضی از رؤسای اداره هایی که دست شون دور از قابلمه بوده خوشحال از نتیجه ی به نفع خودشان و این که عنقریب است که بر صندلی فلان اداره تکیه بزنن!

چه قدر این انتخابات مجلس برکت داره و چه قدر در تحول شهرستان تاثیر داره و چه قدر موجب شادی و رضایت شهروندان فهیم و ایضاً مظلوم میشه! هر چند که بعد از اتمام انتخابات و مشخص شدن پیروزی یکی از نامزدها دوباره این گروه فاتح صحنه ی انتخابات به رقص و پای کوبی و ساز دهل زدن می پردازند و تا مدتی از شادی این پیروزی در پوست خود نمی گنجیم و نمی گنجید و نمی گنجند، من نمی دونم فلسفه ی این که ما کازرونی ها به زنبور درشت قاتل می گیم گُنج چیه؟! بله داشتم عرض می کردم که هنوز بوی خوش این موفقیت تو دماغ مون می چرخه که متوجه می شیم  که ...! بذارین تا توی همین شادی ها خوش باشیم و بقیه را بذارین در سوژه های دیگه و به موقع خودش خدمت تون بنویسم !

خدایا کاری کن تا اقلاً توی این شهرستان هر روز و هر هفته انتخابات باشه یا لااقل سالی چند بار به قول رئیس جمهور محترم رفراندوم یا همه پرسی بذارن چون من و شما و ما که از صبح تا شب بیکاریم و خدا داده جوان های بیکار و البته تحصیل کرده تا حداقل این چند روز سر کار برن و بریم رأی بدیم و هم شادی کنیم و هم برقصیم و هم دلی از عزا در بیاریم، و من الله توفیق! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۱۰/۲۳ساعت 20:26 |
به نام خدا

                                                           ماچ آب دار

خدا رفتگان شما را بیامرزه و بعد بیشتر روح بی بی بنده را قرین رحمت کنه! ما به اون مرحومه ی مغفوره می گفتیم آ بی بی، شاید گذاشتن و تلفظ حرف آ در جلو بی بی به خاطر این بود که خیلی آقا بود، یعنی خیلی مرد بود، یعنی شیر زن بود و صد البته آبی بی شما ها هم اگه زنده ست خدا براتون نگه داره و اگه در قید حیات نیست خداوند رحمت شون کنه چون همه ی آ بی بی ها شیر زن و با غیرت هستن و مایه ی برکت زندگی ماها بوده و هستن و خواهند بود.

اون خدا بیامرز آبی بی ما مثل همه ی آ بی بی ها علاقه ی زیادی به نوه هاش داشت خصوصاً ماها را که می دید چنان توی بغل می فشرد وبا اون لب هایی که توی دهنش یه دونه دندون هم نبود چنان از سر و صورت و لپ مون بوسه یا همون ماچ می گرفت که صد من تف یعنی آب دهن مبارکش هم روی لب و لوچه و صورت و گونه و چشم و چار و گوش و بناگوش مون پهن می شد و ما با سر آستین مون پاکش می کردیم و شاید آزرده هم می شدیم اما پدر و مادرمون می گفتن که چون خیلی دوست تون داره از این نوع ماچ ها می کنه و به این نوعش می گن ماچ آب دار!

بعضی از آدما، بهتره بگم بعضی از انسان ها هستن که نمونه اش توی همین شهرستان خودمون هم زیادن که باید اینا را که می بینی دو تا که چه عرض کنم هفت هشتا ماچ آب دار شیرین عسلی چسب ناک را از صورت شون گرفت و یه دونه هم از پشت دست شون، می دونین چرا؟ چون انسانیت شون به حد کمال رسیده، چون خدا را لمس کردن، چون دنیا را برای آخرت می خوان، چون به مردم عشق می ورزن، چون راحتی خودشون را در آسایش مردم می بینن، چون دنیا اومدن را در خدمت به هم نوع خودشون می دونن، چون در کار خیر پیش قدم هستن، چون با ساخت مسجد و مدرسه و محیط های آموزشی و اماکن ورزشی و آزمایشگاه های علمی و بهداشتی و درمانی و درمانگاه شبانه روزی و وقف آن ها به استفاده و خیر مردم کمک می کنن.

آقای حاج محمد ابراهیم نبی پور یکی از این عزیزانی است که خدمت تون معروض داشتم، شخصی که تقبل ساخت یه درمانگاه شبانه روزی را به عهده گرفت و تمام و کمال به انجام رسوند و همین الآن قابل بهره برداری و استفاده ی عموم شهروندان کازرونی است که آدرسش همون قسمت بالای بیمارستانه و البته تجهیزات و وسایل پزشکی و کلیه ی تجهیزات آن توسط مدیریت بیمارستان تهیه و نصب شده که من کاری به این جزئیاتش ندارم چون اطلاعات کامل ندارم و منتظر می مونم تا از طرف شبکه ی بهداشت یا مدیریت بیمارستان به اطلاع عموم برسه اما از مدیریت شبکه و بیمارستان نام بردم حیفم میاد که چند کلمه ای از این دو عزیز نگم که به نوعی با این مدیریت جدید که آقای دکتر برامکی در رأس شبکه بهداشت و درمان و دکتر کشاورز ریاست بیمارستان ولی عصر تحولی در امر بهداشت و درمان شهرستان رخ داده، دکتر برامکی متخصص در بی هوشی و دکتر کشاورز که انصافاً در همین یکی دو ماهی که اومده خیلی کارا انجام داده و خیلی پر تلاش و فعاله و مهمتر این که هم متخصص در جراحیه و بسیار متبحر در کارش و هم در امر سخنوری تبحر کامل داره و دارای مدیریت عالی و با تجربه در ریاست چند بیمارستان استان و هم مرکز استانه و رفتار صادقانه ای داره و پیداست که از صمیم قلب می خواد و داره کاره می کنه که براش و براشون آرزوی موفقیت دارم و داریم، چون شهرستان کازرون همیشه در امر بهداشت و درمان مظلوم واقع شده بوده و به اون چیزی که حقش بوده و حقش هست هنوز نرسیده اما دکتر کشاورز می گفت می خوام و می خواهیم کاری کنیم تا بیمارستان کازرون مثل هتل 3 ستاره باشه هم از نظر تجهیزات و فناوری و کادر پزشکی و متخصص های بیماری های مختلف و هم از نظر خدمات رسانی در بخش زیبایی و رفاهی و خدمت رسانی به بیماران و خصوصاً همراهان بیمار با مرکز استان رقابت کنه و گفت می خوام یه سر در بسیار زیبا در حد اندازه و قواره شهرستان برای بیمارستان بسازم و فراخوان طراحی این سر درب را توی جراید محلی داده، خدا قوت.

اما از اصل قضیه دور نشیم و اونم عمل خیر و حرکت خداپسندانه ی حاج نبی پور بود که با هزینه ی شخصی خودش و حدود 7 الی 8 میلیارد ریال یه درمانگاه شبانه روزی را ساخت که من تازه فهمیدم و شما هم خبر نداشتی و خیلی ها هم نمی دونستن و اونا هم با این مطلب متوجه شدن و خیلی از شهروندان کازرونی هم روح شون از این عمل نیک و این کار بشر دوستانه و این اتفاق میمون و این رفتار انسانی و این خوب خوب خوب اطلاع نداشته اما به راستی چه کسی باید این افراد خیر را به جامعه معرفی کنه و چه کسی باید برای این انسان ها زنگ ها را به صدا در بیاره و ... درسته که حاج نبی پور و امثال ایشون بدون ریا و به دور از خودنمایی و برای خدا و خدمت به خلق این کارا را انجام می دن اما اطلاع رسانی و ترویج این فرهنگ والا و بالا و تشویق این انسان ها چی می شه و سوای اجر اخروی اجر دنیوی این عزیز و این عزیزان که می تونه تشکر مردم از شون باشه چی می شه؟ چرا بر ای این عزیز همایش نمی گیرن و چرا این مهربان انسان را به مردم معرفی نمی کنن هر چند که ایشون معرف حضور همه ی شهروندان کازرونی هست و خواهد بود اما من یشکر المخلوق که تشکر از خالق هست چی میشه! چرا با سهل انگاری یا ندانم کاری دارین اجر این عزیز را ضایع می کنین؟

از طرف گروه دوست داران کازرون یه جلسه ای با دکتر کشاورز رئیس محترم بیمارستان گذاشته بودن که بنده هم سعادت حضور در این جلسه را داشتم و اون جا بود که متوجه ی کار کارستان حاج نبی پور شدم و از طرف خودم و از طرف شما و از طرف اینا و از طرف اونا و از طرف مردم فهیم شهرستان رفتم و دو تا ماچ آب دار از اون صورت مهربونش گرفتم و کاش دستش را هم بوسیده بودم و باید پیشونیش هم می ماچیدم یعنی می بوسیدم چون این انسان خدا را بهتر از خیلی از ماها دیده! باید شیش تا ماچش می کردم و شاید صدتا ماچ چون از پولی که من و خیلی ها به جون مون بسته و حاضر نیستیم نه در راه خدا و نه در راه خلق خدا ازش چشم برداریم به راحتی گذشته و در راه خیر مردم خرج کرده و به جای این که روی هم بذاره، کرده سنگ و آجر و سیمان و ساختمان ساخته تا بشه درمانگاه و من و تو شما و اینا و اونا دور از جون تون بریم و درمان بشیم، پس دعاش کنین و دعاشون کنین و از خدا برای این فرد و هر چی انسان های از خود گذشته مثل حاج نبی پور هست آرزوی سلامتی و پایداری کنین تا خدا بهشون بده و اونا هم در راه ملت خرج کنن حالا شما بگین که خدا وکیلی پیشانی و صورت همچین آدمی بوسیدن نداره؟ و آیا نباید چند تا ماچ آب دار از لپ شون بگیریم تا خداوند هم شاد بشه و تکرار فتبارک ا... و احسن الخالقین بشه! خلاص!! 

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۱۰/۱۷ساعت 11:18 |
به نام خدا

                                                          نون بده!!

به نام خداوند جان و خرد / کزین برتر اندیشه بر نگذرد

روز هنگامی که کمتر در ایام عمر به بار می نشیند هم صحبت یاری قدیم شدیم که فراخی سینه اش به پهنای دشت برم بود و نگاهی به بلندای تنک تیکاب  داشت و روح آسمانی اش بر فراز شهر در پرواز و طبع روانش چو آب بیشاپور بود و در درفشانی و گهر پرانی گوی میدان از معادن جواهرات زمینی ربوده و در رقابت با سنگ های کهشانی به دُر سفتن مشغول و مشهور و بحر طویل کلامش در اوج متانت و صبوری به وسعت تالاب پریشان بود.

 در چنین حالی آهوی ذهنم رمیده و خاطر از مشکلات زمانه بریده و دل در گرو الفاظ نهاده و هوش به ادبیات کهن بر آمده از نفس یار داده و عیال و فرزندان را به یاد خدا سپرده و غور کنان در اقیانوس معرفت شاعران وطن گوش را گشاده و دیدگان به دهان یار دوخته تا مباد کلامی ناب از دست برود و نا خواسته به عمق جان ننیوشیمش! و در این فکرت که : هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار / کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

صدای مگسی در هوا و نوای وزغی بر آب و پرواز پرندگان نغمه خوان بر بالای سرمان چنان بر ملاطفت فضا فزوده بود که در اوج آرامش بر درخت آسایش تکیه زده بودیم و خوراک روح مان بر سفره ی  طبیعت گسترده و گاه گاه جیرجیرک وقت هشدار هوش می داد تا در عمق کلام مغروق کشتی زمان و مکان نگردیم که دور روزگار هم چنان بر مدار خویش در حرکت است تا توشه ای برآریم و با هشیاری اش بخوریم!

 ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند  /  تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

چنان کلام یار به گل نشسته بود که خویشتن خویش را به دیدن میوه های به بار نشسته اشجار اشعارش مشغول می دیدیم و زمزمه کنان انتهای ابیاتش را می چیدیم و از شمیم رایحه ی دل انگیز پیام شاعران شعرهایش چنان از خود بی خود شده که در توصیف حالات مان ادیبان گفته اند در جوش، و به علم علما مدهوش، و به قول طبیبان بی هوش بودیم! و یار این حالت خود دادگی و دل دادگی را نظاره می کرد و از پیش تر اشارت بیش تر می نمود و دل مان را  بهتر  به جانب خود می ربود.

البته به خاطر فاش نشدن مکان از آدرس دادن معذورم که خدای نکرده دست تطاول مخربان محیط زیست  و آشغال  ریزان بی انظباط  به آن  جا یگاه نرسد و نظم طبیعت بر هم نخورد که تکه ای از بهشت است و فعلاً صلاح نیست پای آدمیزادگان بدان رسد.     

هر چه قدر از یار با وفا و از رفیق شفیق و دوست مهربان بگیم کم گفتیم و شما دقایقی را که با چنین شخص یا چنان اشخاصی بگذرونین جزو گذر عمرتان حساب نمیشه یعنی با من که این ساعات را به حساب سن تان نمی ذارن، البته این اشخاص می تونه پدر و مادر یا همسر و فرزند و خواهر و برادرتون باشه چون درسته که این خصلت های باوفایی و مهربانی و  شفیق و دانایی را بیشتر به دوستان خوب نسبت می دن اما خانواده و فامیل هم سوای نسبت نسبی و سببی می تونن بهترین دوستان ما باشن!

ای نفس خرم باد صبا /  از بر یار آمده‌ای مرحبا

آقایی که شما باشین، حرف ها و صحبت ها مون گل انداخت و زمان از دست مون رفت و ناگهان خود را در  کارزار مشاعره نشسته دیدیم و هر چند که بنده شاگرد ایشان محسوب می شدم اما ابیاتی چند  از چند شاعر نامی وطن در حافظه ی بلند مدتم که در عنفوان جوانی و در هنگام تلمذ استاد و در دوران تحصیل خوانده بودم به یاد داشتم! و با اجازت یار چنین شروع کردم:        

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین / با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین

که یار بی درنگ گفت: قافله شب چه شنیدی ز صبح / مرغ سلیمان چه خبر از سبا؟

اول فکر کردم که می خواد ادامه بده اما وقتی سکوت اختیار کرد شرمم شد ایراد بگیرم چون منتظر بودم که نون بده!

به هر صورت در جواب شعرش گفتم: ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن / خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن

و فرمود: یکی نامه بنوشت با درد و خشم / پر از آرزو دل پر از آب چشم

دیدم که استاد خیلی عادی و بدون توجه به آخر مصرع و این که قراره نون بده شعری دیگه را می خونه اما من مانده بودم که چه کار کنم و چاره ای نداشتم جز این که بگم:

من کجا بودم عجب بی‌تو این چندین زمان / در پی تو همچو تیر در کف تو چون کمان

و ایشون سرود که:

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری / به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

قرار بود که نون بده ولی باز هم نداد و من کمی فکر کردم و این بیت به ذهنم رسید و گفتم :

ما سپر انداختیم با تو که در جنگ دوست / زخم توان خورد و تیغ بر نتوان آختن

بدون درنگ جواب داد : هر صبحدم که دام شب و روز بردریم / از دوست بوسه‌ای و ز ما سجده صد هزار

خجالت می کشیدم که به استاد بگم باید نون بده اما خودم ادامه دادم که:

رهگذر کوی تو در همه دوران منم / ای که ندا می دهی لیک نه ای درمیان

و با صدای بلند گفتم نون بده، و آن یار عزیز گفت:

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم / زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

یعنی چه؟ من تمام شعرها  را با نون تمام می کنم تا استاد نون بده ولی با حروف دیگه ای غیر از نون شروع می کنه! با خودم گفتم نکنه روش مشاعره کردن عوض شده و ما خبر نداریم به همین خاطر بود که چیزی نگفتم و شعر بعدی را با ت سرودم.

_ تو باده‌ای تو خماری تو دشمنی و تو دوست / هزار جان مقدس فدای این دشمن!  و دنبال مصرع اضافه کردم ای نون!

ناگهان آن اتفاق خوب رخ داد و استاد بیتی را با نون شروع کرد

نکته‌ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین / عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین

و در ادامه مصرعی از سعدی و مصرعی به مزاح از خودش سرود: <<سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود >> ساقی گران جانی ببر شاطر بیاور نان ما!

خیلی خوشحال شدم که استاد بالاخره نون داد و گفتم: ای نور چشم من سخنی هست گوش کن / چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

ناگاه آن یار لطیف به تندی روی از من بگرداند و چهره بر افروخت و سر به آسمان بسود و  ناله کنان     با تلخ کامی  چنین فرمود: آن ترک پریچهره که دوش از بر مار رفت /  آیا چه خطا دید که از راه خدا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین / کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش / آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم / سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجران / در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید / هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه / زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

و گفت دولت داره نون هم از سبد غذایی محرومان و مستضعفان و بیچارگان و کم درآمدها بیرون می بره   و معلوم نیست چه چیزی را می خوان جایگزینش کنن شاید خاک اره !   چرا  نون را گران کردن،   من  چه جوری نون بدم؟! این حرف مال قدیما بود که می گفتن بابا نان داد، حالا که دولت بابای این ملت شده و حالا که قراره نون بده حالا که قرار بوده نون مجانی بشه یعنی یارانه کمک به خرید نون بکنه پس چرا این قدر نون را گرون کردن؟ راستی راستی یه خانواده ی 7 نفری بی درآمد که مجبور هستن روزی 21 نون بخرن و تکه کنن و به جای خورشت بذار توی نون و بخورن و دیگر هیچ! به حسابی میشه روزی 4200 تومن و به عبارتی میشه ماهی 126000 تومن تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، حالا هی بگو نون بده! خلاص!!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۹/۱۸ساعت 19:13 |
یه نام خدا

                                                             ارباب بدو!

 الهی قلمت تو دستت بشکنه تا این همه از صبح تا شب به مسؤولان شهرستان و کارمندان اداره جات نپری و پشت سر هم به نام انتقاد هی ایرادهای بنی اسراییلی نگیری، به جای این کارا پاتمرگ بیا توی اداره ی ما! بیا تا ببینی که این چیزایی که مردم می گن حقیقت نداره و همش دروغه و تو چون تا حالا گذرت به اداره جات شهرستان نیفتاده فکر می کنی علی آباد شهره! اصلاً یعضی از شما قلم به دستان یا به دست ها واقعیت نمی نویسین و یه مشت دروغ سر هم می کنین و به خورد خوانندگان می دین!
 آخه تو نمی دونی که بعضی از اداره ها توی این شهر هستن که انگار هلو می شه خوردشون از بس که نازنینن و از بس که مردمی هستن و از دم در ورودی اداره برای ارباب رجوع فرش قرمز پهن می کنن و در راه انداختن و انجام کار شما از هم پیشی می گیرن! پس بشتابید و کارها و امضاءهای تان را به ما بسپارید چون ما ارباب رجوع را معطل نمی کنیم و شما راضی از اداره ی ما بیرون می روید. ما می توانیم زیر هر برگه ی شما یا هر نامه ای که از هر اداره یا نهاد یا سازمان یا ارگانی را که داشته باشید بدون معطلی امضاء بزنیم و نگرانی های شما را در یک چشم به هم زدن و یک لیوان آب خوردن حل کنیم. و بشکن زنان گفت: ارباب خودم سلام علیکم / ارباب خودم سرت بالا کن!
کارمندان اداره ی ما بی صبرانه جلو در اتاق های شان ایستاده اند تا شما که ارباب رجوع هستید بیایید و کارتان را انجام بدهند و از شما تقاضای حتی یک برگه فتوکپی هم نمی کنند! و در صورت نیاز، خودشان از چهره ی شما فتو کپی و رونوشت می گیرند!
مُهر کارمندان اداره ی ما توی جیب شان هست و مِهر شما در دل شان، و شما حتی لحظه ای هم معطل نمی شوید چون تا به خودتان بیایید مهر پای برگه یا نامه اتان خورده و شما هرگز دست خالی از اداره ی مطبوع خویش یعنی اداره ی ما بیرون نمی روید!
این قدر از کارآمدی و کارپردازی و کاردانی و کارگردانی و کاربلدی و کار راه اندازی اداره اشان گفت که میلم کشید که بعد از یه عمر نوکری این و اون حالا ارباب بدو، ببخشید ارباب رجوع بشم و یه نامه ای برای امضاء ببرم اون اداره یا اصلاً برم یه سری امضاء برای یادگاری از سرایدار و آبدارچی و نگهبان و کارمند و معاون و مشاور و رئیس اداره بگیرم!
هر چه قدر فکر کردم که توی این شهر چه خاکی توی سرم بکنم و چه کاری برای خودم دست و پا کنم تا بتونم به بهانه ای وارد یه اداره بشم چیزی به خاطرم نیومد و گفتم هر جور باشه باید توی این شهر یه کاری بکنم و باید خودم را توی دردسر بندازم تا احتیاج به گرفتن امضاء از اون اداره داشته باشم تا ببینم چیزایی که اون رفیق مون راجع به اداره جات کازرون می گفت راسته یا دروغ و آیا این که مردم می گن توی اداره جات کارشون راه نمی افته و کاغذ بازی می شه و وقت می گذره و امروز و فردا می شن و اعصاب خوردی ها و نگرانی ها درسته یا نه؟! به همین خاطر دست به این کار یا اون کار زدم!
 چشم تون روز خوب ببینه که اون اداره ی مذکور چه قدر خوب بود و تا پام را گذاشتم توش سرایدار یه چایی قند پهلو برام آورد و گفت نخوری ضرر کردی چون این چای یه چیز دیگه س و خوردن داره و خوردم و لب و لوچه ام سوخت و اما تا به خودم اومدم دیدم که سویچ ماشینم توی دست نگهبانه و رفته یه جای خوب توی سایه پارکش کرده و اومده، گفتم خیلی ممنون؛ گفت ما از شما ممنونیم که کارتان را به ما سپرده اید و برای پرداخت پول به اداره ی ما تشریف آوردین!
پا روی اولین پله ی اداره گذاشتم که دو تا دست مهربون شانه هایم را برای گریه کردن دوست دارم! ببخشید شانه هایم را گرفت و گفت بفرمایید از آسانسور استفاده کنید، گفتم خیلی ممنون از پله ها بالا می رم، گفت شما که عجله دارین با آسانسور زودتر می تونین پله های ترقی را طی کنین و چه لازم که برای رسیدن به مقصد به زانوهای تان آسیب برسونین؟
هنوز از آسانسور پیاده نشده بودم که توی راهرو همه ی کارمندها به صف ایستاده بودن و بنده را مثل فاتح قله ی کوه تنک تیکاب تشویق کردن و با شعار ارباب بیا این جا، ارباب بیا این جا، تشویق کردن، البته منظورشون همون ارباب رجوع بود و فکر بد نکنین! از ترس داشتم می مردم و از تعجب پنج تا انگشتم را تا آرنج کرده بودم توی دهنم و توی حلقم و از شوق داشتم گریه می کردم و از حیرت سر جا خشکم زده بود و از این همه ابراز احساسات در اداره جات کازرون نسبت به ارباب رجوع لذت بردم و نفهمیدم چه اتفاقی افتاد چون وقتی به هوش اومدم تا چند تا کارمند محترم دارن بنده را باد می زنن و آب قند توی حلقم می ریزن و آستین کتم پاره و دکمه های پیراهنم کنده و یک لنگه کفشم گم شده بود و لنگه ی دیگه هم پاره شده بود، بعد فهمیدم که کارمندان محترم اداره برای هر چه سریع تر راه انداختن کار من و حل کردن مشکلم و امضاء کردن نامه ام با هم دست به یقه شده بودن و به طرف من دویدن تا در راه انداختن کار ارباب رجوع از هم دیگه سبقت غیر مجاز بگیرن و این جوری بنده را آش و لاش کردن! اما مهم این بود که من قله ی فتح نشدنی آن اداره را تسخیر کرده بودم و نامه ی اعمالم امضاء شده و مهر خورده زیر بغلم بود اما نمی دونم چرا زیر چشمم کبود شده بود! ولی این که می گن برای راه افتادن کار ارباب رجوع در اداره جات کازرون بایستی هزار بار از پله های ترقی اداره بالا و پایین بری و راهروها را طی کنی و کفش آهنی پاره کنی و موهات سفید بشه شایعاتی بیش نیست! خلاص!!
 
+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۹/۱۱ساعت 18:12 |
به نام خدا

                                                          خر آفات!

 آیا تا حالا به این نکته توجه داشتین وقتی یه چیزی یا یه شیئی را که بزرگتر یا زمخت تر یا بد قواره تر از مورد یا نوع اصلی و طبیعی خود هست می خوایم اسم گذاری کنیم یه کلمه ی خر را جلوش می ذاریم؟ مثلاً خر مگس یا خر پول یا خر زهره یا خر مهره و خر کیف، خر شانس خر کار و ...!

یه دوست خوب می گفت یه مطلب راجع به خرافات بنویس و این که بعضی ها خیلی خرافاتی هستن!

 من می دونم که " خرافات به معنی اعتقاد غیرمنطقی به تأثیر امور ماورای طبیعت و خلاف عقل، علم و تجارب شهودی در امور طبیعی است. و به عبارت دیگر، هر نوع اندیشه باطل و خلاف واقع است"

اما به اعتقاد من که قراره به همین زودی دایره المعارف یا لغت نامه بنویسم این قدر آفاتِ این کار بد بوده که به آن خر آفات گفته می شه و شاید به همین دلیله که آفات خیلی مضره و همیشه انسان در طول تاریخ بشر ازش بدش میومده یعنی چشم دیدار آفات یا آفت ها را نداشته چون به دست رنج بشریت آسیب می رسونده یا کشاورزی انسان را که یکی از یا تنها راه امرار معاش و بقای زندگی اش بوده را مورد تهاجم قرار می داده حالا این شر و بدی را در نظر بگیرین و یه خر بذارین جلوش یعنی خیلی خیلی بده، یعنی ناهنجاره یعنی ناموزونه، یعنی خر آفات می شه، یا ساده ترش همون خرافات خودمون!

خب مرد حسابی، ببخشید، خُب زن حسابی حالا که بچه دار نمی شی به جای این که دوا و دارو و درمان کنی می ری پیش رمال تا برات دعا بنویسه بعد هم روی شکمت یا دور نافت خط بکشه واقعاً که آدم خجالت می کشه به زبونش بیاره چه خواسته تجسم کنه که یه زنی یا یه بانویی یا یه خانمی یا یه خواهر مسلمونی که از دارو و درمان مأیوس شده پیش رمال بی سواد بی تعهد دروغ گوی ریاکار بره و اون نا به کار یه مشت اراجیف را با یه دست خط کلاس اولی ها روی یه کاغذ کثیف و غیر بهداشتی بنویسه و بعد بگه نکنه بازش کنی و بخونیشا؟ که دعا و تلسمش باطل می شه و اجنه ناراحت می شن و خواسته ات اجابت نمی شه! زبونم لال انگار همکار خداس که این دستورالعمل را صادر می کنه، و بعد می گه دور شکمت سه بار بچرخونش بعد بندازش توی یه کوزه ی آب و آبش را روزی سه بار بده شوهرت تا بخوره و چند ماه دیگه حتماً بچه دار می شی، انگار که می گه چند ماه دیگه از طرف اداره ی پست برات یه بسته میاد! ببخشیدا شاید این جا جاش نباشه اما بلا به نسبت همه، خر خودتی و اونی که به تو مراجعه می کنه!

شاید باور نکنین اما ستون حوادث خیلی از روزنامه های روز کشور را مطالعه کنین تا متوجه بشین که روزانه چند مورد از این اتفاقات توی کشور و توی همین شهرستان خودمون حادث می شه و اکثر این شیادها توسط پلیس دستگیر می شن و بارهای بار توی تلویزیون هم نمایش داده شده که چه گونه این شیادها طعمه گذاری می کنن و صید خود را که از قشر خرافاتی ها هستن انتخاب می کنن! خرافات تا کی و تا چه اندازه؟ توی همین شهر خودمون طرف می گه زاغ را زبون زدم و برات انداختم توی آتش شکل یه چشم دراومده و کسی چشمت زده بیا بذار توی جیبت تا از چشم زخم دور باشی؛ خوب زاغ را که بندازی توی آتش ممکنه به هر شکلی در بیاد ولی از دید و نگاه ما اون شکلی به دست میاد که خواسته ی ماست چون بعضی وقتا شکل اژدهاست یا شکل یه گل خوشکل یا شکل خروس یا گاو و ممکنه که گاو چشم آدم زده باشه!

دست بردارین و این خرافات را از خودتون دور نگه دارین باید راضی به رضای خداوند بود باید هر چیزی که می خوایم را از خداوند درخواست کنیم باید این خر آفات را از زندگی مون کنار بذاریم اینا بر می گرده به زمان بی سوادی و غار نشینی انسان ها، یکی از دلایل به رسالت مبعوث شدن حضرت محمد (ص) این بود تا با این خرافات و خرافه پرستی ها مقابله کنه اون وقت می گی عدد سیزده نحسه؟ مگه اعداد چه فرقی با هم دارن مگه روزها چه تفاوتی با هم دارن؟ می گی فلان روز نباید از خونه بیرون بیاین چون نحسه یا فلان روز باید از خونه بیرون بری چون نحسه!

من خودم به کسی که نظرش تنگه یا به قول خودمون چشمش شوره اعتقاد دارم چون توی قرآن آمده چون خداوند می گه و ان یکادالذین ... و قل اعوذ به رب الفلق یا قل اعوذ به رب الناس و ... اما باید بسم ا... گفت و باید خداوند را یاد کرد و باید لعنت به شیطان کرد نه این که نمک بذاری توی جیبت یا تلسم بندازی دور گردنت و...! یا بری دستمال یا طناب یا پارچه به درخت کنار ببندی! خُب این که شد بت پرستی!!!

قدیما با رمل و اسطرلاب و نگاه کردن به ستارگان و حرکت کواکب یه اتفاقات جوی یا کسوف و خسوف و حرکت ستارگان و اوضاع جوی را پیش بینی می کردن البته اونم دانشمندان علم نجوم و ریاضیات مثل حکیم عمر خیام یا سقراط و ... ولی هیچ گاه توسط این ابزار شیطان را از بدن کسی خارج نکردن یا بیمار نیازمند دستورات پزشک را درمان نکردن و اتفاقاً به نظم آفرینش و حرکت از روی انظباط سیارات و ستارگان و گردش کرات بر مدار استوار به امر خداوند پی بردند! طرف خواب نما شده و می گه امام زمان اومده به خوابم و انگشتش را می زنه توی حوض آب و این ملت خرافاتی آب حوض و لیر و لجن ته حوض را با حرص و ولع به سرقت می برن تا بخورن و شفاء پیدا کنن و خداوکیلی که احتیاج به شفای مغزی دارن!

یادتون میاد که چند سال پیش دیگ پلو توی یه روستای مجاور شهر ترکیده بود و ملت خرافاتی همیشه حاضر در این جور صحنه ها دیگ و پلو و زغال و برگ درخت توت توی حیاط خانه ی اون کلاشی که اسم حضرت ابوالفضل روی این اتفاق گذاشته بود را با خودشون بردن و خوردن و هیچ اتفاق جز عمق خرافات شون نیفتاد؟!

البته این خرافات فقط در ایران و در کازرون خودمون و بین مردم رایج نیست بلکه در تمام دنیا هست اما ما ایرانیان و ما کازرونی ها چرا؟ ما که از فرهنگ والا و بالا و تمدن کهن و دین راستین اسلام و مذهب پاک شیعه سود می بریم چرا؟ من قبول دارم که یه سری نیروهای ناشناخته و قدرت های نهانی و انرژی های آزاد شده و ارواح و جن در پیرامون و زندگی ما وجود دارن که قادر به تشخیص یا تماس با آن ها نیستیم و برای دفع شر یا ضرر آن ها فقط باید به خداوند پناه ببریم و بس! نه این که عروسک دست ساز خودمون یا ابزار آلات ساخته شده ی تلسم شکن یا خر مهره را دور برمون آویزون کنیم و به این دجال ها یا بت و صنم ها تکیه کنیم و پناه ببریم پس این جور که پیداست خداوند را فراموش کرده ایم و کرده اید و قرآن را لب طاقچه گذاشته ایم و گذاشته اید و گذاشته اند و اشکال ضد شیطان و اهریمن را جلو چشم تان گرفته اید!

به خدا قسم که همه ی این حرکات و رفتار و اعتقادات خرافاته و خر آفاته و پایه های زندگی تان را متزلزل می کنه حالا از من به شما نصیحت می خوای گوش بده می خوای گوش نده و می خوای دونشت دود بکن و زاغ توش بنداز و می خوای ننداز! از من گفتن بود امشب شب چهار شنبه ست آب جوش توی باغچه نریزین و تخمه نخورین و مواظب باشین تا لنگه ی کفش تون روی لنگه دیگش نیفته و قیچی را بی خود باز و بسته نکن دعوا می شه و گهواره ی خالی را تکون ندین نوزاد دل درد می گیره چهارتا تخم مرغ بذارین زیر چرخ ماشین نو و ِتون که خریدین و ناخن های انگشتا تون روی هم نکشین تا کتک کاری نشه! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۹/۰۵ساعت 18:57 |
به نام خدا
                                  مُخ آبرات!
خدا رحمت کنه آلکساندر گراهام بل و خدا روح این مرحوم مغفور را شاد و قرین رحمت کناد، الهی آمین!
این بی چاره یا اون بنده ی خدا آن همه زحمت کشید و دود چراغ خورد و سیم مصرف کرد و با آهن ربا سر و کله زد و الو الو کرد تا تونست یه اختراعی را اختراع کنه که به واسطه ی اون شما در عین ناباوری بتونین از این طرف سیم با اون طرف سیم تماس داشته باشین و از حال و احوال هم دیگه با خبر بشین و با یه الو گفتن طرف مقابل یا مخاطب شما هم بگه الو و شما با شنیدن این صدا خیال تون راحت بشه که الوی صدای فرد مورد نظرتون خوب خوبه و کسالتی نیست جز دوری شما یا ملالی نیست جز فاصله ی بین من و شما که آن هم به زودی و به حمدا... و به واسطه ی همین تلفن میسر خواهد شد!
چه کشکی؟ چه پشمی، کدام تلفن، کدام مخابرات، کدام تماس، کدام احوالپرسی، چه تماسی، چه ارتباطی، چه الو الویی؟ وقتی که شما بدون هیچ اطلاع قبلی و بدون این که قبض تلفن به دست تون برسه از استفاده ی بهینه از این اختراع بشر در اسرع وقت محروم می شین چه کاری از دست تون بر می یاد و چه حال و احوالی ازتون می مونه که کسی بخواد به وسیله ی تلفن اون حال را بپرسه و جویای احوال تون بشه؟!
وقتی شما از مسافرت اومدین کازرون و می خواین با تلفن جویای احوال مادر مریض تون بشین و اگه چیزی لازم داره براش تهیه کنین ولی تلفن شما در عین ناباوری و در قرن بیست و یکم قطع شده اونم به خاطر دوزار بدهی چه حالی براتو می مونه! و جواب این بی احترامی و اهانت و مردم آزاری و شهروند نداری را چه کسی باید بده!
وقتی بدون خبر قبلی دو خط تلفن مغازه ی شما را برای سنار سه شاهی قطع کردن و شما برای امرار معاش و تهیه ی یه نون حلال و راه انداختن کار چند تا مشتری و خدمات رسانی به مشتریان محترم کارت بانکی خریدار را در دستگاه پوس مغازه می کشین و جواب منفی می بینین و متوجه می شین که تلفن تون قطع شده یعنی قطع کردن چه احساسی دارین!
قربون اداره ی آب و برق و گاز که بعد از نپرداختن قبوض مذکور چند بار به شما اطلاع رسانی می کنن تازه بعدشم با صد تا سلام و صلوات اقدام به قطع انشعاب می کنن و تا آن جا که شدنی باشه احترام مشترک را نگه می دارن و قطع نمی کنن!
این چه کار زشتیه که اداره ی مخابرات انجام می ده و این چه حرکت ناپسندیه که معلوم نیست از کجا خط می گیرن و آیا در سراسر کشور این جوریه یا فقط در شهر کازرون به این منواله؟ اما هر چی هست کار خوبی نیست چون بعضی اوقات تلفن جنبه ی حیاتی داره و همه هم که مثل من و شما تلفن همراه با خودشون همراه که ندارن و همیشه با تلفن ثابت با خانواده یا فامیل تماس می گیرن!
شماره 1818 را دادن که مشترکین خودشون تماس بگیرن و قبض تلفن شون را پرداخت کنن اما خیلی وقت می گیره و خیلی دردسر داره و بیشتر اوقات هم در بین راه عملیات با موفقیت انجام نمی شه و ممکنه شما به خاطر مشغله هاتون فراموش کنین و شما که نمی تونین همین طور گوش به زنگ باشین تا یک ماه یک ماه به وسیله ی تلفن قبض تون را پرداخت کنین و شما بایستی همیشه کارت بانکی داشته باشین و همیشه بایستی رمز دوم را داشته باشین و این برای همه کس مقدور نیست، پس این بامبول بازی ها را بردارین یا اگه بر نمی دارین تلفن ها را قطع نکنین و اگه می خواین قطع کنین از قبل خبر بدین تا اگه پرداخت نکردیم بعد به حق مون که قطع شدن تلفن مونه برسیم!
دست بردارین این چه کاریه که می کنین این رفتار بایستی با بد حساب ها بشه نا با همه ی شهروندانی که هر روز نیاز مبرم به تلفن و تماس های تلفنی دارن! علم پیشرفت کرده مردم با این تلفن دارن توی اینترنت شنا می کنن خیلی ها علم و فناوری را دانلود می کنن و خیلی ها  در محیط مجازی درس می خونن و خیلی ها مثل بنده ی حقیر مطلب می نویسم و برای هفته نامه ایمیل می کنم اما این خدمات و این تسهیلات و این خدمت به خلق را مفت و مجانی از ما گرفتین!
آهاااااای مخ آدم سوت می کشه که مخ آبرات مفت و مجانی تلفن مون را قطع می کنه و هیچ صدایی هم از هیچ مسؤولی در نمی یاد و انگار که جنایت کردیم که یادمون رفته که دوزار پول تلفن مون را پرداخت کنیم و کم مونده که به خاطر این اشتباه بزرگ و این گناه کبیره و این تخلف نابخشودنی بریم ته جهنم!
خب عزیز دلم، قربون تون برم، هر کاری راهی داره و شما مخابراتی ها حالا که مثل دیگر اداره جات تأمین کننده  و سرویس دهنده و خدمات رسان های بخش نیرو و انرژی که به وسیله ی قبوض هزینه های مصرف مشترکین شون را می گیرن  نمی تونین قبض چاپ کنین یا وقتی هم که چاپ می کنین قبض ماه مرداد را در آبان ماه به دست مشترک می رسونین پس اقلاً ضرب العجل تعیین کنین تا مشترکین یادشون باشه که تلفن شون داره قطع می شه! الهی از چهار ستون بدن فلج نشین بگو ایشاا...! الهی از حنجره باز نشین تا صداتون به گوش مسؤولان امر برسه بگین ایشاا...! الهی تلفن تون قطه نشه بگین ایشاا...! در قطعی تلفن ثابت برای سلامتی موبایل دارای عالم چه اعتباری و چه دایمی صلوات! خلاص!!
+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۸/۲۹ساعت 10:12 |

به نام خدا

                                                             قیمه

به خود امام حسین ع قسم که غذای نذری امام حسین ع یه رنگ و بو و طعم و مزه ی خاصی داره و اگه شده یه قاشقش هم بخوری خوبه، و بسیاری از افراد در همین شهرستان خودمون هستند که نذری می دن که از قدیم الایام این کار را می کردن و سنت بسیار خوبیه و غذای خوب و لذیذی را درست می کنن و به قوم و خویش و همسایه ها و مردم می دن که ایشاا... خدا نذرشون را ازشون قبول کنه!
باز به همین عزای امام حسین ع قسم که بعضی ها فقط نذر دارن، یعنی نذر کردن که نذری بدن! یعنی نذر بدهکارن! اما وقتی این همه یا اون همه برنج و گوشت و لپه را این جوری یا اون جوری حروم می کنن که وقتی جلو مرغ می ذاری غیض یا غیظ می کنه من نمی دونم چه اجباری دارن که نذری بدن؟!
نکن آقا، نذری نده، به جاش خشکه بده، تو که بلد نیستی برنج درست کنی، تو که بلد نیستی خورشت بسازی، تو که آشپزی بلد نیستی خُب نکن مگه مجبوری؟!
خدایا مردیم از بس که چلو خورشت قیمه خوردیم، اصلاً قیمه بارون شدیم! بعضی ها این قدر علاقه به اما حسین ع دارن و این قدر عاشق پلو امام حسین ع هستند که ده تا دیگ و بیست تا قابلمه از برنج و خورشت قیمه از این طرف و اون طرف پر می کنن و برای تمام فصول سال توی فریزر یا توی یخچال یا توی کمد و کابینت آشپزخونه دپو می کنن و مثل قحطی زده ها نمی دونن توی حلق شون بکنن یا توی چشم و دماغ شون و همیشه قابلمه شون پشت ماشین یا موتور شون گذاشته و توی شهر می گردن تا ببینن کدوم خونه نذری دارن و نذری می دن!
قربون امام حسین ع و نذری اش برم، کسانی اقدام به درست کردن پلو و خورشت امام حسین ع بکنن که اهل این کار باشن یا بدن به آشپزهای عامل این کار، به خدا قسم که نه امام حسین ع و نه حضرت عباس ع از این که شما نذرتون را تبدیل به نقدینگی کنین و به آدم های نیازمند بدین و یا اگه به صورت برنج و گوشت خام به خانواده های محتاج بدین یا به صورت گوسفند یا پول یا برنج یا شکر و ... به کمیته امداد یا بهزیستی شهرتون بدین ناراحت نمی شن!
قیمه از راست قیمه از چپ قیمه از بالا قیمه از پایین قیمه این جا قیمه اون جا قیمه همه جا، قیمه، قیمه حمایتت می کنیم! یکی شوره یکی شیرینه یکی تند و تیزه یکی بی مزه س! من یه بار دیگه قبلاً هم گفتم و نوشتم که یه کمیته ای در شهرستان درست بشه و اونایی که نذر شربت دادن دارن بیان و هزینه های خرید شکر و عرق و آبلیمو و ویمتو و آب پرتقال و لیوان های یک بار مصرف و شیر و کیک و غیره را به این کمیته یا این مؤسسه که یه تعداد از معتمدین شهرستان عضوش هستند بدن تا صرف جهیزیه یا ادامه تحصیل یا آزادی زندانی های محتاج بشه و به خود امام حسین قسم که ثواب و لذت این کار بیشتره از تو زحمت افتادن و شربت درست کردن و شکر به خورد مردم دادن تا قند خون شون بالا بره، حالا زمانی که محرم توی چهله ی تابستونه شربت دادن به امت عزا دار بد نیست اما این فصل سرد چه عرض کنم!
خیابون را قرق کردن و راه بندان راه انداختن و ترافیک به وجود آوردن و زوری به ماشینا شربت می دن و سرتا سر کوچه و خیابونا پر از لیوان یه بار مصرف شده و تا کیلومترها که چشمت کار می کنه این لیوان ها توسط باد به این طرف و اون طرف می رن و فرداش مکافات برای پاکبانان شهرداریه و هزینه های جنبی دیگه؛ حالا این به جای خودش وسط خیابون آتیش روشن کرده و به قول خودش زاغ دونشت یا اسپند دود می کنه و هم آلودگی هوا راه انداخته و هم زورکی می خواد این دودها را از شیشه ی اتوموبیل مردم بفرسته تو که چی بشه؟! اصلاً کجای کربلا زاغ اسپند دود می کردن؟ یا این کارا چه معنی می ده؟ از یه طرف پامون که بلا به نسبت شما خورده توی تپاله یا فضولات اسب و قاطر و شتر، از طرف دیگه سرمون و تا ته گوش مون هم که خیس گلاب پاشی وقت و بی وقت و غیر منتظره ی یعضی ها شده! از یه طرف دیگه هم ترکه ی اناری شمر لعین تو بدن مون خورده! هیکل مون هم که بوی دود کاه روی آتش ریخته گرفته! کاش اقلاً چلو خورشت قیمه ای که توی قابلمه داشتیم بوی این دودها نمی گرفت که نشه خوردش!
کاری نکنین تا دعا کنم که محرم بیفته توی ماه رمضون تا با زبون روضه بخواین عزاداری کنین و آرزوی یه فطره آب داشته باشین! پس به نام نذری این همه اسراف نکنین و این همه نعمت های خداوند را حیف و میل نکنین!
ایهاالناس این کارا هیچ منافاتی با عزاداری امام حسین ع نداره مخصوصاً بیرون اومدن بعضی از خانم ها و دختر خانم ها با اون قیافه های عجیب و غریب و اشکال زشت و زننده و آرایش های غلیظ، و لباس های اجق وجقی، به همین عزای امام حسین ع قسم که این رفتارها معصیت داره، گناهه، ایراد شرعی داره، اصلاً قابل قبول مراسم عزاداری نیست. این کارا به مراتب از حرص زدن برای جمع کردن و خوردن چلو خورشت قیمه هزار بار بدتره! الهی قیمه قیمه بشین!
این جا کازرونه و یه شهر مذهبیه، فرهنگیه و تاریخیه و نه تدینش و نه فرهنگش و نه تاریخش این نوع رفتارها را به خودش ندیده و این نوع لباس پوشیدن های خانم ها  را به یاد نداره، زنه با قیافه اش که دیدنش کفاره داره یه گوشی موبایل اندازه ی یه تخته سیاه کلاس با آستین کوتاهش تو دستشه و از زنجیر زنی یا سینه زنی آقایون عکس و فیلم برداری می کنه و چیزی نمونده که موبایلش ببره توی دماغ زنجیر زن و فکر نمی کنه که حریم رفتارها و خط قرمزها را باید رعایت کنه و فکر نمی کنه که این مراسم عزاداریه نه کارنوال خوش گذرونی و شب زنده داری و فشن یا مد لباس و مو و لوازم آرایش! از قدیم گفتن حیا هم خوب چیزیه اما بعضی ها ندارن!
حالا نمی خواد بنده را به تهجر و اُمل بودن و ضد آزادی و برابری زنان متهم کنی و مرا با اسید پاش ها مقایسه کنی، چون من فقط توی خط قیمه هستم! اما این چه قیافه ایه که برای خودت درست کردی و اومدی توی عزای امام حسین ع ؟ اون وقت توقع داری که جوونا؛ استغفرا...، الهی العفو، العفو!
آهای مسؤولان و مدیران هیأت های مذهبی شهرستان این راه انداختن دسته های سینه زنی مال زمانی بود که شهرستان کوچک و جمعیت کم بود اما حالا مشکلات زیادی را به دنبال داره لطفا جلو آوردن خر و اسب و الاغ و شتر را به خیابونا و به عزاداری بگیرین که نه برای بهداشت محیط خوبه و نه برای زمان بندی حرکت دسته های سینه زنی، خیلی ها نذر دارن با پای برهنه عزاداری کنن، از سال آینده طرحی بریزین و فراخوان عمومی بدین تا مثل دیگر شهرستان های کشور هم چون اردبیل یا یزد یا مشهد یا کرمان یا زنجان همه ی عزاداران حسینی در یک جا مثل سید محمد نوربخش جمع بشن و عزاداری کنن آن هم در صف های منظم و شعار های یکسان و این همه هزینه های جنبی و ترافیک و معصیت هم بوجود نیاد و تماشاگران هم به صفوف عزاداران بپیوندند و راه بندان نشه که محله ی مصلا از صبح بیرون بیاد اما ساعت 2 بعد از ظهر که همه ی مردم رفتن تازه برسه به محل عزاداری سید محمد یا بهشت زهرا!
لباس درست بپوش رفتارت درست کن حجابت نگه دار دروغ نگو مال مردم خوری نکن حرص نزن احتکار نکن کار مردم را راه بنداز دست از ریا و دو رویی بردار امانت دار باش غیبت نکن آزاده باش نماز سر وقت بخوان برادری را به جا بیاور دست بر سر یتیم بکش زکات مالت بده اسراف نکن اگه نذری داری خورشت قیمه خوب درست کن! و خبر بده تا قابلمه بیارم بذارم!
همین الآن که این مطلب را می نویسم یه پیامک خوب از یه دوست خیلی خوب به دستم رسید که حیفم میاد ننویسمش: یادمان باشد که اول نماز حسین بعد عزای حسین، اول شعور حسینی بعد شور حسینی، محرم و صفر زمان بالیدن است نه فقط نالیدن، بساطش آموزه است نه موزه، تمرین خوب نگریستن است نه فقط خوب گریستن، نماد شعور مذهب است نه فقط شور مذهب، پس بیایید درست اندیشه کنیم و از امام حسین ع بیاموزیم! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۸/۲۰ساعت 17:33 |
به نام خدا

 

          اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

                                                          به احترام امام حسین ع

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۸/۱۰ساعت 19:19 |
به نام خدا                                     

                                                              خواب اَل وِل!!!
 
اون شب یه جای مهمی دعوت بودم، البته دعوت به شنیدن سخنرانی و گوش دادن به پرسش و پاسخ و هم اندیشی کردن و البته از طرف صاحب مجلس هم دعوت نشده بودم چون اصلاً بنده را نمی شناخت و کسان دیگری دعوتم کردن چون توی شهر دنبال یه چند تا فرهیخته می گشتن و ظاهراً از دید اون دوستان که کارت دعوت برای فرهیختگان شهرستان دست شون بود من فرهیخته بودم، خدا به دور!
و اصلاً خبر نداشتم که شام هم دعوت هستم به همین دلیل خیلی ذوق زده شدم! نه به خاطر شاما،! بلکه به اون دلیل! و چون سخنرانی و گفت و شنودها و هم اندیشی خیلی به طول کشید شام هم دیر وقت سرو شد به همین دلیل در این روزهایی که خیلی ها با شکم گرسنه می خوابن من با شکم پر خوابیدم و چشم تون روز بد نبینه که چه خواب های در هم و بر هم و اَل و وِل دیدم !
یکی از این خواب ها این بود که خواب دیدم دست کازرون را گرفتم که ببرمش دکتر ولی بهم گفتن که کارش از دکتر گذشته و بایستی متخصص بیماری های صعب العلاج ببیندش و چون توی شهرستان خودمون از این مدل متخصص ها نداریم باید بریم پیش جادوگر! به همین خاطر بردمش پیش رمال محله و ازش خواستم تا با رمل و اسطرلاب و جمبل و جادو گره از مشکل کازرون باز کنه و دردش را دوا کنه!
گنگ نشی بگو ایشاا...!
رمال محله گفت همین طور که خودت می دونی من مدتهاست که طبابت نمی کنم ولی به خاطر درخواست بیش از حد مسؤلان رده بالا و احساس نیاز مردم شهرستان و تو که دوست قدیمی خودم هستی و با این که اصلاً رغبت به کار کردن ندارم و از سر اجبار دارم جادو گری می کنم این کار را برات انجام می دم و بعد دست کازرون را گرفت تا یه نبضی ازش بگیره و در همین حالت گفت زبونت را بیرون بیار و کازرون زبونش را بیرون نیاورد، جادوگر دوباره گفت: با تو هستم مگه نمی فهمی که می گم زبونت را بیرون بیار و با دیدن زبون کازرون گفت: با این همه زبون دراز و خالی بند و ورراج و شعار پرداز که داری ولی خودت چه قدر بی زبون هستی!
بعد چند فوت به هوا کرد و چند تا تف روی من انداخت و چند تا سوره نصفه و نیمه و چند تا شعر چاپ شده در در بعضی از نشریه های محلی و چند تا کلمات عجیب و غریب را به زبون آورد و چشم هاش را گرد کرد و از حدقه زد بیرون و آچین واچین گویان دور کازرون چرخید و یه کمی هم خاک زغال ریخت روی سر کازرون و یه مقدار بلا به نسبت شما پشگل سوسک چوب خوار را ریخت توی آتش و دودش را هل داد به طرف کازرون و نعره ای کشید و دقایقی از هوش رفت!
عجب غلطی کردم حالا جواب زن و بچه ب جادوگر را چی بدم انگار که زمانی زنده بود، خلاصه من و کازرون از ترس رنگ از رخسارمون پریده بود و اگه یه گردشگر به شهرمون میومد و این رنگ چهره را می دید گاهی پاش را این جا نمی گذاشت و یک راست می رفت بوانات!
خلاصه یه کمی آب دریاچه ی پریشون و چند قطره آب رودخانه ی شاپور را با خودمون داشتیم ریختیم روی صورت جادوگر که معجزه ای رخ داد و از جایش بلند شد و گفت درد این مریض شما از درمان گذشته و پزشکان سابق نتونستن هیچ کاری برای کازرون بکنن به همین دلیل به این وضع دچار شده و داروهایی که تجویز می کردن یا نسخه هایی که براش می پیچیدن همگی غیر کارشناسی بوده مثلاً مسکن مهر را ببینین یا پتروشیمی را یا اماکن توریستی و گردشگری را یا رؤسای تنبل بعضی از ادارات را و اضافه کرد که شما چه بلایی به سر این بیمار آوردین؟! و گفت این چه شهریه که شما دارین این جا چرا پیشرفت نکرده؟ این جا چرا این جوریه؟!
گفتم وا... من بی تقصیرم! گفت منظورم اون 10 نفره که با 20 نفر قبلی زمین تا آسمون فرق دارن و این مصیبت ها را به سر این شهرستان بیچاره درآوردن! گفتم حالا چه کار باید بکنیم که حالش خوب بشه؟ گفت هیچ راهی نداره و هیچ کس نمی تونه مداواش بکنه به جز من و دستش توی جیبش کرد و یه کاغذ بیرون آورد نوشت ...
یه کیلو بال مگس یه کاسه پر از سبیل ستاره دریایی نصف لیوان پودر استخوان کرم خاکی دو مثقال بلابه نسبت مدفوع  زنبور عسل،  یه متر دم سنجاقک شاخدار ، دو شاخه خارتپولک ، یک لیوان اشک تمساح ، دو زار ارزش حرف بعضی ها،  یک قطره خون زالو ، یک فیلتر گرد و غبار کارخانه ی سیمان، یک و نیم لیتر زهر قارچ سمی، یه مقدار جوهر قلم فلان نویسنده ذره ای نیش عقرب، دو ساعت سخنرانی بیهوده یه وانت بار پر از خاک دریاچه ی پریشان، سه بار قارقار کلاغ، یه کوزه پر از واکسن آبولا  را با هم قاطی می کنین و یه قاشق آشکارده و سه تا دونه ی ببهروک و چهارتا لمریک و دو تا بلوط و چهل تا چهل سرخون و یه آفتابه روغن پالم بهش می زنین و بعد روی آتش دهن اژدهای دو سر تفتش می دین و بعد با نفسی که از یه جای گرم بلند می شه توی هم می کنین می ذارین توی فریزر تا یه کم ببنده؛ بعد می بندینش روی ستون های مسکن مهر شهرستان و یه مقداریش هم می مالین روی زخم بیمار تون و بعد گرد و خاک نشسته بر آثار باستانی را با کمی از آب دماغ بز کوهی و رد پای کلپوک و آب دهن کرنجال بریزین تا درد ناشی از بی مهری مسؤولان و سهل انگاری شهروندان نسبت به داشته هاشون را کم تر کنه چون بهبودی ممکن نیست و مریض شما دور از جون تون در حال از دست رفتنه!
با یه بدبختی و هزار زحمت تجویزات رمال را تهیه کردم و خودم هم که در این کارها دستی بر آتش دارم یعنی توی این کارها سر در میارم، یعنی مثل بعضی ها بی خودی توی هر کاری دخالت می کنم رفتم و اضافه بر نشخه مژه ی کانگوروی درختی را گیر آوردم و با چشم مورچه ی زرد و میو میوی گربه ی ولگرد قاطی کردم و توی یه پارچه پیچیدم و بستم روی بازوی کازرون تا چشم زخم نخوره و هر چه زودتر خوبش بشه! اما ناگهان کازرون تحت تأثیر این داروها حالش بدتر شد و به اغماء افتاد که من از وحشت از خواب پریدم و خدای را شکر کردم که خواب بودم و فردا صبح که این خواب را برای یه دوست خوب تعریف کردم گفت اول از همه نه در غذا خوردن و نه در حرف زدن و نه سخنرانی و نه در شعار دادن و نه در مطلب نوشتن پرخوری و پر گویی و . گزافه  نکن و از این به بعد هم شبها سر و ته بخواب تا از این مدل خواب ها برای کازرون نبینی؟ خلاص!!
+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۸/۰۷ساعت 9:1 |
به نام خدا

                                                             هنگام به کام!
 
 
تا حالا امتحان کردین که وقتی با یه آدم خوش صحبت، صاحب فضل و  ادب، اهل ذوق و با کمال صحبت می کنین در هر رابطه یا در هر خصوص که باشه چاشنی حرفاش یه ضرب المثل اضافه می کنه یا یه شعر از یه شاعر می گه و هم خودش و هم شما و هم اونایی که در محضر ایشون هستند یا کسانی که گوش دار هستند لذت می برن و شما اون قضیه یا اون  داستان یا اون مطلب را بهتر می فهمین و اون آدم با ذوق، با این کارش فهم مطالب خودش را برای شما بهتر و آسان تر می کنه!
من علاقه ی خاصی به گوش دادن به نوار صوتی غضنفر علیجانی دارم و این که با گویش زیبای لری اجرا می شه که شیرینی شنیدنش را دو چندان می کنه، این هنرمند عزیز جملات قصاری را در بین صحبت هاش داره که سرشار از تجربه و آمیخته با ضرب المثل های ناب که سرشار از تجربه و پند و نصیخت در قالب مزاح و طنز است که گوش دادن به اونا خالی از مزاح نیست.
حالا فکر نکنین که با این هنرمند قرارداد تبلیغاتی بستم، چون تا حالا نه ایشون را دیدم و نه هیچ آشنایی باهاش دارم اما هم دلم می خواد این هنرمند را ببینم و هم دلم می خواد که باهاش آشنا بشم! و فقط می دونم که اسم و فامیلش احمد خاکیان است!
توی یکی از نوارها و صحبت هاش با یه حالت خاص و تعجب آور همراه با تمسخر و معنی دار به یه نفر می گه "هنگام به کام" یعنی وقت به خیر، یعنی همون اوقات خوش، یعنی همون ایام به کام، یعنی خوش گلدین، یعنی صفا آوردین، ولی پشت این دو کلمه دنیایی از طنز خوابیده و جهانی از معنا و اقیانوسی از طعنه و یه صحرای بیکرانی از تعجب و حیرت و خسته نباشی طعنه گونه! از شنیدن بعضی از صحبت ها یا بعضی از گفتار یا بعضی از شنیده ها از بهضی از افراد می طلبه که بگین، هنگام به کام!
آقا باور کنین تا رو به قبله می ایستم تا چند رکعت نماز را توی کمرم بزنم همه ی کارهایی که از صبح تا شب انجام دادم یا در حال انجامش  هستم یا قراره که انجام بدم میاد جلو چشمم و طوطی وار همراه با خواندن الحمد و قول هوا... معاملات و گفتار و طرح و نقشه های آن چنانی و جنگ و جدل ها و خنده و غصه ها و هزار کار بی ربط و صد ها درد بی درمان مثل قطار جلو چشمانم رقاط می شن و به نظم و ترتیب رژه می روند، و هنگامی که نمازم خودش به لجظه های پایانی می رسه و نوبت السلام علیکم و رحمت ا... و برکاته که می یاد می فهمم که آن معامله ای که انجام دادم چه ایرادی داشت و آن دروغی که گفتم حتماً مصلحتی بود! و آن غیبتی هم که کردم غیبت نبود و منتظرم تا خداوند رب العالمین گونی گونی رحمت و برکت و پاداش ول کنه روی سرم و یه دو خوابه ی خوب و ترجیحاً پنت هاوس را توی بهشت برام کنار بذاره! یکی نیست به من بگه هنگام به کام!
ما از صبح تا شب می زنیم توی سر خودمون و خیلی های دیگه از شب تا صبح می زنن توی سر خودشون که این شهر سال هاست که هیچ پیشرفتی نداشته و آرزو مون و آرزو شون اینه که ما هم به زودی در شمار شهرستان های صنعتی استان و کشور وارد بشیم و کشاورزی و دام داری و باغ داری و صنعت توریسم پذیری را مکانیزه کنیم یعنی به روز باشیم یعنی پتروشیمی دار بشیم یعنی نیروگاه گازی داریم صاحب نیروگاه هسته ای هم بشیم که حق مسلم ماست و یعنی این که کارخانجات کاشی و سرامیک و بسته بندی داشتیم و حالا هم دارای کارخانه ی سیمان بشیم تا بخشی از مشکلات بیکاری شهرستان مرتفع بشه اما در اون موارد یعنی اون داشته ها و اون پتانسیل هایی مثل کشاورزی و باغ داری که از قدیم الایام حرف اول و دوم استام را می زدیم و بعضی ها می گن باید روی این قضیه مانور بدیم و این صنعت ها را فقط داشته باشیم، متأسفانه مشکل کم آبی زده کشاورزی و باغ داری را نابود کرده و حالا بین این دومقوله گیر افتادیم که به سمت صنعتی شدن بریم یا کشاورزی؟ و یکی هم نیست که یه جواب درست و حسابی به ما بده که احداث کارخانه ی سیمان کازرون خوبه یا بد و به ضرر محیط زیسته یا به نفع شهرستانه و آیا محیط زیست واجب تره یا صنعتی شدن و کسب درآمد زایی شهرستان؟ و آیا اگه این قسمت از شهر کارخانه ی سیمان درست نشه پس کدام قسمت از شهر درست بشه که درگیر محیط زیست نباشه و چرا کارخانه ی سیمان برای بهبهان و داراب و برازجان و شیراز و همه جای ایران خوبه اما برای مزاج ما کازرونی ها خوب نیست و ممکنه رودل کنیم، و اساساً چه می شود که شهرستان هم از پتانسیل های صنعتی سود ببره و هم از توانمندی های کشاورزی؟ و ما از این به بعد چه خاکی را باید توی سر خودمون بریزیم که خاک سیمان نباشه؟ یا اگه باشه از فیلتر گذشته باشه؟ هنگام به کام!
 کاش مسؤولان مربوطه یا بزرگان شهرستان این مورد را یعنی احداث کارخانه ی سیمان را به نظر سنجی می ذاشتن و رأی گیری می کردن چون ما کازرونی ها ید طولایی در انتخابات و رأی گیری و رأی دادن داریم و می تونیم با رأی خودمون کازرون را متحول کنیم یعنی برای ساخت کارخانه ی سیمان رأی مثبت یا منفی بدیم هر چند که ما کازرونی ها در رأی دادن هم شانس نداریم چون اونی یا اونایی که بهش یا بهشون رأی می دیم و انتخاب می شن بعد ما را و رأی مون را به خاطر نمی یارن، اونی یا اونایی هم که بهشون رأی ندادیم و رأی آوردن که اصلاً ما را نمی شناسن! و اونی یا اونایی هم که رأی نیاوردن که جای خودشون دارن! ولی قربون همین سنگ و گچ و خاک و سیمان و دشت و کوه و  درخت و سبزه و محیط زیست برم که اگه بهشون رأی دادیم و براشون رأی جمع کردیم دعای خیرشون و رحمت خداوند برامون به ارمغان داره! چون شاعر می گه برگ درختان سبز در نظر هوشیار / هر ورقش دفتری است معرفت کردکار، هنگام به کام! خلاص!!
+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۷/۳۰ساعت 20:36 |

 به نام خدا

                                                            سرهنگ مشوّق

خدا بابام را حفظ کنه و سایه اش را از سرم کم نکنه، از قدیم الایام همیشه این مصرع را از مولانا برام می خونه که: آدمی فربه شود از راه گوش/ بعد رفتم و  مطالعه کردم که از دفتر ششم مثنوی است و مصرع دومش می گه: جانور فربه شود از حلق و نوش، ما کاری به کار مصرع دوم نداریم! و چاق شدن آدمی را از راه عزت و شرف و گوش دادن به سخنان حکیمانه ی اندیشمندان تاریخ را مد نظر داریم.

چاق شدن از راه گوش یعنی این که باید به گفتار دیگران و بزرگان و پدر و مادر و معلم و آموزگاران و نصیحت ها و صحبت های شان گوش داد، یعنی این که پای منبر واعظان نشست و یا وقتی که خطیبی در حال سخنرانی است گوش جان بسپاریم، یا رادیو را و همه ی برنامه های اخلاقی و اجتماعی و علمی و اخبار و رویدادها را گوش داد و ...

واقعاً که حرف درستی است و واقعاً که مولانا درست فرموده چون شما با شنیدن و خوب گوش دادن به فربه گی می رسین و از لحاظ علمی پر بار می شین و اخلاق و ادب و فرهنگ و تاریخ و بهداشت و صنعت و ... می آموزین، یعنی به نوعی چاق می شین، یعنی مغزتون تُپُل مُپُل می شه، یعنی این که از راه گوش و شنیدن و البته خوب شنیدن به توانمندی و توانایی که نوعی داناییست می رسین و دارای اطلاعات فراوانی از هر گوشه و کناری می شین که در هر مجلس و هر مبحثی به دردتان می خوره، پس به سخنان دیگران گوش فرا بدین و البته بهترین شون را یاد بگیرین!

ما کازرونی ها اصالتاً از  طرف خود و کالتاً از طرف سایر شهروندان دل مون می خواد که به حرف خودمون و حرف دل مون گوش بدن که متأسفانه بعضی ها تره هم برامون خرد نمی کنن! یعنی گوش به حرف ها و خواسته ها مون نمی دن، البته ممکن است که خواسته های مان منطقی نباشد یا شاید هم منطقی هست اما مصلحت نباشد! مثلاً در مورد این عزل و نصب ها ی قبلی یا فعلی که دل مون می خواست و می خواد و خواهد خواست که فرماندار شهرستان مون بچه ی همین خطه باشه یا فرمانده نیروی انتظامی شهرستان نیز هم کازرونی باشه و  فریاد می کشیم که در این شهرستان نیروهای توانمدی هست که می تونن بهترین مدیر و شایسته ترین مسؤول باشن امّا ظاهراً صدا مون خوب نمی رسه! و صد امّا بسیاری از تصمیم های مسؤولان نظام چه کشوری و چه لشکری بر اساس تصمیم هایی است که ما شهروندان کمتر از آن خبر داریم و شاید دلیلی هم برای مخالفت یا حتی سؤال هم نباشد و بایستی به عنوان یک شهروند به این تصمیم ها و این انتخاب و انتصاب ها احترام بگذاریم.

سرهنگ دوم آقای مشوّق به ریاست فرماندهی نیروهای انتظامی شهرستان کازرون انتصاب شد بنده سعادت حضور تا پایان مراسم تودیع جناب سرهنگ سرو قد و معارفه سرهنگ مشوّق را نداشتم اما در جلسه ای که  در مورخ هفدهم همین ماه و به همت مجمع محترم امور صنفی ( اتاق اصناف )  برگزار شد  که انصافاً  هم خوب و پر بار و ارزشمند بود سعادت حضور را داشتم، نمی دونم اتاق اصناف را باید تو پرانتز بنویسم یا مجمع امور صنفی را ولی مهم این بود که سمند سفید مدل 88 مجمع مدّت هاست که در پارکینگ است و دست تطاول طبیعت خطی بر آن نیانداخته! در این جلسه رئیس و هیأت مدیره محترم اتاق اصناف و هیأت مدیران اتحادیه های صنفی شهرستان نشستی صمیمانه با فرماندهی محترم و جدید نیروی انتظامی شهرستان و برخی از همکاران ایشان داشتند که پیرامون مشکلات معمول و رایج امنینی، اقتصادی، راهنمایی و رانندگی، آگاهی و اجتماعی در شهر سؤال و تبادل نظر شد که در ابتدا سرپرست محترم اداره صنعت و معدن و تجارت سخنانی را ایراد فرمود و بعد از آن سرهنگ مشوق با ادای احترام به حاضرین پشت میکروفن رفت.

نام مشوق آوردم یاد استاد عزبز اخلاق و ادب خودم آقای مشفق، برادر زنده یاد مرتجز افتادم که همیشه شرمنده ی محبت و اخلاق مهربانش هستم که خیلی چیزها را از گوش دادن به تماس تلفنی با ایشان آموخته ام!

 من و بسیاری از شهروندان کازرونی دل مون می خواست که بعد از رفتن سرهنگ سروقد، سرهنگ کشتکار یا یک کازرونی دیگر سکان فرماندهی شهرستان را به دست بگیره و به نظرم خواسته ی نامعقولی نبوده اما از بالا خواستند که یک آذری زبان در مهرماه به نام  مهرداد مشوّق که به قول خودشان از 1400 کیلومتر آن طرف تر بیاید که آمد و ما در آن جلسه پای صحبت ایشان نشستیم که می گفت در مسیر آمدن به کازرون به مرقد مطهره ی حضرت معصومه س در قم رفته ام و تقاضای دعا و موفقیت داشته ام و من هم به این فرزند شمال غربی ایران و فرمانده ی  شیرمرد مرزهای جنوب شرقی کشورعرض می کنم که  زیارت امامزاده سید حسین را در این جنوب غربی وطن نیز به جا بیاورد.

خدا را شاهد می گیرم که بدون اغراق می خوام این جملات را بنویسم که ایشان در عین حال جوانی، بسیار پخته و با تجربه و صاحب سخن و با ادب و خصوصاً متواضع و فروتن بود و بارها در بین سخنانش گفت که به من فرمانده نگویید و من خادم شما هستم و درست است که از کیلومترها راه آمده ام اما در این لباس فرزند همه جای ایران هستم و امروز هم کازرون وطنم است و شماره ی تماس شبانه روزی خود را دادند تا کلیه ی شهروندان بتوانند به وسیله ی  پیامک با ایشان در تماس باشند( 09382596041) !

خیلی خوشم اومد از بیاناتش، بی پیرایگی و صفا را می شد در صحبت هایش دید و احساس خوبی از حضورش در کازرون داشتم و چون ما کازرونی ها معروف و مشهور به مهمان نوازی هستیم می خواهم به رسم مهمان نوازی به ایشان خیر مقدم بگم و آرزوی موفقیت برای این فرمانده عزیز در مدت زمانی که در کازرون است را داشته باشم اما بعد از مهمان نوازی باید به عرض این فرمانده محترم برسونم که اول از همه امنیت و آسایش نیاز اصلی شهرستان است و بی شک پرسنل خدوم نیروهای انتظامی شهرستان سرلوحه ی کاری شان این مهم بوده و  هست.

فرماندهی محترم شهرستان در آن جلسه فرمودند که به شهرستانی پا گذاشته اند که مهد تاریخ و علم و ادب و فرهنگ است و باید خدمت این فرمانده محترم عرض کنم که مردم مذهبی و مهربان کازرون خادمان خود را خوب می شناسند و همیشه قدردان زحمات آنان هستند و البته جناب سرهنگ مشوّق در مراسم تودیع و معارفه ی آن روز شاهد تشویق و قدر دانی مردم از زحمات 5 ساله ی سرهنگ سرو قد بودند.

فرمانده محترم شهرستان بایستی در نظر داشته باشند که آمار سرقت در این شهرستان بسیار بالاست و همت و تلاش خود را بایستی در برطرف نمودن این معضل دو چندان کنند.

فرمانده رشید نیروهای انتظامی شهرستان کازرون به خاطر داشته باشند که شهر فرهنگی کازرون دارای چهار نشریه و تعدادی سایت های خبری تحلیلی است که تمامی عملکرد مسؤولان را زیر زره بین دارند و صاحب نطرها و قلم به دستانی در این نشریه ها فعالیت دارند و مطلب می نویسند که به دور از جناح بندی و یا خارج از حب و بغض هیچ سهل انگاری و اهمال از دیدشان پنهان نمی ماند و در عوض هر اقدام و عملکرد مثبت مسؤولان چه جزئی و چه کلی نیز به شایستگی منعکس و تقدیر و تشکر می کنند، و در این مورد کوتاهی نمی ورزند نقطه سر خط.

بدون شک و به یاری پروردگار و چشم و گوش شیطان کور و کر موفقیت های کاری و عملکرد خوب جناب سرهنگ مشوّق، تشویق شهروندان کازرونی را به دنبال دارد! خلاص!!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۷/۲۲ساعت 17:51 |
به نام خدا

                                                        الو صدا می رسه؟!

< الو

_ الو بفرمایید

< سلام

_ سلام علیکم

< شما؟

_ شما تماس گرفتید!

< مگه شما قهرمان نیستی؟

_ چرا خودمم!

< حالت خوبه؟

_ ممنون، شما؟

< من فلانی هستم از خارج زنگ می زنم!

_ به  به  به به، چه سعادتی، خیلی ارادت دارم، چه عجب به یاد ما افتادی، کدام جای خارج هستی؟

< خارج از کازرون! الو؟

_ بعله الو!

< صدا می رسه؟

_ بله صدا خوب می رسه!

< اگه صدا خوب می رسه پس چرا رئیس مخابرات را عوض کردین؟

_ والله چه عرض کنم حتماً خواستن صدا بهتر تر برسه!

< اگه من جای شما بودم این کار را نمی کردم!

_ ما هم بی تقصیر هستیم

< پس کی مقصره و کار کی بوده؟

_  آخه امام جمعه سفر حج بود و نماینده ی مجلس هم سفر خارج و رئیس دفترش هم نمی دوسته! و فرماندار هم خبر نداشته! فرماندار هم خبر نداشته! فرماندار هم خبر نداشته!

< الو انگار خط رو خط شد.

_ الو صدا می رسه؟

< بله صدا خوب می رسه اما مفهوم درست نمی رسه!

_ داشتم برات می گفتم، مهندس رسته هم مسافرت بوده! جریان آقای متکی شده با احمدی نژاد! چه قدر دلم برای نوشتن نام احمدی نژاد تنگ شده بود یه بهونه ای به دستم رسید تا یادی از ایشون شده باشه! می گن کار مدیر کل مخابرات استانه!

< امان از این مرکز استان نشین ها، چرا شما کازرونی ها یه تکانی به خودتون نمی دین؟ چرا شما با این زرنگی و این شجاعت و دلاوری کاری نمی کنین که حق تون را نخورن و با این همه نیروهای فعال و جوانان جویای نام از این طرف و اون طرف براتون مسؤول بیارن، الو؟

_ بله

< حالا که صدا می رسه پس چرا قراره خداپرست را از محیط زیست بردارین؟

_ نمی دونم، یعنی خبر ندارم!

> مگه تو توی کازرون نیستی؟

_ بله هستم ولی غریبه شده ایم و کسی گوش به حرف مون نمی ده و هر چه نصیحت می کنیم صدامون به گوش شون نمی سه!

< تو که صبح تا حالا می گفتی صدا خوب می رسه! و اگه صدا می رسه پس چرا این همه راهنمایی و نصیحت می کنین گوش نمی دن و هی اشتباهات گذشته را تکرار می کنه و تکرار می کنن؟

_ خُب وقتی گوش نمی ده و گوش نمی دن من چه کار کنم؟

< الو، امروز شنیدم که دیوار ورودی  مشرف به خیابان مسجد شهدا را تخریب کردن، یعنی برداشتنش!

_ آره دو سه روزه خیلی هم ساده و آسون دیوار را برداشتن!

< خُب من اگه جای شما بودم یعنی اگه جای متولیان یا هیأت امنای مسجد بودم دیگه دیوار جلوش نمی کشیدم چون نمای داخل مسجد و ورودی صحن مسجد خیلی خوشکل شده و از اون طرف میدون هم قابل دیده!

< الو

_ بعله

< دیگه چطوری؟

_ خوبم الهی شکر!

< مگه صدا نمی رسه؟

_ بله اتفاقاً خیلی هم خوب می رسه!

< پس چرا حال نداری حرف بزنی؟

_ من دارم داد می کشم شاید صدا خوب نمی رسه!

<اتفاقاً صدات خوب می رسه، مطلب هفته ی پیش را به نام بُقُُرنکی خوندم، خوب بود ولی اگه من به جای تو بودم اول زنگ می زدم به استاد محقق زاده و سؤال می کردم ببینم بُقُرنکی درسته یا بخورنکی یا بخور نچی! الو ؟

_ الو جانم

< الو هنوز صدا می رسه؟

_ الو آره صدا می رسه

 < پس تو هم صدات را به گوش اونایی که مطالبت را می خونن برسون!

_ چشم

< الو تو می دونی یه زمانی سند بحرین به نام کازرون بوده و تا چند سال پیش از خانه زنیان گرفته تا دشت ارژن و از این طرف تا سمیرم جزو مملکت کازرون بوده  و خیلی پیش تر از اینا تجار و بازرگانان و کشتی رانان سراسر دنیا برای گذشتن از دریاها و اقیانوس ها و برای رسیدن به هندوستان و مصر از ابو اسحاق کسب اجازه می کردن و نذر و پیش کشی می دادن تا ابو اسحاق براشون دعا کنه تا به سلامت به مقصد برسن، و می دونی که سابقه ی بلدیه یا همون شهرداری کازرون بر می گرده به صد سال پیش؟ الو؟

_ الو گوشم با شماست صدا خوب می رسه، بفرمایید.

< اگه صدا خوب می رسه پس چرا شهرداری و شورای شهر برای بعضی از ساخت و سازها توی این شهر باید به مرکز استان نشین ها پرسه پس بدن و بایستی از اونا کسب اجازه کنن، و شهر 300 هزار نفری که 9 نفر عضو شورای شهر داره و با یه شهردار می شن 10 نفر و با مسؤول فنی می شن 11 نفر و با مسؤول حراست می شن 12 نفر چرا باید برای تغییر کاربری بعضی از ساخت و سازها از شیراز اجازه بگیرن و چرا شیرازی ها نباید از شهرستانی ها برای این کارا اجازه بگیرن و مگه اونا می خوان توی کازرون زندگی کنن؟ من اگه به جای شما بودم و به جای شهردار و شورای شهر بودم اجازه نمی دادم که این تصمیم ها در شیراز برای کازرون گرفته بشه؟ا

< الو صدا می رسه؟! الو الو، انگار قطع شد!

_ الو قطع نشده ولی صدا ضعیف شده یه کمی بلند تر صحبت کن تا بشنوم تا بشنویم تا بشنوند و اقدامی بایسته کنن تا این شیرازی ها توی کار ما کازرونی ها دخالت نکنن! چون ما ملت بزرگ و فهیمی هستیم که هم صاحب علم و اندیشه ایم و هم خروارها تاریخ و تمدن پشت سر داریم و هم این که فرهیختگان و اندیشمندان و نام آوران زیادی را تقدیم کشور عزیزمون کردیم و شیری که به دهان حافظ و سعدی گذاشتیم باعث شده تا شیرازی ها پُزش بدن!

< الو حالا خوب شد؟

_ الو آره بهتر شد صدا خوب می رسه!

< از من به تو نصیحت، هر وقت صدا خوب نرسید یه کمی جات عوض کن!

_ بیا، خوب شد؟

< عالیه

_ انگار آنتن نمی ده!

< چی نمی ده؟

_ آنتن!

# مشترک مورد نظر از دسترس خارج شد! خلاص!!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۷/۱۶ساعت 11:37 |

به نام خدا

                                                           بُقُرنَکی!

در لغت نامه دهخدا نوشته شده که کازرونی ها به برآمدگی نای یا سیب گلو می گن بُقُرنَکی! اگه می گین نه لغت نامه را مطالعه کنین یا یه کمی به خودت زحمت بدین و توی گوگل سرچ کنین!  اما استاد محقق می گفت اصلش بخور نکی درسته!

گفت سلام.

گفتم سلام از بنده!

- حالت خوبه، دماغت چاقه، بچه هات خوبن، اوضاع و احوالت چه طوره؟

- گفتم به مرحمت شما بد نیستم، خدا را شکر، شما چه طورین؟

- گفت خوبم، ممنون، اما توی این شهر یه چیزایی آدم می شنوه یا می بینه که چاره ای نداره  سرش را بکوبه به دیوار!

- چه طور مگه؟

گفت توی این شهر یه آدمایی زندگی می کنن که اصل معرفت هستن و عین ادبن و خوش رو و خوش خنده و وقتی باهاشون حرف می زنی به شما انرژی مثبت می دن، نه این که بگم برای شما نوشابه باز می کنن و تملق شما را می گن، نه به خدا، چون ذاتاً خوب هستن و مهربونن و به همه احترام می ذارن و در مسؤولیتی که دارن به مردم خدمت می کنن مثل رئیس اداره ی تأمین اجتماعی شهرستان که با روی خوش مشکل ارباب رجوع را حل می کنه! یا بعضی دیگه از آدما هستن که به قول ما کازرونی ها می شه با صد من زهر بخوریش!...

- خُب کجای این کار بده یا این آدما بدن؟

گفت حوصله کن تا برات بگم؛... بالعکس توی همین شهر یه آدمایی پیدا می شن که ذاتاً بد قلق هستن، یعنی بد خُلقن، یعنی نا سازگارهستن و دل شون می خواد به دیگران آزار برسونن و مردم را اذیت کنن و انگار که تربیت نشدن و انگار که از اذیت کردن مردم لذت می برن مثلاً بدون هیچ دلیلی با چاقو روی ماشین مردم خط می کشن یا جلو راه عبور مردم سد می کنن یا توی خیابون یا پیاده رو ایستاده و یه پلاستیک پر تخمه آفتاب گردان را می خوره و پوستش را تف می کنه روی زمین یا از توی ماشین آشغال پرت می کنه توی خیابون! آشغال! انگار نه انگار که این حرکت زشت و زننده موجب کثیف شدن معابر و زشت شدن چهره ی شهر می شه! دلم می خواد بُقُرنَکی شون با همین دندونای خودم بجووم!

گفتم انگار خیلی ناراحتی؟

- ناراحتی هم داره، طرف رئیس یه اداره ایه و از انگار از صبح تا شب دراه بیل می زنه و به خاطر کار سنگین امضاء کردن اعصابش خورده و حوصله نداره تا با مردم و ارباب رجوع حرف بزنه یا جواب سلام و سؤال شون بده و با اخم و تَخم و غر و لند به چیزی زیر زبونی میگه که هیچی متوجه نمی شین و با توجه به این قیافه ی عبوسی که به خودش گرفته جرأت نمی کنین که دوباره چیزی را ازش بپرسین که خدا وکیلی چاره ندارم جز این که بُقُرنَکیش را بجووم!

- اعصابت خرد نکن ما شهروندان کازرونی به این چیزا عادت کردیم و این قدر از این مدل رؤسا و کارمندان در اداره های این شهرستان هستن که دیگه برای همه عادی شده!

گفت فلان کارمند فلان اداره قراره یه فرم بنویسه تا ببرم رئیس امضاء کنه اما همین طور اون ماس ماسَکش گذاشته در گوشش و داره با اون طرف گوشی بگو و بخند می کنه و دو تا زمین می خره و سه تا خوته می فروشه و یه هفت هشتایی هم ماشین خرید و فروش می کنه ولی دریغ از یک جمله که برای من بنویسه تا زود برم به کارم برسم تا اون اداره ی دیگه تعطیل نشه، حالا شما باشین بُقُرنَکی این کارمند بی توجه را نمی جووین؟

گفتم حق با شماست!

گفت اون روز یه چک دست یه نفر داشتم و تا خواستم  پول بریزم توی حساب کلی توی صف بانک به خاطر هجوم ملت! معطل شدم و دارنده ی چک رفته بانک و به خاطر کسری موجودی ساعت 11:30 دقیقه چک را برگه زده یعنی فرم زده و من ساعت 12:45 دقیقه حسابم را پر کردم و فرداش متوجه شدم که چکم با وجود پول توی حساب برگشت خورده و اون کارمند یا اون رئیس بانک در کمال بی مسؤولیتی و بدون توجه به زمان و این که هنوز برای پر کردن حساب وقت هست و با توجه به عرف روز که از طرف بانک به خاطر بد حساب نشدن یکی از صاحب حساب های خوب شون با صاحب چک تماس می گیرن و یادآوری می کنن، این کارا را انجام ندادن و چک را برگشت زدن، به نظر شما نباید بُقُرنَکی رئیس اون بانک را زیر همین دندونام خرد کنم؟

- کار خوبی نکردن و بهتر بود با شما تماس می گرفتن تا سریع پول بریزی به حساب و گذشته از اینا تا پایان وقت اداری بانک، می تونستن دست نگه دارن!

گفت فلانی با چه آب و تابی در دوران انتخابات از یه کاندید طرفداری می کنه و دنبالش راه می افته و تعریف و تمجید می کنه و اگه درجه یا نمودار طرفداری را 100 در نظر بگیرید این آقا 110 حساب می شه و در افراط کردن برای تعریف و تمجید از کاندید مورد نظرش چنان دو آتیشه عمل می کنه که هر کی ندونه می گه این آقا به این نتیجه رسیده که اول و آخر کاندیدهای اصلح نمایندگی مجلس همین کاندید یا نامزد مورد حمایت ایشونه اما چشم تون روز بعد نبینه که در همون سال اول بعد از انتخابات که نامزد انتخاباتی ایشون رفته توی مجلس چنان باهاش چپ می افته و به سمت رقیب شکست خورده ی خودش جذب می شه و چنان از این کاندید قبلنا و نامزد احتمالی آینده تعریف و تمجید می کنه و مثل خیاط ماهری چنان لباس براش می دوزه که انگار از روزی که به دنیا اومده این لباس اندازه ی تنش بوده! و چنان نماینده ی فعلی یا نماینده ی وقت را تخریب می کنه که انگار نه انگار تا همین چند روز پیش با هم توی یه استکان چای می خوردن!

افراط و تفریط بدترین خصلت بعضی از آدماست. و از قدیم و ندیم گفتن نه به اون شوری شور، نه به این شوری شور! و من تعجب از اینم که این کاندید ها یا نامزدهای محترم انتخاباتی چه جوری به این نوع آدما اعتماد می کنن و چه تضمینی می دن که همین آدما دوباره و دور بعد به این نامزدها فحش ندن و بد و بی راه نگن و مگه نه این که فقط به خاطر منفعت یا رسیدن به خواسته های بی موردشون دور این نامزدها را می گیرن؟! حالا تو باشی بُقُرنَکی ی این آدم یا این مدل آدما را نمی جووی؟! گفتم من عادت ندارم گوشت خام بخورم بلکه بُقُرنکی شون را می زنم سر سیخ و به آتیش می کشم و یه آب خنک هم روی این گوشت برشته می خورم! خلاص!! 

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۷/۰۹ساعت 13:46 |

به نام خدا

                                                                  قهرمان

 
این مطلب تقدیم می شود به همه ی آن هایی که با عمل و رفتار و کردار و گفتار شان نقش مهمی را در زندگی ما یا در اجتماعی که در آن زندگی می کنیم ایفاء می کنند، یعنی آن هایی که قهرمان ما بوده و هستند، و تقدیم می شود به آنانی که صفت مردانگی پیشوند و پسوند نام شان است، آنانی که همیشه در خاطره ها زنده می مانند ، به خاطر نام نیک شان، به سبب دلاوری شان، به جهت مهربانی شان و به خاطر پهلوانی شان.
شک ندارم که شما هم مثل بنده اعتقادتون اینه که شهداء و جانبازان و آزادگان و رزمندگان و ایثارگران قهرمانان وطن هستند و شک ندارم که شما هم بر همین عقیده هستین که این عزیزانی که نام شون را بردم پهلوانانی بودن که مدال برتر یا برترین مدال زندگی را از خداوند گرفته اند و به نوعی در جامعه قابل احترام هستند و همیشه نام شون و یادشون و خاطرات شون را به نیکی یاد می کنیم و گذشته از خودشون خانواده هاشون هم احترام ویژه ای را در بین مردم دارن.
هر کسی می تونه توی زندگی قهرمان باشه و یه درجه بالاتر پهلوان باشه و این لقب را می تونه برای زحمت کشیدن و تلاش و کوشش برای به گردش درآوردن چرخ زندگی خانواده و درآوردن نان حلال بگیره! همان طور که پدر ما قهرمان ماست و مادرمان عزیزمان است  پس باید به این قهرمانان زندگی مان با دیده ی احترام بنگریم و نبایستی کاری کنیم یا عملی انجام دهیم که این قهرمانان از ما آزرده شوند.
اول مهرماه هر سال که از راه می رسه ناخودآگاه آدم دلش می ره به سمت جبهه ها و جنگ تحمیلی و رشادت های فرزندان این آب و خاک و از خودگذشتگی های قهرمانان شهر خودمون که بی اغراق اگه نبودن الآن ما هم در این وضعیت امنیت و آسایش نبودیم و ممکن بود دشمن برای همبشه قسمت هایی از خاک وطن مان را به تصاحب در می آورد.
شاید یادآوری اون خاطرات خوشحال کننده نباشه چون خیلی از خانواده ها عزیزان شون را از دست دادن یا عزیزان شون دست و پا و چشم شون را از دست دادن یا عزیزان شون برای سال های زیادی به اسارت رفتند یا عزیزان شون مفقودالاثر شدن که تحمل شون خیلی سخته و کسانی درک می کنن که از این خانواده ها باشن اما پشت همه ی این اشک ها لبخند هایی نهفته که حکایت از غرور است، نشان از غیرت، ایمان، وطن پرستی و شجاعت است، و دلاوری، مردانگی و داستان زندگی قهرمانان زندگی ماست!
سوم خرداد را به خاطر بیارین که خرمشهر آزاد شد؛ چه حسی دارین وقتی که سرود "ممد نبودی..." از رادیو یا تلویزیون پخش می شه؟ البته که اوج سربلندی و غرور یک ملت پشت این حماسه آفرینی خوابیده و البته که اول مهرماه بزرگداشت سالگرد دفاع مقدسه و بایستی این روز و آن یاد و خاطرات را زنده نگه بداریم تا آینده گان و فرزندان مان بدانند که پدران شان با جان فشانی حماسه آفرینی کردند و شهادت را سر لوحه ی کار خودشان قرار دادند و به دیدار معشوق شتافتند و چه ز یبا دست از جان خود شستند تا ما جان شیرین خود را نگه بداریم!
قهرمان و پهلوان زیبنده ی نام این انسان هاست، پس بیاییم به این ایثارگران به این قهرمانان جنگ و دفاع مقدس و این پهلوانان میدان مبارزه با دشمن متجاوز بیشتر اندیشه کنیم و همان طور که گفتم به قهرمانان زندگی مان احترام بگذاریم و یاد و خاطر سفر کرده های مان را زنده نگه داریم و پرچم داران و علم به دستان آن عزیزان را گرامی بداریم و یادمان باشد که این قهرمانان پهلوانان ما هستند.
تا یادم نرفته اول مهرماه را که تولد عزیز ترین کسی است که به نوعی برایم قهرمان است به این وسیله بهش تبریک می گم.
... بعضی از انسان ها که در کنار و یا دور و بر ما زندگی می کنن به نوعی قهرمان هستند و تا از نزدیک با اونا آشنا نباشین اونا را نمی تونین بشناسین، انسان هایی که در زندگی شون اوقاتی را اختصاص به کمک و همیاری رساندن به مردم گذاشتن، مثل هلال احمری ها، مثل آتش نشان ها، مثل نجات غریق ها، یا انسان هایی که عمرشون را برای آموزش رساندن به فرزندان مان گذاشتن مثل آموزگاران، و یا آدم هایی که در هزینه های زندگی شون چند بی بضاعت یا چند یتیم و مستمند را پوشش می دهند، یا افرادی که بدون هیچ چشم داشتی در کارهای خیر شرکت می کنن مثل خیّرین مدرسه ساز، یا اشخاصی که در مواقع خاص و برای کمک به هم نوع خودشون خون شون را  تقدیم می کنن، و کسانی که بعد از مرگ مغزی فرزند دلبندشون اعضای بدنش را به دیگر نیازمندان اهدا می کنن! و خیلی از انسان هایی که کارشون خدمت کردن به مردمه، به هر شکل یا گونه ای که باشه! حتی با قلم و کاغذ و نوشتن مطالب ورزشی و ارزش و بها دادن به پیشکسوتان و قهرمانان ورزش شهرستان، مثل محمد پولادی! درود به قهرمانانی که لقب پهلوانی زیبنده ی آن هاست!خلاص!!
+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۶/۳۱ساعت 21:17 |

به نام خدا

                                                        مبارک باشه!

می گفت وقتی که می بینم پیاده رو یه قسمتی از شهر موزاییک می شه یا یه کوچه و خیابون آسفالت می شه لذت می برم ،یعنی حظ می برم، یعنی عشق می کنم! و ادامه می داد که وقتی کلنگ ساخت و ساز یه مکان صنعتی یا فرهنگی یا ورزشی به زمین می خوره شاد می شم، وقتی یه وزیر یا استاندار یا یه  مدیر کل به شهرمون می یاد خوشحال می شم، وقتی که ساخت و ساز تونل محرم و سد نرگسی ادامه داره دلم شاد می شه و وقتی چند تا لودر و بولدزر و غلطک توی جاده ها می بینم خدا را شکر می کنم!

می گفت وقتی که بارون می یاد و میلی متر بارندگی شهرستان نسبت به سال های قبل بالا می ره و می بینم که تالاب پریشان این نگین فیروزه ای ایران این عشق ما کازرونی ها آب می گیره خوشحال می شم و خدا را شکر می کنم، و می گفت وقتی می بینم مردم توی دشت برم درختا را قطع نمی کنن و آتیش روشن نمی کنن و زباله هاشون را با خودشون می یارن و همون جا رها نمی کنن به فرهنگ والای این مردم افتخار می کنم، می گفت این شهر چهار نشریه داره که نشان از فرهنگ و ادب والای مردمشه و داشتن نوابغ و استادان به نام در این امور است و من  به وجود این انسان های فرهیخته و فرهنگی به خودم می بالم.

می گفت وقتی که یه ساختمون زیبا و یه آپارتمان چند طبقه را می بینم که جلوه ی زیبایی را به خیابون های شهر می ده به سازندگانش دست مریزاد می گم و آیت الکرسی براشون می خونم، و وقتی می بینم که رئیس یا سرپرست یا مدیر یه اداره ای از جون و دل کار می کنه و زحمت می کشه خیلی ذوق می کنم.

همه ی اینا را گفت و اشک در چشماش حلقه زد و اشاره کرد به رأی ِ در خور توصیف و با ارزش اون قاضی محترم در بالاده که برای جریمه ی شکارچی پرنده ی مهاجر به شهرستان اقدام جالبی را کرده بود،  و تعریف و تمجید از دادستان محترم و فعال و پر تلاش و محیط زیستی شهرستان خصوصاً برای دستور پلمپ چاههای غیر مجاز اطراف تالاب پریشان، و کارهای مؤثر و عملکرد مثبت شورای محترم اسلامی شهر در این مدت مشغول به خدمت، و گفت که این کارهای مثبت و این عملکردهای خوب به آدم انرژی می ده و در دل آدم امید به بهتر شدن اوضاع شهر زنده می شه و آرزوی داشتن یه شهرستان پیشرفته در حد و اندازه شهرستان های تاریخی و فرهنگی کشور را نوید می ده!

بحث رفت روی نخبه ها و نوجوانان و جوانان با استعداد شهرستان و اونایی که رتبه های خوبی را در آزمون های علمی شهرستان می یارن یا ورزشکارانی که مقام های شایسته ای را در رشته های مختلف ورزشی به دست می یارن و می گفت کاش اینا را از نزدیک می دیدم و یکی یکی بهشون تبریک می گفتم چون وقتی که موفقیت یه کازرونی را می بینم از صمیم قلب خوشحال می شم.

گفتم این از اصالت و ادب و معرفتی هست که داری و نشان از شخصیت خوب شماست و من حتماً می نویسم تا به گوش مردم عزیز شهر برسه که چه انسان های دلسوز و خوش قلبی در این شهرستان داریم و بخونن که چه آدم های مهربان و عاشق زادگاه خودشون داریم که البته از این نوع انسان در این شهرستان کم نیستن، آدم هایی که عشق شون کازرونه و شب و روزشون و فکر و ذکر شون کازرونه و جون و ایمون شون کازرونه و با شادی کازرون شاد و با غمش غمگین می شن، آدم هایی که به خاطر علاقه ی زیادشون به زادگاه مادری شون دلبسته ای این آب و خاک هستن و حاضرند با تمام مشکلات این شهر بسازند ولی هرگز این مکان را برای مهاجرت به مرکز استان ترک نکنن و دل شون برای این شهر می تپه که درود به شرف شون و لطف خدا همراه شون!

باید به این نوع انسان ها برای این قلب رئوف و نظر بلند و حس وطن پرستی که دارن تبریک گفت، باید به بعضی از مسؤولان خادم و پرتلاش شهرستان تبریک گفت، باید به انتصاب معاونین سیاسی اجتماعی و عمرانی فرماندار که چه انسان های نازنینی هستن تبریک گفت، باید به سلیقه های خوب در دکوراسیون ادارات از جمله دفتر زیبای شهردار کازرون تبریک گفت، باید به تغییر و ساخت و بنای جدید شورای اسلامی شهر تبریک گفت، باید به کسانی که برای پیشرفت و آبادانی کازرون زحمت می کشن تبریک گفت، باید به هر چیزی که مایه شادی مردم شهرستانه و سبب غرور و افتخار برای مردم این دیاره تبریک گفت و باید با بانیان این کارها و اونایی که این افتخارات نسیب شون می شه گفت مبارک باشه! باید به اون پسر یا دختری که در المپیادها و رشته های خوب دانشگاهی با رتبه های بالا قبول شدن و امید آینده ی این کشور پهناور و عزیز هستن و خانواده هاشون که خیلی براشون زحمت کشیدن تبریک گفت، مبارَکن! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۶/۲۶ساعت 21:46 |
به نام خدا

                                                     ارشد شدم!

هر چی منتظر موندیم تا یکی توی این شهر پیدا بشه و به خاطر  قبولی کارشناسی ارشد "مدیریت حقوق ثبت اسناد و املاک" بهمون تبریک بگه کسی پیدا نشد و به همین خاطر خودم به خودم تبریک می گم!

مبارکن!

ارشد شدنت مبارک!

اُهوی مبارک!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۶/۲۳ساعت 14:18 |
به نام خدا

                                                    قشنگن؟ نَقَشَنگَن!

خدا این سالن اداره ی ارشاد و سالن آمفی تئآتر دانشگاه آزاد کازرون را از ما نگیره، بگو الهی آمین!
اگه این دو تا سالن توی این شهرستان نبود ما کازرونی ها چه کار می کردیم؟ ما کازرونی هایی که استاد برگزاری همایش هستیم اونم همایش هایی که معلوم نیست خروجی اش چیه؟! بله اگه این دو سالن را نداشتیم چه خاکی توی سر خودمون می کردیم؟ یعنی همایش ها و بزرگداشت ها و مراسم های عزل و نصب و کنفرانس ها و نشست های علمی و هنری و  فرهنگی و ورزشی و اقتصادی و محیط زیستی و جلسات مشاوران فرماندار در تمام امور شهرستان که روی دست مون سنگینی می کنه را کجا می خواستیم برگزار کنیم؟! کاش مسؤولان شهرستان به فکر ساخت یک سالن بزرگ مخصوص این کارها بودن که اسمش هم می گذاشتیم سالن بزرگ شهر، یا سالن شهر بزرگ، یا سالن قشنگ شهر، یا سالن شهر قشنگ، یا سالن همایش پشت کوه قاف!
مثلاً همین همایش فرهیختگان خدمتگزار شهرستان کازرون که ششم ششمین ماه همین سال در سالن آمفی تئآتر دانشگاه آزاد اسلامی کازرون برگزار شد که به نظر من بایستی همه ی همایش ها در همین مکان برگزار بشه و به قول مرحوم آ سید عطا که خدا رحمتش کنه می گفت: ایشاا... تا همایش هست توی این سالن برگزار بشه! چون تا وارد سالن شدیم در اون شلوغی اول از همه محترمانه از ما خواسته شد تا قبل از نشستن بر روی صندلی های قشنگ سالن که جای خالی هم کم پیدا می شد تغذیه برداریم، یعنی از خودمون پذیرایی کنیم، اونم چه پذیرایی! سیب و موز و کیک و آب معدنی که به قول یکی از مدعوین یا حضار حاضر در همایش که می گفت چرا برای حمایت از سرمایه گذار و کارخانجات دار کازرونی این اقلام خوردنی مخصوصاً کیک و آب معدنی را از اینا نخریده بودن تا پولش توی جیب همشهری های خودمون بره؟ به من مربوط نبود و نیست و نخواهد بود که مخارج این همایش از کجا جور شده اما آن چه مهم بود قشنگ بودن این کار بود و کاش نام گذاری شده بود به "اولین همایش فرهیختگان خدمتگزار" چون این کار قشنگ و این تفکر زیبا و این عمل نیک می تونه هر ساله تداوم داشته باشه و تکرار بشه اونم برای فرمانداران و شهرداران و رؤسای فلان اداره یا فلان سازمان یا شورائیان، به چند دلیل:
اول این که نفس کار قشنگن، و کار قشنگ، قشنگن!
 دوم این که مدیران و مسؤولان و خادمان این مردم دلگرم به کار و تلاش می شن و می دونن که زحمات شون را در حین کار و بعد از اتمام خدمت شون ارج نهاده می شه!
و سوم این که این عمل نیک و زیبا، ماندگار می شه و همه ی مردم و حتی نسل های آینده پی خواهند برد که خدمت به مردم ارزش داره و تشکر و قدردانی از خادمین مردم مثل تشکر از خداست و قشنگی کار، وقتی بیشتر  نمایان می شه که دوستان و خانواده های اون عزیزانی که در زمان تصدی و مسؤولیت شان برای مردم زحمت کشیدن صحنه های تقدیر و تشکر و قدردانی از اونا را در فضایی رسمی و با حضور مقامات کشوری و لشکری و با چشم خودشون می بینن و این مراسم قشنگ برای همیشه ی عمر مثل عکس بر روی کاغذها چاپ و مثل فیلم بر روی نوارها و سی دی ها ذخیره و مثل خاطرات در ذهن ها ماندگار خواهد شد.
من نمی دونم که طرح این کار را چه کسی ریخته اما با همه ی کم و کسری ها و بی نظمی ها و ناهماهنگی هایی که داشت به نظرم کاری قشنگ و درخور تقدیر و ستایش بود و هست، و قشنگ تر وقتی بود که از من می خواستن تا براشون یا به خاطر مناسبت این همایش یه بغل شعر کازرونی بخونم:
قربون برکتک و پیرشون و نخش تن چکون  /          قربون خیرات و سر سمباق و شَکل کازرون
قربونِ  اُفتوِ  جِنگ و  آسِمو نِ  بَرّا قِش       /         قربونِ  شُر شُرِ  بارون، وا صِدوی گُر  تِرا قِش
  قربونِ مَلِ بالو ، وا  گُمبِز و  آهانگَرو ن         /         قربونِ  مُصَلهِ  و  بازار  وا  چابی،  کوز گرو ن
  قربون نار گاکشک انگور ریش بووی دوون       /     قربون لیموی شابور برنج دم سیوی نودون
قربون دوانی و بو اسحاق و پیر مقام              /    قربون سی امین الدین اَ شاحامزه بُک سلام
قربون اوک آدمن اوک نه حسود بخلینن          /     قربون اوک صورتش سوز و سفید یا سرخینن
که کار قشنگی نکردن که از من نخواستن که براشون شعر با لهجه ی کازرونی بخونم! 
معلومم نشد که دبیر این همایش کی بود یا اگه مشخص بود پس چرا به حضار حاضر در همایش معرفی نشد و چرا به رسم و رسوم سابق و معمول دبیر همایش چند دقیقه ای صحبت نکرد و از همایش نگفت؟ از مشکلاتی که داشتن، از چگونگی دعوت کردن از مدعوین و صاحبان اصلی همایش، و از این که جواب مثبت یا منفی برای اومدن یا نیومدن دادن یا نه! و از جمع بندی این که با این اوصاف آیا باید این همایش برگزار می شد یا نه؟ یا باید به زمانی دیگه موکول می شد تا همه ی مدعوین فرصت اومدن داشته باشن تا این همه لوح یادبود ساخته شده روی دست متولیان و برگزار کنندگان همایش باد نکنه! از زمان بندی کار، از این که این طرح ابتکار چه کسی بوده؟ از این که آیا در تقویم فرمانداری برای آینده گنجانده شده یا نه، از به همه پرسی گذاشتن این کار که آیا انجامش قشنگن یا نه؟! از گله مندی از اونایی که دعوت شده بودن تا ازشون تقدیر به عمل بیاد و نیومده بودن که کارشون قشنگ نبود!  انگار این که داماد به جشن عروسی خودش نره!!!
تلاوت قرآن مجید و سرود جمهوری اسلامی شروع بسیار قشنگی برای همایش بود، بعد هم کلیپ قشنگی نمایش داده شد که با دیدن این کلیپ که داشته های شهرستان را به نمایش می ذاشت، از جمله: تاریخ پر گهر شهرستان و بیشاپور و نقش برجسته ها و اماکن مذهبی و فرهنگی و صنایع دستی و کارخانجات مواد غذایی و تولیدات کشاورزی که مجری محترم می گفت یک ماه روش کار شده ولی وقتی قشنگ تر می شد که بخشی از این کلیپ یا به قول مجری محترم برنامه، هدیه! قهرمانان ورزشی شهرستان هم در اون به نمایش گذاشته می شدن چون ورزش کازرون نیز از سرآمد ترین افتخارات این شهرستانه و می تونه و باید در کنار دیگر داشته های کازرون به نمایش در بیاد، و ... همراه با پخش آهنگی که خواننده ی آن سالار عقیلی بود هر کازرونی احساس غرور می کرد و به خود می بالید و مهمتر از همه قسمتی از فیلم سفر پر خیر و برکت رهبر معظم انقلاب به کازرون بود و بیانات قشنگ آن معظم له در باره ی کازرون و شهر سلمان!
 
نمایندگان دوره های قبل و فرمانداران و شهرداران سابق شهرستان از بعد از انقلاب تا الآن برای تقدیر از آنان به این همایش دعوت شده بودن و اصلاً اصل کار به خاطر این عزیزان بوده یعنی این همایش برای افراد مزبور راه اندازی شده و حتماً کارت های دعوت تحویل شون داده شده اما قشنگ نبود که نیومدن! چون اگه اومده بودن خستگی از تن برگزار کنندگان این همایش بیرون می رفت و این فرهنگ خوب و در خور تحسین جای خوبی را برای خودش در تقویم چشم انداز آینده ی شهرستان باز می کرد و خادمان و مدیران و مسؤولان و تمام اونایی که در این شهرستان پست و سمت و مقام دارن دلگرم به ادامه ی کار و فعالیت و خدمت صادقانه می شدن ولی افسوس که کار قشنگی نکردن که نیومدن!
آیت ا... ایمانی هم دعوت شده بود اما این بزرگوار توسط حاج آقا خرسند برای نیامدن شون به این همایش و به دلیل کار واجب عذرخواهی و پیام داده بودن یعنی اظهار فضل و ادب و معرفت خودشون را به علت مشغله ی کاری دهه ی کرامت که منجر به غیبت شون شد بیان نموده بودن که کار قشنگی بود!
مرحوم رجبعلی طاهری که روحش شاد اگه زنده بود حتماً تشریف می آورد، و در نبودنش توسط امام جمعه ی محترم  و نماینده ی محترم یادش زنده شد که کار قشنگی بود! اما آقای برزو مهبودی که تشریف نیاوردن و پیام ندادن قشنگ نبود؛ و مهندس غلام حسین نوذری که تشریف نیاوردن و پیام نداده بودن قشنگ نبود؛ حاج آقا محمد باقر باقری نژادیان فرد که تشریف نیاوردن و پیام هم ندادن قشنگ نبود؛ آقای غلام رضا دهقان ناصرآبادی هم که تشریف نیاوردن و پیام هم ندادن قشنگ نبود!
ما به عنوان یک شهروند در مقطعی از زمان به بعضی از این عزیزان برای نمایندگی شهرستان رأی داده بودیم و حالا هم خوشحال می شدیم که اونا را در شهر خودمون یعنی کازرون زیارت کنیم اما چشم مان به در سیاهی رفت و این دوستان را ندیدیم چون اصلاً نیامده بودن، چون کار قشنگی انجام ندادن، اما مهندس بادآهنگ اومده بود و دیدیمش و با اومدنش کار قشنگی انجام داد، یعنی به صاحبان مراسم و به بانیان این عمل قشنگ احترام گذاشت و البته به خودش احترام گذاشت! چند مسؤول عزیز کازرونی هم که در مرکز استان و دیگر شهرستان ها مشغول به خدمت بودن تشریف آورده بودن، حالا شما بگین که خداوکیلی کار اینای که اومده بودن قشنگ بود با اونایی که تشریف شون نیاورده بودن؟!
امام جمعه ی محترم شهرستان در سخنرانی که داشت از عملکرد و زحمات تمامی خادمین شهرستان از قبل تا حالا خصوصاً از نمایندگان ادوار قبل تا حال تقدیر و تشکر کرد و برای اونا دعای خیر داشت که این کار حاج آقا  قشنگ بود! این عزیز در بیاناتش از سرمایه گذاران و متولین کازرونی که در کازرون سرمایه گذاری نمی کنن و پول شون را در شیراز و جاهای دیگه خرج می کنن انتقاد کرد که باید خدمت با سعادت شون عرض کنم که در این شهرستان بلایی به سر سرمایه گذار آورده می شه که نه قشنگن به زبون بیارم! که همین امر باعث می شه که پول داران کازرونی بذارن و فرار کنن که البته کار قشنگی نیست ولی چه می شه کرد؟!
 
در این همایش توسط مجری برنامه و طی لیستی که به دستش داده بودن نام های قراعت شد و هیچ کدام از فرمانداران سابق هم تشریف نیاورده بودن که احتمالاً کار داشتن ولی روی هم رفته نبودن شون قشنگ نبود! یه مسابقه هم از طرف مجری برنامه گذاشته شد که معلوم نشد سؤالش چی بود و جوابش چی شد و جایزه اش که قرار شد رئیس اداره ی راه و مسکن و شهرسازی بده چی و چه مقدار بود و کی برنده شد؟ و اصلا چه مناسبتی برای مسابقه بود؟!
به نظر من نه قشنگن که بعضی ها به یه مراسم دعوت بشن ولی نیان و برای نیامدن شون هم عذری نداشته باشن یا اگه عذر دارن حتی پیامی هم نداده باشن! و اگه پیام داده باشن که نمی یان همایش برگزار بشه!!!
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد / ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران  /  پیکی نداونید و پیامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکر لب و سرمست / دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات / هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد
شاید هم فکر کردن که:
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد / گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد!
خلاص!!
 
+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۶/۱۶ساعت 23:19 |
به نام خدا

 
                                                    آن مرد آمد، آن مرد رفت!
 
مراسم تودیع ها و معارفه ها ( دو اداره ی ورزش و جوانان و فنی و حرفه ای شهرستان همزمان با هم ) به دلیل مسافرت به هنگام آقای فرماندار و بر خلاف روند همیشگی این گونه مراسم ها که با تأخیر برگزار می شد، با یک ساعت تعجیل شروع شده بود که بسیاری از مدعوین از این تغییر ساعت مراسم خبر نداشتند و به همین خاطر دیرتر، یا به حساب خودشون سر موقع رسیدن! در عوض سالن اداره ی ارشاد موج می زد از رؤسای اداره جات شهرستان که به خاطر این مراسم اداره های تحت تکفل خود را به دست حضرت عباس ع سپرده بودن و تشریف آورده بودن تا شاهد مراسمی باشن که برای تک تک خودشان هم دیر یا زود داره اما سوخت و سوز نداره! راستی خدا بده برکت از این همه مدیر و رئیس و سرپرست که نیمی از سالن اداره ی ارشاد را اشغال کرده بودن، و اگه نیامده بودن، سالن خلوت خلوت بود چون به خیلی ها اطلاع رسانی نشده بود که ساعت مراسم تغییر کرده! ولی داشتن این همه اداره و این همه رئیس هم خودش یه نعمتیه ها! و یکی از نشانه های پیشرفت شهرستان همینه! و اگه به همین منوال پیش بریم چیزی نمونده که استان بشیم، و نوید یه قاره داشته باشه! قاره ی کازرون! خدایا هر چه قدر هم قاره می دیم صدامون به گوش هیشکه نمی رسه!
فضول باشی محله هم که بنده باشم به این مراسم دعوت شده بودم و اگه دعوت هم نمی شدم خودم با سر می رفتم چون چه مراسمی بهتر از تودیع و معارفه، به خاطر این که همه ی بزرگان شهر و رؤسای اداره ها یک جا با هم می بینی و فرماندار و امام جمعه و نماینده و رئیس دفتر نماینده و شهردار و اعضای محترم شورای شهر نیز این چنین! و سلام و چاق و تواضع و عرض ادب و احترام و بگو و بخند و گل و هدایا و سکه و پتو و قاب یادبود و عکاس ها و عکس های یادگاری و خبرنگاران و خبرگزاری ها و سخنرانی های طولانی و تذکر مجری به خاطر اطاله ی کلام بعضی از سخنوران! و کیک و آب میوه که البته به من نرسید! ولی آب معدنی خنک آوردن خوردیم و دل مون خنک شد! و دیگر آداب مرسوم این گونه دید و بازدیدها! و مهم تر از همه یعنی اصل قضیه! آن مرد آمد، آن مرد در گرما آمد! آن مرد رفت!
خُب جناب فرماندار داشت در معیت امام جمعه ی محترم شهرستان برای ملاقات با وزیر صنعت و معدن و تجارت تشریف می بردن به تهران که البته این سفر و این دیدار وزیر به مراتب واجب تر از مراسم تودیع و معارفه ی دو رئیس دو اداره بود! و سؤالی که در ذهنم نشسته اینه که حالا که دیدار وزیر واجب تر بود، که البته بود! خُب این مراسم این بنده خداها که دو تا باید می رفتن و دو تا می آمدن بدون این که مشکلی پیش بیاد می ذاشتین برای موقعی که با وزیر ملاقات نداشتین، مثلاً دو روز بعد، یا یک هفته بعد، و حالا که مدت ها بود که اداره ی ورزش و جوانان با سرپرستی اداره می شد و ماها بلکه سال ها بود که این طوری بود، حالا یه هفته هم روش!
آقای صفری سرپرست اداره ی ورزش و جوانان کازرون تنها سرپرست یا رئیسی در شهرستان بود و هست که ششصد بار تودیع شده و 599 بار معارفه، اونم از زمانی که این اداره تربیت بدنی بوده تا حالا که شده ورزش و جوانان و خدا را چه دیدین شاید باز هم این مراسم ها برای ایشون تداوم داشته باشه و تکرار بشه!
الغرض، خیلی دلم می خواست که جناب فرماندار تا پایان مراسم تشریف داشته باشن به چند دلیل، یکی اینکه حضور جناب فرماندار در چنین مراسمی نوعی دلگرمی برای رؤسای جدید و سبب توجه و اعتماد حاضرین می شه و دوم اینکه مشکلات و کمبودها و درخواست ها و تقاضاهای لطف و مرحمت و التماس دعاهای  این تازه رؤسا به گوش ایشون می رسه، و سوم این که ممکن بود در فرصتی مناسب شخص یا اشخاصی از جمله بنده ی جا نگرفته و فضول بپرم پشت تریبون و از جناب فرماندار چند تا سؤال بپرسم یا چند تا مسئله عنوان کنم و منتظر بمونم تا جناب فرماندار برایم حل شون کنه، البته اگه چنین اجازه ای داشته باشم! اما افسوس که ایشان بعد از سخنرانی خودشون دیگه فرصت نداشتن تا بشینن و سخنرانی صاحبان مراسم و مهمانان مرکز استان نشین و مدعوین را بشنون! مخصوصاً غرو لندهای من که می خواستم بگم:
جناب آقای فرماندار، رفتن فاضل و آمدن رضا یا تودیع صمصام و معارفه ی خدایاری در این شهرستان و در اداره یا ارگان ها و نهادهای دولتی طبق رسوم گذشته از زمانی که انسان ها دارای نظام و سیستمی اداری شده اند وجود داشته و تا زمانی که حکومت ها در زندگی بشری دوام و قوام  داشته باشند ادامه خواهد داشت و کشور عزیز ما ایران و زادگاه مادری ما شهرستان کازرون نیز از این موضوع مستثنی نخواهد بود. اما تودیع و معارفه وقتی نمود خود را بروز می دهد که در هر دو وجه تودیع و معارفه قابل لمس باشد، یعنی این که با تودیع یک مسؤول، مردم و خصوصاً ارباب رجوع این تغییر را لمس کنند، به این صورت که اگر شخص تودیع شده فردی مسؤولیت پذیر و کارا و خادم و پرتلاش بوده و در جریان سیاسی عزل و نصب قرار گرفته باشد! از رفتنش ناراحتی به بار آید و در نبودش کمبود احساس شود! و اگر شخص مورد نظر ناکارآمد و نالایق بوده نیز از تودیع اش رضایت خاطر آرزومندان جلب شود و دست دعای شکرانه بر آسمان باند شود، و به همین منوال در مورد شخص معارفه شونده تمامی این گفتار صدق می کند به طریقی که اگر رئیس جدید پر تلاش و زحمت کش و اهل فن باشد موجب شادمانی شهروندان شود و بر عکس اگر اتفاق افتد نارضایتی و نگرانی حاصل آید.
جناب آقای فرماندار، بار های بار این مرد می آید و آن مرد خواهد رفت، اما همان گونه که خدمت شما عرض کردم تودیع و معارفع بایستی قابل لمس باشد و باید توسط کسانی که با این تغییر بیشتر در ارتباط هستند احساس شود به طریقی که شاهد بهتر شدن اوضاع و سر و سامان گرفتن واحد مربوطه و ارتقاع و پیشرفت آن اداره باشند و الا آن چه در این شهر رسم است و ما شاهد آن بوده ایم، رئیس جدید با یک جابه جایی میز و صندلی دفتر کار و تغییر دکوراسیون  محل ریاست خویش و جابه جایی چند کارمند در پست های مختلف، اولین حرکت خود جوش خود را به دید عموم و ارباب رجوع می گذارد و نشان می دهد که اول از همه سلیقه ی رئیس سابق در آرایش دکوراسیون و چیدن مبلمان محل خوب نبوده و دوم این که  به دنبال تغییر است و می خواهد وضع سابق را که عده ی بیشماری از آن ناراضی بوده اند با تغییر یکی دو کارمند که نزدیک به ریاست سابق بوده اند تغییر دهد و تحولی جدید به وجود آورد که این تغییرات در یکی دو روز اول ریاست انجام می گیرد.
جناب آقای فرماندار، تربیت بدنی سابق یا اداره ی ورزش و جوانان فعلی از درد بی پولی رنج می برد، نه این که بخواهم بگویم تغییر مدیریت  لازم نبود، بلکه واجب می نمود، اما آنچه مهم تر برای یک رئیس خادم و پرتلاش در سیستم اداری شهرستان است حمایت بی دریغ فرماندار محترم و دیگر مسؤولان رده بالای شهرستان از جمله امام جمعه ی محترم و نماینده ی محترم شهرستان است تا اداره ی کل ارگان مربوطه که البته در مرکز استان اردو زده است را تفهیم یا ترغیب تا تهدید کنند تا دست از حمایت های مالی و معنوی این تازه معارفه شده و این اداره برندارد.
جناب آقای فرماندار، اداره ی ورزش و جوانان کازرون سال های سال است که برای ایاب ذهاب و نقل و انتقال تیم های ورزشی و مسافرت های برون شهری و برون استانی برای شرکت در مسابقات هم چون دیگر شهرستان های صاحب سبک و صاحب مقام و صاحب امتیاز و ورزشکار و قهرمان پرور نیاز مبرمی به یک دستگاه اتوبوس VIP دارد که تقاضا می شود در اسرع وقت  اقدام مقتضی  به عمل آورید چون خیلی دیر شده است! اداره ی ورزش و جوانان کازرون در تنگدستی کامل به سر می برد به شکلی که قادر به اعزام تیم های ورزشی خواهران و برادران در رشته های مختلف ورزشی نیست و بعضاً این تیم ها در عین لیاقت و توانمندی از حضور در مسابقات ورزشی در سطح استان یا کشور و به دلیل نداشتن بودجه از شرکت در این مسابقات باز می مانند که در این مورد نیز لطفاً اقدامات مقتضی مبذول فرمایید!
جناب آقای فرماندار، تغییر رؤسای قدیم و جدید وقتی مثمر ثمر است که بستر کار و تلاش مهیا باشد، البته شایستگی فرد و رعایت شایسته سالاری ارجع و ارجح می باشد و بایستی به دور از تفکرات جناحی و حزبی افرادی در این مسؤولیت ها گمارده شوند که عاشق کار و تلاش باشند و هدف و خواسته اشان فقط خدمت رسانی به مردم باشد و به دور از حاشیه رفتن و باند بازی از تمام ظرفیت ها و پتانسیل های موجود در اشخاص متخصص و کارشناس استفاده شود و از مشاوره با اهالی فن و پیشکسوتان عرصه ی آن موضوع بهره ببرند!
جناب آقای فرماندار، شما می توانید و باید اداره ورزش و جوانان را تحت حمایت ویژه ی خود قراردهید چون همان گونه که مستحضرید این اداره با قشر نوجوان و جوانان پویا و ورزشکار اجتماع که مایه ی شادابی و تندرستی و سلامت جامعه هستند در ارتباط است و بایستی با نگاهی خاص آنان را در معرض دید قرار دهید و بایستی از 2 درصد بودجه نفت و گاز مقداری بیشتر به این اداره تزریق شود و جناب عالی می توانید با دعوت از صاحبان شرکت های تجاری و سرمایه گذاران در امور اقتصادی و تجاری و صنعتی  آنان را موظف به تحت پوشش گرفتن  تیم های ورزشی در رشته های مختلف  یا همان اسپانسرینگ نمایید و در صورتی که اجابت امر نفرمایند با آنان برخوردهای قانونی تدافعی نمایید، و برعکس در صورت اطاعت امر، آنان را تشویق و به عموم مردم معرفی نمایید و از نظر تخفیف مالیات های مشاغل و مستقلات شان با وزارت امور دارایی رایزنی های لازم بفرمایید تا در این زمینه حمایت شوند.
جناب آقای فرماندار، بنده به سخنان آن روز شما در آن مراسم با دقت گوش دادم و بی اغراق می گویم که متین و حساب شده بود آن گونه که از یک فرماندار ارزشی و کاربلد انتظار می رفت، ظاهر جناب عالی نشان دهنده ی باطن صدیق و خالص شماست و صداقت را می شود در قیافه اتان دید و اعتقادتان به این که صمیمانه خواستار پیشر فت شهرستان در تمام سطوح فرهنگی ورزشی و اقتصادی هستید قابل لمس است اما از قدیم گفته اند که بی مایه فطیر است و بی بودجه نشدنی است! و جسارتاً عرض می کنم که بایستی با لباس ورزشی وارد میدان شوید و گل بزنید یا فن اجرا کنید تا در عمل نشان داده باشید که دور از گود نشسته نیستید که بخواهید لنگ کنید!
جناب آقای فرماندار، بیمار ما دچار وضعیت بسیار وخیمی است و احتیاج مبرمی به داروی شفا بخش پول دارد و در کنار این دارو به سرم تلاش شبانه روزی مسؤولان شهرستان، که در رگ و پوست کازرون تزریق شود تا بشود نجاتش داد و هیچ کس نمی تواند این دارو را برای بهبودی مریض بستری تجویز کند جز جناب عالی که در سمت فرماندار شهرستان  طبیبی حاذق و دکتری توانا هستید و می توانید به نجات این در حال موت کمک کنید تا نفس های به شماره افتاده اش مخصوصاً در بخش ورزش را به حالت قرار برگردانید تا شاهد درخشش دوباره ی این لوح افتخار تاریخ شهرستان باشیم!
جناب آقای فرماندار، امیدمان اول به خداست و بعد به کیاست و سیاست و ریاست و لیاقت جناب عالی در سمت فرماندار تا اوضاع نابسامان شهرستان و ورزش را سر و سامانی بخشید و امیدی تازه را در دل نا امید شهروندان و اهالی و دوستداران ورزش شهرستان زنده کنید تا دوباره و مثل سابق توپ ها بر مدار سبز چمن بچرخد و هم در حلقه ی بسکتبال افتد و هم از تور والیبال بگذرد و هم به دروازه ی هندبال نشیند و هم چنین فن های کشتی بدون بدل زده شود و کاتاهای رزمی با دقت اجرا شود و مدال های رنگ و وارنگ به دست آید و قهرمانان کازرونی در کلیه ی امور اقتصادی و فرهنگی و تاریخی و بهداشتی و در همه ی  سطوح اجتماعی بر سکوی اول بایستند و سرود زنده باد کازرون خوانده شود و پرچم دلاوری و موفقیت و سربلندی شهرستان بر تارک کشور عزیزمان به اهتزاز درآید. خلاص!
+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۵/۲۹ساعت 9:18 |
به نام خدا

                                                مسخره یا مخسره؟
 
قربون لهجه ی شیرین کازرونی خودمون برم که خیلی از کلمات را طوری دیگه تلفظ می کنن، مثلاً به جوراب می گن جیروُ، یا به جارو می گن جاروف، یا به مارمولک می گن کلپوک! به کلمه ی مسخره می گن مخسره! این جمله ی حکیمانه و پندآموز را داشته باشین و کازرونی را پاس بدارین تا بعد!
شما هم پات را از روی سیم بردار تا صدای من بهتر به مردم برسه و خوانندگان محترم هفته نامه این مطلب را رساتر بشنون! با توام؛ آره خوب شد، حالا خوب گوش بده تا بفهمی چی می گم و بدون که دوستت دارم که این حرفا را می زنم!
خُب قربون اون قد بلند و قامت راست و قیافه ی شیک و لبخند ملیح و جیب پر پولت برم، استاد سخن سعدی شیرازی می فرماید:
مردی گمان مبر که به پنجه است و زور کتف
با نفس اگر برآیی دانم که شاطری
هشدار تا نیفکندت پیروی نفس
در ورطه‌ای که سود ندارد شناوری
دنیا به دین خریدنت از بی‌بصارتیست
ای بدمعاملت به همه هیچ می‌خری
گر قدر خود بدانی قدرت فزون شود
نیکونهاد باش که پاکیزه پیکری
زنهار پند من پدرانه است گوش گیر
بیگانگی مورز که در دین برادری
 و درود به شرف خیلی از کازرونی ها که وقتی به یکی می گین یا علی هیچ وقت یا عمر نمی گن! در ضمن مصالح شهرستان و خیر و صلاح مردم چیزی نیست که بشه بر سرش معامله کرد یا لج و لجبازی راه انداخت!
من که خودم به گوش خودم نشنیدم، تا قبر آ آ آ آ، اما اگه این چیزی که گفتی و به گوش من رسیده درست شنیده باشم حرف خوبی نزدی! یعنی حرف خوبی نیست، یعنی صحبت درستی نیست، یعنی معنی خوبی نداره، یعنی از تو بعیده که این حرف را زده باشی، یعنی باورش سخته، یعنی تا دیر نشده می تونی حرفت را پس بگیری!
شنیدم که، یعنی می گن که تو چند جا گفتی که می خوای دویست میلیون تومن پول خرج کنی تا فلانی نره مجلس! اول تا یادم نرفته بگم که آن چه در لوح ازلی نوشته شده و آن چه خواست خداوند باشه بنده و جناب عالی که سهله اگه تمام دنیا هم دست به یکی کنن نمی تونن تغییرش بدن! و البته اراده ی خداوند و مشیت الهی نیز هم در دستان مردم و رأی هایی که به صندوق می ریزن تعریف شده!
بله، حالا من می گم که لازم نیست تو این همه یا اون همه یا یه عالمه پول را خرج کنی تا فلانی را نذاری بره توی مجلس! من که با این سن و سال و این همه توی بازار بودن و اون همه پول شمردن هنوز نمی دونم دویست میلیون تومن چند تا صفر داره و معلومه که خیلی صفر داره، و مشخصه که خیلی پوله، و می شه باهاش نصف کازرون را که چه عرض کنم نصف شیراز را هم بخری و سوای شوخی می شه باهاش یه مسجد بنا کنی یا دوتا مدرسه درست کنی یا یه آزمایشگاه بسازی یا یه مؤسسه ی خیریه باز کنی یا  جهیزیه ی 100 تا دختر دم بخت را تهیه کنی یا چند تا خانواده ی ضعیف را تحت پوشش بگیری یا دست روی سر چند تا یتیم بکشی و مخارج تحصیلی چند تا دانش آموز و محصل ضعیف را بپردازی!
یه دوست عزیز حرف قشنگی می زد که: با این همه پول اصلاً خودت کاندید بشو تا بری توی مجلس و لازم نیست خرج کنی تا فلانی نره مجلس و فلان کس بره توی مجلس! و تو که عقیده داری که با پول خرج کردن می شه بری توی مجلس یا نذاری کسی بره توی مجلس، خُب خرج کن تا خودت بری توی مجلس! عجب مجلسی می شه! یعنی عجب مجلس تو مجلسی شد!
من منباب نصیحت عرض می کنم که توجه داشته باشی تا اشتباه نکنی و پولت را بی خود و بی جهت خرج نکنی و بذاری توی حسابت باشه تا تومن تومن سود بهش تعلق بگیره! و یادت باشه که صحنه ی انتخابات باید جوانمردانه باشه و بایستی کاندید ها یا نامزدهای انتخاباتی در کمال انصاف و به دور از ریا و دروغ گویی و جدا از عوام فریبی و خارج از سیاه نمایی و  بدون خریدن رأی بعضی از مردم، باید در یک رقابت سالم، داشته ها و توان و تجارب و عملکرد خود را به معرض دید افکار عمومی بذارن تا مردم انتخاب شون بکنن نه این که پول خرج کنن تا حریف شون یا رقیب شون را از صحنه خارج کنن یا تخریب کنن تا یکی دیگه بیاد بالا که این کار زشت ترین و بد ترین عمل و قبیح ترین حرکت و ناشایسته ترین خصلته!
اصلاً این حرفا مال این موقع نیست و منم نباید وارد این قضیه در این زمان بشم بلکه حالا همه باید از مسؤولان گرفته تا مردم با هم متحد باشن و به نماینده و فرماندار و شهردار و شورای شهر کمک کنن تا شهر در یه محیط آروم و به دور از تنش به سمت آبادانی و پیشرفت بره! 
 از عادات بد ما کازرونی یکیش اینه که وقتی خودمون یه کاری می کنیم بهترینه و نیست در جهانه و وقتی کسی دیگه این کار را انجام می ده بد و بی معنی و مسخره بازیه!!!
ما آخرش نفهمیدیم که تونل محرم باز بشه خوبه یا باز نشه خوبه؟ نیمه تموم بمونه بهتره یا دوباره شروع به کار کنه خوبه؟ کلنگ زنی اش خوب بود یا تعطیلی اش بهتر بود؟ باید خوشحال باشیم یا ناراحت؟ معلوم نیست که مسخره بازیه یا مخسره بازی نیست!؟ اگه مسخره بازیه؛ کلنگ زنیش مخسره بوده یا تسویه حساب بدهی قبلی و گرفتن بودجه و شروع به ساختش مسخره بازیه؟! و حالا که می خوان ادامه ی ساخت تونل را داشته باشن خوبه یا بده؟ و اگه کسی که کلنگش را به زمین زده حالا ادامه ی ساختش را از پی می گرفت مسخره بازی بود یا نبود؟! واقعاً که بعضی ها مخسره بازی در آوردن!  تمام نمایندگان دوره های قبل زحمت کشیدن و هر کسی به نوبه و به سهم خودش تلاش کرده و زحمت کشیده تا شهرستان پیشرفت کنه و طبیعیه که کارهای نیمه تمام باید به دست بعدی ادامه داده بشه تا خاتمه پیدا کنه به همین خاطر شاعر فرموده: دگران کاشتند و ما خوردیم / ما بکاریم دیگران بخورن!
یادتون میاد که اول مطلب چی نوشتم؟ پس دست از این مخسره بازی ها بردارین و اجر کسی را ضایع نکنین  و برای تخریب اون بنده ی خدا از هم پیشی نگیرین و بدونین که کازرون لحظه های سختی را برای رسیدن به روزهای شکوفایی داره می گذرونه و شهرستان نیاز به کمک همه ی نیروهای توانمند داره، خلاص!
+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۵/۲۱ساعت 21:46 |

 به نام خدا

                                                          آب و برق!

 معمولا هر کدام از ما نماینده ی طیفی بزرگ از مردم شهرستان هستیم که در دیدارهای عادی و روزمره و یا در مناسبت های خاص اعیاد یا سوگواری که هم دیگه را می بینیم، مردم از ما می خوان تا فلان نارسایی یا فلان کمبود یا فلان ناهنجاری یا فلان بی امکاناتی را از طریق همین نشریه ها ی شهرستان انعکاس بدیم و به گوش مسؤولان مربوطه برسونیم.

ما که می گم منظورم اکثر قلم به دستانی است که توی جراید و نشریه های محلی شهرستان مطلب می نویسن که البته بنده کوچک و شاگرد بقیه هستم و هیچ گاه خود را در حد آن عزیزان قلم به دست و نویسندگان چیره انگشت و آن صاحب مقالات و مطالب نمی بینم و نویسنده ای تازه قلم هستم که گاه به گاه مطالبی را عرضه می کنم و امیدوارم که پسند خاطر خوانندگان محترم و کاربران گرامی بیافتد!

 خُب سوای گوش دادن به درد و دل مردم و منعکس کردن آن ها، افرادی چون ما خودمون هم نگاه تیزبینی داریم و شاید بعضی مواقع یه چیزایی ببینیم که مردم عادی از کنار آن به راحتی رد می شن ولی ما بیشتر حساسیم و بیشتر کنجکاوی می کنیم و شاید دنبال سوژه هستیم و هر کدام هم از دریچه ی دید خودمون به اجتماع یا فضایی که در آن زندگی می کنیم نگاه می کنیم و بعضی از ما بهانه گیر و بعضی دیگه منتقد که می تونه از نوع با انصاف و کم انصاف و بی انصاف باشه و برخی دیگه سخت گیر و زهر چشم گیر و یه عده هم پند و اندرز ده و عده ای نیز با هدفی خاص و گروهی از سر عداوت با کسی! اما قاعدتاً همه دلسوز و وطن پرست و عاشق شهر و زادگاه خویش!

به هر روی ما می تونیم هر طور که دل مون بخواد در مطالب یا مقاله هایی که می نویسیم بعضی از مسؤولان شهرستان را زیر سؤال ببریم یا بر عکس می تونیم از زحمات و تلاش آن ها تقدیر و تشکر کنیم که در دو حالت هدفی جز رفع اشکال ها و حمایت کردن برای بهتر شدن نیست و بعید می دانم که یه قلم به دست یا یه مقاله نویس از روی دشمنی یا عداوت یا خدای نکرده غرض شخصی بخواد از یه مسؤول انتقاد کنه یا بخواد از او نقطه ضعف بگیره چون همچین کسی در این رسته نیست و اگه هم باشه مسؤولان نشریه ها آن قدر آگاه و با انصاف هستند که مطلب مورد دار  را نچاپانند! یعنی به چاپ نرسانند.

اجازه؛ ما وقتی در سرمای صفر درجه ی بهمن ماه و پاسی از نصف شب گذشته را در نقطه ای از همین شهر کازرون می بینیم که مأموران اداره ی آب در چاله ای پر از آب در حال تعمیر و رفع عیب لوله های پوسیده ی دوران قاجاریه ی این کوچه پس کوچه ها و این خیابان ها که ترکیده اند هستند می فهمیم که این پرسنل خدوم و زحمت کش و مدیریت اداره ی آب و فاضلآب که حضور مستمر را در هر نوع از این اتفاق ها داره چه تلاشی برای رفع قطع شدن آب کوچه و محله ی ما را انجام می دن که خدا به توان و قدرت شون بیافزاید؛ آمین.

اجازه؛ ما وقتی که در گرمای 45 درجه و آفتاب سوزان تیر و مرداد و در ساعات ظهر می بینیم که متصدیان اداره ی برق از تیر چراغ برق بالا رفتن و در حال تعمیر یا تعویض سیم هایی که به خاطر فشار مصرف زیاد برق در روزهای گرم شهرستان بر شبکه ایجاد شده هستند تا مشکل برق رفتگی خیابان و محله را رفع کنن بهتر متوجه می شیم که چه زحمتی دارن می کشن و می بینیم که مدیریت و کارکنان محترم اداره ی برق خستگی ناپذیر هستند و در راستای این تلاش ها می بینیم که در دستور کار مدیریت اداره برق شهرستان تعویض سیم های برق شهر به کابل های خودنگه دار برای دوام بیشتر و امنیت و حفظ جان شهروندان و به خاطر حفظ درختان کنار خیابان ها از قطع کردن و بریدن آن ها کاملا مشهود و قابل دید است؛ از خدا برای شان قدرت و توان آرزومندیم؛ آمین.

این دو اداره بیشتر از ادارات دیگه در ایجاد فضایی سرشار از آرامش و محیطی جهت راحت زندگی کردن انسان ها نقش دارن و همیشه بایستی گوش به زنگ و آماده باش باشن تا آب و برق قطع نشه و یا در صورت حوادث غیر مترقبه یا مشکلات و اتفاق های پیش بینی نشده که قطعی دچار این دو انرژی که انسان ها بسیار به آن وابسته هستند می گردد به صورت فوری و فوتی باید به دوام و قوام آن ها برسن تا لحظه ای در بی آبی و دقیقه ای درتاریکی به سر نبریم، آن هم در این اوضاع نامناسب بودجه و این بی پولی دولت و این تنگ دستی برای کارهای عمرانی!

با اجازه دلم می خواد یه خسته نباشی قرص و محکم به این دو اداره و مدیریت آن ها که نه پسر خاله ام هستند و نه طرف معامله بگم؛ و منتظر باشم تا قبض آب و برق خانه ام را کمتر بنویسن!

اما اگه انسان زحمات و تلاش کسی را برای خدمت رسانی به مردم شهرستان ببینه و بی تفاوت باشه و آن زحمات را بازگو نکنه به آن شخص یا آن مدیر یا مسؤول جفا کرده و البته اگه شاهد سهل انگاری و کم کاری یه مسؤول باشه و آن را هم بازتاب نده به مردم جفا کرده!

پس انتقاد حق مردمه که معمولاً توسط نویسندگان نشریه ها عنوان می شه که بایستی منصفانه و مستدل و مستند باشه و این نویسندگان عموماً مردمی و دل سوز و علاقه مند به وضعیت شهر هستند و چشم به راه آبادانی و پیشرفت شهرستان؛ و در مقابل مخاطبان و طرف نقد قرار گرفته ها حق جواب دارن و البته مستند و مستدل، و تقدیر و تشکر هم حق مسؤولان لایق و دل سوز و از خود گذشته است که شبانه روز در فکر خدمت به مردم شهرستان هستند خصوصاً مسؤولان و مدیرانی که بچه ی همین اقلیم وهمین آب و خاک یعنی همین شهرستان کازرون هستند و بایستی آنان را حمایت کرد! خلاص!! 

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۵/۱۴ساعت 21:48 |
به نام خدا

                                                                 زنده باد غزه

کاش می توانستم که ننویسم

نوشتنی که از تو نباشد پشیزی نمی ارزد!

باید از تو نوشت که ایستاده می میری

و افتاده ای اما سربلندی!

تو که کودکانت هم مرد هستند

-  و زنانت نیز این چنیند!

****************

کجاییم ما و شما کجایید؟

عجب دنیای بی صفایی است!

 انگار گوش شان صدای انفجار باروت را نمی فهمد!!

و چشم های شان بر جاری خون بسته شده!

شاید خودشان را به خواب زده اند

- اما ما بیداریم

- و در گوش جهان فریاد خواهیم کشید

- زنده باد غزه و تمام غزه نشینان دنیا!

و سربلند باد ایران

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۴/۳۱ساعت 21:56 |
به نام خدا

                                                              ماست!

یکی بود ، یکی نبود، زیر گنبد کبود یه شهرستان کازرونی بود که یادم می یاد بارها گفتم و نوشتم که با همه ی شهرستان های دنیا فرق داره؛ از همه لحاظ، هم بدی هاش متفاوته و هم خوبی هاش طوری دیگه است، البته ما که خوبی هاش را مدتیه نمی بینیم!  محیط زیستش فرق داره، منابع طبیعی اش فرق داره، اماکن فرهنگی و تاریخی اش فرق داره، آثار باستانی اش فرق داره، آب و هواش فرق داره، مثلا تو چله ی تابستون سیل و باد و طوفان می یاد! خلاصه اداره جاتش فرق دارن،  آدماش فرق دارن، مسؤولانش فرق دارن، عابرین توی خیابون رد می شن و موتور سوار توی پیاده رو! توی صف نونوایی شما جلو هستین ولی یکی دیگه از راه می رسه زودتر نون بهش می دن! توی خیابون جلو پل عابر پیاده هر جا دل مون بخواد ماشین پارک می کنیم، میدون اصلی شهر بازار عمده ی میوه و تربار و خشکبار و نم بار و سفت بار و معمولی بار است! و اصلاً ما تافته ی جدا بافته هستیم!

مثلاً توی خیابون که رد می شین ممکنه از گوشه و کنار خیابون یا پیاده رو کسی براتون هی بندازن، یا سوت بکشن، مگه جرأت دارین که سوار دوچرخه بشین که کوچک و بزرگ و پیر و جوون و غریب و خصوصاً آشنا که هر هر می خندن و کر کر نیشخند می زنن!

چند روز پیش با همین قارقارک زیر پام توی خیابون می رفتم که چندتا جوون به دست و بالا از توی پیاده رو با اشاره به من و انگشت رو به آسمون می گفتن ماست، ماست!

با خودم گفتم بذار دل شون خوش باشه آخه توی این شهر که هیچ مکان تفریحی نیست و این جوونا بایستی یه جوری انرزی شون را خالی کنن و بذار تا با مسخره کردن من پیرمرد لحظاتی شاد باشن!  ولی چرا به من می گن ماست؟ من که توی این شهر کم و بیش معروفم به قهرمان و مشهورم به ورزشکار بودن و معمولاً نسبت دادن کلمه ی ماست به کسی، یعنی آدم بی حال، یعنی مسؤول بی خاصییت! یعنی مدیر یا رئیس بی مسؤولیت که بود و نبودش فرقی نداره!

خلاصه، پیچیدم توی خیابون بغلی که یه نفر با اشاره به آسمون و رو به طرف من گفت ماست، ماست! گفتم عجب شهری داریم و چه آدم های با فرهنگی آخه کجای قیافه ی من به ماست می خوره و سر و صورت من به  زغال فروشی بیشتر میاد تا ماست بندی! و یاد چند ضرب المثل ماستی افتادم که می گه طرف ماستش ترشه، یا می گن یارو عین ماست، یا می گن طرف از ترس ماست کیسه انداخت، یا ماست مالی کردن، یا  رنگش شده مثل ماست، یا توی انتخابات شیر دهن مون را سوزونده فوت به ماست می کنیم! و غیره؛ اما اینا چه ربطی به من داره؟!

وارد کوچه ی باغ نظر شدم که در تاریکی شب و کمبود روشنایی مناسب واقعاً وحشتناک بود و چشم چشم نمی دید و اگه نور ماشین روشن نبود ممکن بود توب چاله چوله های کوچه یا توی جوی آب بیفتم اما توی همین تاریکی شب و روبروی در ورودی پارک چند جوون که برای تفریح اومده بودن پارک، تا ماشین بنده را دیدن با خنده گفتن ماست، ماست!

با خوم گفتم آخه مگه هم قد تون هستم یا مگه باهاتون شوخی دارم، شیطونه می گه پیاده شم و برم یه کتک مفصلی از دست شون بخورم! و این چه رفتار زشتیه که بعضی از ما کازرونی ها داریم که با دیدن هم دیگه شروع می کنیم به مسخره کردن هم  و عادات بد دیگه این که هم دیگه را با نام های بد و زشت صدا می زنیم، به هر حال خودم را گرفتم و گفتم ول شون کن من به راه خودم ادامه می دم و کاری به حرف مردم ندارم و برای رسیدن به مقصد هیچ چیزی نباید جلودارم باشه چون هدف من چیز دیگه ایه و هر کی می خواد بگه ماست من توی دلم می گم پنیر، می گم  دوغ، می گم شیرن کازرون! من همیشه توی ذهنم یه سؤالی برام بوده که چنگ محله ی بالو کجان؟! و مسؤول جواب دادن به این سؤال کدام مسؤوله؟!

بگذریم،  سر پیچ کوچه ی باغ نظر به خیابون ژاندارمری یه نفر با اشاره به سقف ماشینم گفت ماست، ماست! زدم کنار و پیاده شدم و نگاهی به سقف ماشین کردم و دیدم که سطل ماستی که خریده بودم و برای سوار شدن به ماشین گذاشته بودمش روی سقف، یادم رفته بیارمش توی ماشین و این همه و در این مدت در باره ی مردم شهرم بد فکر کردم و ندانسته و عجولانه قضاوت کردم، اونم در این ماه مبارک!

و بعد فهمیدم که چرا مسؤولان شهر به فکر امکانات تفریحی و سرگرمی از قبیل شهر بازی سالن های تأتر و نمایش و اماکن سرپوشیده ی موتور سواری و دوچرخه سواری و اسکیت و کتابخانه های عمومی و تالار های فرهنگی و پارک و ... نیستند! و حالا متوجه شدم که چرا کاری نمی کنن که این جوون ها ساعات بیکاری شون را در جاها و اماکن تفریحی بگذرونن تا انرزی شون تخلیه بشه؛ چون می خوان این جوونا سر کوچه و خیابون علاف باشن تا برای کمک و راهنمایی کردن به من و امثال بنده آمادگی داشته باشن و من و تو  و شما و ما و اینا و اونا و خصوصاً جناب عالی را یادآوری کنن تا مواظب باشیم که ماست مون نریزه  و یا حداقل ماست مون ترش نشه! بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود! خلاص!!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۴/۱۸ساعت 10:7 |
به نام خدا

 

                                                            جد سادات

سادات جمع سید و به معنی آقا و سرور است. و در اصطلاح عام به کسانی گفته می شه که از طرف پدر از نسل "هاشم" جد پیامبر اکرم (ص) باشن یا به عبارتی از قبیله بنی هاشم باشند.

سیادت به فرزندان محمد رسول ا... (ص) از طریق حضرت فاطمه س دختر مطهرش  و علی ابن  ابوطالب  امام اول ما شیعیان می رسه. 

 به کسی که مادرش از سادات است میرزا گفته می‌شه. یعنی فردی که دارای مادر سید و پدر غیر سید باشه، معمولاً میرزا به پسران و میرزایه به دختران گفته می شه، به دختران یک فرد سید؛ سیده، علویه، و یا شریفه می گن و سیادت در سادات هاشمی که طبق نظر برخی از علما، قوی تر و شریف تر هم هست، از طرف   مادر و در سادات علوی از طریق پدر است.
 
 احترام سادات در گذشته و اکنون در بین مردم ایران بوده و هست  و این احترام به حدی است که برخی‌ها می‌گن که فلانی که در امور زندگی و در به دست آوردن فلان مقام یا موفعیت موفق شده به خاطر اینه که در زمره سادات بوده ؛ واقعیت هم اینه  که سیادت از گذشته تا کنون در بین مردم دارای وجاهت خاصی بوده. من معتقدم که این علاقه به سادات هنوز هم در بین مردم وجود داره و نسبت به گذشته کم رنگ که نشده؛ پر رنگ تر نیز گردیده .

مردم هم سید بودن را نوعی ارتباط با پیامبر (ص) و اهلبیت (ع) می‌دونن و هر کسی از سادات که تونسته این ارتباط را در عمل هم به اثبات برسونه در بین مردم از محبوبیت و مقبولیت خاصی برخورداره. البته این‌طور نیست که صرف سید بودن برای مردم دلیلی برای مقبولیت بی چون و چرا بشه! چون همین طور که خدمت تون عرض کردم اعمال و رفتار و کردار مناسب و حفظ شخصیت وجودی و آداب معاشرت و خلق و خوی حسنه ی سادات دو چندان در دوست داشتن شان بین مردم مؤثر تر است!

 
همانند سراسر کشور عزیزمون، توی شهرستان ما و شهر خودمون کازرون هم  بین مردم، همین آداب و رفتار و احترام نسبت به سادات برقراره و مردم به این خانواده ها علاقه دارن و علاقه شون از روی ارادتیه که به خاندان پیامبر اکرم (ص) و ائمه ی اطهار دارن! علاقه ای که به مادر این آدما یعنی جضرت فاطمه ی زهرا (س) دارن، علاقه ای که به امام حسن مجتبی (ع ) داران، عشقی که به سالار و سید شهیدان کربلا امام حسین (ع ) دارن، احترامی که به امام موسی کاظم (ع) و دیگر ائمه ی اطهار دارن!
 
سادات وقتی وارد یه جمع می شن مردم به احترام شون از جا بلند می شن، زن و مرد هم نداره چون سیده یا طیبه یا علویه یا شریفه شون  هم مثل سیدشون سرور و بزرگن! وقتی می خوان وارد یه جایی بشن یا از یه جایی بیرون بیان مردم می ایستن تا اینا اول وارد یا خارج بشن، توی زورخانه ها زنگ ها اول برای سادات به صدا در می یاد، توی گود ورزش ابتدا اینا باید میدان دار باشن! مردم قسم راست شون به سر جد این افراده که قربون جدشون برم! مردم توی مجالس با اجازه ی این سادات صحبت شون را شروع می کنن، توی جبهه ها این آدم ها حرف شون حرف و عمل شون مورد تأیید همه بود و مردم به احترام این انسان هاست که در کوچه و بازار دست به سینه می ایستن!
 
حالا جناب عالی، سرپرست محترم فلان اداره میای تو ناف بازار و در حضور چند نفر رو به یک سید بزرگوار و در کمال بی احترامی و غرور و  با گستاخی تمام و هم چنین با بی توجهی به شأن و جایگاه یک مسؤول که باید متین و با اخلاق و مؤدب باشه جمله ای را می گی که آدم از فرط ناراحتی باید سرش را بکوبه به دیوار اداره ای که جناب عالی سرپرستش هستی تا خراب بشه روی سر من و تیرآهناش به درد یه صنعت و تجارت  دیگه ای بخوره!
من که به جای تو خجالت می کشم که عنوانش کنم اما یادمه که قبلاً برای یه سری از افراد و مسؤولان در این شهرستان یه مطلب نوشتم با عنوان " پرانتز باز " یعنی براشون پرانتز باز کردم ، اما به خاطر این که اون حرف جناب عالی  خیلی نسنجیده و غیر قابل هضم بوده برات کروشه باز می کنم و  یه پرانتز می ذارم تو دلش و صحبت اون روز جناب عالی را سؤالی می کنم تا مردم بفهمن که چی گفتی و چرا گفتی و با چه جرأتی گفتی؟!
{( گفتی کیا بیشتر از کوپن شون حرف می زنن؟!)} اگه جرأت داری یه بار دیگه بگو!
خُب مرد حسابی تو با هزار بدبختی و سفارش این و اون؛ و دست به دامن شدن خودت به صد تا واسطه برای دیدن و عرض ارادت به نماینده! و عجز و التماس و قشون کشی به دفتر امام جمعه و به این طرف و اون طرف سر پستت ماندی و هزار حدیث و روایت پشت سرت بوده حالا  به جایی رسیدی که  سادات را به تمسخر و ریشخند می گیری؟! مگه این ضرب المثل را نشنیدی که گفتن: به کبر و غرورت مناز که به مطلبی بند است  و به پست و مقامت نناز که به تلفنی عزل می شی!
من تعجبم که چرا بعضی ها جانماز روی آب می کشن و ریاکارانه دم از ارادت به خاندان عصمت و طهارت می زنن و در عمل به قول خواجه ی راز " چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنن " و وقتی که باید با مردم و با سادات که از خانواده ی محترمی هستند با احترام رفتار کنن خلاف آن می کنند!
جناب عالی که با آن لحن نیش دار و با به تمسخر گرفتن اشخاص آن هم کسبه بازار که رسول خدا در شأن آنان فرموده حبیب خدایند؛ و البته که رزاق خداست!!! حالا حضرت عالی چه چیزی را می خوای ثابت کنی؟ نکنه برای ماندن در پست سرپرستی و عزل نشدن از مقامت داری این جوری خودت را به آب و آتیش می زنی؟!
جایگاه یه مدیر یا یه مسؤول بین مردم بایستی در عین حالی که مردمی و دوست داشتنی باشه خیلی رفیع و با ابهت و قابل اعتماد باشه، ضمن این که یه مدیر یا یه سرپرست باید از همه لحاظ خصوصاً اخلاقی هم الگویی برای شهروندان باشه و بایستی از الفاظ و کلمات و جملات در خور و شایسته در گفتار و گفتمان و جر و بحث هایش بهره ببره تا خدای نکرده مردم به مسؤولان شان بی اعتماد نشوند و فکر نکنن که همه ی مسؤولان چاله میدونی حرف می زنن! چون در این کشور  و در هر کجای دنیا هر مسؤول و یا هر مدیر باید نماینده ای شایسته برای نظام جمهوری اسلامی ایران باشه نه این که با رفتار و گفتار و کردارش خدای نکرده به آبروی نظام لطمه بزنه!
یه مسؤول بایستی با رفتار و عملکرد خوبش از قداست میزش و جایگاهش حفاظت کنه و نباید با برخی حرکات زننده اش خودش را در بین مردم شهر بی اعتبار و بی وجه کنه!
 به عنوان یه بزرگتر و کسی که تا حالا دو سه تا پیرهن نه! چند تا رئیس را در رأس اون اداره ای که شما مشغول به سرپرستی اش هستی دیده، به جناب عالی  نصیحت می کنم که ضمن عذر خواهی از سادات گران قدر در همان محل در حضور همان افراد و جهت طلب بخشش و حلالیت حاضر شوی و از گفتار ناپسند و نه در خور  که از جناب عالی سر زده اظهار پشیمانی کنی و هر چه سریع تر برای استعفاء از مقامی که داری خودت را به  آقای فرماندار گرامی شهرستان معرفی کنی و آمادگی خود را برای  توبیخ کتبی و درج در پرونده و برای جریمه شدن از قصور در نوع برخورد با مردم و ارباب رجوع درخواست انتقال به دورترین نقطه ی کشور را بدهی تا شاید جد سادات از سر تقصیرت بگذرد! خلاص!! 

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در۹۳/۰۴/۱۱ساعت 10:0 |