به نام خدا
                                  مُخ آبرات!
خدا رحمت کنه آلکساندر گراهام بل و خدا روح این مرحوم مغفور را شاد و قرین رحمت کناد، الهی آمین!
این بی چاره یا اون بنده ی خدا آن همه زحمت کشید و دود چراغ خورد و سیم مصرف کرد و با آهن ربا سر و کله زد و الو الو کرد تا تونست یه اختراعی را اختراع کنه که به واسطه ی اون شما در عین ناباوری بتونین از این طرف سیم با اون طرف سیم تماس داشته باشین و از حال و احوال هم دیگه با خبر بشین و با یه الو گفتن طرف مقابل یا مخاطب شما هم بگه الو و شما با شنیدن این صدا خیال تون راحت بشه که الوی صدای فرد مورد نظرتون خوب خوبه و کسالتی نیست جز دوری شما یا ملالی نیست جز فاصله ی بین من و شما که آن هم به زودی و به حمدا... و به واسطه ی همین تلفن میسر خواهد شد!
چه کشکی؟ چه پشمی، کدام تلفن، کدام مخابرات، کدام تماس، کدام احوالپرسی، چه تماسی، چه ارتباطی، چه الو الویی؟ وقتی که شما بدون هیچ اطلاع قبلی و بدون این که قبض تلفن به دست تون برسه از استفاده ی بهینه از این اختراع بشر در اسرع وقت محروم می شین چه کاری از دست تون بر می یاد و چه حال و احوالی ازتون می مونه که کسی بخواد به وسیله ی تلفن اون حال را بپرسه و جویای احوال تون بشه؟!
وقتی شما از مسافرت اومدین کازرون و می خواین با تلفن جویای احوال مادر مریض تون بشین و اگه چیزی لازم داره براش تهیه کنین ولی تلفن شما در عین ناباوری و در قرن بیست و یکم قطع شده اونم به خاطر دوزار بدهی چه حالی براتو می مونه! و جواب این بی احترامی و اهانت و مردم آزاری و شهروند نداری را چه کسی باید بده!
وقتی بدون خبر قبلی دو خط تلفن مغازه ی شما را برای سنار سه شاهی قطع کردن و شما برای امرار معاش و تهیه ی یه نون حلال و راه انداختن کار چند تا مشتری و خدمات رسانی به مشتریان محترم کارت بانکی خریدار را در دستگاه پوس مغازه می کشین و جواب منفی می بینین و متوجه می شین که تلفن تون قطع شده یعنی قطع کردن چه احساسی دارین!
قربون اداره ی آب و برق و گاز که بعد از نپرداختن قبوض مذکور چند بار به شما اطلاع رسانی می کنن تازه بعدشم با صد تا سلام و صلوات اقدام به قطع انشعاب می کنن و تا آن جا که شدنی باشه احترام مشترک را نگه می دارن و قطع نمی کنن!
این چه کار زشتیه که اداره ی مخابرات انجام می ده و این چه حرکت ناپسندیه که معلوم نیست از کجا خط می گیرن و آیا در سراسر کشور این جوریه یا فقط در شهر کازرون به این منواله؟ اما هر چی هست کار خوبی نیست چون بعضی اوقات تلفن جنبه ی حیاتی داره و همه هم که مثل من و شما تلفن همراه با خودشون همراه که ندارن و همیشه با تلفن ثابت با خانواده یا فامیل تماس می گیرن!
شماره 1818 را دادن که مشترکین خودشون تماس بگیرن و قبض تلفن شون را پرداخت کنن اما خیلی وقت می گیره و خیلی دردسر داره و بیشتر اوقات هم در بین راه عملیات با موفقیت انجام نمی شه و ممکنه شما به خاطر مشغله هاتون فراموش کنین و شما که نمی تونین همین طور گوش به زنگ باشین تا یک ماه یک ماه به وسیله ی تلفن قبض تون را پرداخت کنین و شما بایستی همیشه کارت بانکی داشته باشین و همیشه بایستی رمز دوم را داشته باشین و این برای همه کس مقدور نیست، پس این بامبول بازی ها را بردارین یا اگه بر نمی دارین تلفن ها را قطع نکنین و اگه می خواین قطع کنین از قبل خبر بدین تا اگه پرداخت نکردیم بعد به حق مون که قطع شدن تلفن مونه برسیم!
دست بردارین این چه کاریه که می کنین این رفتار بایستی با بد حساب ها بشه نا با همه ی شهروندانی که هر روز نیاز مبرم به تلفن و تماس های تلفنی دارن! علم پیشرفت کرده مردم با این تلفن دارن توی اینترنت شنا می کنن خیلی ها علم و فناوری را دانلود می کنن و خیلی ها  در محیط مجازی درس می خونن و خیلی ها مثل بنده ی حقیر مطلب می نویسم و برای هفته نامه ایمیل می کنم اما این خدمات و این تسهیلات و این خدمت به خلق را مفت و مجانی از ما گرفتین!
آهاااااای مخ آدم سوت می کشه که مخ آبرات مفت و مجانی تلفن مون را قطع می کنه و هیچ صدایی هم از هیچ مسؤولی در نمی یاد و انگار که جنایت کردیم که یادمون رفته که دوزار پول تلفن مون را پرداخت کنیم و کم مونده که به خاطر این اشتباه بزرگ و این گناه کبیره و این تخلف نابخشودنی بریم ته جهنم!
خب عزیز دلم، قربون تون برم، هر کاری راهی داره و شما مخابراتی ها حالا که مثل دیگر اداره جات تأمین کننده  و سرویس دهنده و خدمات رسان های بخش نیرو و انرژی که به وسیله ی قبوض هزینه های مصرف مشترکین شون را می گیرن  نمی تونین قبض چاپ کنین یا وقتی هم که چاپ می کنین قبض ماه مرداد را در آبان ماه به دست مشترک می رسونین پس اقلاً ضرب العجل تعیین کنین تا مشترکین یادشون باشه که تلفن شون داره قطع می شه! الهی از چهار ستون بدن فلج نشین بگو ایشاا...! الهی از حنجره باز نشین تا صداتون به گوش مسؤولان امر برسه بگین ایشاا...! الهی تلفن تون قطه نشه بگین ایشاا...! در قطعی تلفن ثابت برای سلامتی موبایل دارای عالم چه اعتباری و چه دایمی صلوات! خلاص!!
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/08/29ساعت 10:12 |

به نام خدا

                                                             قیمه

به خود امام حسین ع قسم که غذای نذری امام حسین ع یه رنگ و بو و طعم و مزه ی خاصی داره و اگه شده یه قاشقش هم بخوری خوبه، و بسیاری از افراد در همین شهرستان خودمون هستند که نذری می دن که از قدیم الایام این کار را می کردن و سنت بسیار خوبیه و غذای خوب و لذیذی را درست می کنن و به قوم و خویش و همسایه ها و مردم می دن که ایشاا... خدا نذرشون را ازشون قبول کنه!
باز به همین عزای امام حسین ع قسم که بعضی ها فقط نذر دارن، یعنی نذر کردن که نذری بدن! یعنی نذر بدهکارن! اما وقتی این همه یا اون همه برنج و گوشت و لپه را این جوری یا اون جوری حروم می کنن که وقتی جلو مرغ می ذاری غیض یا غیظ می کنه من نمی دونم چه اجباری دارن که نذری بدن؟!
نکن آقا، نذری نده، به جاش خشکه بده، تو که بلد نیستی برنج درست کنی، تو که بلد نیستی خورشت بسازی، تو که آشپزی بلد نیستی خُب نکن مگه مجبوری؟!
خدایا مردیم از بس که چلو خورشت قیمه خوردیم، اصلاً قیمه بارون شدیم! بعضی ها این قدر علاقه به اما حسین ع دارن و این قدر عاشق پلو امام حسین ع هستند که ده تا دیگ و بیست تا قابلمه از برنج و خورشت قیمه از این طرف و اون طرف پر می کنن و برای تمام فصول سال توی فریزر یا توی یخچال یا توی کمد و کابینت آشپزخونه دپو می کنن و مثل قحطی زده ها نمی دونن توی حلق شون بکنن یا توی چشم و دماغ شون و همیشه قابلمه شون پشت ماشین یا موتور شون گذاشته و توی شهر می گردن تا ببینن کدوم خونه نذری دارن و نذری می دن!
قربون امام حسین ع و نذری اش برم، کسانی اقدام به درست کردن پلو و خورشت امام حسین ع بکنن که اهل این کار باشن یا بدن به آشپزهای عامل این کار، به خدا قسم که نه امام حسین ع و نه حضرت عباس ع از این که شما نذرتون را تبدیل به نقدینگی کنین و به آدم های نیازمند بدین و یا اگه به صورت برنج و گوشت خام به خانواده های محتاج بدین یا به صورت گوسفند یا پول یا برنج یا شکر و ... به کمیته امداد یا بهزیستی شهرتون بدین ناراحت نمی شن!
قیمه از راست قیمه از چپ قیمه از بالا قیمه از پایین قیمه این جا قیمه اون جا قیمه همه جا، قیمه، قیمه حمایتت می کنیم! یکی شوره یکی شیرینه یکی تند و تیزه یکی بی مزه س! من یه بار دیگه قبلاً هم گفتم و نوشتم که یه کمیته ای در شهرستان درست بشه و اونایی که نذر شربت دادن دارن بیان و هزینه های خرید شکر و عرق و آبلیمو و ویمتو و آب پرتقال و لیوان های یک بار مصرف و شیر و کیک و غیره را به این کمیته یا این مؤسسه که یه تعداد از معتمدین شهرستان عضوش هستند بدن تا صرف جهیزیه یا ادامه تحصیل یا آزادی زندانی های محتاج بشه و به خود امام حسین قسم که ثواب و لذت این کار بیشتره از تو زحمت افتادن و شربت درست کردن و شکر به خورد مردم دادن تا قند خون شون بالا بره، حالا زمانی که محرم توی چهله ی تابستونه شربت دادن به امت عزا دار بد نیست اما این فصل سرد چه عرض کنم!
خیابون را قرق کردن و راه بندان راه انداختن و ترافیک به وجود آوردن و زوری به ماشینا شربت می دن و سرتا سر کوچه و خیابونا پر از لیوان یه بار مصرف شده و تا کیلومترها که چشمت کار می کنه این لیوان ها توسط باد به این طرف و اون طرف می رن و فرداش مکافات برای پاکبانان شهرداریه و هزینه های جنبی دیگه؛ حالا این به جای خودش وسط خیابون آتیش روشن کرده و به قول خودش زاغ دونشت یا اسپند دود می کنه و هم آلودگی هوا راه انداخته و هم زورکی می خواد این دودها را از شیشه ی اتوموبیل مردم بفرسته تو که چی بشه؟! اصلاً کجای کربلا زاغ اسپند دود می کردن؟ یا این کارا چه معنی می ده؟ از یه طرف پامون که بلا به نسبت شما خورده توی تپاله یا فضولات اسب و قاطر و شتر، از طرف دیگه سرمون و تا ته گوش مون هم که خیس گلاب پاشی وقت و بی وقت و غیر منتظره ی یعضی ها شده! از یه طرف دیگه هم ترکه ی اناری شمر لعین تو بدن مون خورده! هیکل مون هم که بوی دود کاه روی آتش ریخته گرفته! کاش اقلاً چلو خورشت قیمه ای که توی قابلمه داشتیم بوی این دودها نمی گرفت که نشه خوردش!
کاری نکنین تا دعا کنم که محرم بیفته توی ماه رمضون تا با زبون روضه بخواین عزاداری کنین و آرزوی یه فطره آب داشته باشین! پس به نام نذری این همه اسراف نکنین و این همه نعمت های خداوند را حیف و میل نکنین!
ایهاالناس این کارا هیچ منافاتی با عزاداری امام حسین ع نداره مخصوصاً بیرون اومدن بعضی از خانم ها و دختر خانم ها با اون قیافه های عجیب و غریب و اشکال زشت و زننده و آرایش های غلیظ، و لباس های اجق وجقی، به همین عزای امام حسین ع قسم که این رفتارها معصیت داره، گناهه، ایراد شرعی داره، اصلاً قابل قبول مراسم عزاداری نیست. این کارا به مراتب از حرص زدن برای جمع کردن و خوردن چلو خورشت قیمه هزار بار بدتره! الهی قیمه قیمه بشین!
این جا کازرونه و یه شهر مذهبیه، فرهنگیه و تاریخیه و نه تدینش و نه فرهنگش و نه تاریخش این نوع رفتارها را به خودش ندیده و این نوع لباس پوشیدن های خانم ها  را به یاد نداره، زنه با قیافه اش که دیدنش کفاره داره یه گوشی موبایل اندازه ی یه تخته سیاه کلاس با آستین کوتاهش تو دستشه و از زنجیر زنی یا سینه زنی آقایون عکس و فیلم برداری می کنه و چیزی نمونده که موبایلش ببره توی دماغ زنجیر زن و فکر نمی کنه که حریم رفتارها و خط قرمزها را باید رعایت کنه و فکر نمی کنه که این مراسم عزاداریه نه کارنوال خوش گذرونی و شب زنده داری و فشن یا مد لباس و مو و لوازم آرایش! از قدیم گفتن حیا هم خوب چیزیه اما بعضی ها ندارن!
حالا نمی خواد بنده را به تهجر و اُمل بودن و ضد آزادی و برابری زنان متهم کنی و مرا با اسید پاش ها مقایسه کنی، چون من فقط توی خط قیمه هستم! اما این چه قیافه ایه که برای خودت درست کردی و اومدی توی عزای امام حسین ع ؟ اون وقت توقع داری که جوونا؛ استغفرا...، الهی العفو، العفو!
آهای مسؤولان و مدیران هیأت های مذهبی شهرستان این راه انداختن دسته های سینه زنی مال زمانی بود که شهرستان کوچک و جمعیت کم بود اما حالا مشکلات زیادی را به دنبال داره لطفا جلو آوردن خر و اسب و الاغ و شتر را به خیابونا و به عزاداری بگیرین که نه برای بهداشت محیط خوبه و نه برای زمان بندی حرکت دسته های سینه زنی، خیلی ها نذر دارن با پای برهنه عزاداری کنن، از سال آینده طرحی بریزین و فراخوان عمومی بدین تا مثل دیگر شهرستان های کشور هم چون اردبیل یا یزد یا مشهد یا کرمان یا زنجان همه ی عزاداران حسینی در یک جا مثل سید محمد نوربخش جمع بشن و عزاداری کنن آن هم در صف های منظم و شعار های یکسان و این همه هزینه های جنبی و ترافیک و معصیت هم بوجود نیاد و تماشاگران هم به صفوف عزاداران بپیوندند و راه بندان نشه که محله ی مصلا از صبح بیرون بیاد اما ساعت 2 بعد از ظهر که همه ی مردم رفتن تازه برسه به محل عزاداری سید محمد یا بهشت زهرا!
لباس درست بپوش رفتارت درست کن حجابت نگه دار دروغ نگو مال مردم خوری نکن حرص نزن احتکار نکن کار مردم را راه بنداز دست از ریا و دو رویی بردار امانت دار باش غیبت نکن آزاده باش نماز سر وقت بخوان برادری را به جا بیاور دست بر سر یتیم بکش زکات مالت بده اسراف نکن اگه نذری داری خورشت قیمه خوب درست کن! و خبر بده تا قابلمه بیارم بذارم!
همین الآن که این مطلب را می نویسم یه پیامک خوب از یه دوست خیلی خوب به دستم رسید که حیفم میاد ننویسمش: یادمان باشد که اول نماز حسین بعد عزای حسین، اول شعور حسینی بعد شور حسینی، محرم و صفر زمان بالیدن است نه فقط نالیدن، بساطش آموزه است نه موزه، تمرین خوب نگریستن است نه فقط خوب گریستن، نماد شعور مذهب است نه فقط شور مذهب، پس بیایید درست اندیشه کنیم و از امام حسین ع بیاموزیم! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/08/20ساعت 17:33 |
به نام خدا

 

          اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

                                                          به احترام امام حسین ع

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/08/10ساعت 19:19 |
به نام خدا                                     

                                                              خواب اَل وِل!!!
 
اون شب یه جای مهمی دعوت بودم، البته دعوت به شنیدن سخنرانی و گوش دادن به پرسش و پاسخ و هم اندیشی کردن و البته از طرف صاحب مجلس هم دعوت نشده بودم چون اصلاً بنده را نمی شناخت و کسان دیگری دعوتم کردن چون توی شهر دنبال یه چند تا فرهیخته می گشتن و ظاهراً از دید اون دوستان که کارت دعوت برای فرهیختگان شهرستان دست شون بود من فرهیخته بودم، خدا به دور!
و اصلاً خبر نداشتم که شام هم دعوت هستم به همین دلیل خیلی ذوق زده شدم! نه به خاطر شاما،! بلکه به اون دلیل! و چون سخنرانی و گفت و شنودها و هم اندیشی خیلی به طول کشید شام هم دیر وقت سرو شد به همین دلیل در این روزهایی که خیلی ها با شکم گرسنه می خوابن من با شکم پر خوابیدم و چشم تون روز بد نبینه که چه خواب های در هم و بر هم و اَل و وِل دیدم !
یکی از این خواب ها این بود که خواب دیدم دست کازرون را گرفتم که ببرمش دکتر ولی بهم گفتن که کارش از دکتر گذشته و بایستی متخصص بیماری های صعب العلاج ببیندش و چون توی شهرستان خودمون از این مدل متخصص ها نداریم باید بریم پیش جادوگر! به همین خاطر بردمش پیش رمال محله و ازش خواستم تا با رمل و اسطرلاب و جمبل و جادو گره از مشکل کازرون باز کنه و دردش را دوا کنه!
گنگ نشی بگو ایشاا...!
رمال محله گفت همین طور که خودت می دونی من مدتهاست که طبابت نمی کنم ولی به خاطر درخواست بیش از حد مسؤلان رده بالا و احساس نیاز مردم شهرستان و تو که دوست قدیمی خودم هستی و با این که اصلاً رغبت به کار کردن ندارم و از سر اجبار دارم جادو گری می کنم این کار را برات انجام می دم و بعد دست کازرون را گرفت تا یه نبضی ازش بگیره و در همین حالت گفت زبونت را بیرون بیار و کازرون زبونش را بیرون نیاورد، جادوگر دوباره گفت: با تو هستم مگه نمی فهمی که می گم زبونت را بیرون بیار و با دیدن زبون کازرون گفت: با این همه زبون دراز و خالی بند و ورراج و شعار پرداز که داری ولی خودت چه قدر بی زبون هستی!
بعد چند فوت به هوا کرد و چند تا تف روی من انداخت و چند تا سوره نصفه و نیمه و چند تا شعر چاپ شده در در بعضی از نشریه های محلی و چند تا کلمات عجیب و غریب را به زبون آورد و چشم هاش را گرد کرد و از حدقه زد بیرون و آچین واچین گویان دور کازرون چرخید و یه کمی هم خاک زغال ریخت روی سر کازرون و یه مقدار بلا به نسبت شما پشگل سوسک چوب خوار را ریخت توی آتش و دودش را هل داد به طرف کازرون و نعره ای کشید و دقایقی از هوش رفت!
عجب غلطی کردم حالا جواب زن و بچه ب جادوگر را چی بدم انگار که زمانی زنده بود، خلاصه من و کازرون از ترس رنگ از رخسارمون پریده بود و اگه یه گردشگر به شهرمون میومد و این رنگ چهره را می دید گاهی پاش را این جا نمی گذاشت و یک راست می رفت بوانات!
خلاصه یه کمی آب دریاچه ی پریشون و چند قطره آب رودخانه ی شاپور را با خودمون داشتیم ریختیم روی صورت جادوگر که معجزه ای رخ داد و از جایش بلند شد و گفت درد این مریض شما از درمان گذشته و پزشکان سابق نتونستن هیچ کاری برای کازرون بکنن به همین دلیل به این وضع دچار شده و داروهایی که تجویز می کردن یا نسخه هایی که براش می پیچیدن همگی غیر کارشناسی بوده مثلاً مسکن مهر را ببینین یا پتروشیمی را یا اماکن توریستی و گردشگری را یا رؤسای تنبل بعضی از ادارات را و اضافه کرد که شما چه بلایی به سر این بیمار آوردین؟! و گفت این چه شهریه که شما دارین این جا چرا پیشرفت نکرده؟ این جا چرا این جوریه؟!
گفتم وا... من بی تقصیرم! گفت منظورم اون 10 نفره که با 20 نفر قبلی زمین تا آسمون فرق دارن و این مصیبت ها را به سر این شهرستان بیچاره درآوردن! گفتم حالا چه کار باید بکنیم که حالش خوب بشه؟ گفت هیچ راهی نداره و هیچ کس نمی تونه مداواش بکنه به جز من و دستش توی جیبش کرد و یه کاغذ بیرون آورد نوشت ...
یه کیلو بال مگس یه کاسه پر از سبیل ستاره دریایی نصف لیوان پودر استخوان کرم خاکی دو مثقال بلابه نسبت مدفوع  زنبور عسل،  یه متر دم سنجاقک شاخدار ، دو شاخه خارتپولک ، یک لیوان اشک تمساح ، دو زار ارزش حرف بعضی ها،  یک قطره خون زالو ، یک فیلتر گرد و غبار کارخانه ی سیمان، یک و نیم لیتر زهر قارچ سمی، یه مقدار جوهر قلم فلان نویسنده ذره ای نیش عقرب، دو ساعت سخنرانی بیهوده یه وانت بار پر از خاک دریاچه ی پریشان، سه بار قارقار کلاغ، یه کوزه پر از واکسن آبولا  را با هم قاطی می کنین و یه قاشق آشکارده و سه تا دونه ی ببهروک و چهارتا لمریک و دو تا بلوط و چهل تا چهل سرخون و یه آفتابه روغن پالم بهش می زنین و بعد روی آتش دهن اژدهای دو سر تفتش می دین و بعد با نفسی که از یه جای گرم بلند می شه توی هم می کنین می ذارین توی فریزر تا یه کم ببنده؛ بعد می بندینش روی ستون های مسکن مهر شهرستان و یه مقداریش هم می مالین روی زخم بیمار تون و بعد گرد و خاک نشسته بر آثار باستانی را با کمی از آب دماغ بز کوهی و رد پای کلپوک و آب دهن کرنجال بریزین تا درد ناشی از بی مهری مسؤولان و سهل انگاری شهروندان نسبت به داشته هاشون را کم تر کنه چون بهبودی ممکن نیست و مریض شما دور از جون تون در حال از دست رفتنه!
با یه بدبختی و هزار زحمت تجویزات رمال را تهیه کردم و خودم هم که در این کارها دستی بر آتش دارم یعنی توی این کارها سر در میارم، یعنی مثل بعضی ها بی خودی توی هر کاری دخالت می کنم رفتم و اضافه بر نشخه مژه ی کانگوروی درختی را گیر آوردم و با چشم مورچه ی زرد و میو میوی گربه ی ولگرد قاطی کردم و توی یه پارچه پیچیدم و بستم روی بازوی کازرون تا چشم زخم نخوره و هر چه زودتر خوبش بشه! اما ناگهان کازرون تحت تأثیر این داروها حالش بدتر شد و به اغماء افتاد که من از وحشت از خواب پریدم و خدای را شکر کردم که خواب بودم و فردا صبح که این خواب را برای یه دوست خوب تعریف کردم گفت اول از همه نه در غذا خوردن و نه در حرف زدن و نه سخنرانی و نه در شعار دادن و نه در مطلب نوشتن پرخوری و پر گویی و . گزافه  نکن و از این به بعد هم شبها سر و ته بخواب تا از این مدل خواب ها برای کازرون نبینی؟ خلاص!!
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/08/07ساعت 9:1 |
به نام خدا

                                                             هنگام به کام!
 
 
تا حالا امتحان کردین که وقتی با یه آدم خوش صحبت، صاحب فضل و  ادب، اهل ذوق و با کمال صحبت می کنین در هر رابطه یا در هر خصوص که باشه چاشنی حرفاش یه ضرب المثل اضافه می کنه یا یه شعر از یه شاعر می گه و هم خودش و هم شما و هم اونایی که در محضر ایشون هستند یا کسانی که گوش دار هستند لذت می برن و شما اون قضیه یا اون  داستان یا اون مطلب را بهتر می فهمین و اون آدم با ذوق، با این کارش فهم مطالب خودش را برای شما بهتر و آسان تر می کنه!
من علاقه ی خاصی به گوش دادن به نوار صوتی غضنفر علیجانی دارم و این که با گویش زیبای لری اجرا می شه که شیرینی شنیدنش را دو چندان می کنه، این هنرمند عزیز جملات قصاری را در بین صحبت هاش داره که سرشار از تجربه و آمیخته با ضرب المثل های ناب که سرشار از تجربه و پند و نصیخت در قالب مزاح و طنز است که گوش دادن به اونا خالی از مزاح نیست.
حالا فکر نکنین که با این هنرمند قرارداد تبلیغاتی بستم، چون تا حالا نه ایشون را دیدم و نه هیچ آشنایی باهاش دارم اما هم دلم می خواد این هنرمند را ببینم و هم دلم می خواد که باهاش آشنا بشم! و فقط می دونم که اسم و فامیلش احمد خاکیان است!
توی یکی از نوارها و صحبت هاش با یه حالت خاص و تعجب آور همراه با تمسخر و معنی دار به یه نفر می گه "هنگام به کام" یعنی وقت به خیر، یعنی همون اوقات خوش، یعنی همون ایام به کام، یعنی خوش گلدین، یعنی صفا آوردین، ولی پشت این دو کلمه دنیایی از طنز خوابیده و جهانی از معنا و اقیانوسی از طعنه و یه صحرای بیکرانی از تعجب و حیرت و خسته نباشی طعنه گونه! از شنیدن بعضی از صحبت ها یا بعضی از گفتار یا بعضی از شنیده ها از بهضی از افراد می طلبه که بگین، هنگام به کام!
آقا باور کنین تا رو به قبله می ایستم تا چند رکعت نماز را توی کمرم بزنم همه ی کارهایی که از صبح تا شب انجام دادم یا در حال انجامش  هستم یا قراره که انجام بدم میاد جلو چشمم و طوطی وار همراه با خواندن الحمد و قول هوا... معاملات و گفتار و طرح و نقشه های آن چنانی و جنگ و جدل ها و خنده و غصه ها و هزار کار بی ربط و صد ها درد بی درمان مثل قطار جلو چشمانم رقاط می شن و به نظم و ترتیب رژه می روند، و هنگامی که نمازم خودش به لجظه های پایانی می رسه و نوبت السلام علیکم و رحمت ا... و برکاته که می یاد می فهمم که آن معامله ای که انجام دادم چه ایرادی داشت و آن دروغی که گفتم حتماً مصلحتی بود! و آن غیبتی هم که کردم غیبت نبود و منتظرم تا خداوند رب العالمین گونی گونی رحمت و برکت و پاداش ول کنه روی سرم و یه دو خوابه ی خوب و ترجیحاً پنت هاوس را توی بهشت برام کنار بذاره! یکی نیست به من بگه هنگام به کام!
ما از صبح تا شب می زنیم توی سر خودمون و خیلی های دیگه از شب تا صبح می زنن توی سر خودشون که این شهر سال هاست که هیچ پیشرفتی نداشته و آرزو مون و آرزو شون اینه که ما هم به زودی در شمار شهرستان های صنعتی استان و کشور وارد بشیم و کشاورزی و دام داری و باغ داری و صنعت توریسم پذیری را مکانیزه کنیم یعنی به روز باشیم یعنی پتروشیمی دار بشیم یعنی نیروگاه گازی داریم صاحب نیروگاه هسته ای هم بشیم که حق مسلم ماست و یعنی این که کارخانجات کاشی و سرامیک و بسته بندی داشتیم و حالا هم دارای کارخانه ی سیمان بشیم تا بخشی از مشکلات بیکاری شهرستان مرتفع بشه اما در اون موارد یعنی اون داشته ها و اون پتانسیل هایی مثل کشاورزی و باغ داری که از قدیم الایام حرف اول و دوم استام را می زدیم و بعضی ها می گن باید روی این قضیه مانور بدیم و این صنعت ها را فقط داشته باشیم، متأسفانه مشکل کم آبی زده کشاورزی و باغ داری را نابود کرده و حالا بین این دومقوله گیر افتادیم که به سمت صنعتی شدن بریم یا کشاورزی؟ و یکی هم نیست که یه جواب درست و حسابی به ما بده که احداث کارخانه ی سیمان کازرون خوبه یا بد و به ضرر محیط زیسته یا به نفع شهرستانه و آیا محیط زیست واجب تره یا صنعتی شدن و کسب درآمد زایی شهرستان؟ و آیا اگه این قسمت از شهر کارخانه ی سیمان درست نشه پس کدام قسمت از شهر درست بشه که درگیر محیط زیست نباشه و چرا کارخانه ی سیمان برای بهبهان و داراب و برازجان و شیراز و همه جای ایران خوبه اما برای مزاج ما کازرونی ها خوب نیست و ممکنه رودل کنیم، و اساساً چه می شود که شهرستان هم از پتانسیل های صنعتی سود ببره و هم از توانمندی های کشاورزی؟ و ما از این به بعد چه خاکی را باید توی سر خودمون بریزیم که خاک سیمان نباشه؟ یا اگه باشه از فیلتر گذشته باشه؟ هنگام به کام!
 کاش مسؤولان مربوطه یا بزرگان شهرستان این مورد را یعنی احداث کارخانه ی سیمان را به نظر سنجی می ذاشتن و رأی گیری می کردن چون ما کازرونی ها ید طولایی در انتخابات و رأی گیری و رأی دادن داریم و می تونیم با رأی خودمون کازرون را متحول کنیم یعنی برای ساخت کارخانه ی سیمان رأی مثبت یا منفی بدیم هر چند که ما کازرونی ها در رأی دادن هم شانس نداریم چون اونی یا اونایی که بهش یا بهشون رأی می دیم و انتخاب می شن بعد ما را و رأی مون را به خاطر نمی یارن، اونی یا اونایی هم که بهشون رأی ندادیم و رأی آوردن که اصلاً ما را نمی شناسن! و اونی یا اونایی هم که رأی نیاوردن که جای خودشون دارن! ولی قربون همین سنگ و گچ و خاک و سیمان و دشت و کوه و  درخت و سبزه و محیط زیست برم که اگه بهشون رأی دادیم و براشون رأی جمع کردیم دعای خیرشون و رحمت خداوند برامون به ارمغان داره! چون شاعر می گه برگ درختان سبز در نظر هوشیار / هر ورقش دفتری است معرفت کردکار، هنگام به کام! خلاص!!
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/07/30ساعت 20:36 |

 به نام خدا

                                                            سرهنگ مشوّق

خدا بابام را حفظ کنه و سایه اش را از سرم کم نکنه، از قدیم الایام همیشه این مصرع را از مولانا برام می خونه که: آدمی فربه شود از راه گوش/ بعد رفتم و  مطالعه کردم که از دفتر ششم مثنوی است و مصرع دومش می گه: جانور فربه شود از حلق و نوش، ما کاری به کار مصرع دوم نداریم! و چاق شدن آدمی را از راه عزت و شرف و گوش دادن به سخنان حکیمانه ی اندیشمندان تاریخ را مد نظر داریم.

چاق شدن از راه گوش یعنی این که باید به گفتار دیگران و بزرگان و پدر و مادر و معلم و آموزگاران و نصیحت ها و صحبت های شان گوش داد، یعنی این که پای منبر واعظان نشست و یا وقتی که خطیبی در حال سخنرانی است گوش جان بسپاریم، یا رادیو را و همه ی برنامه های اخلاقی و اجتماعی و علمی و اخبار و رویدادها را گوش داد و ...

واقعاً که حرف درستی است و واقعاً که مولانا درست فرموده چون شما با شنیدن و خوب گوش دادن به فربه گی می رسین و از لحاظ علمی پر بار می شین و اخلاق و ادب و فرهنگ و تاریخ و بهداشت و صنعت و ... می آموزین، یعنی به نوعی چاق می شین، یعنی مغزتون تُپُل مُپُل می شه، یعنی این که از راه گوش و شنیدن و البته خوب شنیدن به توانمندی و توانایی که نوعی داناییست می رسین و دارای اطلاعات فراوانی از هر گوشه و کناری می شین که در هر مجلس و هر مبحثی به دردتان می خوره، پس به سخنان دیگران گوش فرا بدین و البته بهترین شون را یاد بگیرین!

ما کازرونی ها اصالتاً از  طرف خود و کالتاً از طرف سایر شهروندان دل مون می خواد که به حرف خودمون و حرف دل مون گوش بدن که متأسفانه بعضی ها تره هم برامون خرد نمی کنن! یعنی گوش به حرف ها و خواسته ها مون نمی دن، البته ممکن است که خواسته های مان منطقی نباشد یا شاید هم منطقی هست اما مصلحت نباشد! مثلاً در مورد این عزل و نصب ها ی قبلی یا فعلی که دل مون می خواست و می خواد و خواهد خواست که فرماندار شهرستان مون بچه ی همین خطه باشه یا فرمانده نیروی انتظامی شهرستان نیز هم کازرونی باشه و  فریاد می کشیم که در این شهرستان نیروهای توانمدی هست که می تونن بهترین مدیر و شایسته ترین مسؤول باشن امّا ظاهراً صدا مون خوب نمی رسه! و صد امّا بسیاری از تصمیم های مسؤولان نظام چه کشوری و چه لشکری بر اساس تصمیم هایی است که ما شهروندان کمتر از آن خبر داریم و شاید دلیلی هم برای مخالفت یا حتی سؤال هم نباشد و بایستی به عنوان یک شهروند به این تصمیم ها و این انتخاب و انتصاب ها احترام بگذاریم.

سرهنگ دوم آقای مشوّق به ریاست فرماندهی نیروهای انتظامی شهرستان کازرون انتصاب شد بنده سعادت حضور تا پایان مراسم تودیع جناب سرهنگ سرو قد و معارفه سرهنگ مشوّق را نداشتم اما در جلسه ای که  در مورخ هفدهم همین ماه و به همت مجمع محترم امور صنفی ( اتاق اصناف )  برگزار شد  که انصافاً  هم خوب و پر بار و ارزشمند بود سعادت حضور را داشتم، نمی دونم اتاق اصناف را باید تو پرانتز بنویسم یا مجمع امور صنفی را ولی مهم این بود که سمند سفید مدل 88 مجمع مدّت هاست که در پارکینگ است و دست تطاول طبیعت خطی بر آن نیانداخته! در این جلسه رئیس و هیأت مدیره محترم اتاق اصناف و هیأت مدیران اتحادیه های صنفی شهرستان نشستی صمیمانه با فرماندهی محترم و جدید نیروی انتظامی شهرستان و برخی از همکاران ایشان داشتند که پیرامون مشکلات معمول و رایج امنینی، اقتصادی، راهنمایی و رانندگی، آگاهی و اجتماعی در شهر سؤال و تبادل نظر شد که در ابتدا سرپرست محترم اداره صنعت و معدن و تجارت سخنانی را ایراد فرمود و بعد از آن سرهنگ مشوق با ادای احترام به حاضرین پشت میکروفن رفت.

نام مشوق آوردم یاد استاد عزبز اخلاق و ادب خودم آقای مشفق، برادر زنده یاد مرتجز افتادم که همیشه شرمنده ی محبت و اخلاق مهربانش هستم که خیلی چیزها را از گوش دادن به تماس تلفنی با ایشان آموخته ام!

 من و بسیاری از شهروندان کازرونی دل مون می خواست که بعد از رفتن سرهنگ سروقد، سرهنگ کشتکار یا یک کازرونی دیگر سکان فرماندهی شهرستان را به دست بگیره و به نظرم خواسته ی نامعقولی نبوده اما از بالا خواستند که یک آذری زبان در مهرماه به نام  مهرداد مشوّق که به قول خودشان از 1400 کیلومتر آن طرف تر بیاید که آمد و ما در آن جلسه پای صحبت ایشان نشستیم که می گفت در مسیر آمدن به کازرون به مرقد مطهره ی حضرت معصومه س در قم رفته ام و تقاضای دعا و موفقیت داشته ام و من هم به این فرزند شمال غربی ایران و فرمانده ی  شیرمرد مرزهای جنوب شرقی کشورعرض می کنم که  زیارت امامزاده سید حسین را در این جنوب غربی وطن نیز به جا بیاورد.

خدا را شاهد می گیرم که بدون اغراق می خوام این جملات را بنویسم که ایشان در عین حال جوانی، بسیار پخته و با تجربه و صاحب سخن و با ادب و خصوصاً متواضع و فروتن بود و بارها در بین سخنانش گفت که به من فرمانده نگویید و من خادم شما هستم و درست است که از کیلومترها راه آمده ام اما در این لباس فرزند همه جای ایران هستم و امروز هم کازرون وطنم است و شماره ی تماس شبانه روزی خود را دادند تا کلیه ی شهروندان بتوانند به وسیله ی  پیامک با ایشان در تماس باشند( 09382596041) !

خیلی خوشم اومد از بیاناتش، بی پیرایگی و صفا را می شد در صحبت هایش دید و احساس خوبی از حضورش در کازرون داشتم و چون ما کازرونی ها معروف و مشهور به مهمان نوازی هستیم می خواهم به رسم مهمان نوازی به ایشان خیر مقدم بگم و آرزوی موفقیت برای این فرمانده عزیز در مدت زمانی که در کازرون است را داشته باشم اما بعد از مهمان نوازی باید به عرض این فرمانده محترم برسونم که اول از همه امنیت و آسایش نیاز اصلی شهرستان است و بی شک پرسنل خدوم نیروهای انتظامی شهرستان سرلوحه ی کاری شان این مهم بوده و  هست.

فرماندهی محترم شهرستان در آن جلسه فرمودند که به شهرستانی پا گذاشته اند که مهد تاریخ و علم و ادب و فرهنگ است و باید خدمت این فرمانده محترم عرض کنم که مردم مذهبی و مهربان کازرون خادمان خود را خوب می شناسند و همیشه قدردان زحمات آنان هستند و البته جناب سرهنگ مشوّق در مراسم تودیع و معارفه ی آن روز شاهد تشویق و قدر دانی مردم از زحمات 5 ساله ی سرهنگ سرو قد بودند.

فرمانده محترم شهرستان بایستی در نظر داشته باشند که آمار سرقت در این شهرستان بسیار بالاست و همت و تلاش خود را بایستی در برطرف نمودن این معضل دو چندان کنند.

فرمانده رشید نیروهای انتظامی شهرستان کازرون به خاطر داشته باشند که شهر فرهنگی کازرون دارای چهار نشریه و تعدادی سایت های خبری تحلیلی است که تمامی عملکرد مسؤولان را زیر زره بین دارند و صاحب نطرها و قلم به دستانی در این نشریه ها فعالیت دارند و مطلب می نویسند که به دور از جناح بندی و یا خارج از حب و بغض هیچ سهل انگاری و اهمال از دیدشان پنهان نمی ماند و در عوض هر اقدام و عملکرد مثبت مسؤولان چه جزئی و چه کلی نیز به شایستگی منعکس و تقدیر و تشکر می کنند، و در این مورد کوتاهی نمی ورزند نقطه سر خط.

بدون شک و به یاری پروردگار و چشم و گوش شیطان کور و کر موفقیت های کاری و عملکرد خوب جناب سرهنگ مشوّق، تشویق شهروندان کازرونی را به دنبال دارد! خلاص!!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/07/22ساعت 17:51 |
به نام خدا

                                                        الو صدا می رسه؟!

< الو

_ الو بفرمایید

< سلام

_ سلام علیکم

< شما؟

_ شما تماس گرفتید!

< مگه شما قهرمان نیستی؟

_ چرا خودمم!

< حالت خوبه؟

_ ممنون، شما؟

< من فلانی هستم از خارج زنگ می زنم!

_ به  به  به به، چه سعادتی، خیلی ارادت دارم، چه عجب به یاد ما افتادی، کدام جای خارج هستی؟

< خارج از کازرون! الو؟

_ بعله الو!

< صدا می رسه؟

_ بله صدا خوب می رسه!

< اگه صدا خوب می رسه پس چرا رئیس مخابرات را عوض کردین؟

_ والله چه عرض کنم حتماً خواستن صدا بهتر تر برسه!

< اگه من جای شما بودم این کار را نمی کردم!

_ ما هم بی تقصیر هستیم

< پس کی مقصره و کار کی بوده؟

_  آخه امام جمعه سفر حج بود و نماینده ی مجلس هم سفر خارج و رئیس دفترش هم نمی دوسته! و فرماندار هم خبر نداشته! فرماندار هم خبر نداشته! فرماندار هم خبر نداشته!

< الو انگار خط رو خط شد.

_ الو صدا می رسه؟

< بله صدا خوب می رسه اما مفهوم درست نمی رسه!

_ داشتم برات می گفتم، مهندس رسته هم مسافرت بوده! جریان آقای متکی شده با احمدی نژاد! چه قدر دلم برای نوشتن نام احمدی نژاد تنگ شده بود یه بهونه ای به دستم رسید تا یادی از ایشون شده باشه! می گن کار مدیر کل مخابرات استانه!

< امان از این مرکز استان نشین ها، چرا شما کازرونی ها یه تکانی به خودتون نمی دین؟ چرا شما با این زرنگی و این شجاعت و دلاوری کاری نمی کنین که حق تون را نخورن و با این همه نیروهای فعال و جوانان جویای نام از این طرف و اون طرف براتون مسؤول بیارن، الو؟

_ بله

< حالا که صدا می رسه پس چرا قراره خداپرست را از محیط زیست بردارین؟

_ نمی دونم، یعنی خبر ندارم!

> مگه تو توی کازرون نیستی؟

_ بله هستم ولی غریبه شده ایم و کسی گوش به حرف مون نمی ده و هر چه نصیحت می کنیم صدامون به گوش شون نمی سه!

< تو که صبح تا حالا می گفتی صدا خوب می رسه! و اگه صدا می رسه پس چرا این همه راهنمایی و نصیحت می کنین گوش نمی دن و هی اشتباهات گذشته را تکرار می کنه و تکرار می کنن؟

_ خُب وقتی گوش نمی ده و گوش نمی دن من چه کار کنم؟

< الو، امروز شنیدم که دیوار ورودی  مشرف به خیابان مسجد شهدا را تخریب کردن، یعنی برداشتنش!

_ آره دو سه روزه خیلی هم ساده و آسون دیوار را برداشتن!

< خُب من اگه جای شما بودم یعنی اگه جای متولیان یا هیأت امنای مسجد بودم دیگه دیوار جلوش نمی کشیدم چون نمای داخل مسجد و ورودی صحن مسجد خیلی خوشکل شده و از اون طرف میدون هم قابل دیده!

< الو

_ بعله

< دیگه چطوری؟

_ خوبم الهی شکر!

< مگه صدا نمی رسه؟

_ بله اتفاقاً خیلی هم خوب می رسه!

< پس چرا حال نداری حرف بزنی؟

_ من دارم داد می کشم شاید صدا خوب نمی رسه!

<اتفاقاً صدات خوب می رسه، مطلب هفته ی پیش را به نام بُقُُرنکی خوندم، خوب بود ولی اگه من به جای تو بودم اول زنگ می زدم به استاد محقق زاده و سؤال می کردم ببینم بُقُرنکی درسته یا بخورنکی یا بخور نچی! الو ؟

_ الو جانم

< الو هنوز صدا می رسه؟

_ الو آره صدا می رسه

 < پس تو هم صدات را به گوش اونایی که مطالبت را می خونن برسون!

_ چشم

< الو تو می دونی یه زمانی سند بحرین به نام کازرون بوده و تا چند سال پیش از خانه زنیان گرفته تا دشت ارژن و از این طرف تا سمیرم جزو مملکت کازرون بوده  و خیلی پیش تر از اینا تجار و بازرگانان و کشتی رانان سراسر دنیا برای گذشتن از دریاها و اقیانوس ها و برای رسیدن به هندوستان و مصر از ابو اسحاق کسب اجازه می کردن و نذر و پیش کشی می دادن تا ابو اسحاق براشون دعا کنه تا به سلامت به مقصد برسن، و می دونی که سابقه ی بلدیه یا همون شهرداری کازرون بر می گرده به صد سال پیش؟ الو؟

_ الو گوشم با شماست صدا خوب می رسه، بفرمایید.

< اگه صدا خوب می رسه پس چرا شهرداری و شورای شهر برای بعضی از ساخت و سازها توی این شهر باید به مرکز استان نشین ها پرسه پس بدن و بایستی از اونا کسب اجازه کنن، و شهر 300 هزار نفری که 9 نفر عضو شورای شهر داره و با یه شهردار می شن 10 نفر و با مسؤول فنی می شن 11 نفر و با مسؤول حراست می شن 12 نفر چرا باید برای تغییر کاربری بعضی از ساخت و سازها از شیراز اجازه بگیرن و چرا شیرازی ها نباید از شهرستانی ها برای این کارا اجازه بگیرن و مگه اونا می خوان توی کازرون زندگی کنن؟ من اگه به جای شما بودم و به جای شهردار و شورای شهر بودم اجازه نمی دادم که این تصمیم ها در شیراز برای کازرون گرفته بشه؟ا

< الو صدا می رسه؟! الو الو، انگار قطع شد!

_ الو قطع نشده ولی صدا ضعیف شده یه کمی بلند تر صحبت کن تا بشنوم تا بشنویم تا بشنوند و اقدامی بایسته کنن تا این شیرازی ها توی کار ما کازرونی ها دخالت نکنن! چون ما ملت بزرگ و فهیمی هستیم که هم صاحب علم و اندیشه ایم و هم خروارها تاریخ و تمدن پشت سر داریم و هم این که فرهیختگان و اندیشمندان و نام آوران زیادی را تقدیم کشور عزیزمون کردیم و شیری که به دهان حافظ و سعدی گذاشتیم باعث شده تا شیرازی ها پُزش بدن!

< الو حالا خوب شد؟

_ الو آره بهتر شد صدا خوب می رسه!

< از من به تو نصیحت، هر وقت صدا خوب نرسید یه کمی جات عوض کن!

_ بیا، خوب شد؟

< عالیه

_ انگار آنتن نمی ده!

< چی نمی ده؟

_ آنتن!

# مشترک مورد نظر از دسترس خارج شد! خلاص!!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/07/16ساعت 11:37 |

به نام خدا

                                                           بُقُرنَکی!

در لغت نامه دهخدا نوشته شده که کازرونی ها به برآمدگی نای یا سیب گلو می گن بُقُرنَکی! اگه می گین نه لغت نامه را مطالعه کنین یا یه کمی به خودت زحمت بدین و توی گوگل سرچ کنین!  اما استاد محقق می گفت اصلش بخور نکی درسته!

گفت سلام.

گفتم سلام از بنده!

- حالت خوبه، دماغت چاقه، بچه هات خوبن، اوضاع و احوالت چه طوره؟

- گفتم به مرحمت شما بد نیستم، خدا را شکر، شما چه طورین؟

- گفت خوبم، ممنون، اما توی این شهر یه چیزایی آدم می شنوه یا می بینه که چاره ای نداره  سرش را بکوبه به دیوار!

- چه طور مگه؟

گفت توی این شهر یه آدمایی زندگی می کنن که اصل معرفت هستن و عین ادبن و خوش رو و خوش خنده و وقتی باهاشون حرف می زنی به شما انرژی مثبت می دن، نه این که بگم برای شما نوشابه باز می کنن و تملق شما را می گن، نه به خدا، چون ذاتاً خوب هستن و مهربونن و به همه احترام می ذارن و در مسؤولیتی که دارن به مردم خدمت می کنن مثل رئیس اداره ی تأمین اجتماعی شهرستان که با روی خوش مشکل ارباب رجوع را حل می کنه! یا بعضی دیگه از آدما هستن که به قول ما کازرونی ها می شه با صد من زهر بخوریش!...

- خُب کجای این کار بده یا این آدما بدن؟

گفت حوصله کن تا برات بگم؛... بالعکس توی همین شهر یه آدمایی پیدا می شن که ذاتاً بد قلق هستن، یعنی بد خُلقن، یعنی نا سازگارهستن و دل شون می خواد به دیگران آزار برسونن و مردم را اذیت کنن و انگار که تربیت نشدن و انگار که از اذیت کردن مردم لذت می برن مثلاً بدون هیچ دلیلی با چاقو روی ماشین مردم خط می کشن یا جلو راه عبور مردم سد می کنن یا توی خیابون یا پیاده رو ایستاده و یه پلاستیک پر تخمه آفتاب گردان را می خوره و پوستش را تف می کنه روی زمین یا از توی ماشین آشغال پرت می کنه توی خیابون! آشغال! انگار نه انگار که این حرکت زشت و زننده موجب کثیف شدن معابر و زشت شدن چهره ی شهر می شه! دلم می خواد بُقُرنَکی شون با همین دندونای خودم بجووم!

گفتم انگار خیلی ناراحتی؟

- ناراحتی هم داره، طرف رئیس یه اداره ایه و از انگار از صبح تا شب دراه بیل می زنه و به خاطر کار سنگین امضاء کردن اعصابش خورده و حوصله نداره تا با مردم و ارباب رجوع حرف بزنه یا جواب سلام و سؤال شون بده و با اخم و تَخم و غر و لند به چیزی زیر زبونی میگه که هیچی متوجه نمی شین و با توجه به این قیافه ی عبوسی که به خودش گرفته جرأت نمی کنین که دوباره چیزی را ازش بپرسین که خدا وکیلی چاره ندارم جز این که بُقُرنَکیش را بجووم!

- اعصابت خرد نکن ما شهروندان کازرونی به این چیزا عادت کردیم و این قدر از این مدل رؤسا و کارمندان در اداره های این شهرستان هستن که دیگه برای همه عادی شده!

گفت فلان کارمند فلان اداره قراره یه فرم بنویسه تا ببرم رئیس امضاء کنه اما همین طور اون ماس ماسَکش گذاشته در گوشش و داره با اون طرف گوشی بگو و بخند می کنه و دو تا زمین می خره و سه تا خوته می فروشه و یه هفت هشتایی هم ماشین خرید و فروش می کنه ولی دریغ از یک جمله که برای من بنویسه تا زود برم به کارم برسم تا اون اداره ی دیگه تعطیل نشه، حالا شما باشین بُقُرنَکی این کارمند بی توجه را نمی جووین؟

گفتم حق با شماست!

گفت اون روز یه چک دست یه نفر داشتم و تا خواستم  پول بریزم توی حساب کلی توی صف بانک به خاطر هجوم ملت! معطل شدم و دارنده ی چک رفته بانک و به خاطر کسری موجودی ساعت 11:30 دقیقه چک را برگه زده یعنی فرم زده و من ساعت 12:45 دقیقه حسابم را پر کردم و فرداش متوجه شدم که چکم با وجود پول توی حساب برگشت خورده و اون کارمند یا اون رئیس بانک در کمال بی مسؤولیتی و بدون توجه به زمان و این که هنوز برای پر کردن حساب وقت هست و با توجه به عرف روز که از طرف بانک به خاطر بد حساب نشدن یکی از صاحب حساب های خوب شون با صاحب چک تماس می گیرن و یادآوری می کنن، این کارا را انجام ندادن و چک را برگشت زدن، به نظر شما نباید بُقُرنَکی رئیس اون بانک را زیر همین دندونام خرد کنم؟

- کار خوبی نکردن و بهتر بود با شما تماس می گرفتن تا سریع پول بریزی به حساب و گذشته از اینا تا پایان وقت اداری بانک، می تونستن دست نگه دارن!

گفت فلانی با چه آب و تابی در دوران انتخابات از یه کاندید طرفداری می کنه و دنبالش راه می افته و تعریف و تمجید می کنه و اگه درجه یا نمودار طرفداری را 100 در نظر بگیرید این آقا 110 حساب می شه و در افراط کردن برای تعریف و تمجید از کاندید مورد نظرش چنان دو آتیشه عمل می کنه که هر کی ندونه می گه این آقا به این نتیجه رسیده که اول و آخر کاندیدهای اصلح نمایندگی مجلس همین کاندید یا نامزد مورد حمایت ایشونه اما چشم تون روز بعد نبینه که در همون سال اول بعد از انتخابات که نامزد انتخاباتی ایشون رفته توی مجلس چنان باهاش چپ می افته و به سمت رقیب شکست خورده ی خودش جذب می شه و چنان از این کاندید قبلنا و نامزد احتمالی آینده تعریف و تمجید می کنه و مثل خیاط ماهری چنان لباس براش می دوزه که انگار از روزی که به دنیا اومده این لباس اندازه ی تنش بوده! و چنان نماینده ی فعلی یا نماینده ی وقت را تخریب می کنه که انگار نه انگار تا همین چند روز پیش با هم توی یه استکان چای می خوردن!

افراط و تفریط بدترین خصلت بعضی از آدماست. و از قدیم و ندیم گفتن نه به اون شوری شور، نه به این شوری شور! و من تعجب از اینم که این کاندید ها یا نامزدهای محترم انتخاباتی چه جوری به این نوع آدما اعتماد می کنن و چه تضمینی می دن که همین آدما دوباره و دور بعد به این نامزدها فحش ندن و بد و بی راه نگن و مگه نه این که فقط به خاطر منفعت یا رسیدن به خواسته های بی موردشون دور این نامزدها را می گیرن؟! حالا تو باشی بُقُرنَکی ی این آدم یا این مدل آدما را نمی جووی؟! گفتم من عادت ندارم گوشت خام بخورم بلکه بُقُرنکی شون را می زنم سر سیخ و به آتیش می کشم و یه آب خنک هم روی این گوشت برشته می خورم! خلاص!! 

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/07/09ساعت 13:46 |

به نام خدا

                                                                  قهرمان

 
این مطلب تقدیم می شود به همه ی آن هایی که با عمل و رفتار و کردار و گفتار شان نقش مهمی را در زندگی ما یا در اجتماعی که در آن زندگی می کنیم ایفاء می کنند، یعنی آن هایی که قهرمان ما بوده و هستند، و تقدیم می شود به آنانی که صفت مردانگی پیشوند و پسوند نام شان است، آنانی که همیشه در خاطره ها زنده می مانند ، به خاطر نام نیک شان، به سبب دلاوری شان، به جهت مهربانی شان و به خاطر پهلوانی شان.
شک ندارم که شما هم مثل بنده اعتقادتون اینه که شهداء و جانبازان و آزادگان و رزمندگان و ایثارگران قهرمانان وطن هستند و شک ندارم که شما هم بر همین عقیده هستین که این عزیزانی که نام شون را بردم پهلوانانی بودن که مدال برتر یا برترین مدال زندگی را از خداوند گرفته اند و به نوعی در جامعه قابل احترام هستند و همیشه نام شون و یادشون و خاطرات شون را به نیکی یاد می کنیم و گذشته از خودشون خانواده هاشون هم احترام ویژه ای را در بین مردم دارن.
هر کسی می تونه توی زندگی قهرمان باشه و یه درجه بالاتر پهلوان باشه و این لقب را می تونه برای زحمت کشیدن و تلاش و کوشش برای به گردش درآوردن چرخ زندگی خانواده و درآوردن نان حلال بگیره! همان طور که پدر ما قهرمان ماست و مادرمان عزیزمان است  پس باید به این قهرمانان زندگی مان با دیده ی احترام بنگریم و نبایستی کاری کنیم یا عملی انجام دهیم که این قهرمانان از ما آزرده شوند.
اول مهرماه هر سال که از راه می رسه ناخودآگاه آدم دلش می ره به سمت جبهه ها و جنگ تحمیلی و رشادت های فرزندان این آب و خاک و از خودگذشتگی های قهرمانان شهر خودمون که بی اغراق اگه نبودن الآن ما هم در این وضعیت امنیت و آسایش نبودیم و ممکن بود دشمن برای همبشه قسمت هایی از خاک وطن مان را به تصاحب در می آورد.
شاید یادآوری اون خاطرات خوشحال کننده نباشه چون خیلی از خانواده ها عزیزان شون را از دست دادن یا عزیزان شون دست و پا و چشم شون را از دست دادن یا عزیزان شون برای سال های زیادی به اسارت رفتند یا عزیزان شون مفقودالاثر شدن که تحمل شون خیلی سخته و کسانی درک می کنن که از این خانواده ها باشن اما پشت همه ی این اشک ها لبخند هایی نهفته که حکایت از غرور است، نشان از غیرت، ایمان، وطن پرستی و شجاعت است، و دلاوری، مردانگی و داستان زندگی قهرمانان زندگی ماست!
سوم خرداد را به خاطر بیارین که خرمشهر آزاد شد؛ چه حسی دارین وقتی که سرود "ممد نبودی..." از رادیو یا تلویزیون پخش می شه؟ البته که اوج سربلندی و غرور یک ملت پشت این حماسه آفرینی خوابیده و البته که اول مهرماه بزرگداشت سالگرد دفاع مقدسه و بایستی این روز و آن یاد و خاطرات را زنده نگه بداریم تا آینده گان و فرزندان مان بدانند که پدران شان با جان فشانی حماسه آفرینی کردند و شهادت را سر لوحه ی کار خودشان قرار دادند و به دیدار معشوق شتافتند و چه ز یبا دست از جان خود شستند تا ما جان شیرین خود را نگه بداریم!
قهرمان و پهلوان زیبنده ی نام این انسان هاست، پس بیاییم به این ایثارگران به این قهرمانان جنگ و دفاع مقدس و این پهلوانان میدان مبارزه با دشمن متجاوز بیشتر اندیشه کنیم و همان طور که گفتم به قهرمانان زندگی مان احترام بگذاریم و یاد و خاطر سفر کرده های مان را زنده نگه داریم و پرچم داران و علم به دستان آن عزیزان را گرامی بداریم و یادمان باشد که این قهرمانان پهلوانان ما هستند.
تا یادم نرفته اول مهرماه را که تولد عزیز ترین کسی است که به نوعی برایم قهرمان است به این وسیله بهش تبریک می گم.
... بعضی از انسان ها که در کنار و یا دور و بر ما زندگی می کنن به نوعی قهرمان هستند و تا از نزدیک با اونا آشنا نباشین اونا را نمی تونین بشناسین، انسان هایی که در زندگی شون اوقاتی را اختصاص به کمک و همیاری رساندن به مردم گذاشتن، مثل هلال احمری ها، مثل آتش نشان ها، مثل نجات غریق ها، یا انسان هایی که عمرشون را برای آموزش رساندن به فرزندان مان گذاشتن مثل آموزگاران، و یا آدم هایی که در هزینه های زندگی شون چند بی بضاعت یا چند یتیم و مستمند را پوشش می دهند، یا افرادی که بدون هیچ چشم داشتی در کارهای خیر شرکت می کنن مثل خیّرین مدرسه ساز، یا اشخاصی که در مواقع خاص و برای کمک به هم نوع خودشون خون شون را  تقدیم می کنن، و کسانی که بعد از مرگ مغزی فرزند دلبندشون اعضای بدنش را به دیگر نیازمندان اهدا می کنن! و خیلی از انسان هایی که کارشون خدمت کردن به مردمه، به هر شکل یا گونه ای که باشه! حتی با قلم و کاغذ و نوشتن مطالب ورزشی و ارزش و بها دادن به پیشکسوتان و قهرمانان ورزش شهرستان، مثل محمد پولادی! درود به قهرمانانی که لقب پهلوانی زیبنده ی آن هاست!خلاص!!
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/06/31ساعت 21:17 |

به نام خدا

                                                        مبارک باشه!

می گفت وقتی که می بینم پیاده رو یه قسمتی از شهر موزاییک می شه یا یه کوچه و خیابون آسفالت می شه لذت می برم ،یعنی حظ می برم، یعنی عشق می کنم! و ادامه می داد که وقتی کلنگ ساخت و ساز یه مکان صنعتی یا فرهنگی یا ورزشی به زمین می خوره شاد می شم، وقتی یه وزیر یا استاندار یا یه  مدیر کل به شهرمون می یاد خوشحال می شم، وقتی که ساخت و ساز تونل محرم و سد نرگسی ادامه داره دلم شاد می شه و وقتی چند تا لودر و بولدزر و غلطک توی جاده ها می بینم خدا را شکر می کنم!

می گفت وقتی که بارون می یاد و میلی متر بارندگی شهرستان نسبت به سال های قبل بالا می ره و می بینم که تالاب پریشان این نگین فیروزه ای ایران این عشق ما کازرونی ها آب می گیره خوشحال می شم و خدا را شکر می کنم، و می گفت وقتی می بینم مردم توی دشت برم درختا را قطع نمی کنن و آتیش روشن نمی کنن و زباله هاشون را با خودشون می یارن و همون جا رها نمی کنن به فرهنگ والای این مردم افتخار می کنم، می گفت این شهر چهار نشریه داره که نشان از فرهنگ و ادب والای مردمشه و داشتن نوابغ و استادان به نام در این امور است و من  به وجود این انسان های فرهیخته و فرهنگی به خودم می بالم.

می گفت وقتی که یه ساختمون زیبا و یه آپارتمان چند طبقه را می بینم که جلوه ی زیبایی را به خیابون های شهر می ده به سازندگانش دست مریزاد می گم و آیت الکرسی براشون می خونم، و وقتی می بینم که رئیس یا سرپرست یا مدیر یه اداره ای از جون و دل کار می کنه و زحمت می کشه خیلی ذوق می کنم.

همه ی اینا را گفت و اشک در چشماش حلقه زد و اشاره کرد به رأی ِ در خور توصیف و با ارزش اون قاضی محترم در بالاده که برای جریمه ی شکارچی پرنده ی مهاجر به شهرستان اقدام جالبی را کرده بود،  و تعریف و تمجید از دادستان محترم و فعال و پر تلاش و محیط زیستی شهرستان خصوصاً برای دستور پلمپ چاههای غیر مجاز اطراف تالاب پریشان، و کارهای مؤثر و عملکرد مثبت شورای محترم اسلامی شهر در این مدت مشغول به خدمت، و گفت که این کارهای مثبت و این عملکردهای خوب به آدم انرژی می ده و در دل آدم امید به بهتر شدن اوضاع شهر زنده می شه و آرزوی داشتن یه شهرستان پیشرفته در حد و اندازه شهرستان های تاریخی و فرهنگی کشور را نوید می ده!

بحث رفت روی نخبه ها و نوجوانان و جوانان با استعداد شهرستان و اونایی که رتبه های خوبی را در آزمون های علمی شهرستان می یارن یا ورزشکارانی که مقام های شایسته ای را در رشته های مختلف ورزشی به دست می یارن و می گفت کاش اینا را از نزدیک می دیدم و یکی یکی بهشون تبریک می گفتم چون وقتی که موفقیت یه کازرونی را می بینم از صمیم قلب خوشحال می شم.

گفتم این از اصالت و ادب و معرفتی هست که داری و نشان از شخصیت خوب شماست و من حتماً می نویسم تا به گوش مردم عزیز شهر برسه که چه انسان های دلسوز و خوش قلبی در این شهرستان داریم و بخونن که چه آدم های مهربان و عاشق زادگاه خودشون داریم که البته از این نوع انسان در این شهرستان کم نیستن، آدم هایی که عشق شون کازرونه و شب و روزشون و فکر و ذکر شون کازرونه و جون و ایمون شون کازرونه و با شادی کازرون شاد و با غمش غمگین می شن، آدم هایی که به خاطر علاقه ی زیادشون به زادگاه مادری شون دلبسته ای این آب و خاک هستن و حاضرند با تمام مشکلات این شهر بسازند ولی هرگز این مکان را برای مهاجرت به مرکز استان ترک نکنن و دل شون برای این شهر می تپه که درود به شرف شون و لطف خدا همراه شون!

باید به این نوع انسان ها برای این قلب رئوف و نظر بلند و حس وطن پرستی که دارن تبریک گفت، باید به بعضی از مسؤولان خادم و پرتلاش شهرستان تبریک گفت، باید به انتصاب معاونین سیاسی اجتماعی و عمرانی فرماندار که چه انسان های نازنینی هستن تبریک گفت، باید به سلیقه های خوب در دکوراسیون ادارات از جمله دفتر زیبای شهردار کازرون تبریک گفت، باید به تغییر و ساخت و بنای جدید شورای اسلامی شهر تبریک گفت، باید به کسانی که برای پیشرفت و آبادانی کازرون زحمت می کشن تبریک گفت، باید به هر چیزی که مایه شادی مردم شهرستانه و سبب غرور و افتخار برای مردم این دیاره تبریک گفت و باید با بانیان این کارها و اونایی که این افتخارات نسیب شون می شه گفت مبارک باشه! باید به اون پسر یا دختری که در المپیادها و رشته های خوب دانشگاهی با رتبه های بالا قبول شدن و امید آینده ی این کشور پهناور و عزیز هستن و خانواده هاشون که خیلی براشون زحمت کشیدن تبریک گفت، مبارَکن! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/06/26ساعت 21:46 |
به نام خدا

                                                     ارشد شدم!

هر چی منتظر موندیم تا یکی توی این شهر پیدا بشه و به خاطر  قبولی کارشناسی ارشد "مدیریت حقوق ثبت اسناد و املاک" بهمون تبریک بگه کسی پیدا نشد و به همین خاطر خودم به خودم تبریک می گم!

مبارکن!

ارشد شدنت مبارک!

اُهوی مبارک!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/06/23ساعت 14:18 |
به نام خدا

                                                    قشنگن؟ نَقَشَنگَن!

خدا این سالن اداره ی ارشاد و سالن آمفی تئآتر دانشگاه آزاد کازرون را از ما نگیره، بگو الهی آمین!
اگه این دو تا سالن توی این شهرستان نبود ما کازرونی ها چه کار می کردیم؟ ما کازرونی هایی که استاد برگزاری همایش هستیم اونم همایش هایی که معلوم نیست خروجی اش چیه؟! بله اگه این دو سالن را نداشتیم چه خاکی توی سر خودمون می کردیم؟ یعنی همایش ها و بزرگداشت ها و مراسم های عزل و نصب و کنفرانس ها و نشست های علمی و هنری و  فرهنگی و ورزشی و اقتصادی و محیط زیستی و جلسات مشاوران فرماندار در تمام امور شهرستان که روی دست مون سنگینی می کنه را کجا می خواستیم برگزار کنیم؟! کاش مسؤولان شهرستان به فکر ساخت یک سالن بزرگ مخصوص این کارها بودن که اسمش هم می گذاشتیم سالن بزرگ شهر، یا سالن شهر بزرگ، یا سالن قشنگ شهر، یا سالن شهر قشنگ، یا سالن همایش پشت کوه قاف!
مثلاً همین همایش فرهیختگان خدمتگزار شهرستان کازرون که ششم ششمین ماه همین سال در سالن آمفی تئآتر دانشگاه آزاد اسلامی کازرون برگزار شد که به نظر من بایستی همه ی همایش ها در همین مکان برگزار بشه و به قول مرحوم آ سید عطا که خدا رحمتش کنه می گفت: ایشاا... تا همایش هست توی این سالن برگزار بشه! چون تا وارد سالن شدیم در اون شلوغی اول از همه محترمانه از ما خواسته شد تا قبل از نشستن بر روی صندلی های قشنگ سالن که جای خالی هم کم پیدا می شد تغذیه برداریم، یعنی از خودمون پذیرایی کنیم، اونم چه پذیرایی! سیب و موز و کیک و آب معدنی که به قول یکی از مدعوین یا حضار حاضر در همایش که می گفت چرا برای حمایت از سرمایه گذار و کارخانجات دار کازرونی این اقلام خوردنی مخصوصاً کیک و آب معدنی را از اینا نخریده بودن تا پولش توی جیب همشهری های خودمون بره؟ به من مربوط نبود و نیست و نخواهد بود که مخارج این همایش از کجا جور شده اما آن چه مهم بود قشنگ بودن این کار بود و کاش نام گذاری شده بود به "اولین همایش فرهیختگان خدمتگزار" چون این کار قشنگ و این تفکر زیبا و این عمل نیک می تونه هر ساله تداوم داشته باشه و تکرار بشه اونم برای فرمانداران و شهرداران و رؤسای فلان اداره یا فلان سازمان یا شورائیان، به چند دلیل:
اول این که نفس کار قشنگن، و کار قشنگ، قشنگن!
 دوم این که مدیران و مسؤولان و خادمان این مردم دلگرم به کار و تلاش می شن و می دونن که زحمات شون را در حین کار و بعد از اتمام خدمت شون ارج نهاده می شه!
و سوم این که این عمل نیک و زیبا، ماندگار می شه و همه ی مردم و حتی نسل های آینده پی خواهند برد که خدمت به مردم ارزش داره و تشکر و قدردانی از خادمین مردم مثل تشکر از خداست و قشنگی کار، وقتی بیشتر  نمایان می شه که دوستان و خانواده های اون عزیزانی که در زمان تصدی و مسؤولیت شان برای مردم زحمت کشیدن صحنه های تقدیر و تشکر و قدردانی از اونا را در فضایی رسمی و با حضور مقامات کشوری و لشکری و با چشم خودشون می بینن و این مراسم قشنگ برای همیشه ی عمر مثل عکس بر روی کاغذها چاپ و مثل فیلم بر روی نوارها و سی دی ها ذخیره و مثل خاطرات در ذهن ها ماندگار خواهد شد.
من نمی دونم که طرح این کار را چه کسی ریخته اما با همه ی کم و کسری ها و بی نظمی ها و ناهماهنگی هایی که داشت به نظرم کاری قشنگ و درخور تقدیر و ستایش بود و هست، و قشنگ تر وقتی بود که از من می خواستن تا براشون یا به خاطر مناسبت این همایش یه بغل شعر کازرونی بخونم:
قربون برکتک و پیرشون و نخش تن چکون  /          قربون خیرات و سر سمباق و شَکل کازرون
قربونِ  اُفتوِ  جِنگ و  آسِمو نِ  بَرّا قِش       /         قربونِ  شُر شُرِ  بارون، وا صِدوی گُر  تِرا قِش
  قربونِ مَلِ بالو ، وا  گُمبِز و  آهانگَرو ن         /         قربونِ  مُصَلهِ  و  بازار  وا  چابی،  کوز گرو ن
  قربون نار گاکشک انگور ریش بووی دوون       /     قربون لیموی شابور برنج دم سیوی نودون
قربون دوانی و بو اسحاق و پیر مقام              /    قربون سی امین الدین اَ شاحامزه بُک سلام
قربون اوک آدمن اوک نه حسود بخلینن          /     قربون اوک صورتش سوز و سفید یا سرخینن
که کار قشنگی نکردن که از من نخواستن که براشون شعر با لهجه ی کازرونی بخونم! 
معلومم نشد که دبیر این همایش کی بود یا اگه مشخص بود پس چرا به حضار حاضر در همایش معرفی نشد و چرا به رسم و رسوم سابق و معمول دبیر همایش چند دقیقه ای صحبت نکرد و از همایش نگفت؟ از مشکلاتی که داشتن، از چگونگی دعوت کردن از مدعوین و صاحبان اصلی همایش، و از این که جواب مثبت یا منفی برای اومدن یا نیومدن دادن یا نه! و از جمع بندی این که با این اوصاف آیا باید این همایش برگزار می شد یا نه؟ یا باید به زمانی دیگه موکول می شد تا همه ی مدعوین فرصت اومدن داشته باشن تا این همه لوح یادبود ساخته شده روی دست متولیان و برگزار کنندگان همایش باد نکنه! از زمان بندی کار، از این که این طرح ابتکار چه کسی بوده؟ از این که آیا در تقویم فرمانداری برای آینده گنجانده شده یا نه، از به همه پرسی گذاشتن این کار که آیا انجامش قشنگن یا نه؟! از گله مندی از اونایی که دعوت شده بودن تا ازشون تقدیر به عمل بیاد و نیومده بودن که کارشون قشنگ نبود!  انگار این که داماد به جشن عروسی خودش نره!!!
تلاوت قرآن مجید و سرود جمهوری اسلامی شروع بسیار قشنگی برای همایش بود، بعد هم کلیپ قشنگی نمایش داده شد که با دیدن این کلیپ که داشته های شهرستان را به نمایش می ذاشت، از جمله: تاریخ پر گهر شهرستان و بیشاپور و نقش برجسته ها و اماکن مذهبی و فرهنگی و صنایع دستی و کارخانجات مواد غذایی و تولیدات کشاورزی که مجری محترم می گفت یک ماه روش کار شده ولی وقتی قشنگ تر می شد که بخشی از این کلیپ یا به قول مجری محترم برنامه، هدیه! قهرمانان ورزشی شهرستان هم در اون به نمایش گذاشته می شدن چون ورزش کازرون نیز از سرآمد ترین افتخارات این شهرستانه و می تونه و باید در کنار دیگر داشته های کازرون به نمایش در بیاد، و ... همراه با پخش آهنگی که خواننده ی آن سالار عقیلی بود هر کازرونی احساس غرور می کرد و به خود می بالید و مهمتر از همه قسمتی از فیلم سفر پر خیر و برکت رهبر معظم انقلاب به کازرون بود و بیانات قشنگ آن معظم له در باره ی کازرون و شهر سلمان!
 
نمایندگان دوره های قبل و فرمانداران و شهرداران سابق شهرستان از بعد از انقلاب تا الآن برای تقدیر از آنان به این همایش دعوت شده بودن و اصلاً اصل کار به خاطر این عزیزان بوده یعنی این همایش برای افراد مزبور راه اندازی شده و حتماً کارت های دعوت تحویل شون داده شده اما قشنگ نبود که نیومدن! چون اگه اومده بودن خستگی از تن برگزار کنندگان این همایش بیرون می رفت و این فرهنگ خوب و در خور تحسین جای خوبی را برای خودش در تقویم چشم انداز آینده ی شهرستان باز می کرد و خادمان و مدیران و مسؤولان و تمام اونایی که در این شهرستان پست و سمت و مقام دارن دلگرم به ادامه ی کار و فعالیت و خدمت صادقانه می شدن ولی افسوس که کار قشنگی نکردن که نیومدن!
آیت ا... ایمانی هم دعوت شده بود اما این بزرگوار توسط حاج آقا خرسند برای نیامدن شون به این همایش و به دلیل کار واجب عذرخواهی و پیام داده بودن یعنی اظهار فضل و ادب و معرفت خودشون را به علت مشغله ی کاری دهه ی کرامت که منجر به غیبت شون شد بیان نموده بودن که کار قشنگی بود!
مرحوم رجبعلی طاهری که روحش شاد اگه زنده بود حتماً تشریف می آورد، و در نبودنش توسط امام جمعه ی محترم  و نماینده ی محترم یادش زنده شد که کار قشنگی بود! اما آقای برزو مهبودی که تشریف نیاوردن و پیام ندادن قشنگ نبود؛ و مهندس غلام حسین نوذری که تشریف نیاوردن و پیام نداده بودن قشنگ نبود؛ حاج آقا محمد باقر باقری نژادیان فرد که تشریف نیاوردن و پیام هم ندادن قشنگ نبود؛ آقای غلام رضا دهقان ناصرآبادی هم که تشریف نیاوردن و پیام هم ندادن قشنگ نبود!
ما به عنوان یک شهروند در مقطعی از زمان به بعضی از این عزیزان برای نمایندگی شهرستان رأی داده بودیم و حالا هم خوشحال می شدیم که اونا را در شهر خودمون یعنی کازرون زیارت کنیم اما چشم مان به در سیاهی رفت و این دوستان را ندیدیم چون اصلاً نیامده بودن، چون کار قشنگی انجام ندادن، اما مهندس بادآهنگ اومده بود و دیدیمش و با اومدنش کار قشنگی انجام داد، یعنی به صاحبان مراسم و به بانیان این عمل قشنگ احترام گذاشت و البته به خودش احترام گذاشت! چند مسؤول عزیز کازرونی هم که در مرکز استان و دیگر شهرستان ها مشغول به خدمت بودن تشریف آورده بودن، حالا شما بگین که خداوکیلی کار اینای که اومده بودن قشنگ بود با اونایی که تشریف شون نیاورده بودن؟!
امام جمعه ی محترم شهرستان در سخنرانی که داشت از عملکرد و زحمات تمامی خادمین شهرستان از قبل تا حالا خصوصاً از نمایندگان ادوار قبل تا حال تقدیر و تشکر کرد و برای اونا دعای خیر داشت که این کار حاج آقا  قشنگ بود! این عزیز در بیاناتش از سرمایه گذاران و متولین کازرونی که در کازرون سرمایه گذاری نمی کنن و پول شون را در شیراز و جاهای دیگه خرج می کنن انتقاد کرد که باید خدمت با سعادت شون عرض کنم که در این شهرستان بلایی به سر سرمایه گذار آورده می شه که نه قشنگن به زبون بیارم! که همین امر باعث می شه که پول داران کازرونی بذارن و فرار کنن که البته کار قشنگی نیست ولی چه می شه کرد؟!
 
در این همایش توسط مجری برنامه و طی لیستی که به دستش داده بودن نام های قراعت شد و هیچ کدام از فرمانداران سابق هم تشریف نیاورده بودن که احتمالاً کار داشتن ولی روی هم رفته نبودن شون قشنگ نبود! یه مسابقه هم از طرف مجری برنامه گذاشته شد که معلوم نشد سؤالش چی بود و جوابش چی شد و جایزه اش که قرار شد رئیس اداره ی راه و مسکن و شهرسازی بده چی و چه مقدار بود و کی برنده شد؟ و اصلا چه مناسبتی برای مسابقه بود؟!
به نظر من نه قشنگن که بعضی ها به یه مراسم دعوت بشن ولی نیان و برای نیامدن شون هم عذری نداشته باشن یا اگه عذر دارن حتی پیامی هم نداده باشن! و اگه پیام داده باشن که نمی یان همایش برگزار بشه!!!
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد / ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران  /  پیکی نداونید و پیامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکر لب و سرمست / دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات / هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد
شاید هم فکر کردن که:
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد / گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد!
خلاص!!
 
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/06/16ساعت 23:19 |
به نام خدا

 
                                                    آن مرد آمد، آن مرد رفت!
 
مراسم تودیع ها و معارفه ها ( دو اداره ی ورزش و جوانان و فنی و حرفه ای شهرستان همزمان با هم ) به دلیل مسافرت به هنگام آقای فرماندار و بر خلاف روند همیشگی این گونه مراسم ها که با تأخیر برگزار می شد، با یک ساعت تعجیل شروع شده بود که بسیاری از مدعوین از این تغییر ساعت مراسم خبر نداشتند و به همین خاطر دیرتر، یا به حساب خودشون سر موقع رسیدن! در عوض سالن اداره ی ارشاد موج می زد از رؤسای اداره جات شهرستان که به خاطر این مراسم اداره های تحت تکفل خود را به دست حضرت عباس ع سپرده بودن و تشریف آورده بودن تا شاهد مراسمی باشن که برای تک تک خودشان هم دیر یا زود داره اما سوخت و سوز نداره! راستی خدا بده برکت از این همه مدیر و رئیس و سرپرست که نیمی از سالن اداره ی ارشاد را اشغال کرده بودن، و اگه نیامده بودن، سالن خلوت خلوت بود چون به خیلی ها اطلاع رسانی نشده بود که ساعت مراسم تغییر کرده! ولی داشتن این همه اداره و این همه رئیس هم خودش یه نعمتیه ها! و یکی از نشانه های پیشرفت شهرستان همینه! و اگه به همین منوال پیش بریم چیزی نمونده که استان بشیم، و نوید یه قاره داشته باشه! قاره ی کازرون! خدایا هر چه قدر هم قاره می دیم صدامون به گوش هیشکه نمی رسه!
فضول باشی محله هم که بنده باشم به این مراسم دعوت شده بودم و اگه دعوت هم نمی شدم خودم با سر می رفتم چون چه مراسمی بهتر از تودیع و معارفه، به خاطر این که همه ی بزرگان شهر و رؤسای اداره ها یک جا با هم می بینی و فرماندار و امام جمعه و نماینده و رئیس دفتر نماینده و شهردار و اعضای محترم شورای شهر نیز این چنین! و سلام و چاق و تواضع و عرض ادب و احترام و بگو و بخند و گل و هدایا و سکه و پتو و قاب یادبود و عکاس ها و عکس های یادگاری و خبرنگاران و خبرگزاری ها و سخنرانی های طولانی و تذکر مجری به خاطر اطاله ی کلام بعضی از سخنوران! و کیک و آب میوه که البته به من نرسید! ولی آب معدنی خنک آوردن خوردیم و دل مون خنک شد! و دیگر آداب مرسوم این گونه دید و بازدیدها! و مهم تر از همه یعنی اصل قضیه! آن مرد آمد، آن مرد در گرما آمد! آن مرد رفت!
خُب جناب فرماندار داشت در معیت امام جمعه ی محترم شهرستان برای ملاقات با وزیر صنعت و معدن و تجارت تشریف می بردن به تهران که البته این سفر و این دیدار وزیر به مراتب واجب تر از مراسم تودیع و معارفه ی دو رئیس دو اداره بود! و سؤالی که در ذهنم نشسته اینه که حالا که دیدار وزیر واجب تر بود، که البته بود! خُب این مراسم این بنده خداها که دو تا باید می رفتن و دو تا می آمدن بدون این که مشکلی پیش بیاد می ذاشتین برای موقعی که با وزیر ملاقات نداشتین، مثلاً دو روز بعد، یا یک هفته بعد، و حالا که مدت ها بود که اداره ی ورزش و جوانان با سرپرستی اداره می شد و ماها بلکه سال ها بود که این طوری بود، حالا یه هفته هم روش!
آقای صفری سرپرست اداره ی ورزش و جوانان کازرون تنها سرپرست یا رئیسی در شهرستان بود و هست که ششصد بار تودیع شده و 599 بار معارفه، اونم از زمانی که این اداره تربیت بدنی بوده تا حالا که شده ورزش و جوانان و خدا را چه دیدین شاید باز هم این مراسم ها برای ایشون تداوم داشته باشه و تکرار بشه!
الغرض، خیلی دلم می خواست که جناب فرماندار تا پایان مراسم تشریف داشته باشن به چند دلیل، یکی اینکه حضور جناب فرماندار در چنین مراسمی نوعی دلگرمی برای رؤسای جدید و سبب توجه و اعتماد حاضرین می شه و دوم اینکه مشکلات و کمبودها و درخواست ها و تقاضاهای لطف و مرحمت و التماس دعاهای  این تازه رؤسا به گوش ایشون می رسه، و سوم این که ممکن بود در فرصتی مناسب شخص یا اشخاصی از جمله بنده ی جا نگرفته و فضول بپرم پشت تریبون و از جناب فرماندار چند تا سؤال بپرسم یا چند تا مسئله عنوان کنم و منتظر بمونم تا جناب فرماندار برایم حل شون کنه، البته اگه چنین اجازه ای داشته باشم! اما افسوس که ایشان بعد از سخنرانی خودشون دیگه فرصت نداشتن تا بشینن و سخنرانی صاحبان مراسم و مهمانان مرکز استان نشین و مدعوین را بشنون! مخصوصاً غرو لندهای من که می خواستم بگم:
جناب آقای فرماندار، رفتن فاضل و آمدن رضا یا تودیع صمصام و معارفه ی خدایاری در این شهرستان و در اداره یا ارگان ها و نهادهای دولتی طبق رسوم گذشته از زمانی که انسان ها دارای نظام و سیستمی اداری شده اند وجود داشته و تا زمانی که حکومت ها در زندگی بشری دوام و قوام  داشته باشند ادامه خواهد داشت و کشور عزیز ما ایران و زادگاه مادری ما شهرستان کازرون نیز از این موضوع مستثنی نخواهد بود. اما تودیع و معارفه وقتی نمود خود را بروز می دهد که در هر دو وجه تودیع و معارفه قابل لمس باشد، یعنی این که با تودیع یک مسؤول، مردم و خصوصاً ارباب رجوع این تغییر را لمس کنند، به این صورت که اگر شخص تودیع شده فردی مسؤولیت پذیر و کارا و خادم و پرتلاش بوده و در جریان سیاسی عزل و نصب قرار گرفته باشد! از رفتنش ناراحتی به بار آید و در نبودش کمبود احساس شود! و اگر شخص مورد نظر ناکارآمد و نالایق بوده نیز از تودیع اش رضایت خاطر آرزومندان جلب شود و دست دعای شکرانه بر آسمان باند شود، و به همین منوال در مورد شخص معارفه شونده تمامی این گفتار صدق می کند به طریقی که اگر رئیس جدید پر تلاش و زحمت کش و اهل فن باشد موجب شادمانی شهروندان شود و بر عکس اگر اتفاق افتد نارضایتی و نگرانی حاصل آید.
جناب آقای فرماندار، بار های بار این مرد می آید و آن مرد خواهد رفت، اما همان گونه که خدمت شما عرض کردم تودیع و معارفع بایستی قابل لمس باشد و باید توسط کسانی که با این تغییر بیشتر در ارتباط هستند احساس شود به طریقی که شاهد بهتر شدن اوضاع و سر و سامان گرفتن واحد مربوطه و ارتقاع و پیشرفت آن اداره باشند و الا آن چه در این شهر رسم است و ما شاهد آن بوده ایم، رئیس جدید با یک جابه جایی میز و صندلی دفتر کار و تغییر دکوراسیون  محل ریاست خویش و جابه جایی چند کارمند در پست های مختلف، اولین حرکت خود جوش خود را به دید عموم و ارباب رجوع می گذارد و نشان می دهد که اول از همه سلیقه ی رئیس سابق در آرایش دکوراسیون و چیدن مبلمان محل خوب نبوده و دوم این که  به دنبال تغییر است و می خواهد وضع سابق را که عده ی بیشماری از آن ناراضی بوده اند با تغییر یکی دو کارمند که نزدیک به ریاست سابق بوده اند تغییر دهد و تحولی جدید به وجود آورد که این تغییرات در یکی دو روز اول ریاست انجام می گیرد.
جناب آقای فرماندار، تربیت بدنی سابق یا اداره ی ورزش و جوانان فعلی از درد بی پولی رنج می برد، نه این که بخواهم بگویم تغییر مدیریت  لازم نبود، بلکه واجب می نمود، اما آنچه مهم تر برای یک رئیس خادم و پرتلاش در سیستم اداری شهرستان است حمایت بی دریغ فرماندار محترم و دیگر مسؤولان رده بالای شهرستان از جمله امام جمعه ی محترم و نماینده ی محترم شهرستان است تا اداره ی کل ارگان مربوطه که البته در مرکز استان اردو زده است را تفهیم یا ترغیب تا تهدید کنند تا دست از حمایت های مالی و معنوی این تازه معارفه شده و این اداره برندارد.
جناب آقای فرماندار، اداره ی ورزش و جوانان کازرون سال های سال است که برای ایاب ذهاب و نقل و انتقال تیم های ورزشی و مسافرت های برون شهری و برون استانی برای شرکت در مسابقات هم چون دیگر شهرستان های صاحب سبک و صاحب مقام و صاحب امتیاز و ورزشکار و قهرمان پرور نیاز مبرمی به یک دستگاه اتوبوس VIP دارد که تقاضا می شود در اسرع وقت  اقدام مقتضی  به عمل آورید چون خیلی دیر شده است! اداره ی ورزش و جوانان کازرون در تنگدستی کامل به سر می برد به شکلی که قادر به اعزام تیم های ورزشی خواهران و برادران در رشته های مختلف ورزشی نیست و بعضاً این تیم ها در عین لیاقت و توانمندی از حضور در مسابقات ورزشی در سطح استان یا کشور و به دلیل نداشتن بودجه از شرکت در این مسابقات باز می مانند که در این مورد نیز لطفاً اقدامات مقتضی مبذول فرمایید!
جناب آقای فرماندار، تغییر رؤسای قدیم و جدید وقتی مثمر ثمر است که بستر کار و تلاش مهیا باشد، البته شایستگی فرد و رعایت شایسته سالاری ارجع و ارجح می باشد و بایستی به دور از تفکرات جناحی و حزبی افرادی در این مسؤولیت ها گمارده شوند که عاشق کار و تلاش باشند و هدف و خواسته اشان فقط خدمت رسانی به مردم باشد و به دور از حاشیه رفتن و باند بازی از تمام ظرفیت ها و پتانسیل های موجود در اشخاص متخصص و کارشناس استفاده شود و از مشاوره با اهالی فن و پیشکسوتان عرصه ی آن موضوع بهره ببرند!
جناب آقای فرماندار، شما می توانید و باید اداره ورزش و جوانان را تحت حمایت ویژه ی خود قراردهید چون همان گونه که مستحضرید این اداره با قشر نوجوان و جوانان پویا و ورزشکار اجتماع که مایه ی شادابی و تندرستی و سلامت جامعه هستند در ارتباط است و بایستی با نگاهی خاص آنان را در معرض دید قرار دهید و بایستی از 2 درصد بودجه نفت و گاز مقداری بیشتر به این اداره تزریق شود و جناب عالی می توانید با دعوت از صاحبان شرکت های تجاری و سرمایه گذاران در امور اقتصادی و تجاری و صنعتی  آنان را موظف به تحت پوشش گرفتن  تیم های ورزشی در رشته های مختلف  یا همان اسپانسرینگ نمایید و در صورتی که اجابت امر نفرمایند با آنان برخوردهای قانونی تدافعی نمایید، و برعکس در صورت اطاعت امر، آنان را تشویق و به عموم مردم معرفی نمایید و از نظر تخفیف مالیات های مشاغل و مستقلات شان با وزارت امور دارایی رایزنی های لازم بفرمایید تا در این زمینه حمایت شوند.
جناب آقای فرماندار، بنده به سخنان آن روز شما در آن مراسم با دقت گوش دادم و بی اغراق می گویم که متین و حساب شده بود آن گونه که از یک فرماندار ارزشی و کاربلد انتظار می رفت، ظاهر جناب عالی نشان دهنده ی باطن صدیق و خالص شماست و صداقت را می شود در قیافه اتان دید و اعتقادتان به این که صمیمانه خواستار پیشر فت شهرستان در تمام سطوح فرهنگی ورزشی و اقتصادی هستید قابل لمس است اما از قدیم گفته اند که بی مایه فطیر است و بی بودجه نشدنی است! و جسارتاً عرض می کنم که بایستی با لباس ورزشی وارد میدان شوید و گل بزنید یا فن اجرا کنید تا در عمل نشان داده باشید که دور از گود نشسته نیستید که بخواهید لنگ کنید!
جناب آقای فرماندار، بیمار ما دچار وضعیت بسیار وخیمی است و احتیاج مبرمی به داروی شفا بخش پول دارد و در کنار این دارو به سرم تلاش شبانه روزی مسؤولان شهرستان، که در رگ و پوست کازرون تزریق شود تا بشود نجاتش داد و هیچ کس نمی تواند این دارو را برای بهبودی مریض بستری تجویز کند جز جناب عالی که در سمت فرماندار شهرستان  طبیبی حاذق و دکتری توانا هستید و می توانید به نجات این در حال موت کمک کنید تا نفس های به شماره افتاده اش مخصوصاً در بخش ورزش را به حالت قرار برگردانید تا شاهد درخشش دوباره ی این لوح افتخار تاریخ شهرستان باشیم!
جناب آقای فرماندار، امیدمان اول به خداست و بعد به کیاست و سیاست و ریاست و لیاقت جناب عالی در سمت فرماندار تا اوضاع نابسامان شهرستان و ورزش را سر و سامانی بخشید و امیدی تازه را در دل نا امید شهروندان و اهالی و دوستداران ورزش شهرستان زنده کنید تا دوباره و مثل سابق توپ ها بر مدار سبز چمن بچرخد و هم در حلقه ی بسکتبال افتد و هم از تور والیبال بگذرد و هم به دروازه ی هندبال نشیند و هم چنین فن های کشتی بدون بدل زده شود و کاتاهای رزمی با دقت اجرا شود و مدال های رنگ و وارنگ به دست آید و قهرمانان کازرونی در کلیه ی امور اقتصادی و فرهنگی و تاریخی و بهداشتی و در همه ی  سطوح اجتماعی بر سکوی اول بایستند و سرود زنده باد کازرون خوانده شود و پرچم دلاوری و موفقیت و سربلندی شهرستان بر تارک کشور عزیزمان به اهتزاز درآید. خلاص!
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/05/29ساعت 9:18 |
به نام خدا

                                                مسخره یا مخسره؟
 
قربون لهجه ی شیرین کازرونی خودمون برم که خیلی از کلمات را طوری دیگه تلفظ می کنن، مثلاً به جوراب می گن جیروُ، یا به جارو می گن جاروف، یا به مارمولک می گن کلپوک! به کلمه ی مسخره می گن مخسره! این جمله ی حکیمانه و پندآموز را داشته باشین و کازرونی را پاس بدارین تا بعد!
شما هم پات را از روی سیم بردار تا صدای من بهتر به مردم برسه و خوانندگان محترم هفته نامه این مطلب را رساتر بشنون! با توام؛ آره خوب شد، حالا خوب گوش بده تا بفهمی چی می گم و بدون که دوستت دارم که این حرفا را می زنم!
خُب قربون اون قد بلند و قامت راست و قیافه ی شیک و لبخند ملیح و جیب پر پولت برم، استاد سخن سعدی شیرازی می فرماید:
مردی گمان مبر که به پنجه است و زور کتف
با نفس اگر برآیی دانم که شاطری
هشدار تا نیفکندت پیروی نفس
در ورطه‌ای که سود ندارد شناوری
دنیا به دین خریدنت از بی‌بصارتیست
ای بدمعاملت به همه هیچ می‌خری
گر قدر خود بدانی قدرت فزون شود
نیکونهاد باش که پاکیزه پیکری
زنهار پند من پدرانه است گوش گیر
بیگانگی مورز که در دین برادری
 و درود به شرف خیلی از کازرونی ها که وقتی به یکی می گین یا علی هیچ وقت یا عمر نمی گن! در ضمن مصالح شهرستان و خیر و صلاح مردم چیزی نیست که بشه بر سرش معامله کرد یا لج و لجبازی راه انداخت!
من که خودم به گوش خودم نشنیدم، تا قبر آ آ آ آ، اما اگه این چیزی که گفتی و به گوش من رسیده درست شنیده باشم حرف خوبی نزدی! یعنی حرف خوبی نیست، یعنی صحبت درستی نیست، یعنی معنی خوبی نداره، یعنی از تو بعیده که این حرف را زده باشی، یعنی باورش سخته، یعنی تا دیر نشده می تونی حرفت را پس بگیری!
شنیدم که، یعنی می گن که تو چند جا گفتی که می خوای دویست میلیون تومن پول خرج کنی تا فلانی نره مجلس! اول تا یادم نرفته بگم که آن چه در لوح ازلی نوشته شده و آن چه خواست خداوند باشه بنده و جناب عالی که سهله اگه تمام دنیا هم دست به یکی کنن نمی تونن تغییرش بدن! و البته اراده ی خداوند و مشیت الهی نیز هم در دستان مردم و رأی هایی که به صندوق می ریزن تعریف شده!
بله، حالا من می گم که لازم نیست تو این همه یا اون همه یا یه عالمه پول را خرج کنی تا فلانی را نذاری بره توی مجلس! من که با این سن و سال و این همه توی بازار بودن و اون همه پول شمردن هنوز نمی دونم دویست میلیون تومن چند تا صفر داره و معلومه که خیلی صفر داره، و مشخصه که خیلی پوله، و می شه باهاش نصف کازرون را که چه عرض کنم نصف شیراز را هم بخری و سوای شوخی می شه باهاش یه مسجد بنا کنی یا دوتا مدرسه درست کنی یا یه آزمایشگاه بسازی یا یه مؤسسه ی خیریه باز کنی یا  جهیزیه ی 100 تا دختر دم بخت را تهیه کنی یا چند تا خانواده ی ضعیف را تحت پوشش بگیری یا دست روی سر چند تا یتیم بکشی و مخارج تحصیلی چند تا دانش آموز و محصل ضعیف را بپردازی!
یه دوست عزیز حرف قشنگی می زد که: با این همه پول اصلاً خودت کاندید بشو تا بری توی مجلس و لازم نیست خرج کنی تا فلانی نره مجلس و فلان کس بره توی مجلس! و تو که عقیده داری که با پول خرج کردن می شه بری توی مجلس یا نذاری کسی بره توی مجلس، خُب خرج کن تا خودت بری توی مجلس! عجب مجلسی می شه! یعنی عجب مجلس تو مجلسی شد!
من منباب نصیحت عرض می کنم که توجه داشته باشی تا اشتباه نکنی و پولت را بی خود و بی جهت خرج نکنی و بذاری توی حسابت باشه تا تومن تومن سود بهش تعلق بگیره! و یادت باشه که صحنه ی انتخابات باید جوانمردانه باشه و بایستی کاندید ها یا نامزدهای انتخاباتی در کمال انصاف و به دور از ریا و دروغ گویی و جدا از عوام فریبی و خارج از سیاه نمایی و  بدون خریدن رأی بعضی از مردم، باید در یک رقابت سالم، داشته ها و توان و تجارب و عملکرد خود را به معرض دید افکار عمومی بذارن تا مردم انتخاب شون بکنن نه این که پول خرج کنن تا حریف شون یا رقیب شون را از صحنه خارج کنن یا تخریب کنن تا یکی دیگه بیاد بالا که این کار زشت ترین و بد ترین عمل و قبیح ترین حرکت و ناشایسته ترین خصلته!
اصلاً این حرفا مال این موقع نیست و منم نباید وارد این قضیه در این زمان بشم بلکه حالا همه باید از مسؤولان گرفته تا مردم با هم متحد باشن و به نماینده و فرماندار و شهردار و شورای شهر کمک کنن تا شهر در یه محیط آروم و به دور از تنش به سمت آبادانی و پیشرفت بره! 
 از عادات بد ما کازرونی یکیش اینه که وقتی خودمون یه کاری می کنیم بهترینه و نیست در جهانه و وقتی کسی دیگه این کار را انجام می ده بد و بی معنی و مسخره بازیه!!!
ما آخرش نفهمیدیم که تونل محرم باز بشه خوبه یا باز نشه خوبه؟ نیمه تموم بمونه بهتره یا دوباره شروع به کار کنه خوبه؟ کلنگ زنی اش خوب بود یا تعطیلی اش بهتر بود؟ باید خوشحال باشیم یا ناراحت؟ معلوم نیست که مسخره بازیه یا مخسره بازی نیست!؟ اگه مسخره بازیه؛ کلنگ زنیش مخسره بوده یا تسویه حساب بدهی قبلی و گرفتن بودجه و شروع به ساختش مسخره بازیه؟! و حالا که می خوان ادامه ی ساخت تونل را داشته باشن خوبه یا بده؟ و اگه کسی که کلنگش را به زمین زده حالا ادامه ی ساختش را از پی می گرفت مسخره بازی بود یا نبود؟! واقعاً که بعضی ها مخسره بازی در آوردن!  تمام نمایندگان دوره های قبل زحمت کشیدن و هر کسی به نوبه و به سهم خودش تلاش کرده و زحمت کشیده تا شهرستان پیشرفت کنه و طبیعیه که کارهای نیمه تمام باید به دست بعدی ادامه داده بشه تا خاتمه پیدا کنه به همین خاطر شاعر فرموده: دگران کاشتند و ما خوردیم / ما بکاریم دیگران بخورن!
یادتون میاد که اول مطلب چی نوشتم؟ پس دست از این مخسره بازی ها بردارین و اجر کسی را ضایع نکنین  و برای تخریب اون بنده ی خدا از هم پیشی نگیرین و بدونین که کازرون لحظه های سختی را برای رسیدن به روزهای شکوفایی داره می گذرونه و شهرستان نیاز به کمک همه ی نیروهای توانمند داره، خلاص!
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/05/21ساعت 21:46 |

 به نام خدا

                                                          آب و برق!

 معمولا هر کدام از ما نماینده ی طیفی بزرگ از مردم شهرستان هستیم که در دیدارهای عادی و روزمره و یا در مناسبت های خاص اعیاد یا سوگواری که هم دیگه را می بینیم، مردم از ما می خوان تا فلان نارسایی یا فلان کمبود یا فلان ناهنجاری یا فلان بی امکاناتی را از طریق همین نشریه ها ی شهرستان انعکاس بدیم و به گوش مسؤولان مربوطه برسونیم.

ما که می گم منظورم اکثر قلم به دستانی است که توی جراید و نشریه های محلی شهرستان مطلب می نویسن که البته بنده کوچک و شاگرد بقیه هستم و هیچ گاه خود را در حد آن عزیزان قلم به دست و نویسندگان چیره انگشت و آن صاحب مقالات و مطالب نمی بینم و نویسنده ای تازه قلم هستم که گاه به گاه مطالبی را عرضه می کنم و امیدوارم که پسند خاطر خوانندگان محترم و کاربران گرامی بیافتد!

 خُب سوای گوش دادن به درد و دل مردم و منعکس کردن آن ها، افرادی چون ما خودمون هم نگاه تیزبینی داریم و شاید بعضی مواقع یه چیزایی ببینیم که مردم عادی از کنار آن به راحتی رد می شن ولی ما بیشتر حساسیم و بیشتر کنجکاوی می کنیم و شاید دنبال سوژه هستیم و هر کدام هم از دریچه ی دید خودمون به اجتماع یا فضایی که در آن زندگی می کنیم نگاه می کنیم و بعضی از ما بهانه گیر و بعضی دیگه منتقد که می تونه از نوع با انصاف و کم انصاف و بی انصاف باشه و برخی دیگه سخت گیر و زهر چشم گیر و یه عده هم پند و اندرز ده و عده ای نیز با هدفی خاص و گروهی از سر عداوت با کسی! اما قاعدتاً همه دلسوز و وطن پرست و عاشق شهر و زادگاه خویش!

به هر روی ما می تونیم هر طور که دل مون بخواد در مطالب یا مقاله هایی که می نویسیم بعضی از مسؤولان شهرستان را زیر سؤال ببریم یا بر عکس می تونیم از زحمات و تلاش آن ها تقدیر و تشکر کنیم که در دو حالت هدفی جز رفع اشکال ها و حمایت کردن برای بهتر شدن نیست و بعید می دانم که یه قلم به دست یا یه مقاله نویس از روی دشمنی یا عداوت یا خدای نکرده غرض شخصی بخواد از یه مسؤول انتقاد کنه یا بخواد از او نقطه ضعف بگیره چون همچین کسی در این رسته نیست و اگه هم باشه مسؤولان نشریه ها آن قدر آگاه و با انصاف هستند که مطلب مورد دار  را نچاپانند! یعنی به چاپ نرسانند.

اجازه؛ ما وقتی در سرمای صفر درجه ی بهمن ماه و پاسی از نصف شب گذشته را در نقطه ای از همین شهر کازرون می بینیم که مأموران اداره ی آب در چاله ای پر از آب در حال تعمیر و رفع عیب لوله های پوسیده ی دوران قاجاریه ی این کوچه پس کوچه ها و این خیابان ها که ترکیده اند هستند می فهمیم که این پرسنل خدوم و زحمت کش و مدیریت اداره ی آب و فاضلآب که حضور مستمر را در هر نوع از این اتفاق ها داره چه تلاشی برای رفع قطع شدن آب کوچه و محله ی ما را انجام می دن که خدا به توان و قدرت شون بیافزاید؛ آمین.

اجازه؛ ما وقتی که در گرمای 45 درجه و آفتاب سوزان تیر و مرداد و در ساعات ظهر می بینیم که متصدیان اداره ی برق از تیر چراغ برق بالا رفتن و در حال تعمیر یا تعویض سیم هایی که به خاطر فشار مصرف زیاد برق در روزهای گرم شهرستان بر شبکه ایجاد شده هستند تا مشکل برق رفتگی خیابان و محله را رفع کنن بهتر متوجه می شیم که چه زحمتی دارن می کشن و می بینیم که مدیریت و کارکنان محترم اداره ی برق خستگی ناپذیر هستند و در راستای این تلاش ها می بینیم که در دستور کار مدیریت اداره برق شهرستان تعویض سیم های برق شهر به کابل های خودنگه دار برای دوام بیشتر و امنیت و حفظ جان شهروندان و به خاطر حفظ درختان کنار خیابان ها از قطع کردن و بریدن آن ها کاملا مشهود و قابل دید است؛ از خدا برای شان قدرت و توان آرزومندیم؛ آمین.

این دو اداره بیشتر از ادارات دیگه در ایجاد فضایی سرشار از آرامش و محیطی جهت راحت زندگی کردن انسان ها نقش دارن و همیشه بایستی گوش به زنگ و آماده باش باشن تا آب و برق قطع نشه و یا در صورت حوادث غیر مترقبه یا مشکلات و اتفاق های پیش بینی نشده که قطعی دچار این دو انرژی که انسان ها بسیار به آن وابسته هستند می گردد به صورت فوری و فوتی باید به دوام و قوام آن ها برسن تا لحظه ای در بی آبی و دقیقه ای درتاریکی به سر نبریم، آن هم در این اوضاع نامناسب بودجه و این بی پولی دولت و این تنگ دستی برای کارهای عمرانی!

با اجازه دلم می خواد یه خسته نباشی قرص و محکم به این دو اداره و مدیریت آن ها که نه پسر خاله ام هستند و نه طرف معامله بگم؛ و منتظر باشم تا قبض آب و برق خانه ام را کمتر بنویسن!

اما اگه انسان زحمات و تلاش کسی را برای خدمت رسانی به مردم شهرستان ببینه و بی تفاوت باشه و آن زحمات را بازگو نکنه به آن شخص یا آن مدیر یا مسؤول جفا کرده و البته اگه شاهد سهل انگاری و کم کاری یه مسؤول باشه و آن را هم بازتاب نده به مردم جفا کرده!

پس انتقاد حق مردمه که معمولاً توسط نویسندگان نشریه ها عنوان می شه که بایستی منصفانه و مستدل و مستند باشه و این نویسندگان عموماً مردمی و دل سوز و علاقه مند به وضعیت شهر هستند و چشم به راه آبادانی و پیشرفت شهرستان؛ و در مقابل مخاطبان و طرف نقد قرار گرفته ها حق جواب دارن و البته مستند و مستدل، و تقدیر و تشکر هم حق مسؤولان لایق و دل سوز و از خود گذشته است که شبانه روز در فکر خدمت به مردم شهرستان هستند خصوصاً مسؤولان و مدیرانی که بچه ی همین اقلیم وهمین آب و خاک یعنی همین شهرستان کازرون هستند و بایستی آنان را حمایت کرد! خلاص!! 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/05/14ساعت 21:48 |
به نام خدا

                                                                 زنده باد غزه

کاش می توانستم که ننویسم

نوشتنی که از تو نباشد پشیزی نمی ارزد!

باید از تو نوشت که ایستاده می میری

و افتاده ای اما سربلندی!

تو که کودکانت هم مرد هستند

-  و زنانت نیز این چنیند!

****************

کجاییم ما و شما کجایید؟

عجب دنیای بی صفایی است!

 انگار گوش شان صدای انفجار باروت را نمی فهمد!!

و چشم های شان بر جاری خون بسته شده!

شاید خودشان را به خواب زده اند

- اما ما بیداریم

- و در گوش جهان فریاد خواهیم کشید

- زنده باد غزه و تمام غزه نشینان دنیا!

و سربلند باد ایران

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/04/31ساعت 21:56 |
به نام خدا

                                                              ماست!

یکی بود ، یکی نبود، زیر گنبد کبود یه شهرستان کازرونی بود که یادم می یاد بارها گفتم و نوشتم که با همه ی شهرستان های دنیا فرق داره؛ از همه لحاظ، هم بدی هاش متفاوته و هم خوبی هاش طوری دیگه است، البته ما که خوبی هاش را مدتیه نمی بینیم!  محیط زیستش فرق داره، منابع طبیعی اش فرق داره، اماکن فرهنگی و تاریخی اش فرق داره، آثار باستانی اش فرق داره، آب و هواش فرق داره، مثلا تو چله ی تابستون سیل و باد و طوفان می یاد! خلاصه اداره جاتش فرق دارن،  آدماش فرق دارن، مسؤولانش فرق دارن، عابرین توی خیابون رد می شن و موتور سوار توی پیاده رو! توی صف نونوایی شما جلو هستین ولی یکی دیگه از راه می رسه زودتر نون بهش می دن! توی خیابون جلو پل عابر پیاده هر جا دل مون بخواد ماشین پارک می کنیم، میدون اصلی شهر بازار عمده ی میوه و تربار و خشکبار و نم بار و سفت بار و معمولی بار است! و اصلاً ما تافته ی جدا بافته هستیم!

مثلاً توی خیابون که رد می شین ممکنه از گوشه و کنار خیابون یا پیاده رو کسی براتون هی بندازن، یا سوت بکشن، مگه جرأت دارین که سوار دوچرخه بشین که کوچک و بزرگ و پیر و جوون و غریب و خصوصاً آشنا که هر هر می خندن و کر کر نیشخند می زنن!

چند روز پیش با همین قارقارک زیر پام توی خیابون می رفتم که چندتا جوون به دست و بالا از توی پیاده رو با اشاره به من و انگشت رو به آسمون می گفتن ماست، ماست!

با خودم گفتم بذار دل شون خوش باشه آخه توی این شهر که هیچ مکان تفریحی نیست و این جوونا بایستی یه جوری انرزی شون را خالی کنن و بذار تا با مسخره کردن من پیرمرد لحظاتی شاد باشن!  ولی چرا به من می گن ماست؟ من که توی این شهر کم و بیش معروفم به قهرمان و مشهورم به ورزشکار بودن و معمولاً نسبت دادن کلمه ی ماست به کسی، یعنی آدم بی حال، یعنی مسؤول بی خاصییت! یعنی مدیر یا رئیس بی مسؤولیت که بود و نبودش فرقی نداره!

خلاصه، پیچیدم توی خیابون بغلی که یه نفر با اشاره به آسمون و رو به طرف من گفت ماست، ماست! گفتم عجب شهری داریم و چه آدم های با فرهنگی آخه کجای قیافه ی من به ماست می خوره و سر و صورت من به  زغال فروشی بیشتر میاد تا ماست بندی! و یاد چند ضرب المثل ماستی افتادم که می گه طرف ماستش ترشه، یا می گن یارو عین ماست، یا می گن طرف از ترس ماست کیسه انداخت، یا ماست مالی کردن، یا  رنگش شده مثل ماست، یا توی انتخابات شیر دهن مون را سوزونده فوت به ماست می کنیم! و غیره؛ اما اینا چه ربطی به من داره؟!

وارد کوچه ی باغ نظر شدم که در تاریکی شب و کمبود روشنایی مناسب واقعاً وحشتناک بود و چشم چشم نمی دید و اگه نور ماشین روشن نبود ممکن بود توب چاله چوله های کوچه یا توی جوی آب بیفتم اما توی همین تاریکی شب و روبروی در ورودی پارک چند جوون که برای تفریح اومده بودن پارک، تا ماشین بنده را دیدن با خنده گفتن ماست، ماست!

با خوم گفتم آخه مگه هم قد تون هستم یا مگه باهاتون شوخی دارم، شیطونه می گه پیاده شم و برم یه کتک مفصلی از دست شون بخورم! و این چه رفتار زشتیه که بعضی از ما کازرونی ها داریم که با دیدن هم دیگه شروع می کنیم به مسخره کردن هم  و عادات بد دیگه این که هم دیگه را با نام های بد و زشت صدا می زنیم، به هر حال خودم را گرفتم و گفتم ول شون کن من به راه خودم ادامه می دم و کاری به حرف مردم ندارم و برای رسیدن به مقصد هیچ چیزی نباید جلودارم باشه چون هدف من چیز دیگه ایه و هر کی می خواد بگه ماست من توی دلم می گم پنیر، می گم  دوغ، می گم شیرن کازرون! من همیشه توی ذهنم یه سؤالی برام بوده که چنگ محله ی بالو کجان؟! و مسؤول جواب دادن به این سؤال کدام مسؤوله؟!

بگذریم،  سر پیچ کوچه ی باغ نظر به خیابون ژاندارمری یه نفر با اشاره به سقف ماشینم گفت ماست، ماست! زدم کنار و پیاده شدم و نگاهی به سقف ماشین کردم و دیدم که سطل ماستی که خریده بودم و برای سوار شدن به ماشین گذاشته بودمش روی سقف، یادم رفته بیارمش توی ماشین و این همه و در این مدت در باره ی مردم شهرم بد فکر کردم و ندانسته و عجولانه قضاوت کردم، اونم در این ماه مبارک!

و بعد فهمیدم که چرا مسؤولان شهر به فکر امکانات تفریحی و سرگرمی از قبیل شهر بازی سالن های تأتر و نمایش و اماکن سرپوشیده ی موتور سواری و دوچرخه سواری و اسکیت و کتابخانه های عمومی و تالار های فرهنگی و پارک و ... نیستند! و حالا متوجه شدم که چرا کاری نمی کنن که این جوون ها ساعات بیکاری شون را در جاها و اماکن تفریحی بگذرونن تا انرزی شون تخلیه بشه؛ چون می خوان این جوونا سر کوچه و خیابون علاف باشن تا برای کمک و راهنمایی کردن به من و امثال بنده آمادگی داشته باشن و من و تو  و شما و ما و اینا و اونا و خصوصاً جناب عالی را یادآوری کنن تا مواظب باشیم که ماست مون نریزه  و یا حداقل ماست مون ترش نشه! بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود! خلاص!!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/04/18ساعت 10:7 |
به نام خدا

 

                                                            جد سادات

سادات جمع سید و به معنی آقا و سرور است. و در اصطلاح عام به کسانی گفته می شه که از طرف پدر از نسل "هاشم" جد پیامبر اکرم (ص) باشن یا به عبارتی از قبیله بنی هاشم باشند.

سیادت به فرزندان محمد رسول ا... (ص) از طریق حضرت فاطمه س دختر مطهرش  و علی ابن  ابوطالب  امام اول ما شیعیان می رسه. 

 به کسی که مادرش از سادات است میرزا گفته می‌شه. یعنی فردی که دارای مادر سید و پدر غیر سید باشه، معمولاً میرزا به پسران و میرزایه به دختران گفته می شه، به دختران یک فرد سید؛ سیده، علویه، و یا شریفه می گن و سیادت در سادات هاشمی که طبق نظر برخی از علما، قوی تر و شریف تر هم هست، از طرف   مادر و در سادات علوی از طریق پدر است.
 
 احترام سادات در گذشته و اکنون در بین مردم ایران بوده و هست  و این احترام به حدی است که برخی‌ها می‌گن که فلانی که در امور زندگی و در به دست آوردن فلان مقام یا موفعیت موفق شده به خاطر اینه که در زمره سادات بوده ؛ واقعیت هم اینه  که سیادت از گذشته تا کنون در بین مردم دارای وجاهت خاصی بوده. من معتقدم که این علاقه به سادات هنوز هم در بین مردم وجود داره و نسبت به گذشته کم رنگ که نشده؛ پر رنگ تر نیز گردیده .

مردم هم سید بودن را نوعی ارتباط با پیامبر (ص) و اهلبیت (ع) می‌دونن و هر کسی از سادات که تونسته این ارتباط را در عمل هم به اثبات برسونه در بین مردم از محبوبیت و مقبولیت خاصی برخورداره. البته این‌طور نیست که صرف سید بودن برای مردم دلیلی برای مقبولیت بی چون و چرا بشه! چون همین طور که خدمت تون عرض کردم اعمال و رفتار و کردار مناسب و حفظ شخصیت وجودی و آداب معاشرت و خلق و خوی حسنه ی سادات دو چندان در دوست داشتن شان بین مردم مؤثر تر است!

 
همانند سراسر کشور عزیزمون، توی شهرستان ما و شهر خودمون کازرون هم  بین مردم، همین آداب و رفتار و احترام نسبت به سادات برقراره و مردم به این خانواده ها علاقه دارن و علاقه شون از روی ارادتیه که به خاندان پیامبر اکرم (ص) و ائمه ی اطهار دارن! علاقه ای که به مادر این آدما یعنی جضرت فاطمه ی زهرا (س) دارن، علاقه ای که به امام حسن مجتبی (ع ) داران، عشقی که به سالار و سید شهیدان کربلا امام حسین (ع ) دارن، احترامی که به امام موسی کاظم (ع) و دیگر ائمه ی اطهار دارن!
 
سادات وقتی وارد یه جمع می شن مردم به احترام شون از جا بلند می شن، زن و مرد هم نداره چون سیده یا طیبه یا علویه یا شریفه شون  هم مثل سیدشون سرور و بزرگن! وقتی می خوان وارد یه جایی بشن یا از یه جایی بیرون بیان مردم می ایستن تا اینا اول وارد یا خارج بشن، توی زورخانه ها زنگ ها اول برای سادات به صدا در می یاد، توی گود ورزش ابتدا اینا باید میدان دار باشن! مردم قسم راست شون به سر جد این افراده که قربون جدشون برم! مردم توی مجالس با اجازه ی این سادات صحبت شون را شروع می کنن، توی جبهه ها این آدم ها حرف شون حرف و عمل شون مورد تأیید همه بود و مردم به احترام این انسان هاست که در کوچه و بازار دست به سینه می ایستن!
 
حالا جناب عالی، سرپرست محترم فلان اداره میای تو ناف بازار و در حضور چند نفر رو به یک سید بزرگوار و در کمال بی احترامی و غرور و  با گستاخی تمام و هم چنین با بی توجهی به شأن و جایگاه یک مسؤول که باید متین و با اخلاق و مؤدب باشه جمله ای را می گی که آدم از فرط ناراحتی باید سرش را بکوبه به دیوار اداره ای که جناب عالی سرپرستش هستی تا خراب بشه روی سر من و تیرآهناش به درد یه صنعت و تجارت  دیگه ای بخوره!
من که به جای تو خجالت می کشم که عنوانش کنم اما یادمه که قبلاً برای یه سری از افراد و مسؤولان در این شهرستان یه مطلب نوشتم با عنوان " پرانتز باز " یعنی براشون پرانتز باز کردم ، اما به خاطر این که اون حرف جناب عالی  خیلی نسنجیده و غیر قابل هضم بوده برات کروشه باز می کنم و  یه پرانتز می ذارم تو دلش و صحبت اون روز جناب عالی را سؤالی می کنم تا مردم بفهمن که چی گفتی و چرا گفتی و با چه جرأتی گفتی؟!
{( گفتی کیا بیشتر از کوپن شون حرف می زنن؟!)} اگه جرأت داری یه بار دیگه بگو!
خُب مرد حسابی تو با هزار بدبختی و سفارش این و اون؛ و دست به دامن شدن خودت به صد تا واسطه برای دیدن و عرض ارادت به نماینده! و عجز و التماس و قشون کشی به دفتر امام جمعه و به این طرف و اون طرف سر پستت ماندی و هزار حدیث و روایت پشت سرت بوده حالا  به جایی رسیدی که  سادات را به تمسخر و ریشخند می گیری؟! مگه این ضرب المثل را نشنیدی که گفتن: به کبر و غرورت مناز که به مطلبی بند است  و به پست و مقامت نناز که به تلفنی عزل می شی!
من تعجبم که چرا بعضی ها جانماز روی آب می کشن و ریاکارانه دم از ارادت به خاندان عصمت و طهارت می زنن و در عمل به قول خواجه ی راز " چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنن " و وقتی که باید با مردم و با سادات که از خانواده ی محترمی هستند با احترام رفتار کنن خلاف آن می کنند!
جناب عالی که با آن لحن نیش دار و با به تمسخر گرفتن اشخاص آن هم کسبه بازار که رسول خدا در شأن آنان فرموده حبیب خدایند؛ و البته که رزاق خداست!!! حالا حضرت عالی چه چیزی را می خوای ثابت کنی؟ نکنه برای ماندن در پست سرپرستی و عزل نشدن از مقامت داری این جوری خودت را به آب و آتیش می زنی؟!
جایگاه یه مدیر یا یه مسؤول بین مردم بایستی در عین حالی که مردمی و دوست داشتنی باشه خیلی رفیع و با ابهت و قابل اعتماد باشه، ضمن این که یه مدیر یا یه سرپرست باید از همه لحاظ خصوصاً اخلاقی هم الگویی برای شهروندان باشه و بایستی از الفاظ و کلمات و جملات در خور و شایسته در گفتار و گفتمان و جر و بحث هایش بهره ببره تا خدای نکرده مردم به مسؤولان شان بی اعتماد نشوند و فکر نکنن که همه ی مسؤولان چاله میدونی حرف می زنن! چون در این کشور  و در هر کجای دنیا هر مسؤول و یا هر مدیر باید نماینده ای شایسته برای نظام جمهوری اسلامی ایران باشه نه این که با رفتار و گفتار و کردارش خدای نکرده به آبروی نظام لطمه بزنه!
یه مسؤول بایستی با رفتار و عملکرد خوبش از قداست میزش و جایگاهش حفاظت کنه و نباید با برخی حرکات زننده اش خودش را در بین مردم شهر بی اعتبار و بی وجه کنه!
 به عنوان یه بزرگتر و کسی که تا حالا دو سه تا پیرهن نه! چند تا رئیس را در رأس اون اداره ای که شما مشغول به سرپرستی اش هستی دیده، به جناب عالی  نصیحت می کنم که ضمن عذر خواهی از سادات گران قدر در همان محل در حضور همان افراد و جهت طلب بخشش و حلالیت حاضر شوی و از گفتار ناپسند و نه در خور  که از جناب عالی سر زده اظهار پشیمانی کنی و هر چه سریع تر برای استعفاء از مقامی که داری خودت را به  آقای فرماندار گرامی شهرستان معرفی کنی و آمادگی خود را برای  توبیخ کتبی و درج در پرونده و برای جریمه شدن از قصور در نوع برخورد با مردم و ارباب رجوع درخواست انتقال به دورترین نقطه ی کشور را بدهی تا شاید جد سادات از سر تقصیرت بگذرد! خلاص!! 

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/04/11ساعت 10:0 |
به نام خدا 

                                                                 عطسه!

عافیت باشه! پیر بشی، یه کمی صبر کن بعد برو!

فرقی نمی کنه که صدای عطسه کردن شخص چه اندازه باشه اما هر چی آروم تر بهتر، چون ما یه همسایه داریم که وقتی عطسه می کنه تمام لوستر های آویزان به سقف خونه مثل بید مجنون در مصاف با باد صبا به حرکت میاد و خونه مون چند ریشتر و نیم می لرزه و چند مدت پیش که از طرف شهرداری برای کارشناسی اومده بودن مشخص شد که خونه ی ما 10 سانتی متر به سمت غرب جا به جا شده؛ یه وقت فکر بد نکنین که ما به سمت غرب متمایل شدیم، منظورم غرب شهر خودمونه!

با این وجود افراد خانواده بعد از شنیدن صدای عطسه یا به قول ما کازرونی ها، صبر، یا عکسه، یا عسکه یا هپیشته، تا لحظاتی دست به سیاه و سفید نمی زنیم و مثل مجسمه خشک می شیم تا لحظاتی بگذره و با الحمدا... گفتن و لعنت بر شیطون و بسم ا... کارهای عادی را از سر بگیریم،  اما برخی می گن اگه دو تا عطسه پشت سر هم شنیدین، مبنی بر اینه که عجله کنین و به صبر شتاب معروفه و برخی دیگه می گن اگه بلافاصله بعد از اتمام صحبت های کسی صدای عطسه به گوش برسه این عطسه تأییدی بر آن گفتاره، البته بین علماء هم اختلاف هست و اینا را بر اساس گفتار راویان شیرین سخن گفتم حالا شما بگو خرافاته اما من می گم راوایاته!

ولی شاعر یه چیز دیگه هم گفته، که در کار خیر حاجت هیچ استخاره  نیست و زمانی که در حال یا در شرف یا در اقدام یا در انجام کار خیری هستین صدای صدتا عطسه هم که بشنوین یا خودتون از عطسه کردن به حالت اغماء هم که بیفتین دست از اون کار خیر برندارین و توقف نکنید و ادامه ی کار را بدین!

اگه کمی به فکر فرو بریم متوجه می شیم که همه ی اونایی که امروز یا در حال حاضر یا قبلنا به استخدام دولت دراومدن یا مسؤول یه ارگان و یا یه اداره شدن یا سرپرست یه نهاد و یا یه قسمت شدن یا رئیس یه اداره و یا یه مؤسسه شدن یا به پست های رفیعی نائل گردیدند یا وزیر شدن یا رئیس جمهور فرقی نمی کنه متوجه می شیم که از کانال آموزش و پرورش گذشتن یعنی زیر دست معلم یا آموزگار یا دبیر و یا استاد به این مدارج عالی رسیدن و سری توی سرا درآوردن که انشاءا... سربلند باشن!

می خوام یه دل سیر از آموزش و پرورشی های شهرستان خودم یعنی کازرون تعریف کنم هیچ مناسبتی هم نداره نه اول ماه مهره و نه روز معلمه و نه وزیر آموزش و پرورش اومده کازرون، اما به نظر بنده همه ی روزای سال متعلق به این عزیزان آموزش و پرورشی و این انسان های خوب فرهنگی و این آدم های ناز و مهربان و این معلم های نازنین است چون حتی در اوقات فراغت و تعطیلی های تابستان نیز این قشر از جامعه که از بازنشستگان گرفته تا تازه به کارها و حق التدریسی ها به نوعی درگیر آموزش و تربیت فرزندان مان هستند و به گونه ای دل سوخته و دل سوزهایی هستند که با احساس مسؤولیت در صدد بهتر کردن اوضاع فرهنگی و علمی شهرستان و بالا بردن سطح سواد جامعه و رساندن فرزندان مان به مدارج عالیه ی تحصیلی هستند و شبانه روز در تکاپوی بهتر شدن اوضاع هستند آن هم در این کمبودهای بودجه و هزینه های سرسام آور آموزش و کمبود فضاهای آموزشی قابل استفاده که در همین جا و از همین تریبون هشدار می دهم به متولیان امر و خصوصاً نماینده ی محترم شهرستان و فرماندار گرامی که تا می توانید به فکر آسان کردن راه های آموزش باشید و بسترها و زیر ساخت های آموزشی را در شهرستان ارتقاء دهید و اماکن و سالن ها یی که به این منظورها اختصاص یابد درست کنید و بسازید که البته سیستم سرمایشی و کولرهایش خراب نباشه! تا متصدیان اداره ی آموزش و پرورش کازرون در مضیقه ی مکانی مناسب برای اسکان پیش دانشگاهیان و پشت کنکوری ها و دیگر طالبان علم و تحصیل دست شان به سرشان نباشد که بخواهند از این گوشه به آن گوشه برای پیدا کردن مکانی امن و ساکت برای درس خواندن باشند و خودشان در این ارتباط خودکفا باشند تا دست شان جلو دیگر ادارات برای اجاره یا امانت گرفتن یه مکان خاص ارشادی و فرهنگی و کتابخانه ای دراز نباشد!

این روضه ها را خواندم تا خدمت با سعادتت یا با سعادت تون عرض کنم که شما دیگه چرا؟ شما که هم فرهنگی هستی و هم اهل کتاب و البته اهل کمال؛ مگه فراموش کرده ای یا کرده اید که از همین آموزش و پرورش به این سمت رسیده ای و رسیده اید و  رسیده ایم و خواهیم رسید؛ یعنی از بدنه ی همین آموزش و پرورش بوده که به ریاست فلان اداره مشرف شده اید!  پس چرا امروز و فردا می کنین و چرا ساعت ها جلسه و چرا عذر و بهانه و مگه کسی عطسه کرده که تأمل می کنی و تأمل می کردین و صبر می کردین؟ و برای این کار خیر استخاره برای چیه؟

از آموزش و پرورش تماس گرفتن و می گن برای این که مکانی جهت آرامش و درس خواندن دختران این شهر داشته باشیم تا انشاءا... رتبه های تک رقمی و دو رقمی دانشگاه های کشور داشته باشیم نیاز به قسمتی از کتابخانه ی عمومی شهر داریم! کتابخانه ای که افتخار شهرستانه و اهالی آن از رئیس گرفته تا مرئوس همگی خدوم و زحمت کش هستند!

باید بگین بفرمایین، قدم تون روی سر، و قدم این پشت کنکوری ها هم روی چشم، اگه سر و چشم تون جای این قدوم مبارک را نداشت و نداره، می گفتین روی سر نویسنده ی این مطلب! و بایستی جلو کتابخانه را آب پاشی کنین و گل بذارین تا این دلبندهای ما وارد کتابخانه بشن و 13 الی 14 ساعت از روز را در کمال آرامش به درس خواندن بپردازن! چون خیلی از این عزیزان توی محیط خونه مشکل دارن و سر و صدا هست و صدای عطسه ی همسایه مثل غرش رعد و برق هولناک و ترس آور است و مزاحم درس خواندن!

خُب قربونت برم تعلل چرا؟ جلسات 4 ساعته چرا؟ مکاتبات و مکالمات و گفتگوهای حضوری طی چندماه اخیر چرا؟ وساطتت فرماندار چرا؟ کدام عطسه این قدر بلند و صبر پذیر بوده؟ مگه کجای این کار نیاز به فکر کردن داره؟ خُب عزیز دلم چون دوستت دارم می گم و چون می دونم انسان خوب و متعهد و مسؤولیت پذیر و شیعه ی جعفری هستی می گما! و خوب کاری کردی و کردین که بالاخره اجازه دادی و دادین تا این طرح خوب و موفق و قابل تحسین  آموزش و پرورش یعنی اسکان دختران عزیز و پسران محترم آماده به کنکور در کتابخانه ی شهید مدنی و در اداره ی ارشاد فراهم بشه؛ خدا خیرتان بدهد.

اصل همه ی کارها در این شهرستان باید بر همین منوال باشه یعنی تعامل ادارات و ارگان ها با هم، یعنی دست به دست هم دادن برای بهتر شدن اوضاع شهرستان، یعنی پرداختن به اهم و به دور بودن از حاشیه ها و کنار گذاشتن برخی سیاست بازی ها!

باز هم تاکید می کنم که من یکی از ارادتمندان و مخلصین و دست بوس تمام آموزگاران و معلمان و استادان شهرستان کازرون هستم، حالا می خوای بنده را به مجیزه گویی یا چاپلوسی متهم کنی مهم نیست چون قراره بنده را توی اداره استخدام کنن یا می خوان پول به حسابم بریزن یا می خوان پستم را ارتقاء بدن؛ و اگه بعضی ها نگن پس ما و اداره ی ما چی، و نگن اداره ی ما هم توی این شهرستان بود و نبودش خیلی مهمه و نخوان که از اداره ی اونا هم تعریف کنم! اما باید بگم که یکی از بهترین و موثرترین و موفق ترین و بی حاشیه ترین و با ارزش ترین ارگان این شهرستان و کلیدی ترین آن ها مجموعه ی آموزش و پرورش است حالا هر کی هر چی دلش می خواد بگه، و از این به بعد هر کی بخواد بگه که بالای چشم آموزش و پرورش کازرون ابروست من می گم همه ی ارگان ها و ادارات و نهادها و بانک ها و مؤسسات و شرکت ها و وزرات خانه ها زیر این ابرو قرار می گیرن! می گین نه؟ اگه راست می گین درس نخونین، اگه راست می گین تحصیلات نداشته باشین و بدون معلم و بدون آموزگار و بدون رفتن به دانشگاه و بدون طی کردن تحصیلات عالیه مسؤول یا رئیس یا سرپرست یا فرمانده یا معاون یا کارمند بشین! این گوی و این میدان! دیدین نتونستین، و دیدین که باید اول از همه از این خان یا خوان بگذرید و اهل علم و سواد و معرفت بشین تا بتونین مسؤول یا رئیس بشین!

پس از این به بعد با دیدن یک فرد آموزش و پرورشی از رئیس گرفته تا معاون و از بازنشسته گرفته و یا چه در حال خدمت در هر سمتی، چه کارمند اداره، چه معلم، چه دبیر، چه استاد، چه مدیر، چه ناظم که باشن پا را به رسم احترام نظامیان به هم به چسبانید و ادای احترام کنید و کلاه را از سر بردارید چون این ها و آن ها حق بزرگی بر گردن ما و فرزندان مان دارند؛ پس عطسه بی عطسه! و صبر بی صبر، همین الآن هر کاری که دارند برای شان انجام دهید و امروزشان را فردا نکنید، این علامت حاکم بزرگ "میتی کومان" است، به مقام شامخ شان احترام بگذارید! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/04/03ساعت 11:3 |

به نام خدا

                                                          نمک کمارج!
 
این ساعت خدا رحمت کنه رفتگان همه ی شما کاربران عزیز ! روح مادرم شاد که بیشتر وقتا می گفت، چه کنم که دستم نمک نداره! اما من معنی این جمله را نمی قهمیدم که مگه دست آدم نمک پاشه که نمک داشته باشه؛ یا نمک دونه؟ و با وجود نمک کمارنج بغل دست مون مگه می شه دست کازرونی مذهب بی نمک باشه؟
گفتم کمارج یاد زنده یاد مرحوم حاج نعمت اله میرزایی افتادم که حیفش بود از بین ما بره؛ این مرحوم به نوعی مردم شهرستان و جاده ها  و خیابان ها ی شهر و روستا مدیون زحماتش بودن، و همیشه در کارهای خیر پیش قدم بود؛ در کل یه انسان هایی پا به عرصه ی هستی و زندگی من و شما و هم وطنا و هم شهریا می ذارن که وجودشون منشاء خیر و برکته و حیفه که بخوان از دنیا برن، و این تیپ انسان ها توی همین شهرستان خودمون خیلی زیاد هستن و بودن! اما مشیت الهی تغییر ناپذیره و کاریش نمی شه کرد!  برعکس یه آدمایی هم هستن که وجودشون و حضورشون و زبون شون و کردارشون شرّ و ضرر و خبث نیّته! و مردم برای نجات از دست شون شبانه روز دعا می کنن اما متأسفانه مثل سنگ آسیاب می سایاند و اطرافیان شون را له می کنن و خودشون تا می تونن عمر می کنن!
بالاخره و به مرور زمان فهمیدم که دستی که نمک نداره یعنی چه، خدمت با سعادت تون عرض می کنم هر چند که می دونم شما ها از بنده بهتر می دونین!
یعنی به هر که نیکی می کنی در حقت بدی می کنه! یعنی هر کاری که برای دیگرون می کنی قدرش را نمی دونن! یعنی جواب خوبی ها با بدی داده می شه! یعنی بعضی ها فرق بین کسی که براشون کوزه پرآب می کنه با کسی که کوزه شون را خالی می کنه نمی دونن! یعنی خوبی می کنی اما بدی می بینی! یعنی کاری را که برای کسی می کنی به چشم نمی یاد! یعنی تا آرنج دست پر از عسل را می کنی تو حلق طرف و هنوز دستت نکشیدی بیرون چنان دندونت می گیره که آه از نهادت بیرون می یاد! کاش حالا که دست آدم نمک نداره اقلاً فلفل داشته باشه تا طرف تا عمر داره بسوزه! آتیش بگبره!!!
خدایا مردیم از بس که به دیگرون خوبی کردیم و کسی قدرمون را ندونست! خدایا مردیم از بس که برای این و اون مطلب نوشتیم و طرفداری کردیم و تقدیر و تشکر کردیم و خسته نباشی گفتیم و در عوض بی خود و بی جهت و ناحق و در عین بی انصافی جریمه مون کردن! خدایا تا کی این بندگان تو باید قدر نشناس باشن و وقتی که یکی براشون زحمت می کشه یه دستت درد نکنه ی ناقابل از دهن شون بیرون نیاد؟!
اصلاً فرهنگ قدردانی در شهرستان کازرون کم کم داره منقرض می شه!
شاید خیلی از ماها دست مون بی نمکه، و شاید خیلی دیگه دست شون کم نمکه! اما به نظر من نباید بگیم بشکنه دستی که نمک نداره، چون باید جمجمه ی اون کسی بشکنه که نمک را می خوره و نمکدون را می شکنه، یعنی دست اون کسانی تاول پوستی بدخیم بزنه که قدر محبت دیگرون را نمی دونن! و بشکنه اون دستی که داره می افته و شما می گیریش اما کارش که راه افتاد و به منظورش که رسید دیگه فراموش می کنه! پس چرا باید بگیم دست مون نمک نداره؟ چون نمک داره، اما اونا و اینایی که ارزش نمک را نمی دون و نمی فهمن یه ذره نمک توی وجوشون نیست!
خدا خیر زبان سرخ سرسبز بده که این نون شور را توی سفره ی ما گذاشت چون مجبوریم آن چه را که می بینیم یا می شنویم یا می فهمیم را بنویسیم، چه از اونایی که نمک را می خورند و نمک دان را می شکنن و چه از اینایی که نان را زیر پا می ذارن و چه اینایی که به خاطر پست و مقام و منصب به دوستاشون پشت می کنن و یادشون می ره که چه جوری اومدن و چه جوری رئیس یا سرپرست یا مسؤول شدن و یادشون رفته که باید در کارشون عدالت را رعایت کنن و استفاده ی خصوصی از اموال دولتی نداشته باشن، و هر کس بخواد از جایگاه و مقام و سمتی که داره سوء استفاده کنه و به دوست و آشنا و هم شهریان خودش خیانت کنه با ما طرفه!
من من باب نصیحت عرض می کنم، هر چی باشه دو تا پیراهن خوب توی یه مغازه دیدم می خوام بخرمش! بله، اون مسؤول اون اداره که خوش می دونه! نباید انحصار طلبی کنه! که وای اگر از پس امروز بود فردایی!
از قدیم گفتن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! پس باید طوری و جوری رفتار کنین و رفتار کنیم که کسی براتون و برامون شایعه نسازه! و باید نقطه ضعف نداشته باشین و باید جلو کسی سرزیری نداشته باشین و بایستی وام دار کسی نباشین که بخواین گوش به فرمان باشین یا بخواین دست به سینه باشین و خدای نکرده حقی را ناحق کنین!
پست ماندنی نیست؛ این حرف را من نزدم بلکه مولا علی ع گفته و طی این شصت و اندی سال که از سن مون می گذره خیلی ها را دیدیم که به میز و صندلی چسبیده بودن و عوض شدن و خیلی ها اومدن و رفتن، و خیلی ها نیومده رفتن! و خیلی ها عاشق پست و مقام و امضاء هستن و وقتی این سمت را از دست می دن خیلی نگران می شن ولی باید بدونن که این اتفاق خیلی مهم نیست و مهم اینه که انسان خدمت گزار باشه و مردمی، و نه دل بسته به میزو صندلی!
اشخاص بایستی در هر مسؤولیتی که هستن عرضه داشته باشن؛ یعنی بایستی حرف شون خریدار داشته باشه؛ آقای مسؤول؛ با تو هستم، یعنی باید بود و نبودت ملموس باشه، ملوسکم! عروسکم! خروسکم!
اگه قراره که کسی اسماً سمت داشته باشه و هیچ کار سازنده یا کار کارستانی را انجام نده و بقیه براش تصمیم بگیرن و خط بهش بدن چه فرقی با من داره که از صبح تا شب نشستم و حرف می زنم؟
مسؤول باید جذبه داشته باشه و باید مستقل باشه و باید اومدنش سر کار یا باقی موندنش سر پستش بر اساس شایسته سالاری باشه نه به واسطه ی سفارش این و اون! چون هم چین مسؤولی مثل آب خوردن می شه باهاش بای بای کرد و می شه بهش فهموند که درسته که دست ما نمک نداره اما چلاق نشده که نتونه بنویسه!
نتیجه: کازرونی ها به واسطه ی نزدیکی و قرابت دیرینه با کمارجی ها که در طول تاریخ نشون دادن که انسان های شجاع و دلیر و دلاوری هستند و در مبارزه علیه نیروهای متخاصم و متجاوز انگلیسی دوش به دوش کازرونی ها و در رکاب ناصر دیوان جنگیدند، می تونن با استفاده از تشعشعات شوری نمک کمارج و بدون غنی سازی و به دور از راکتور نیروگاه گازی کنار آب پریشان دست شان را نمک دار کنن به حدی که یُد زده بشن تا من بعد احدی از کازرونی ها نگه که دستم نمک نداره، و نگه بشکنه دستی که نمک نداره! چون این نقطه از زمین خاکی و این خطه از دنیا یعنی پشت کوه قاف تنها شهری است که سرشار از آدم های بانمک و کوهای نمک دار و مردمانی با دست های نمکین و چشم شور است!
 پس از این به بعد کازرونی را پاس بداریم و هر کازرونی به جای جمله ی نامأنوس و نا مفهوم و بد یوم <<بیشکه دسُّم که نمک نداره>> باید بگه: نشکه دسُّم که خیلی شورَن! پس برخی از مسؤولان اداره جات یه شلغم ببندن روی بازوشون تا با این همه زحمت که برای شهرستان می کشن چشم نخورن! و بنا به ضرب المثل جدیدی که خدمت تون عرض کردم، دست بنده ی کازرونی خیلی هم شوره، و این نمک دار بودن باعث شوری چشمم هم شده و بعضی از مسؤولان بعضی از ادارات یه تیکه نمک بزنن سر کول شون تا با این کاراشون چشم نخورن و ناگهان از سمت شون عزل بشن !  خلاص!!
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/03/28ساعت 21:39 |
به نام خدا

                                                          جیگر!!!

 من یه آدم ترسو و بی دل و جگر هستم! حالا ممکنه شما بگید که خیلی از افراد هستن که بزدل و ترسو هستن و باز ممکنه که این اشخاص در هر کجای این شهرستان باشن و فرقی نمی کنه که چه سمتی دارن یا به چه شغلی مشغول هستن، اما باید اعتراف کنم که ترسو تر از من توی این شهرستان هیچ کس نیست البته ترسو بودم و از امروز دیگه نمی خوام باشم چون امروز که یک شنبه یازدهم خرداده رفتم پیش قصاب محله تا یه دست یا یه پرس یا یه رأس یا یه دستگاه ، یا یه دانه، یا یه قواره، یا یه طاقه، یا یه ... جیگر بگیرم و بخورم تا جیگر دار بشم! چون شنیدم که می گن << جیگر دار جیگر می خوره و بی جیگر خون جیگر>>راستی نمی دونم واحد شمارش جیگر یا جگر چی بود و امیدوارم درست نوشته باشم!

خلاصه توی راه با خودم حرف می زدم که به امید خان می گم که یه جیگر شیر بده تا بخورم و غرش کنم! ولی یادم افتاد که توی این شهر همه نوع چهار پا کشتار می شه جز شیر! اصلاً مگه این جا جنگله که شیر داشته باشه! یا مگه شکارچیان گذاشتن که شیر توی کوه های شهرستان کازرون زندگی کنه و نسل شیر و پلنگ و هر چی یوز وحشیه از ریشه کندن!

می گم جیگر کهره بده که از بس حرف های بی حساب و وعده های بی کتاب و قول های نامتعارف شنیدیم جوش آوردیم و بهتره جیگر حیوان خنک مجاز بخورم تا با مجاز گرم مان سازگار باشه؛ اما یادم اومد که افرادی مثل من باید جیگر بره بخوریم چون یه حرف هایی از یه کسانی شنیدیم و یه مطالبی خوندیم که یخ کردیم! یعنی به نوعی توی این گرمای هزار درجه ی کازرون خنک مون شده پس بهتره که جیگر حیوان گرمی مجاز بخوریم! اما ما بزدل ها همون بهتر که جیگر بز بخوریم!

دیدم که آقای قصاب سر چاله ی سرد نشسته؛ گفتم چه خبره؟ گفت برق نیست، گفتم چه دخلی داره که برق نیست؟ بلند شو یه کاسه! ببخشید یه دست جیگر بز زرنگ و فرز و چالاک و نترسی که از کوه ها ی شهرستان خودمون بالا رفته و از سراشیبی دره ها پایین اومده باشه بده تا کباب کنم بخورم و این دل کباب شده ام را به نان و نوایی برسونم  و از این به بعد شجاع بشم!

گفت برق کشتارگاه را قطع کردن، گفتم قطع شده، یعنی برق رفته؟! گفت نه قربون، اداره ی برق اومده و برق کشتارگاه را به خاطر بدهی های معوقه قطع کرده و کسی هم به کسی نیست و امروز کل شهر نه گوشت برای کبابی ها هست و نه قصاب ها گوشت دارن!

گفتم یعنی به همین سادگی اداره ی برق اومد و برق کشتارگاه که یک مکان عمومی و عام المنفعه است و جامعه برای ارتزاق و تهیه ی خوراک و غذا نیاز مبرمی به  اون داره قطع کرد؟!

گفت بله! گفتم هیچ کس هم از فرمانداری تا شهرداری تا شبکه بهداشت کاری نکرد؟ گفت نه!

ولی دیدم که شاید این کار از روی برنامه بوده و به خاطر سلامتی مردم کاری کردن که گوشت قرمز نباشه چون این غذای لذیذ خیلی ضرر داره از چربی خون که بالا می بره تا اسید اوره ی بدن و خیلی چیزای مضر که سلامتی انسان را به خطر میندازه! و می خوان تا مردم گوشت سفید مرغ و ماهی و میگو و لاکپشت و قورباغه و کوسه و هشت پا  بخورن و حتماً سویا را فراموش نکنن! اما من چه کار کنم که می خواستم جیگر بگیرم!

جیگر بخورم تا جیگر دار بشم و بگم چرا یه فکر اساسی برای کشتارگاه کازرون نمی کنین که این مکان حیاتی و لازم و واجب دایم مشکل و این همه دردسر نداشته باشه و قصاب ها بتونن بدون فکر و دغدغه کشتار روز را بیارن و به مردم ارایه بدن و بنده هم به جیگرم برسم!

جیگر بخورم تا جیگر دار بشم و بگم آهااااای چرا آقای فرماندار محترم هنوز برای خودش معاون انتخاب نکرده؟! و فریاد به آسمان بلند کنم و داد بزنم که چرا سالیان درازه که توی این شهرستان خیلی از اداره جات با سرپرستی اداره می شه؟ و چرا کسی کاری نمی کنه و چرا یکی پیدا نمی شه که برای تربیت بدنی شهرستان کاری کنه و یه آدم جیگر دار کار بلد را بذاره تا ورزش و ورزشکار حالی به حولی بکنه و اگه کسی را ندارید که ریاست اداره ورزش و جوانان را به دستش بسپارید پس چرا رؤسای قبلی را عوض کردین؟!

جیگر بخورم تا جیگر دار بشم و بگم چرا کرسی هیأت رئیسه ی مجلس را از دست دادیم و دلیلش چی بوده و چه اتفاقی رخ داده و چرا باید این پایگاه و جایگاه مهم و با ارزش را که افتخاری برای شهرستان کازرون بوده از دست مون بیرون بیاد؟

جیگر بخورم تا جیگر دار بشم و بگم چرا بعضی ها دارن اشتباهات گذشته را تکرار می کنن و چرا بعضی از خویشاوندان و آشنایان و نزدیکان و دوستان صمیمی ی بعضی ها، با صحبت ها و رفتار و کردارشون دارن به آبروی یه انسان خوب و با ارزش لطمه می زنن که بعد دودش توی چشم شهر بره؟!

خُب الهی جیگرتون بشم یا جیگرتون برم یا جیگرتون بخورم پس من چه جوری جیگر گیر بیارم بخورم تا جیگر دار بشم و بعد بگم که چرا هی باید خون جیگر بخورم و بخوریم و هیچ تغییر یا هیچ اتفاق جالب و قابل توجه و شیرین و خوشحال کننده توی این شهر رخ نده و همه چی مثل سابق باشه و نه تحولی و نه تغییری محسوس و همه کله پاچه خور و نه کسی که بشه باهاش جیگر بخوریم، نه جیگرش را؟ خلاص!!

 

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/03/15ساعت 13:48 |

به نام خدا

                                                مواظب خودتون باشید!

 
شاید کلمه فرهنگ در اولین نگاه مقوله ای به نظر برسد که ذهن آدمی را در اقیانوسی از بودن ها و نبودن ها و باید ها و نباید ها غوطه ور کند و در ادامه غرق در زندگی روزمره سازد و آغاز انسان را تا همین زمان و کمی فراتر، آینده را در خود درگیر کند، و به نظر می رسد که این کلمه ی جادویی با بی نهایت کلمات موجود در زندگی بشریت تفاوتی ویژه داشته باشد! چه که با شنیدن یا نوشتن و یا به زبان آوردن این شش حرف چسبیده به هم تمام جزئیات زندگی و رفتار و کردارهای خود و دیگران را در یک لحظه به مقایسه ای اجمالی می نشینیم و فرض یا مقیاس یا حکمیت را همین فرهنگ می دانیم؛ غافل یا فارغ از این که فرهنگ را چه گونه باید تفسیر کنیم تا رفتار خود و دیگران را در مقام مقایسه با الگویی که در دست داریم و یا به ذهن مان متبادر گردیده  اگر هم خوانی داشته باشد به قیاس بنشینیم، یا از آن چه باید باشد، تجاوز نکرده باشد را به چه طریق؟!
 
در اصطلاح عامیانه رفتار برخی از انسان ها را در مقایسه با آن چه که باید ها می دانیم که برگرفته از عرف و عادت ها ی خوب و مبنایی صحیح و هنجاری مناسب و عامه پسند است با فرهنگی، و این که این چنین نیست، بی فرهنگی می خوانیم! در صورتی که فرهنگ در همه حال هست و وجود دارد و آن چه باید گفته شود و منظور از رعایت نشدن آن باید ها می باشد بد فرهنگی است نه بی فرهنگی و در مقابل، فرهنگ والا و غنی!
 
جونم به لبم می رسه تا چند جمله ی مثلاً کتابی حرف بزنم یا لفظ قلم صحبت کنم یا بخوام ادبی بنویسم، و دلم به حال اونایی می سوزه و به فکر بعضی ها هستم که توی بعضی از جلسات یا مجالس هی به خودشون فشار میارن تا دو تا جمله ی عجیب و غریب و کتابی و من دراری به زبون بیارن! و این می شه که بقیه ی حضار هی به هم نگاه می کنن تا یه جورایی منظور طرف را بفهمن که چی می گه و چی می خواست بگه و این افاضاتی که از خودش در وکرده چی بوده؟!
 
 خُب مگه مجبوری؟ و حالا که اجبار داری که قلمبه سلمبه حرف بزنی، یه جوری حرف بزن که بقیه هم بفهمن که توی مغزت چی می گذره و فقط کنار هم گذاشتن چند جمله ی عجیب و غریب اونم در حضور صاحبان کلام و بزرگ مجلس که خود خطیب توانایی هست کار خودت را پیچیده تر می کنه، چون از قدیم گفتن، جلو قاضی و ملق بازی؟!
 
این روزا در اکثر نقاط شهر شاهد هستیم که بر تعداد بعضی از پرندگان ساکن محیط های شهری اضافه شده که در دید رس ترین آن ها همین قمری یا کُمری یا به قول تهرانی ها "یا کریم" است که در اثر زاد و ولد به جمعیت آن ها افزوده شده که در نتیجه ی آسیب نرساندن به آن هاست، و نیز  محافظت از اونا، و به وجود آوردن فضای امن برای زندگی شان، یعنی به نوعی می تونیم این اتفاق زیبا را نمونه ای از فرهنگ والای شهرنشینی شهروندان عزیز کازرونی بدونیم. هم چنین شاید متوجه ازدیاد نسل گربه سانان اهلی و وحشی در کوچه پس کوچه های شهر هم شده باشین، جوری که از پر رویی کم مانده از سر روی تان بالا برن! که اگر گریزی به سال های نه چندان دوری بزنید در خاطرات تان زنده خواهد شد که یک گربه جرأت نزدیک شدن به یک کازرونی را نداشت و دیده شده که یه کازرونی نوزاد بر بغل با دیدن یک گربه، چنان به دنبال آن زبان بسته می دوید که گربه بی چاره از تیر چراغ برق با سرعت صد کیلومتر بر ثانیه بالا می رفت! و این تعقیب و گریز به پایان نمی رسید مگر با پرتاب سنگی به طرف گربه!
 
غرض این بود که تقدیری به عمل آورم از فرهنگ ستودنی بسیاری از شهروندان کازرونی که در حال تغییر و تحول به سمت معرفت و والایی است، و امیدواری و خوش حالی از این بابت که انتقال این دیدگاه به نسل آینده روان تر و قابل فهم تر شده باشد چنان که به مرور زمان این اندیشه های ناب در جامعه غالب شود و بد فرهنگی از این شهر رخت بربندد.
 
بعضی ها این قدر خوب و با صفا هستن که قدر خودشون را نمی دونن، و نمی دونن که بسیاری از آدمای دیگه از جمله خانواده شون و فامیل شون و دوستان و رفقا بهشون وابسته هستن و دوستش دارن و وجودش برای این کسانی که ذکر کردم الزامیست، و سوای اونا، خیلی از شهروندان دیگه هم خوب و بد و سلامتی این فرد براشون اهمیت داره، پس این دوست عزیز نباید پای سفره که می شینه یه پاتیل تیلیت بخوره و یه کلیک ترشی هم بزنه توی رگش که بعد نای نفس کشیدن را نداشته باشه و از درد معده یا اثنی عشر به خودش بپیچه که چشماش سیاهی بره و خانواده اش به ناراحتی بیافتن و در این گیر و دار بی امکاناتی و کم بود دکترای متخصص، دکتر کَشی راه بیافته و قلب دوستانش هم از نگرانی به درد بیاد!
 
این افراد باید توجه داشته باشن که فقط متعلق به خودشون نیستن، و مهم تر این که اگه دولت این افراد را شناسایی کنه که ماشاا... این قدر غذا می خورن حتماً در اسرع وقت یارانه اشون را قطع می کنه!
 
 و اون دکتر عزیز و مهربان باید بدونه که چون بیماری قند داره باید احتیاط کنه و بایستی در خوردن بعضی از غذاها و خوراکی ها دست به عصا راه بره نه این که رعایت نکنه به حدی که به حالت اغما فرو بره و دکترین متخصص برای نجات جانش مجبور به قطع قسمتی از پاش بشن! آن هم پزشکی که وجودش و تخصصی که در طب پزشکی و جراحی داره برای کلیه ی آحاد جامعه منشاء خیر و برکته! و دوستاش خیلی دوستش دارن و مریض هاش بهش احتیاج دارن، پس مواظب خودتون باشین!
 
این جمله هم تکراری می شه ولی مجبورم بگم تا اون رئیسی که از اتومبیل اداره در اوقات تعطیلی و خارج از وقت کار استفاده ی اختصاصی می کنه یادش باشه که در سطح شهر دیده شده حتی زمانی که برای خرید مایحتاج روزانه ی خودش بوده و طبیعیه که از منابع دولتی نباید استفاده خصوصی بشه چون ممکنه بیت المال حیف و بشه! پس باید مثل سمند سفید مدل 88 توی پارکینگ زیر سایه بان باشه!
 
خب قربونت برم بنده و دیگر مسافران تاکسی جناب عالی چه گناهی بر در گاه خداوند مرتکب شده ایم که باید اول صبح تا پاسی از شب دود سیگارت را که هی فرت و فرت می کشی تحمل کنیم؟ خُب عزیز دلم این پول هایی را که می دی سیگار و آتیش به مالت می زنی بده آب هویج بستنی و شربت آلبالو و بریز روی جیگرت تا توی این گرمای طاقت فرسای کازرون هم خنک بشی و هم کیف کنی و هم اعصابت راحت بشه و به مسافرانی که چند دقیقه مهمانت هستن پرخاشگری نکنی؟ آخه آلبالو، هلو، زردآلو، تاکسی را می شه یکی از اماکن یا جایگاه یا محل ها یا نمی دونم وسایل عمومی ای دانست که برای رد و بدل شدن یا تاثیر پذیری رفتار و گفتار دیگران بر هم دیگه حائز اهمیت شناخت، حتی در زمانی هایی چند دقیقه ای، اما آن قدر مؤثر و تأثیر گذار که باورکردنی نیست، و تنها با کمی تأمل و دقایقی حرکت در سطح شهر و شنیدن صحبت های راننده یا ناخواسته فهمیدن مکالمات برخی از مسافرین تاکسی که با تلفن همراه خود حرف می زنن می شه فهمید که در تاکسی هم  فرهنگ بد را می شود اشاعه داد و هم فرهنگ خوب را خوب می شه به دیگران آموزش داد! خلاص!!  
 
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/03/10ساعت 10:54 |
به نام خدا

                                                           ممّد، تو بودی!

مطمئن هستم که بودی، یعنی حضور داشتی و نظاره می کردی دلاوری ها و از خود گذشتگی ها و جانبازی ها و ایثار هم رزمانت را! کمی بی انصافی است اگر بگوییم که نبودی و مگر می شود که خرمشهر آزاد شود اما تو نبوده باشی؟!

تو بودی و دیدی که شهر آزاد شد و تمام دنیا هم با تو دیدند که خون پاکانت پر ثمر شد، و شهر آزاد گشت!

ممّد تو بودی که دشمن از شجاعتت تسلیم گشت و یارانت شهر را با صلابت و مردانگی از چنگ متجاوز آزاد کردند و بسیاری از آن پاکان به سویت آمدند!

جهان آرا ، همان نور دیده ی ما!

نمی دانم این چه سحر و جادویی است که پس از سال ها، هنوز با شنیدن آهنگ ممّد نبودی ببینی ،به هیجان می آییم و احساس غرور می کنیم و اشک شوق در گوشه ی چشمان مان می نشیند!

خرمشهر به دست توانمند دلاورمردان و آزادی خواهان و وطن پرستان و نگاه بانان ناموس و عاشقان میهن اسلامی آزاد گشت و تا بلندای تاریخ بشیریت آزاد خواهد ماند!

ممّد، تو بودی و یاران و پاکانت نیز بودند که خرمشهر آزاد شد و آن زمان که به دیدار معشوق خود شتافتی ادای دین کرده بودی و با دست پر خداوند را ملاقات نمودی!

کاش از این به بعد بودنت را می سرودند، آن گونه که خرمشهر بوده و هست و خواهد ماند، چون تو هم هستی که شهید زنده است و هرگز نمی میرد و تو ماندگار هستی!

ممّد تو بودی و دیدی، شهر آزاد گشته! خون یارانت پر ثمر گشته!

ممّد، تو بودی و دیدی که کبوتران آزادی بر فراز خرمشهر به پرواز درآمدند و یاران پاکت نیز نظاره گر شادی مردم بودند!

ممّد، بمان که مام وطن به ایثارت نیازمند است، بمان که ایران از خون یاران هم رزمت همه ساله پیروزی و آزادی خرمشهر را به جشن می نشیند!

ممّد، هنوز هم با مایی و با مایند شهیدان این دیار و این حضور پر معناست که دست هر اهریمنی را از خاک وطن کوتاه می کند و چشم بدخواهان این ملت را می بندد که نه خرمشهر، بلکه همه ی این آب و خاک نظر کرده ی خداوند است!

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/03/04ساعت 10:42 |

به نام خدا

                                                          گوجه فرنگی!!!

این ساعت خدا رحمت کنه رفتگان شما را و روح مرحوم مادرم شاد که اون موقع ها فصل گوجه فرنگی که می رسید و اواخرش که رو به اتمام بود یه چند تایی را توی فریزر احتکار می کرد تا زمستون بتونیم این گوجه فرنگی های بخ زده را بیرون بیاریم و استفاده کنیم، و جای شما سبز که با اونا یا دمی گوجه فرنگی، یا آش تماته یا املت درست کنیم و بخوریم، پس معلومه که خیلی خاصیت داشته و مقوی بوده، یعنی خیلی کم یاب بوده!
 
اما این روزا هر جای این شهرستان بزرگ را که سراغ دارین بروید تا ببینین که یه کامیون یا یه نیسان یا یه وانت بار ایستاده و چهار طرفش سبد یا کارتن یا جعبه های گوجه فرنگی سرخ و آب دار چیده شده و از یک کیلومتری روی مقواهای بزرگ نوشتن، گوجه کیلویی 300 تومن، و برخی هم که قدر این میوه ی با ارزش جالیزی را نمی دونن و با خاصیت هاش آشنایی ندارن، نوشتن گورجه فرنگی! که البته اینا هیچ چیز را از ارزش و خاصیت گوجه فرنگی کم نمی کنه و همون ارزش های غذایی و مواد خوراکی و ویتامین ها را در خودش داره و با این نوع نوشتن و تبلیغات بعضی از فروشندگان و گفتن بنده و نقل قول کردن دیگران هیچ چیزی ازش کم نمی شه چون تماته است!
گوجه فرنگی سرشار از ویتامین‌های C و A گوگرد، و دارای خواص درمانی زیادی از جمله اشتهاآور، برطرف‌كننده ضعف و خستگی، تقویت‌كننده سلسله اعصاب و همچنین قلب و دستگاه گردش خون است. از همه مهم تر دشمن سرطانه!
این رجز ها را خواندم تا با تقدیم ادب و احترام و عرض معذرت و شرمندگی بگم که بعضی ها خاصیت تماته هم ندارن، همین گوجه فرنگی که این روزا آن قدر ارزون شده که با دست مزد گران کارگر برای کشاورز مقرون به صرفه نیست که از بوته چیده بشه! و سر شاخه یا سر بوته له می شه و به زیر می افته!
 
جسارتاً باید بگم که من مجبور هستم این توضیح را بدم که اگر صحبت از مقایسه ی بعضی ها با تماته می شه یک وقت خدای نکرده هم به ساحت محترم تماته اساعه ی ادب نشه! و هم به بعضی ها بی ادبی صورت نگیره! چون برخی از افراد جامعه حتی در شأن تماته هم نیستند، یا بهتره بگم شأن تماته بیشتر از منزلت بعضی هاست! و البته باید توضیح بدم برای این که کسی یا اشخاصی به خودشون نگیرن و فردا برای بنده دردسر درست نکنن و مطالب بنده را مصداق نشر اکاذیب یا توهین و افترا و یا اشاعه ی کذب ندونن که بخوام پرسه پس بدم و استنطاق بشم، باید عرض کنم که منظورم از بعضی ها فقط خودم هستم و بس! و جنبه ی عمومیت نداره و به هیچ وجه منظورم مدیر یا سرپرست یا رئیس یا معاون و حتی هیچ مسؤولی نیست، چون الحمدا... رب العالمین تمامی مقاماتی که ذکر شد در این شهرستان خوب، کاربلد، تلاشگر، متخصص، با تجربه و مردمی و .... هستند و در این شهرستان بزرگ حتی یک مورد هم نداریم که غیر از این باشه! و بی خاصیت، یا باری به هر جهت، که خدای نکرده بخوان با تماته مقایسه اش بکنن! و این بنده ی قلم به دست هستم که نه یک سنگ از جلو پای کسی بر می دارم و نه یک گره از مشکلات کسی را باز می کنم و نه دست کسی را می گیرم و نه وظیفه ای را که بهم محول شده انجام می دم و نه  به مردم اهمیت می دم و فقط خودم و خودم و از بد خلقی و ترش رویی گرفته تا مقام پرستی و حب جاه و ریاست طلبی که در وجودم موج می زنه دیگه هیچ خاصیتی ندارم و همین خصلت ها باعث شده که وقتی می خوان پست و مقام و سمتم را ازم بگیرن قشون کشی می کنم و به این و اون رو می اندازم و احمدین و محمدین را واسطه ی این کار می کنم تا خدای نکرده صندلی زیر پام را بر ندارن و به کسی دیگه بدن! و همین می شه که مقروض و وام دار دیگرون یا یک عده ی خاصی می شم! یعنی عروسک دست دیگران شده ام! اینه که تماته هم از من خاصیتش بیشتره!
 
حالا این که کار مردم را راه نمی اندازم هیچ، اگه هم دستم بیاد اموال مردم هم به تاراج می برم و مال مردم خوری را حلوا مسقطی می دونم و به جای ادای دین، هی به عتبات عالیات سفر می کنم و هی از صفا به مروه می رم غافل از این که به امر خداوند گوجه فرنگی هم بیشتر از من صفا داره! چون گوجه خورده می شه ولی من بیت المال را می خورم یا به آن دست درازی می کنم!
 
من یک عادت بد دیگه هم دارم و اون اینه که مطالبی که می نویسم و هشدارهایی که می دم گوش شنوایی براش نیست! چون هیچ کسی هیچ کاری نمی کنه! یعنی هیچ عکس العملی را نشون نمی دن! یعنی حتی از بنده نمی پرسن که منظورت از شخصی که لیاقت داشتن یک پست مهم را در این شهرستان نداره کی بوده! و جیم . جیم که دست روی زند بلند کرده کیه، و دال . پ کیه و چرا باید عوض بشه، هم چنین سین . ر کیه که قانون و مقررات را برای منافع یه عده زیر پا می ذاره و حقوق حقه ی خیلی ها را ضایع می کنه، یعنی به دلایل آشنا نیودن خیلی ها با قانون مربوط به شغل شان دست در قانون می بره! و هم چنین ب. ر که خودم باشم چرا خون سرم زیادی می کنه و زبون درازی می کنم؟!
 
منی که کارمند یه اداره ای هستم و با ارباب رجوع سر و کار دارم و سرم را بلند نمی کنم تا جواب سلام طرف را بدم و با اخم و تخم کار می کنم از تماته هم کم خاصیت ترم! و آدمای با خاصیت باید روی کار بنده و رفتار و کردارم نظارت داشته باشن! تا میزان کار مفیدم مشخص بشه!
 
قربون گوجه که چند تا اسم داره و بر اساس همین چند اسمی بودنش که با دو شغله بودن زمین تا آسمون فرق داره خیلی خاصیت داره، و به خاطر این اخلاق خوبش توی سفره ی فقیر و غنی جای خودشو باز کرده، و با هر مزاجی سازگاره ، و نه وقتی که کیلیویی دو سه هزارتومن می شه خودشو برای کسی می گیره، و نه وقتی که مفت و مجانی می تونی از سر کشتزار اونو بچینی بی عرضه و بی خاصیت می شه، و زیر پا هم که له و لورده بشه باز خاصیت خودشو از دست نمی ده و مرده شم رب توی غذا می شه! و مثل بنده نیست که تا یه مقامی پیدا می کنم یا صاحب یه پست و منصبی می شم خودمو گم کنم و منم منم کنم و دوستان را از خاطر ببرم! این می شه که خاصیت گوجه نمود خودشو نشون می ده و من می فهمم که چه قدر ارزش گوجه فرنگی از من بیشتره!
 
خدایا تو را به رحمت و کرمت قسم، برسون یک دست چلو کباب با دو تا گوجه کنارش تا بخوریم به سلامتی اونایی که نخوردن تا ما از گرسنگی نمی ریم! و نوش جان کنیم به یاد اونایی که خاصیت داشتن و جنگیدن تا ما زنده بمونیم! و بعد از سیر شدن و شکر تو ای خدا، دعا به جون اونایی کنیم که در هر پست و مقامی که هستن خاصیت دارن، و دنیا اومدن تا کار مردم را راه بندازن، و وجودشون و حضورشون منشاء خیر و برکته،و تفاوتی هم نداره که نماینده باشن یا شهروند، مسؤول باشن یا مردم، اداری باشن یا کاسب، روحانی باشن یا معلم، نظامی باشن یا قضایی، مشغول به کار باشن یا بازنشسته،  روزنامه نگار باشن یا محقق، مهم اینه که خاصیت داشته باشن و نه فقط در فکر این که امروز را به فردا برسونن! و این شهرستان نیاز به کسانی داره که در هر سمتی که هستن با تلاش شبانه روزی سعی کنند مردم شهرستان را راضی نگه دارن چون رضایت خداوند در رضایت مردم است و این مردم یعنی همه ی کازرونی ها دنبال آدم های با خاصیت هستن! خلاص!!
 
 
+ نوشته شده توسط قهرمان در93/02/31ساعت 19:58 |
به نام خدا

                                                تقدیم به استاد محمود رضا پولادی

 

عکس های خفن

من و خانواده ام این سعادت را داریم و خداوند این لطف و محبت به ما داره که مدت هشت ساله مهمان داری می کنیم، اونم چه مهمانان عزیزی که نام شون توی قرآن اومده!

2014-05-11 21.20.47.jpg

تقدیم به استاد محمود رضا پولادی

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/02/28ساعت 20:0 |
به نام خدا
                   
                                                      ای داد، ای بیداد!!!

 هی بعضی ها به من می گن مطالب تند و نیش دار ننویس! و هی به من می گن سعی کن حالا که "همه چی آرومه" و شهرستان هیچ مشکلی نداره جز سلامتی و دوری ی شما! مطالبت آرامش جامعه را به هم نزنه، و هی به من می گن در مقاله هایت به این و آن نپر و بلا به نسبت مثل سگ پاچه ی کسی را نگیر! بعضی از دوستان و دشمانان عزیز هی می فر مایند که فقط از خوبی ها بگو و از بدی ها و کمی ها ننویس" تو به من بد کردی" تا کسی ازت ناراحت نشه! ولی مگه می شه؟ پس انسانیت و تعهد اخلاقی کجا رفته؟! پس امر به معروف و نهی از منکر کجاست؟! پس یگانه محکمه ای که احتیاج به قاضی ندارد کو؟! پس روشن گری و جایگاه رسانه ها در امر بازتاب مشکلات و خواسته ها و مطالبات مردم شهرستان کجاست؟!
و آیا مگر ممکنه! و مگه امکان داره که آدم یک ناهنجاری یا یک بد سلیقه ای یا یک بی عدالتی یا یک ناحقی یا یک بی تعهدی یا یک فساد اخلاقی را از یکی در همین جامعه یا همین شهر خودمون ببینه و بتونه ساکت بمونه؟! چه جوری امکان داره که امثال ما که تقریباً نماینده ی بسیاری از شهروندان محترم کازرونی هستیم در انتقال گلایه ها و انتقاد ها و مشکلات و نارسایی ها و کم امکاناتی ها و بی تدبیری ها و کم سوادی ها و اجحاف ها و خطاهای برخی از مدیران یا رؤسا یا سرپرستان به مسؤولان امر کم کاری یا کوتاهی کنیم یا اهمال بورزیم؟!
البته خیلی ها هم تا بنده را می بینن می گن چرا از فلانی و فلان کس نمی نویسی و چرا از فلان مشکل و فلان معضل نمی گی و چرا مدتیه که هیچ مطلبی راجع به بعضی از رؤسای برخی از ادارات نمی نویسی و می گن چه طور اون زمان از سمند سفید مدل 88 می نوشتی ولی انگار زدیش پارکینگ و قصد نداری بذاریش زیر پای کسی؟!
حالا ممکنه طرف در بیاد و بگه مگه تو بلندگوی جامعه ای، یا مگه مبصری، یا اصلاً تو چند یک ولاتی؟! و مگه تو وصی و وکیل مردم هستی؟!
البته که هستم و هستیم و این افتخار را دارم و داریم که شنیده ها را از زبان همین مردم کوچه و بازار و در همین جراید و نشریه های محلی که خدا حفظ شون کنه به گوش ِ گوش داران یا هوش داران برسونیم، چون تنها راه های ارتباطی مردم با مخاطبین و مسؤولان، همین نشریه ها و سایت های خبری شهرستان هستند و تنها زبان گویای شهروندان و تنها پل ارتباطی مردم با مدیران و سران شهرستان همین تریبون ها هستند و بنده هم که هیچ تریبونی یا میکروفنی جز همین ستون صفحه ی های نشریه های محلی و این وبلاگ و سایت محترم کازرون نما در دست ندارم که دادم را یا صدایم را یا ندای مان را یا فریادمان را یا انتقادمان را یا راه کار و طرح های مان را یا پیشنهاد های مان را یا تظلم خواهی مان را یا نگرانی مان از بی توجهی برخی از صاحب منصب های شهرستان را که پشت همه ی این فریادها آه مردم است به گوش  زعمای محترم قوم و مقام های عالی رتبه یا مسؤولان رده بالای عزیز شهرستان برسونم!
ای داد، ای بیداد، ای فریاد!
پس ما باید دادمان را کجا بزنیم؟ و فریادمان را، و آه مان را کجا بکشیم و عقده ی دل مان پیش چه کسی خالی کنیم!؟
من خجالت می کشم که بخوام از رفتارها یا کردار یا به قول ما کازرونی ها از اَکارون زشت یک مدیر یا یک رئیس یا یک سرپرست یا یک مسؤول در این مکان مقدس صحبت به میان بیاورم!
من مجبور هستم  که بگم چرا  بد خلقی ها و خلاف کاری ها  و عدم تعهد اخلاقی و یا ناحق کردن حقوق بعضی از شهروندان از طرف یک رئیس یک اداره از دید بعضی از ارگان های محترم و ذی ربط پنهان مانده و ایشان هم چنان به ریاست خودش به صورت قانونی مشغول است!؟
من خجالت می کشم که بگم رئیس یک اداره اصلاً لیاقت بودن و ماندن در این سمت را که پیبوسته مردم به دلیل نیاز و ضرورت ارایه کارشناسی به مقامات قضایی با او در ارتباط هستند را نداره!
 بعله، با تو هستم که باید از خودت خجالت بکشی، چون رشته ی کاری تو به نوعی بر می گرده به امانت مردم! یعنی تو باید امانت دار مردم باشی و نباید در امانت خیانت کنی و باید بدانی که امین مردم و ناموس شان هستی و باید بدانی که هم عرفی و هم شرعی به تو اعتماد کرده اند که این سمت قانونی را به تو داده اند و تو باید در این شغلی که بهت محول شده ناموس مردم را مثل ناموس خودت بدونی و هیچ گاه حق را پایمال نکنی و از گرفتن رشوه یا پذیرفتن سفارش به دور باشی چون از نظر دین و مذهب و شرع و عرف و حتی قانونی هم که حساب کنی باید پاک باشی!
یه چیزهایی از تو به من گفتن و یه چیزهایی هم خودم از تو دیدم که افسوس می خورم به این سمت و موقعیتی که تو در این شهر داری چون اصلاً شایسته ی این پست به این مهمی که خطا کردن در آن دنیا و آخرت را به خطر می اندازه نیستی!
هی هیچی نمی گیم و زبان مان را در دهن جمع می کنیم و هی با خودمون می گیم که به تو چه، و بذار هرکی هرکاری دلش می خواد توی این شهر بکنه! ولی صبر و سکوت هم اندازه ای داره!
با تو هم هستم که با قیافه ات نشان می دی که آدم خوب و مؤمنی هستی و ریش و پشم گذاشتی تا مردم را در تشخیص چهره ی واقعی ات به اشتباه بندازی ! اما پشت این چهره ی گول زننده، خباثت خوابیده، چون دست روی زن بلند می کنی و ادعای مؤمن بودن را داری! که الهی دستت بشکنه و الهی آبرویت پیش مردم بره تا یک ضعیفه را به باد کتک نگیری!
با تو هم هستم که یک جایی پیش چند نفر به مردم دلیر و با غیرت کازرون توهین کردی، و یک آدم صالح و صادق با سوگند این چرند گویی تو را به من گفت! که البته اگه جلو من گفته بودی توی دهنت می زدم و باید بدونی که مردم کازرون خیلی مرد و با غیرت هستند و به موقع اش به جناب عالی نشان خواهند داد!
به خدا قسم، هر کس که یک بی عدالتی یا یک ظلم یا یک کم کاری یا یک بد حرفی یا سهل انگاری یا رابطه بازی یا دروغ یا بی مسؤولیتی را از یک مسؤول یا رئیس یا سرپرست ببینه و بازگو نکنه در پیشگاه خداوند مسؤوله! و باز به خدا قسم اگه بدونیم که یک مسؤول یا مدیر یا رئیس یا سرپرست در یک اداره به نوعی داره خیانت به مردم و شهروندان می کنه و حقوق مردم را ضایع می کنه و ارباب رجوع را سر می دوونه و یا بازیچه ی دست کسان دیگری که ماهیت شان برای مردم شهر روشنه می شه شده باشه و دست روی دست بذاریم گناه کردیم و روز قیامت باید پرسه پس بدیم و شب اول قبر چنان فشار بهون میارن که تا شب دوم دوام نمی یاریم و دوباره مجبور می شیم که برگردیم و جبران کنیم، ولی کور خواندیم چون برگشتنی در کار نیست!

از من گفتن بود و بقیه اش بماند با بزرگان و متولیان و مسؤولان شهرستان تا در ارتباط با فرد مورد نظر و مدیران بی مدیریت اقدامی عاجل نماید! تا مردم شهرستان از دست برخی از نامبردگان نفسی راحت بکشند و سکان ریاست برخی از ادارات به دست افرادی لایق و متعهد و مؤمن و با تقوا و خداترس و مردم دوست بیافتد تا کشتی بر موج گرفتار شهرستان به سلامت به ساحل امن و آسایش و پیشرفت و آبادانی برسد، انشاا...! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/02/24ساعت 12:39 |
به نام خدا

                                                   دو خط صمیمانه!!!


دو خط بنویس بی آلایش و ساده، به اندازه ی یک نفس عمیق کشیدن، و فراموش نکن که باید خوب تنفس کنی چون ادامه ی حیات در آن است، و بی تردید پاکی هوا مؤثر ترین مؤلفه!
دو خط بنویس خودمانی! اما سعی کن که بی ریا باشد، از انسان هایی که چون پاکی هوا قرینه ی اصلی تنفس اند، و بدون آنان بودن در زندگی دچار سر در گمی است!
دو خط بنویس از کسانی که جا به جایی چند حروف و کلمه را برای تبدیل شدن به یک جمله و چرخیدن در دهانت به تو آموزش داده اند!
دو خط بنویس از آن هایی که طریقه ی قرار گرفتن پایه ی قلم در بین ستون انگشتان دستت را یاد داده اند!
دو خط اگر چه بی تکلف بنویس از او که هجی کردن را با چند بخش نمودن زندگی اش به تو آموخت، و تو یاد گرفتی که در زندگی ات خوب هجی کنی و در هر بخش از عمرت به کار ببندی!
دو خط بنویس هر چند کوتاه، اما از آنانی بنویس که علم و ادب و هنر و منش پهلوان بودن را به تو آموختند و عشق را و امید را و خوب زندگی کردن را!
دو خط بنویس از آنانی که خوب اندیشیدن را به تو یاد دادند نه هر گونه اندیشه کردن!
دو خط بنویس اما پر معنا، و تقدیم کن با عشق به کسانی که عشق ورزیدن و عاشق بودن را یاد دادند تا عاشق بمانی و عشق را بیاموزی به طالبان آموختن، و به عاشقان طریقت!
دو خط صمیمانه بر جسم کاغذ حک کن تا بر بدن روزگار به ثبت نشیند که معلم اصل عشق است و ادب، و مهر است و مهربانی و نور است و معرفت!
دو خط بنویس و با صدای بلند قراعت کن تا در گوش آسمان فرو رود که سپاسگزار زحمات شان هستی!
دو خط بنویس، اما این بار از خودت بنویس تا یادت باشد که از خاطرت نرفته است که چه انسان های عزیزی چه زحماتی را کشیده اند تا تو بتوانی این دو خط را بنویسی و بفهمی!
دو خط از خودت بنویس تا ماندگار شود و دیگران بدانند که قدردان آموزگاران و استادهای خویش هستی و دست بوس معلمان فرزندانت!
دو خط از خودت بنویس و هدیه کن به آنانی که دوست شان داری و به افتخارشان افتخار می کنی، و به احترام شان با احترام می ایستی و به بلندی مقام شان با خضوع می نشینی و به وجودشان به خود می بالی و به مهربانی شان سر تعظیم فرود می آوری!
دو خط بنویس و بی اغراق تقدیم کن به همه ی آموزگاران شهرت، و به آموزش و پرورشی ها ی این دیار علم پرور، و به استادهایت، و در آخر تقدیمش کن به روح زنده یاد مرتجز و برادر مهربانش که استاد اخلاق است و مشفق تو! تا همه ی دنیا بدانند که این جا کازرون است و این آموزگاران چه قدر عزیزند! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/02/15ساعت 18:25 |
به نام خدا

                                                        رادیو کازرون 2

یه توپ دارم قل قلیه / سرخ و سفید و آبیه / می زنم زمین هوا می ره / نمی دونی تا کجا می ره!

من این توپ را نداشتم / مشقام را خوب نوشتم / بابام بهم عیدی داد!

دوستان عزیز شنونده و شهروندان محترم کازرون اگر هر کدام از شما می دانید که جریان این توپ چیست لطفاً به وسیله ی تماس با ما بگویید که چرا توپ قل قلیه، و چرا سرخ و سفید و سبز نیست! و به چه دلیل آن را می زنند به زمین، و مهمتر این که در این قضیه چرا کسی هم نمی داند که تا کجاها بالا می رود و چرا بعد از سال های دراز این معما هنوز لاینحل مانده است؟! شماره تلفن تماس رادیو صدای کازرون را که حتماً در اختیار دارید لطفا با ما تماس بگیرید!

درود و سلام بر شما هم راهان رادیو صدای کازرون و امیدوا ریم که در این روزهای بهاری و تا این لحظه از شنیدن برنامه های خودتان راضی بوده باشید! چند روزی است که یک دفعه و نا به هنگام هوا گرم شده است و امیدوار هستیم که فرماندار جدید کازرون فکری به حال گرمای طاقت فرسای پبش روی مان در ماه های آینده کرده باشند که خواسته ی عده ی از مردم شهرستان همین تغییر آب و هوای گرم به معتدل و سردسیری است! و در صورت امکان ترتیب بارش برف در شهرستان است که آرزوی دیرینه ی این گروه از مردم شهرستان است که منتظر ورود فرماندار جدید بودند!

ما امروز در برنامه یک مهمان عزیز داریم به نام آقای تحلیل گر که تخصص شان در تمامی امور شهرستان خصوصاً در قسمت سیاست است و در این برنامه از ایشان می خواهم که با شما شنوندگان خوب برنامه رادیو کازرون سلام و علیکی داشته باشند!

آقای تحلیل گر لطفاً بفرمایید!

- با سلام به شما و شنوندگان برنامه ی رادیو کازرون، ببخشید که میان کلام تان آمدم لطفاً بفرمایید رادیو صدای کازرون! - بله عذر خواهی می کنم و همان طور که مجری محترم فرمودند شنوندگان رادیو صدای کازرون که انصافاً از بهترین شنوندگان هستند و با تشکر از این که بنده را به یرنامه ی خودتان دعوت نمودید و امیدوارم که بتونم با تحلیل امروز رضایت خاطر شما شنوندگان خوب و همیشگی برنامه را جلب کنم!

متشکرم و همان طور که در اول برنامه و با پخش آن آهنگ معروف که در جریان هستید، برنامه ی امروز ما پیرامون شعر معروف یه توپ دارم قل قلیه است که از سال ها دور و حتی تا امروز با آن بزرگ شده ایم و بارهای بار این شعر را زمزمه کرده ایم و با آن مشق های مان را خوب نوشته ایم! و امروز در خدمت تحلیل گر محترم برنامه های سیاسی رادیو صدای کازرون یعنی آقای تحلیل گر هستیم و از ایشان می خواهم که تحلیل خودشان را در ارتباط با این شعر معروف و با معنا و پر محتوا داشته باشند و از شما شنوندگان محترم برنامه هم تقاضا دارم که از کنار رادیو کنار نروید و رادیو صدای کازرون را با خودتان داشته باشید و دست به موج آن نزنید که خدای نکرده موج زده نشوید!

و این که شما صاحب یه توپ قل قلی هستید و در مهد کودک تحصیلات خود را ادامه می دهید زیاد مهم نیست اما سؤال اول این جاست که آیا مالکیت توپی که در ید شماست غاصبانه است یا عدوانی است یا توارثی است یا تملیکی است و یا ...؟ و اگر از نظر فقهی و شرعی و عرفی و قانونی ایرادی بر این تسلط شما بر آن توپ نیست پس چرا در یک قسمت از شعر گفته اید که من این توپ را نداشتم؟با عذر خواهی از این که بین صحبت های شما پریدم خواستم بپرسم که آیا رنگ توپ در نوع مالکیت آن اثری دارد یا نه؟

- سؤال خوبی بود اما اگر دندان روی جگر بگذارید به آن قسمت هم خواهیم رسید! بله داشتم خدمت شما شنوندگان عزیز عرض می کردم که داشتن یک توپ قل قلی در وهله ی اول نشان از مالکیت بدون چون و چراست که هیچ معارضی را ندارد و حتی رنگ  توپ که از سه نوع تشکیل شده است اول قرمزته است که بسیار خوب ظاهر شد و ضمن مقام دومی لیگ برتر توانست سهمیه ی آسیا را بگیرد که در همین جا و از رادیو صدای کازرون ضمن انتقاد از آقای دایی به دلیل این که اولی را با دومی عوض نمود، این موفقیت را به تمامی قرمز پوشان و قرمز دوستان و هواداران تبریک عرض می کنم! و آخرش آبیست که نتوانست سهمیه ی آسیا را بگیرد! حال این توپ که هم قرمز است و هم آبی چه گونه می تواند متعلق به یک نفر باشد؟ ضمناً باید عرض کنم که شاعر محترم در قسمت دیگری از شعر فرموده که من این توپ را نداشتم یعنی این که بعد از اقرار به داشتن یک توپ که حتی رنگش هم مشخص نموده و نحوه ی بازی کردن با آن را نیز بیان نموده چرا بلافاصله اقرار می کند  که من این توپ را نداشتم، چون مخاطب خیال می کند که دیگران یا مردم این توپ را به وی داده اند اما شاعر مهد کودکی در مصرع بعد می فرماید که ارث پدری ام بوده و بابام بهم داده و به جای عیدی داده! اونم به خاطر کار خوبی که انجام داده ام، یعنی نوشتن مشق هایم!

اگر اجازه بفرماید بقیه ی تحلیل شما را پس از شنیدن آهنگی زیبا داشته باشیم!

چرا نمیدی جوابم / چرا نمیای به خوابم

بلال بلام، سی خودت کردی / کردی کبابم، سی خودت کردی

با شما شنوندگان محترم این برنامه از رادیو صدای کازرون، یعنی تحلیل هفته با آقای تحلیلگر هستیم و همراه با شما می شنویم ادامه ی تحلیل سیاسی هفته را که در مورد توپ و گردی و رنگ و داشتن و نداشتن و نوشتن و عیدی و گرفتن و هوا رفتن و به زمین زدن است!

- بله داشتم می گفتم که در تمام طول این شعر نکته ای که سیاستمداران تاریخ و تحلیلگران روزگار در آن مانده اند این است که شاعر اموال خودش را به زمین می زند و در عین تعجب آن مال به هوا می رود! شاید شاعر با شیطنت یا یک نوع هنرمندی خواسته به مخاطب بگوید که منظور من این است که توپم یا اموالم را به هوا رفته بود به زمین آوردم یا شاید به صورتی طنز گونه خواسته بگوید که مثل آب خوردن اموال شما از زمین به هوا می رود و در یک چشم به هم زدن زاپاس اتومبیل تان را از داخل صندوق ماشین تان که پشت در منزل تان پارک است می دزدند و شما به راحتی متضرر می شوید و کسی هم به کسی نیست! جالب این که شاعر محترم در ادامه ی شعر می فرماید، که بعد از هوا رفتن یعنی از دست شما پریدن و پر زدن نمی دونی تا کجا می رود! و یعنی این که در عین نا باوری و در گیج و منگ شدن شما، کلاغ پر!

آقای تحلیلگر از اطاق کنترل به من اشاره می کنند که وقت چندانی تا پایان برنامه نداریم پس لطف بفرمایید جمع بندی کنید!

- چشم، ولی جناب عالی که اجازه نمی دهید تا بنده حرف بزنم و هی بین صحبت بنده می پرید!

من از شما عذر خواهی می کنم!

- خواهش می کنم، نتیجه این که شما یه توپ قل قلی داشتید که از همون اول کار نداشتینش، و رنگ هایی که روی آن توپ بوده خیالی بوده و ممکن است دچار تغییرات شود! و شما نبایستی در قید و بند رنگ باشید و لازم است که به هیچ گروه خاصی تعلق نداشته باشید و برعکس برای پیشرفت شهرستان باید با همه ی گروها هم رنگ یا یک رنگ و سفید باشید و دیگران هم نبایستی برای به هوا رفتن خودشان کسی یا کسانی را به زمین بزنند که معلوم نشود به کجا رفته اند و شما ندانی که تا کجا رفته اند و بایستی سعی کنید که قانون و مقررات حاکم بر جامعه که برای بهتر زندگی کردن وضع شده است رعایت کنید یعنی مشق های تان را بدون غلط و خط خوردگی بنویسید و تابع سر مشقی باشید که برای تان نوشته اند تا هدیه بگیرید و چه هدیه ای بهتر از یک توپ گرد رنگ و وارنگ که در هر دستی جای می گیرد و قابل   زمین خوردن و به هوا رفتن است که حتی نمی دانید تا کجا می رود!   

بسیار ممنون و سپاسگزاریم از شما تحلیلگر برنامه ی سیاسی شهرستان و امیدواریم که در برنامه های آینده نیز در خدمت شما باشیم، شما هم با روابط عمومی رادیو صدای کازرون در تماس باشید و ما را از نظرات و پیشنهادات خودتان بی بهره نگذارید، برای همه ی شما شنوندگان عزیز برنامه های رادیو صدای کازرون آرزوی داشتن یک توپ قلی قلی که دارای سه رنگ سرخ و سفید و سبز و به رنگ پرچم مقدش کشور عزیزمان باشد داریم که در دستان شما تا بلندترین فضای شهرستان و بالاترین نقطه ی آسمان ایران به پرواز درآید و بدانید تا کجا می رود و مطمئن باشید که حتماً بر می گردد! تا برنامه ی بعد! خلاص!!

+ نوشته شده توسط قهرمان در93/01/26ساعت 22:54 |

به نام خدا

                                                   رادیو کازرون ( 1 )


با سلام و درود بی کران بر شما کازرونی های محترم در سرتا سر دنیا! این اولین برنامه ی رادیو صدای کازرون در سال 1393 است و من مجری برنامه های رادیو صدای کازرون هستم و شما شنوندگان محترم این رادیو هستید! این جا کازرون است و شما هم کازرونی هستید و این هم صدای رادیو کازرون است که زیر آسمان شهر و در میان باد و باران بهاری و با وجود صدای رعد و برق باز هم به گوش می رسد!

بارون بارون، بارونه هی / دستتو بده دسُم، چشم انتظارم هی!

دستان مهربان تان را به دست هم بدهیم تا با هم فردایی بهتر را برای کازرون بسازیم! خیلی خوشحالم و خوشحال هستیم که در این سال نو یعنی سال 1393 باز توانستیم با رادیو صدای کازرون به خانه و مغازه و اتومبیل های شما بیاییم و با شما با این وسیله ارتباط برقرار کنیم چون شما بوی گل نرگس می دهید، بوی بهار نارنج و در باغستان کازرون زندگی می کنید و چشم و چراغ شهرستان هستید!

گل باغمی تو / چشم و چراغمی تو، گل باغمی تو / چشم و چراغمی تو!

اجازه می خواهم که در اول برنامه با نام و یاد خدای خوبی ها وخداوند زیبایی ها و خالق بهار و سبزی و زندگی برنامه را شروع کنم و یادی کنم از شما همراهان و مهربانانی که در این مدت چه حضوری و چه تلفنی از برنامه های خودتان ابراز لطف نمودید و با تماس های تان ما را دل گرم و امیدوار نمودید تا در این سال جدید با عنایت پروردگار و با حمایت شما شنوندگان خوب هم شهری بتوانیم چراغ رادیو صدای کازرون را در این اول فصل بهار روشن نگه داریم!

امشو اول بهاره / موقع کشت و کاره

درود به شما کازرونی های عزیز و مهربان که چشم و چراغ ما هستید و گل باغ رادیو صدای کازرون هستید!

گل باغمی تو / چشم و چراغمی تو!

اطاق کنترل بزن زنگ زورخانه را تا با اقتدا به مولای متقیان و  همت پوریای ولی چراغ اول سال نو را روشن کنیم!

بسم الله الرحمن الرحیم / یا رحمان و یا رحیم

اول هر کار بگو بسم ا... / تا جمله گناهان تو بخشد ا....

یکی و دوتا، سه تا و چارتا!

هیچ چیز در برنامه های ما جالب تر و زیبنده تر از آن قسمت نیست که ارتباط رادیو صدای کازرون با شما دوستان عزیز برنامه برقرار می شود و ما و دست اندرکاران رادیو از نقطه نظرها و راه کار ها و انتقادهای شما کازرونی های محترم بهره مند می شویم و ما نیز با خواندن نام تعداد زیادی از شما شهروندان کازرونی که مشتری دایم رادیو صدای کازرون هستید شاد می شویم و در این ایامی که به خاطر تعطیلات نوروزی نتوانستیم برنامه ای را برای شما پخش کنیم و زبانی ساده تر ما هم در تعطیلی به سر می بردیم عذر خواهی می کنیم! اما شما عزیزان حضوری و تلفنی با ما در تماس بوددید و نظرات خوب خودتان را و الطاف محبت آمیز تان راجع به رادیو صدای کازرون ابراز نمودید و طی تماس هایی که با ما داشتید از موفق بودن رادیو صدای کازرون در امر خبر رسانی و جالب و خواندنی بودن برنامه ها و ... صحبت نمودید! بله، ما هم لازم داتنستیم که با پخش آهنگی زیبا و بهاری به نام شما گرامی یان برای تشکر و قدردانی از شما تقدیم کنیم! و فقط به این هم شهریان عزیز خودمان می گوییم که در این روزهای نوروزی و آب و هوای بهاری برای شما موفقیت و پیروزی را آرزومندیم و به شما عرض می کنیم که مثل چشم های مان شما را دوست داریم!

گل باغمی تو  / چشم و چراغمی تو / گل باغمی تو / چشم و چراغمی تو!

از این که چند روزی از اخبار شهرستان به دور بودیم و بودید از شما مهربانان عذر خواهی می کنیم و به این وسیله مهم ترین رخ داد شهرستان را که در این هفته و در مرکز سیاسی شهرستان یعنی فرمانداری کازرون رقم خورد به سمع تان می رسانیم!

از مدت ها قبل در هر محفل و مجلس و میزگرد و کوچه و خیابان زمزمه ی تعویض فرماندار به گوش می رسید که حاج الیاس محمدی پس از 29 ماه خدمت دارد می رود و یک انسان گرامی به نام سرهنگ حمید گرامی به جایش می آید!

این که چرا و چه گونه و برای چه فرمانداران می آیند و می روند و این که چه کسانی موافق با این عزل و نصب هستند و چه کسانی مخالف؟ و این که این آمد و شدن ها و نظامی بودن یا کت و شلواری چه ارتباطی با فرماندار و فرمانداری و مردم و عملکرد شخص دارد اجازه بدهید تا گزارشگر ما در سطح شهرپاسخ را  از شما هم شهریان و شنوندگان محترم برنامه های رادیو صدای کازرون داشته باشد!

دوست عزیز و هم کار محترم گزارشگر! ارتباط ما با شما برقرار است، بفرمایید که گوش من و ما و اینا و اونا و همه ی مردم شهرستان با شماست!

بنده هم خدمت شما و شنوندگان محترم رادیو صدای کازرون سلام عرض می کنم و در همین ابتدای برنامه در خدمت یک شهروند محترم هستیم و در این مورد نظر ایشان را جویا هستیم! شما ضمن معرفی خودتان بفرمایید که آیا مخالف هستید یا موافق؟

- پسر خاله هستم! راجع به چی؟

همین خبر جدید!

- چه خبری؟

فرماندار!

فرماندار؟ مگه فرماندار چش شده؟

چیزیش نشده، می خواد عوض بشه!

- کی بوده؟ و چرا می خواد عوض بشه؟

مگه شما کازرونی نیستید؟

- البته که کازرونی هستم! مگه چیه؟!

پس انگار اخبار شهرستان را دنبال نمی کنید؟

مگه شهرستان اخبار هم داره؟

اتفاقاً همیشه اخبار شهرستان کازرون در سراسر دنیا داغ داغه! خصوصاً این روزها که قراره فرماندار جدید برای شهرستان بیاد!

- جدی میگی؟

بله دوست عزیز!

- چه جالب، حالا کی هست؟

آقای سرهنگ پاسدار حمید گرامی!

-  مقدمش گرامی! خُب مگه چیه؟!

شنوندگان عزیز برنامه ی رادیو صدای کازرون! من گزارشگر رادیو کازرون هستم و در سطح شهر دارم از برخی از شهروندان راجع به تغییر و تعویض فرماندار گزارش تهیه می کنم و الآن در خدمت یکی از شهروندان محترم کازرونی هستم و نظر ایشون را راجع به این خبر داغ می پرسم! لطفا خودتان را معرفی بفرمایید؟

- سلام و اجازه بدید ناشناس بمونم و باید با عرض ادب و احترام بگم که آخه این انتخاب با شعار دولت محترم" من سرهنگ نیستم" اساسا هم خوانی ندارد با تشکر از شما!  .

نظر شهروند محترم دیگری را می پرسم، دوست عزیز شما چه نظری را دارید؟

-  با سلام، مبنای کار همه ما رهبری معظم است، اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی،حال چه کسی است که در عرصه های مختلف صاحب این روحیه باشه؟ نظامی یا هر که هرچه داشته باشه برای انقلاب بایستی بگذارن و افتخار پاسدار به اینه!  دنبال نفع شخصی خودش هم نیست در ضمن دنبال جناح و باند بازی هم نیست! اول برای رضای خدا و دوم هم برای ادای دین و خدمت به مردم، پس قضاوت های ناعادلانه کنار گذاشته بشه! یا علی حمایت همه جانبه برای پیشرفت کازرون!

درود بر شما!

بارون بارون بارونه هی / دستتو بده دسُم چشم انتظارم هی!

از شما دوست عزیز خواهش می کنم جلو بیاین و ضمن معرفی خودتان با این میکرفن رادیو صدای کازرون به همه ی شهروندان عزیز و شنوندگان محترم برنامه در جای جای میهن اسلامی بگید که نظر شما راجع به انتخاب جناب سرهنگ گرامی به عنوان فرماندار شهرستان کازرون چیست؟

- سلام و بذارین ناشناس بمونم، در انتخابات ریاست جمهوری مردم به اعتدال رأی دادند، الآن هم دولت اعتدال حکم فرمانداری کازرون را صادر کرده است نه دولت احمدی نژاد! مردم هم به دولت شان آن قدر اعتماد دارند که صبر کنند تا عملکرد فرماندار جدید را ببینند بعد درباره او اظهار نظر کنند!

این صحبت خوب و به جایی بود م به نظر می رسه که هم شهریان عزیز کازرونی باید منتظر بمونن تا ببینن آقای گرامی و کادر فرمانداری چه عملکردی را دارن و چه برنامه های سازنده ای در پیش روی خودشان به تصویر کشیده اند!

با تشکر از شما و همه ی شنوندگانی که به گزارش های ما توجه کردند!

ما هم از شما گزارشگر عزیز برنامه سپاسگزاریم و باید عرض کنم که مردم شهرستان کازرون انسان های فهیم و غیرت مندی هستند که همیشه در مسایل اجتماعی و امورات سیاسی شهرستان شرکت می کنند و با حضور صمیمی خود در صحنه های مهم اجتماعی و سیاسی قدردان زحمات خادمان این مرز و بوم هستند! به همین منظور رادیو صدای کازرون در برنامه ی آینده گزارش مفصلی را از مراسم تودیع و معارفه ی فرمانداران قدیم و جدید و حاشیه های آن را به عرض و سمع شما شنوندگان محترم خواهد رسانید اما باید عرض کنیم که در این مراسم حضور کم نظیری را از مردم خوب شهرستان شاهد بودیم که به گواه حاضرین در جلسه و خبرنگاران و دست اندرکاران این نمونه مراسم ها و کارشناسان سیاسی شهرستان، درخواست و انتقاد و اعتراض برخی از منتقدین این انتصاب یا انتخاب را که از هفته ها قبل و با شنیدن اخبار و شایعه های مربوط به این عزل و نصب که خواستار فرماندار غیر نظامی بودند و دست به نامه و شعار و پلاکارد شده بودند را به حاشیه برد! در خاتمه با گریزی به سخنان گهربار امام راحل که فرمودند " اگر سپاه نبود، کشور هم نبود" برنامه ی امروز را به پایان می بریم! تا برنامه ی بعد! خلاص!!


+ نوشته شده توسط قهرمان در93/01/23ساعت 15:14 |

به نام خدا

                                                     رادیو کازرون  ( 6 )

در سایه ی ایزد تبارک / عید همگی بود مبارک

شنوندگان عزیز، کازرونی های گرامی، مردم خوب شهرستان، پیشاپیش این عید سعید باستانی را به شما تبریک می گوییم و از شما عزیزان مهربان می خواهیم که اگر در سال قبل با کسی یا کسانی کدورت یا کینه یا ناراحتی داشته اید در این ایام آخر سال دل تان را از هر بدی پاک کنید! با شماها که دل تان پر از کینه و عداوت و خودخواهی و خودبینی است هستم! با شما هستم که دنیا را فقط برای خودتان می خواهید، شما که فکر می کنید اول و آخر هر کاری خودتان هستید! شما که همیشه ساز مخالف می زنید و همیشه منفی بافی می کنید و انرژی مثبت هیچ گاه دور و برتان پرسه نمی زند! بیایید و این آخر سالی خودتان را عوض کنید!

خانم، آقا، برادر، خواهر، پدر، مادر، ارباب بنده! اخلاقت را به سمت خوشی و شادی تغییر بده!

اگر رئیس، سرپرست، معاون، کارمند عالی رتبه، یا مسؤول یک قسمت یا یک اداره یا یک ارگان یا یک نهاد یا یک جایی هستی سعی کن خوش اخلاق باشی و وقتی که ارباب رجوع پیش تان می آید سرت را بالا کن و جواب سلامش را یده!

ارباب خودم سلام علیکم / ارباب خودم سرتُ بالا کن!

ارباب خودم بز بز قندی / ارباب خودم چرا نمی خندی؟!

بسیار مسرور و شاد هستیم که صدای رادیو کازرون تا قلب پایتخت ایران عزیز به گوش می رسد و استاد عبدالرسول فروتن طی تماس با رادیو صدای کازرون ابراز محبت نمودند که رادیو کازرون ایده ی جالب و خلاقانه ای است و فرمودند که همیشه به رادیو کازرون گوش می دهند و از برنامه هایش مستفیض می شوند و بنده هم به همراه همکارانم در رادیو صدای کازرون از این عزیز کازرونی پایتخت نشین که سهم به سزایی در معرفی اندیشمندان و فرهیختگان و عالمان به نام شهرستان و آثارشان و اماکن و بقاع آنان در تمام عرصه های هنری و تاریخی و علمی و دینی مربوط به گذشته های دور و نزدیک در فضای اینترنتی و در وب سایت " کازرون شناسی " دارند تشکر می کنیم و با صدای بلند می گوییم در سایه ی ایزد تبارک عید شما هم بود مبارک!

- الو، رادیو صدای کازرون؟

بله سرکار خانم، می تونم فامیلی تان را بپرسم و دلیل تماس شما را با رادیو کازرون بدانیم؟

- بله من سهرابی هستم و همیشه به برنامه های شما گوش می دم و بیشتر روزهای هفته مسیرم از طرف میدان سلمان بعنی ورودی شرقی کازرونه که چند مورد به نظرم می رسد که خواستم از طریق رادیو صدای کازرون به گوش مسؤولان امر برسونم!

البته که رادیو صدای کازرون در خدمت شما خواهر عزیز کازرونی و شنونده ی محترم برنامه ی خودتان است پس گوش مان با شما است!

- اول این که تندیس اصلی سلمان را بر خلاف قبلی که تزیینی بود در ابعاد و چهره ای کوچک تر ساخته اند که کمی از صلابت و هیبت و بزرگ منشی این شخصیت برجسته کاسته است و دوم این که در این مسیر به طرف پل آبگینه شانه ی جاده خیلی بلند است و خطرناک و تابلو های راهنمایی کمتر به چشم می خورد و در ورودی نصیرآباد چراغ خطر چشمک زن مدتی است که کار نمی کند و این دم عیدی برای مسافران نوروزی که با این قسمت از جاده ی کازرون آشنایی ندارند خیلی خطرناک است!

بسیار سپاسگزاریم از تماس تون و امیدواریم که مسؤولان مربوطه راهکار و چاره ای برای این موارد پیدا کنند و کاری کنند که دایمی باشد نه فقط برای این ایام و برای یک بار!

حاجی فیروزه / سالی یه روزه

من اجازه می خواهم تا از شما شنوندگان عزیز برنامه به خاطر این که در سال 92 ما را مثل مشکلات و معضلات و نارسایی ها و کمبودهای شهرستان کازرون تحمل کردید و لب به شکایت و شکوه نگشودید تشکر کنم اما قرار ما با شما مهربانان این بود که شما انتقاد کنید و راهکار ارایه بدهید نه این که با مشکلات و کمبودها بسازید و نه این که در امورات اجتماعی شهرستان دخالت نکنید و بی تفاوت بمانید که این چاره ی کار نیست پس به امید خدا در سال آینده و با اجرای اولین برنامه ی رادیو صدای کازرون از شما خواهش می کنیم که ما را با نقطه نظرات و طرح ها و انتقادهای سازنده ی خودتان در بهتر شدن روز به روز برنامه ها و پربارتر شدن رادیو صدای کازرون راهنمایی کنید!

کلیه ی دست اندرکاران رادیو صدای کازرون از نویسنده ی برنامه ها گرفته تا روابط عمومی رادیو صدای کازرون مستقر در هفته نامه ی سلمان سال خوب همراه با صحت و سلامتی برای تک تک شما شهروندان عزیز کازرونی که در هر نقطه از ایران اسلامی و سراسر دنیا زندگی می کنید را آرزو دارد و از شما خانواده های محترم خواستاریم که مراسم چهارشنبه سوری را که یکی از آیین های کهن است با فرهنگ والای خودتان جشن بگیرید و از پرتاب ترقه و مواد منفجره به اطراف، خصوصاً به طرف خودروهای دیگران و از این نمونه حرکات خطرناک جداً خودداری فرمایید که یک لحظه سهل انگاری و بی مبالاتی می تواند یک عمر پشیمانی و آینده ای پر از نگرانی را به دنبال داشته باشد پس فقط از روی آتش آن هم در حجمی کوچک و مناسب بپرید و فقط زردی رنگ صورت تان را به آتش بدهید و سرخی از آن بگیرید، نه خدای نکرده لباس و جان و مال تان را به آتش بسپارید!

حاجی فیروزه / بعله / سالی به روزه / بعله

پس برای سالی یک روز خدای نکرده تمام روزهای سال را به دست و پا و صورت سوخته به سر نکنید!

- الو، الو، الو!

اطاق کنترل این جا چه خبره؟ مگر برنامه تمام نشده؟ پس چرا تلفن شنونده را وصل کردید؟

آقا می گه که خیلی مهمه!

خُب بفرمایید با شما هستیم و خواهشمندیم که سریع صحبت تان را تمام کنید!

- اَ صب تا شو سر مو وا ای برنامه هاتو می برین، حال یه دقه ی ما خواسیم حرف بزنیم می گی زود تمومش بکن؟ همه تو هم جورین یعنی مثل همین!

آقای شنونده، توجه داشته باشید که صدای شما دارد به صورت زنده از رادیو پخش می شود، پس دقت بفرمایید که در جملات تان به کسی یا اشخاصی چه حقیقی و چه حقوقی بی احترامی و یا اهانت نشود که فردا برای ما و رادیوی تازه تأسیس صدای کازرون مسؤولیت داشته باشه؟!

- نه آغو حواسم جعمن، ول می خودتو همیشه نمگین که ای رادیو سانسور نداره؟ کسی خو نه باهاس اَ حرف حقیقت بدش بیا! یه عمری ما گوش به حرف شما مسؤولان می دیم عام شما هیچ وقت گوش به حرف مردم نمی دین و خیلی اَ شما فقط وقتی که کار ما دارین سیمو نوشابه واز می کنین عام وختی که کارتو تموم شُ دیگه جواب تیلفون مو هم نمی دین!!!

حاجی فیروزه / بعله / سالی به روزه / بعله!

-الو، الو، صَب کُ! هنو حرفم تموم نشده! چه خبرتن هی حاجی فیروزه سالی یه روزه؟ ما خودمو یه عمر همه سیاه می کردیم حالی تو و رفیقات با ای رادیوتو می خوین ما سیاه بکنین؟ ما خودمو کلی حاجی فیروزیم وا سالی یه روزم نیسیم بلکه همیشه هسیم، ای بعضی ا مسؤولان که سالی ماهی یه روزن!

انگار ارتباط ما با این شنونده ی محترم قطع شد!!! از شما شنونده ی محترم ممنونیم که با رادیوی خودتون تماس گرفتید و ما را صدا کردید!

 بهار را صدا بزن / بهار را به سیر کوچه باغ ها صدا بزن

در آخر برنامه خواستم خدمت همه ی شما سروران و هم شهریان عزیز کازرونی عرض کنم که سعی کنید از بهار و رویش و تازگی و تولد دوباره ی طبیعت لذت ببرید و خداوند سبحان را به خاطر این همه زیبایی در این روزها که متعلق به طبیعت سبز شهرستان است ستایش کنید و توجه داشته باشید که رادیو صدای کازرون در تمام طول شب و روز آماده ی شنیدن صدا و انتقادات و ارایه ی راهکار از شما جهت هر چه پربارتر شدن برنامه ها است و شما می توانید حضوری با توسط نامه یا با تلفن روابط عمومی رادیو صدای کازرون یا دورنما یا با پست الکترونیکی با ما تماس بگیرید چون گوش  بنده و گوش ما و گوش همه ی دست اندرکاران رادیو صدای کازرون با شما است و  شنوندگان رادیو صدای کازرون در هر نقطه از شهرستان و استان و در تمام نقاط کشور نیز به صحبت های شما گوش فرا می دهند! تا بعد از عید و بعد از تعطیلات خدا هم راه و هم یار شما! خلاص!!


+ نوشته شده توسط قهرمان در92/12/28ساعت 10:26 |