تبليغاتX
قهرمان

قهرمان

وقت سخن نترس و بگو آنچه گفتنی است / شمشیر روز معرکه زشت است در نیام

زبان سرخ سر سبز می دهد کازرون آباد!



به نام خدا                              

گاهی اوقات آنقدر آدم سرش شلوغ می شود و گرفتار کارهای روزمره می گردد که بعضی چیزها را فراموش می کند.
مثلاً اینکه از شهرداری و شورای محترم شهر و شرکت گاز و اداره آب فاضل آب و اداره مخابرات و اداره ی برق شهرستان قدردانی و تشکر به عمل آورد.
به همین سبب موقعیت را غنیمت دانستم تا از این ادارجات تشکری ویژه داشته باشم و جالب اینکه با ترفندی که بکار بسته ام از زیر پول خرج کردن برای این آگهی تقدیر و تشکر هم شانه خالی کرده ام و بجای اینکه این مطلب را بصورت آگهی به هفته نامه سلمان بدهم تا کمکی برای این زحمت کشان و اهالی روزنامه باشد به این روش مقاله نویسی روی آورده ام چون ما کازرونی ها خرده بگیر جمله ول کن هستیم و گاهی اوقات هزار جور خرج و مخارج برای خودمان می تراشیم و انواع و اقسام گدا پروری ها را رایج می کنیم ولی حاضر نیستیم مثلاً دو کورس کرایه را به تاکسی بدهیم تا گاه ساعت ها زیر آفتاب و یا قربانش بروم زیر باران نه ایستیم!
اداره جات و سازمان های ذی ربط شهرستان کازرون که قرار است مورد تقدیر و تشکر واقع شوید، احتراماً بعرض می رسانم:
نظر به اینکه تلاش ها و خدمات و زحمات شبانه روزی شما ها در عمران و آبادی شهرستان چشم گیر و ملموس و قابل دید است و بدون اغراق در کمتر جایی از ایران عزیز می توان چنین عملکردی را که از طرف شما عزیزان و بدون چشم داشت به مردم مظلوم شهرستان ارائه می شود مشاهده نمود لذا بر آن شدم تا تشکری خالصانه از شما داشته باشم و از اینکه با پرپر کردن تاج گل نرگس ، ما را در غم از دست دادن زیبایی شهرمان دلداری دادید و در این اندوه جانکاه و این مصیبت عظما به عناوین مختلف از جمله تلگراف یا با زدن پلاکارد و گذاشتن لاستیک ماشین و بشکه های اسقاطی و کاشتن علائم خطر و با پارچه نویسی و درج در جرائد ما را از افتادن در چاله چوله های شهر یاری فرمودید کمال تقدیر و قدر دانی را دارم و امیدوارم بتوانم در جشن های تودیع و معارفه شما سروران گرامی شرکت کنم!!! 
لذا به یاد گذشته های خوب و سراسر تاریخی این شهرستان مراسم چندمین سال پی در پی خرابی و عقب ماندگی کازرون را در کلیه ی خیابان ها و کوچه های شهر به سوگ می نشینیم ضمناً مجلس خواستگاری و بعله برون اداره جات و سازمان های ذی ربط همان روز و همان ساعت منعقد و برگزار می گردد که حضور کلیه ی شهروندان عزیز در این مراسم موجب غصه و نگرانی بیش از پیش خواهد بود!
سپاسگزارم که خیابانهای شهر را بهم ریخته اید و دست و پای مردم را درهم برده اید و توان راه رفتن در پیاده روها و حرکت در خیابان ها را از عابر پیاده و ماشین های سواره گرفته اید و با این عمل به کوچه پس کوچه های شهر و خیابان های متروکه که سالی یک تاکسی هم از آن عبور نمی کرد رونق و پویایی بخشیده اید و دعای خیر ساکنین آن محله ها را از بوجود آوردن این جنجال و شلوغی و به پا کردن گرد و خاک و سر و صدا بدرقه ی راه خودتان نموده اید!
متشکرم که با حفاری های پی درپی و کارشناسی نشده و دوباره و چندباره کاری قیافه ی درست و حسابی را برای خیابان ها و پیاده روها نگذاشته اید و به دیگر شهرستانهای استان من جمله شیراز فهمانیدید که یک پروسه یا طرح عمرانی را نباید بخاطر رفاه شهروندان شبانه اجرا نمود و باید طوری رفتار کرد تا مردم شهر لوس نشوند!
سپاسگزارم که گرد و خاک ناشی از عملیات لوله گذاری شما تا لوله های مری و نای و روده ی کوچک و بزرگ ما نفوذ کرده و موجبات سل و کزاز و دیفتیری را مفت و مجانی برای مان فراهم نموده اید که امکان دچار به آنفولانزای خری هم دور از دسترس نیست!
بی نهایت متشکرم که باعث می شوید تا شبانه پیرزن و یا پیرمردی که تا این روز از پستی و بلندی های روزگار جان سالم بدر برده اند در چاله های ساخت دست شما بیافتند و به دست مبارک شما با قطار سریع السیر آخرت سریع تر به آن دنیا بشتابند!
متشکرم که حقوق شهروندی برایتان بی ارزش است و از خوبی و پاکی و صداقت و البته نا آگاهی مردم نسبت به حقوق شهروندی شان سوء استفاده می کنید و بار بارشان می کنید.
متشکرم که در کمین کوچه و خیابان های شهر می نشینید که تا آسفالت شدند جومونگ وار با یک حمله ی برق آسا به جانش بیافتید و تکه تکه اش بکنید و دل و روده اش را بیرون بریزید تا دل سوسانو هم به حالش کباب شود و تا درس عبرتی شود برای بانیانش و رو سیاهی برای آسفالت بماند!
متشکرم که دنده های تان پهن است و روی تان زیاد و اصلاً توجهی به مشکلات مردم شهر ندارید و در کمال خونسردی و در عین بی خیالی از کنار خراب کاری های خودتان می گذرید!
ممنون و متشکرم که روز شمار حقوق شهروندی را روز به روز بیشتر زیر پا می گذارید و به قولی کک تان هم نمی گزد و پایه های میزتان هم نمی لغزد!
متشکرم که با این عملیات حفاری در سطح شهر که بعضاً سالها بطول می انجامد ایجاد اشتغال می کنید، هم برای پیمانکاران و کارگران و مقاطع کاران دوست و خویشاوند خویش و هم برای مشاغل صنعتی چون صافکاری و جلوبندی ماشین و پنچرگیری و آهن کشی اتوموبیل و همچنین دیگر شاغلان عزیز در رسته ی پزشکی و اورتو پدی و گچ گیری پا و پلاتین کاران محترم و جراحان خبره در امور شکسته بندی استخوان!
از شما هم خیلی ممنونم که تیرهای چراغ برق را وسط خیابانها کاشته اید تا مردم برای تفریح هم که شده با اتوموبیل شان در بین این موانع آتاری و سگا و پلی استیشن بازی کنن و همچنین سپاسگزارم که با این اقدام جالب و هنری باعث شده اید تا مسافرانی که به شهرکازرون می آیند با دیدن این تیر چراغ برق های وسط خیابان و کوچه رش رش به خنده بیافتند و از این به بعد برای خندیدن به شهر ما بیایند و این عمل شما باعث رونق گردشگری در شهر شده است و جالب تر اینکه هنوز تیرهای چراغ برق چوبی که در کوچه های شهر به هوا شده اند به بار ننشسته اند و هرچه آب می خورند میوه نمی دهند!
کمال تقدیر وتشکر دارم از شما که بلافاصله پس از کنار گذاشتن شهردار سابق در کوتاهترین زمان ممکن سه الی چهار شهردار را جایگزین کردید و نگذاشتید که حتی برای یکساعت هم که شده شهر بدون شهردار بماند و کارهای عمرانی در سطح شهر  نیز از برکت جلسات پی در پی و متعدد شما به راهند و مردم شهر هم از این آمادگی شما عزیزان در انتخاب شهردار به شگفتند و دائم از شنیدن خبرهای مسرت بخش درباره ی آبادانی شهرستان انگشت به دهانند و از اینکه برای حمایت از شهروندان هیچ گونه مجوزی برای حفاری های سطح شهر صادر ننموده اید مردم از شما کمال تشکر و قدر دانی را دارند!
در خاتمه با تشکر فراوان از همشهریان عزیز و گرامی در سرعت بخشیدن به بی تفاوتی و بی خیالی از بهم ریختگی شهر که از کوچه و خیابان و کوی گذر قابل دید و قابل لمس است تقاضامندم که همچنان در مظلومیت بسر ببرید و از اینکه خوشی و شادی از زیبایی و رشد و شکوفایی و در جا زدن و عقب ماندگی شهرستان زیر دل تان زده مسرور باشید و با دلخوش کردن به اینکه شهر سبز ی هستید و گل نرگس دارید و دریاچه اتان خشک شده! و قرار است برای تان پالایشگاه بزنند و راه آهن بیاورند و بیشاپور دارید و سلمان و بو اسحاق و امین الدین و شیخ بلیانی و علامه دوانی از مفاخر شهرتان است سرگرم شوید و به عشق داشتن گذشته های خوب از آینده ای روشن خود را دور نگه دارید و خودتان را گول بزنید و به دنبال حق تان نروید و از مسوولین شهر و مملکت چیزی نخواهید تا شاید فرجی شود که جای تقدیر و تشکر از شما همشهریان عزیز هم برای خود و دیگر دوستان کازرونی محترم می شمارم.
از طرف زبان سرخ سرسبز آباد کازرونی و فامیل های وابسته!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:7  توسط  بهاءالدین  | 

جیب بُرهای کازرون به بهشت نمی روند!

 

به نام خدا

ممکنه این آخرین مطلبی باشه که می نویسم یا آخرین مقاله ای باشه که به تحریر در می آورم، شاید هم اینطور نباشه، خدا را چه دیدی چون به قول مرحوم فرخی یزدی شاعر مشروطه:
 هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت
آری نداشت غم، که غم بیش و کم نداشت
در دفتر زمانه فتد نامش از قلم        
هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت                                  
در پیشگاه اهل خرد نیست محترم                                                          
هر کس که فکر جامعه را محترم نداشت
با آنکه جیب و جام من از مال و می تهی است
ما را فراغتی است که جمشید جم نداشت
انصاف و عقل داشت موافق بسی، ولی
چون فرخی موافق صاحب قدم نداشت  
در ضمن بنده و امثال بنده دیوانه ایم و عاشق و دلباخته و مجنون این شهر و خواسته یا ناخواسته به دنبال لیلی حال چه با رسوایی و چه با رشادت آنچه مهم است این است که دیری نخواهد پایید چون بوی لیلی را از آهوی وصال تا فرسنگها بی خبری شنیدیم و دوست را در آیینه ی جاوید یافتیم..
این رجز ها را خواندم تا متذکر این شوم که شاید مدتی نیاز به استراحت داشته باشم چون دلم گرفته و بیخودی اشک در چشمانم حلقه می زند.
شاید هم اشک شوق است و خودم نمی دانم! ولی ته دلم چیز دیگری می گوید و آن این است که درست است که کلاهم را باد از این شهر برده اما پروین اعتصامی میگوید:
       گفت اگه نیستی کز سر در افتادت کلاه       گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست!
پس گریه برای چه و ناراحتی چرا؟ شاید هم از همین فردا دوباره آمدم و نوشتم و این بار شاید بیشتر به اوضاع خندیدم و خندیدیم چون من و تو و ما و شما نیاز به خندیدن داریم تا زنده بمانیم البته امثال بنده و جناب عالی خیلی راحت می خندیم و خیلی راحت می خوابیم و خیلی راحت می میریم!
من دلم به حال جیب بُرهای شهر می سوزد که هرگز نمی خندند و به سختی می خوابند و بد می میرند و بعد از مردن هرگز به بهشت نمی روند!!!
آنانی که در کارهایی که به ایشان محول می شود اهمال می ورزند و کوتاهی و سهل انگاری می کنند و بی مبالاتی راه می اندازند و در حد و توان خویش حاضر نمی شوند و اصلاً مال این حرف ها نیستند!     
آنانی که مسوول اداره ای یا ارگانی یا نهادی یا موسسه ای می شوند و پشت میز ریاست می نشینند و پُز می دهند و چنان بر صندلی تکیه می زنند که گاهی در برخاستن به خاطر دلبستگی زیاد به شغل شان گوشه ی کت یا شلوارشان که به پشتی میز چسبیده پاره می شود!
آنانی که فکر می کنند میز ریاست ارثیه ی پدری شان هست و می پندارند که در تقسیمات دولتی سهمیه ی لیاقت گرفته اند یا در جنگ و جدل سیاسی غنیمت به دست آورده اند و به همین خاطر خدا را هم بنده نیستند و فرمایش مولا را فراموش کرده اند که اگر میز ماندنی بود به من و شما نمی رسید!
آنانی که در سمتی که به عهده اشان محول می شود با سهل انگاری و ندانم کاری باعث ضرر و زیان رسیدن به این شهرستان می شوند و قدرت و توان نگهداری یا حفظ داشته های این خطه ی زرخیز را ندارند.
البته که با شما هستم! شما که اتومبیل اختصاصی اداره را در مسیر کارهای شخصی خانواده به حرکت در می آورید! و شما که با تلفن اداره تماس های خصوصی می گیری و کارهای شخصی را دنبال می کنید! و شما که با دستگاه کپی اداره فرم های شرکت خویش و یا تحقیقات دانشجویی فرزندت را فتو کپی می گیری!
و شما که کارمند فلان بانک هستید و دفترچه ی قسط مشتری را بجای احترام گذاشتن در کمال بی ادبی روی پیش خوان بانک به طرفش پرت می کنی ، بعله شما که پشت میز فلان اداره سرت پایینه و جواب سلام ارباب رجوع را نمی دهی و حتی سرت هم بلند نمی کنی که ببینی کیه!
و شما که یک ربع قبل از اذان از اتاق کارت برای ادای فریضه ی دینی بیرون میروی و یک ربع بعد از نماز هم به اتاق کار بر نمی گردی و مراجعه کننده ها را در حالت اقامه و به حالت رکوع پشت دفتر نگه می داری ،بعله که با شما هستم !
شما که توی اداره اول صبح برای خوردن صبحانه داخل اتاق اون یکی از همکارها حاضر میشوی ، البته شما صبحانه می خوری که نوش جونت ولی ارباب رجوع دارن خون خودشونو می خورن، و نمی تونی حاشا کنی چون هم شاهد دارم و هم عکس ازت گرفتم! و شما که هر روز سر ساعت ۱۲ دفتر کارت را ترک می کنی تا بچه ات را از مدرسه ببری خونه و تو این زمان مراجعه کننده ها عاطل و باطل منتظر شما هستند که تشریف بیاری! 
آره ، با شما هستم ، که مسوول یک اداره ای ولی خبر نداری که کارمندات با مردم چه رفتاری دارن، یک کمی به خودت نگاه کن ببین این چه رفتاریه که با مردم این شهر داری؟ اینجا یک زمانی مهد تمدن و فرهنگ و علم و ادب بوده، چرا جوری رفتار می کنی که غیر از این نشون بدی؟ فکر می کنی تا آخر عمر تو این اداره ی بی خاصیت خواهی ماند؟ فکر می کنی مردم به تو بدهکارن؟ مگه نمی دونی رئیس شدی یا کارمند شدی که به مردم خدمت کنی؟ مگه نمی دونی حقوق جناب عالی از پرداخت مالیاتی که همین مردم به دولت میدن در می یاد؟ مگه در اول استخدام قسم نمی خوری که به مردم و به مملکت خدمت کنی؟ پس چرا زیر کار در میری؟ و چرا از خدمت رسانی به مردم طفره میری؟
شما که همیشه اخمت تو همه و سگرمه هات باز نمی شه و با زمین و زمان دعوا داری ، با شما هستم که فکر می کنی آمدی تو این شهر که با مردم این شهر تسویه حساب کنی! آره با شما هستم، مگه ما کازرونی ها چه هیزم تری به شما فروختیم؟
آقای مسوول فلان اداره لازم نیست درب اتاق ریاست را ببندی و کلاس بگذاری و مردم را پشت در معطل کنی تا یک امضاء ناقابل زیر درخواست تظلم خواهی شان بیندازی!
این مردم از جنس خود شما هستند و خیلی هاشون معلم من و شما بودن یا معلم بچه های من و شما هستند پس نیاز به احترام و اکرام بیشتر دارند!
شما که ارباب رجوع ریخته توی اتاقت و همه محتاج امضاء با ارزش شما در ذیل درخواست شان هستند ولی با تلفن همراهت حالا حرف بزن کی حرف نزن راه انداختی و توجهی هم به کسی نداری و داری قصه ی حسین کرد شبستری را تعریف می کنی.
شما که ساعت ۱ بعد ازظهر دیگه جواب هیچ مراجعه کننده ای را نمی دی و می فرمایی که بروید فردا بیایید که تعطیلیم! شما که بین ارباب رجوع فرق میگذاری و کار دوستا و آشناها را سه سوته راه میندازی ولی غریبه ها تا ظهور حضرت مهدی (عج) باید به این اداره بیان و برن، پس عدالتت کو؟
شما که اگه خدای نکرده ارباب رجوع برای راه افتادن کارش به شما اعتراض می کنه برای تلافی کردن گره کور توی کارش میندازی، کمی هم به یاد مشکل گشای اصلی باش و سعی کن گره مشکل مردم را وا کنی!
شما که می گی دو تا کپی از این برگه بگیر و دوتا دیگه از این یکی و می دونی که مغازه فتوکپی فرسنگ ها با اداره شما فاصله داره و در برگشت دست می کنی دوتا فرم دیگه می دی و میگی حالا دو تای دیگه هم از روی این یکی بگیر، چرا اذیت می کنی و چرا همون اول این فرمایش را نمی دهی؟
شما فکر می کنی که جیب برها به بهشت می روند؟
مگه این اعمال و رفتار نوعی جیب بری نیست؟ مگه کم کاری و مساحمه و تساهل و بی دقتی و دروغگویی و تقلب و بی احترامی و بد حرفی و بی توجهی و ندانم کاری و بی مسوولیتی و نا کارآمدی و سر دواندن و پرخاشگری و بد اخلاقی و بد خلقی و تکبر و قانون گریزی نوعی جیب بری نیست؟
این مردم خیلی حق به گردن من و شما دارن و خیلی مظلوم واقع شده اند و خیلی هم قابل احترامند و جانشان را برای شهرشان می دهند، پس این کم لطفی ها چیه؟ و این بی احترامی هایی که ....؟
آنوقت توقع داری که به بهشت هم بروی؟
من که میگم جیب بُرهای کازرون به بهشت نمی روند!
 


یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:17  توسط  بهاءالدین  | 

من کازرونم، مادر حافظ !

 

به نام خدا

مطلب نوشتن هم دل و دماغ می خواهد که این روز ها نه قلبی است که گرفته و پر درد است و نه مغزی که مشغول است و پر از دردسر، شاید هم یکی از دلائلی که می گویم حوصله نوشتن را ندارم این است که امیدی به آینده ندارم و در واقع آینده یی پر بار و روشن را برای شهرم کازرون عزیز پیش رو نمی بینم.
شاید هم گذشته را فراموش کرده ام که به آینده امیدوار نیستم، چون ارتباط تنگاتنگی میان گذشته و آینده وجود دارد که این هر دو بدون هم بی معنی و پوچ هستند.
یکی از دوستان فرمودند که مقاله یا مطالبم را کوتاه و مختصر بنویسم، اطاعت امر می کنم اما مگر می شود عقده ی درگلو مانده را بیرون نریخت و یا اینکه درد دل را کوتاه کرد؟ که من و مردم شهرم دل مان پر است از بی مهری ها و کم محبتی هایی که به شهرمان تحمیل شده و دائم به دنبال سنگ صبوری هستیم تا درد دل مان را بازگو کنیم و عقده ی گلوی مان را خالی، و خدای را شاکریم که این انگشت شمار مطبوعات را در شهرستان داریم و این چند سایت خبری، که خدا وکیلی نقش مهمی را در اطلاع رسانی و بازگویی کمی ها و کسری ها را از زبان مردم به مسئولین ایفا می کنند که جای تقدیر و تشکر دارد .
۲۰ مهرماه ۱۳۸۸ یاد روز حافظ بود که برنامه ی مفصلی در حافظیه ی شیراز به این مناسبت برگزار گردید و اما آنچه به نظر این حقیر می رسد و اصلاً جای خوشحالی ندارد این است که مراسمی به این مهمی و این با ارزشی در مرکز استان فارس و در فاصله ی یکساعت و اندی با شهرستان کازرون برای یک چهره ی جهانی برگزار گردید و مثل بمب در تمام رسانه های داخلی و خارجی منفجر شد اما دریغ از اینکه حتی یک ترکش از این بمب به شهرستان و مردم فرهنگ دوست این شهر اصابت کند.
شاید هم دلیلش این است که ما کازرونی ها مدتی زیادی است که شیمیایی شده ایم و دیگر توان ترکش خوردن را نداریم شاید هم تیفوسی یا جزامی هستیم که به گوشه ای دور افتاده پرت مان کرده باشند و هیچ خبری هم از ما نمی گیرند.
                       دیریست که دلدار پیامی نفرستاد         ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد
و چه  کسی از این شهرستان و از خانواده ی مادری به یاد روز حافظ دعوت شد؟ و مگر می شود جشن و شادی و یادمان و مراسم بزرگداشت برای کسی گرفته شود ولی خبری از نزدیکترین خویشاوندش در آن مراسم باشکوه نباشد؟ از تاجیکستان و سمرقند تا چین و آمریکا به مهمانی او دعوت شده بودند اما ما را غریبه پنداشتند،راستی مگر نمی دانستند که حافظ چه نسبتی با ما کازرونیان دارد؟ که من کازرونم، و مادر حافظ !
          ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی            دل بی تو بجان آمد وقت است که باز آیی
شمس الدین محمد بن بهاءالدین معروف به لسان الغیب بزرگترین غزلسرای ایران، مردی که در دامان یک شیر زن کازرونی رشد کرد که شیرش حلالش باد و بالنده شد و ماندگار گردید و جهان غزل و شعر و عرفان و ادبیات را تسخیر کرد و گامی فراتر نمود و آوازش را تا فلک بلند کرد.
غزلسرایی ناهید صرفه ای نبرد      در آن مقام که حافظ برآورد آواز
پس سهم ما کازرونی ها کو؟ از آن شیربها و از آن حق آب و گل و مهریه ای که باید به ما بپردازند!
نه اینکه دختر را به شیراز دادیم و دیگر نه ما خبری از او بگیریم و نه شیرازی ها پشت سرشان را نگاه کنند، ما به شیراز عشق می ورزیم و به خود می بالیم که مرکز فارس است و شاه چراغش احمدبن موسی الرضا روشنایی بخش دل ماست و شکوه تخت جمشیدش و اُبهت پاسارگادش و عظمت کوروش و داریوشش را که بزرگی نیاکان مان را زنده نگه می دارد و رکن آبادش و گلگشت مصفایش شادی جسم و جان مان است.
         بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت          کنار آبا رکناباد و گلگشت مصلا را
به گمانم که او را هم از ما گرفتند و جالب اینکه کسی هم نیست که دادی بر آسمان برد و دادی بخواهد که به عدالت نزدیک باشد،پس چه بهتر که خودت را صدا بزنیم :
                        خسروا ، دادگرا، شیردلا، بحر کفا        ای کمال تو به انواع هنر ارزانی
دوباره زلف را آشفته کن و خوی کرده و خندان لب و مست بیا تا پیرهن برایت چاک کنیم و نیتی برای آبادانی شهرمان به حافظه بسپاریم و در دل جاری کنیم و با تفالی به دیوانت همچنان بدنبال غزلی بگردیم تا امیدی را دوباره زنده کند که آیا شکوفایی را خواهیم دید؟ و حاجت مان روا خواهد گردید؟ و آیا می توانیم امیدوار باشیم که این ابیات را از تو هدیه بگیریم:
         یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور        کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این چه سرنوشتی است که برای شهر من رقم زده اند و همان روز در برنامه ی صبح بخیر شبکه اول تلویزیون خانم مجری با آب و تاب شعری از حافظ می خواند و در ادامه می گفت که خواجه حافظ اهل شیراز بود از پدر و مادری شیرازی، و من در حیرت که کمتر دیوانی از حافظ موجود است که در مقدمه اش مادر حافظ را کازرونی نخوانده باشند اما چگونه است که با ما این رفتار را دارند مگر نیست که مادر سعدی هم کازرونی است و استادان خواجه ی شیراز یعنی شیخ امین الدین و شیخ مجدا الدین نیز کازرونی بودند که خواجه می فرماید:
     به عهد سلطنت شاه شیخ بواسحق           به پنج شخص عجب ملک  فارس بود باد
     نخست پادشهی همچو او ولایت بخش         که جان خویش بسود و داد عیش بداد
     دگر مربی اسلام شیخ مجدالدّین                 که قاضیئی به از او آسمان ندارد یاد
     دگر بقیه ی ابدال شیخ امین الدّّین               که یمن همت او کار های بسته گشاد
وچه چیز گویا تر از این که به واسطه ی افرادی کازرونی چون شیخ مجدالدین و شیخ امین الدین ایالت فارس آباد بوده ، آیا پنداشته اند که آنها رفتند و تمام شدند و دیگر هیچ؟ آیا پنداشته اند که دیگر کسی در این شهر نیست که به دنبال ارثیه ی خانوادگی برود و اسناد تاریخی را برگ بزند و در شهر جار بزند و  مردم را به استمداد بطلبد؟
                 گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی      یا رب به یادش آور درویش پروریدن!
حال چه اتفاقی رخ داده که مدتی است بر مقدمه ی برخی از دیوان های چاپ جدید، مادر حافظ را که کازرونی است قلم گرفته اند؟ آیا دستی در کار است تا هویت این شهر ادیب پرور را خدشه دار کنند؟ چرا می پندارند که کسی نیست؟ و البته که هست!
       درد عشق ار چه دل از خلق نهان می دارد            حافظ این دیده ی گریان تو بی چیزی نیست!
اما اینگونه نباید بیاندیشیم و باید به تکاپو بیافتیم و اولین سوال را اینگونه بپرسیم که آیا کازرون را، یا ورثه و نواده ی مادر خواجه حافظ را به این مهم دعوت نکردند یا اینکه ما از چنین رویداد عظیم فرهنگی بی خبر مانده ایم؟ که در چنین صورت بایستی بر خواب رفتگان شهرستان گریست، یا باید گفت:
               نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد!       بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد
راستی مقصر در این قضیه کیست؟ کمبود از کجاست؟ و چه باید کرد؟
کازرونیان مردمی ادب دوست و ادب پرورند و متولیان فرهنگ کازرون انسانهایی خردمند و اندیش ورز هستند و البته دلسوز و تا آن جا که از دستشان بر می آید کوتاهی نمی کنند اما از قدیم گفته اند که بی مایه فطیر است پس بیایید به کمک این خادمان و دلسوزان شهر بیاییم و از مسئولین رده بالای شهرستان بخواهیم تا در این مهم آنان را یاری کنند و بودجه ی قابل توجهی را به اداره ی فرهنگ و ارشاد کازرون تخصیص دهند تا دست این عزیزان باز باشد و بتوانند کارهای فرهنگی و یادمان های تاریخی و بزرگداشت های فرهیختگان را در اولویت دیگر امورات شهر قرار دهند چون:
                     طفیل هستی عشقند آدمی و پری          ارادتی بنما تا سعادتی ببری
 که خدای نکرده از فرهنگ غنی مان دور نشویم و از دیگر شهرستانهای فارس عقب نمانیم که مجبور شویم این بیت را سر دهیم:
          جام می و خون دل هر یک به کسی دادند      در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
اگر ما در طول سال روزی را به مناسبت مادر حافظ به جشن بنشینیم و بزرگداشت بگیریم و یادمان برگزار کنیم و صاحبان قلم و عالی منصبان بزرگ ادبیات کشور را بخوانیم تا در رسای حافظ و مادرش و شهرستان کازرون خطبه ها بخوانند و در جرائد بزنیم و به رادیو تلویزیون بدهیم و این روز را جهانی کنیم و برای خود و شهرمان و مادر حافظ مان ارزش قائل شویم و چه روزی زیبنده تر از وقت گل در بهار که به این بزرگداشت اختصاص دهیم و در تقویم تاریخی فرهنگ سالیانه ی شهرستان ، البته اگر داشته باشیم جا بیاندازیم و به همگان بفهمانیم که فلان روز در همه سال برای همیشه بزرگداشت مادر حافظ است.
       دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم           سخن پیر مغان است به جان بنیوشیم
و اگر نشتابیم و به خود تحرکی ندهیم جا خواهیم ماند که زمان برای مان درنگ نخواهد کرد!
               صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن         دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
آن گاه مطمئناً کاری درست را انجام داده ایم و نگذاشته ایم که فراموشی گریبان شهرمان را بگیرد و تازه از راه رسیدگان داشته هایمان را به یغما ببرند که تاریخ دیاری را اگر از آن گرفته شود بی حرمت شود و بی ارزش بماند.
ضمناً می توانیم روزهای دیگری از سال را به بزرگداشت علامه دوانی و شیخ بلیانی و ابواسحاق کازرونی و شیخ امین الدین و دیگر نام آوران عرصه ی تاریخ این مرز و بوم بگذرانیم و در کوی و برزن نوا در دهیم و به داشته های مان ببالیم تا بر سر زبانها بیافتد و مردم بخوانند با صدای بلند که :
        بود که مجلس حافظ به یمن تربیت اش           هر آن چه می طلبد جمله باشدش موجود
بی شک و بدون تردید در این مناسبت ها کسانی خواسته یا نا خواسته از دیگر شهرهای ایران بدین جهت به کازرون می آیند، کسانی که اهل علم و فرهنگ و ادبیات هستند چه آنان که کازرونی و مقیم دیگر شهر های ایرانند و چه آنان که اتفاقی وارد شهر ما شده اند و دیوار نویسی را دیده اند و اِلِمان و نمادها و تندیسهایی از بزرگان تاریخی شهر نظاره کرده اند و بر پارچه نویسی های نصب شده در سراسر شهر مشاهد نموده اند و به مهمانی مان می آیند و در برگشت تعریف خواهند کرد و خاطره می نویسند و در ذهن شان خواهد ماند و برای مردم شهر خودشان خواهند گفت که کازرون را دیدیم که چه با وقار ایستاده بود و چه استوار به بزرگانش می بالید و به همین سبب دوباره با یاد آوری و ارج نهادن و تجلیل از این بزرگان پر آوازه خواهیم شد و بر سر زبان ها خواهیم افتاد و صد البته که با قبل تفاوت خواهیم کرد و اینجاست که می توانیم بگوییم:
         طالع اگر مدد کند دامنش آورم بکف              گر بکشد زهی طرب ور بکشد زهی شرف
         حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان بصدق             بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
حال دستان دعا را بر آسمان بلند می کنم و از تو ای پروردگار می خواهم همت و جنبش و کوشش و تلاش و تکاپو را برای مردمم، و می دانم که همه ی کازرونی ها آراسته به این خصلتند اما لطف و کرم و احسان تو که خداوندگار این خطه هستی اگر یارای مان نباشد جوی نمی ارزیم.
         من ار چه حافظ شهرم جوی نمی ارزم         مگر تو از کرم خویش یار من باشی
آستین ها را بالا بزنید و دو دسته گی ها را کنار بگذارید و این جناح و آن جناح و این حزب و آن حزب و این گروه و آن گروه نکنید و یکدلی و یک رنگی را پیشه کنیم و قدر شهرمان را بدانیم که دیار ساسانی است و خطه ی مسلمانی و فقط به آبادانی شهر بیاندیشید که زمان گذشته و قافله ی عمر در حرکت و ما بی خبر!
           غلام همت آنم که زیر چرخ کبود             ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:40  توسط  بهاءالدین  | 

کازرون زن ذلیل


به نام خدا                             

ــ از خواب بیدار شدم و کلید این آهن پاره را که مدتی است بین من و همسر و فرزندان و خانواده جدایی افکنده و چیزی نمانده که شما را بعنوان شهود به یکی از محضر های طلاق بکشاند روشن کردم . 
و صدای زیر لب عیال که میگفت بسم الله ، صبح شد ، دوباره کامپیوتر راه افتاد را شنیدم.
و غرو لند پسرم که میگفت اگه حالا من گفته بودم ما را این صبح جمعه به استخر و سونا و جکوزی ببر یا با تله کابین به غار شاپور برویم و دو سه تا عکس با مجسمه ی شاپور بگیریم که ممکنه تا چند مدت دیگه غار شاپور هم جزء ایالت قائمیه بشه و دیگه نتونیم به آسونی بریم آنجا که می گفتید خوابم میاد یا کار دارم یا اینکه استخر و سو ناهای کازرون قدیمی شده و حمام بخارش حال نمی ده و قراره فردا یه مجموعه ی تفریحی زمستانه با استخر و سو نا و آبشار و تونل آب و ...بزنن که از سر تا سر کشور بیان به تماشا و می فرمودین که تنگ چوگان و بیشاپور هم از کازرون بگیرن عیبی نداره و خودمون یک آثار باستانی جدید برای شهر می سازیم و یک غار شاپور با یک مجسمه ی بزرگتر که دو دستش هم سالم باشد وسط میدان شهدا درست می کنیم و برایش آسانسور می گذاریم تا راحت و بدون دردسر بتوانیم برای دیدن تاریخ با عظمت زادگاه مان بشتابیم و بر روی دیواره ی آن یادگاری بنویسیم!

و دخترم هم اضافه کرد که اگه منم گفته بودم که منو به کلاس تیر اندازی یا سالن شمشیر بازی یا کلاس شنا ببر که می گفتید حالا باشه یه روز دیگه، از این جاهای تفریحی و این اماکن ورزشی تو کازرون تا دلت بخواد زیاد هست و ادامه داد که از طرف مدرسه قرار بوده ما را به گردش علمی ببرن و از کارخانجات پتروشیمی کازرون و کارخانه ی سیمان دیدن کنیم ولی ظاهراً بخاطر طغیان دریاچه ی پریشان قسمتی از ریل راه آهن زیر آب رفته و قطار کازرون فراشبند نتوانسته سر ساعت بیاد و گردش علمی ما هم بهم خورده و  اعصابم خرد شده و حوصله ام سر رفته و ادامه داد بابا حالا که تونل بناف هم درست شده بلند شو تا دو دقیقه بریم بوشهر و از لنگر گاه و کشتی ها دیدن کنیم تا بتونم مقاله ام را که بنام کازرون آباد است در خارج از شهر بنویسم!

و عیال هم دوباره صدایش را بلند تر کرد و گفت اقلاَ بلند شو تا امامزاده سید حسین را نبرده اند چنارشاهیجان یه سر برویم زیارت و اینقدر پشت این آهن قراضه نشین و اضافه کرد که چشم هات ضعیف میشه و ادامه داد از روزی که این وبلاگ راه افتاده از صبح تا شب همه ی درآمدت را میدی و کارت گران قیمت اینترنت می خری و دائم هم میگی بدرد نمی خوره سرعتش پایینه ، خوب بجای بنزین معمولی از سوخت جت استفاده کن الحمدلله که نفت هم ارزون شده یا از ای دی اس ال استفاده کن یا وایر لس مشترک شو ،چه می دونم الحمدلله اینقدر خدمات مخابراتی تو شهر زیاده که هیچ مشکل اینترنتی وجود نداره!
 
و ادامه داد که این همه سال از عمرت می گذره و هیچ وقت از ساعت نُه کمتر به خونه نمی آمدی اما این روزها که چشم چشم میکنی تا آقای فلان دوستت از سر کار به مرخصی بیاد و شب خونه ی فلان دوستت جلسه می گذاری و این دوست بازی ها راه انداختی ولی اگر ما بگیم که سینماهای کازرون چه فیلم هایی زده و تاتر ها چه برنامه هایی دارن و سالن اسکیت و پاتی ناژ روی یخ ما را ببر یا سالن دوچرخه سواری مخصوص بانوان می خواهیم برویم  یا شهر بازی ، میگی خسته ام و وقت ندارم . 
 
و ادامه داد که یادت باشه که ۱۳ بدر پارسال هم هیچ جا نرفتیم و اقلاً این عید سال نو برویم تنگ ابوالحیات زیر درخت های بلوط تا هنوز بخاطر دانشگاه پیام نور نودان قلع و قمع نشده و یه سر هم به استخر سر پوشیده ی نودان بزنیم تازه میگن جاده هم دو بانده شده!
بعد هم ادامه می ده که برو به زندگی ات بچسب، فلانی و فلانی و فلانی مگه دوستای دوره ی توپ بازی ات نبودن برو نگاه کن که چند تا خونه تو شیراز دارن و چه زندگی رو راه انداختن تو هم دلت خوشه که تو این شهر عقب افتاده تکون نمی خوری  و از صبح نشستی و مطلب می نویسی و تو اینتر نت می زنی و به جرائد می دی برای چاپ و به قول خودت به همه فیس میدی که کازرون اله هست و بله و جون و ایمونت شده کازرون و هم  فقط دلت خوشه که بگی :

کازرون شهر مُنَن شهر تُنَن شهر هَمَن /// کازرون هر کاری که سیش بُکُنی دُوار کَمَن

کازرون خیلی گَُتَن انگاره قلب آدماش /// کازرون عُنّابی یَن بیو تو سیل اُو هَواش

و ادامه میده بسه بابا دیگه دست بردار این همه گفتی :

قربون برکتک و پیرشون و نخش تن چکون /// قربون خیرات و سر سُمباق و شکل کازرون

قربون اُفتو جِنگ و آسمون برّاقش /// قربون شُر شُر بارون وا صدوی گُر تِراقِش

قربون مَحْل بالو وا گُمبز و آهانگرون /// قربون مُصَلّه و بازار و مَحْل کوزگرون

قربون چهابی و بلوار و میدون شهدا /// قربون پس کوچه هوی قدیمی حوض گنجوا

برات چی شد ؟
و ادامه می ده بلند شو ، بلند شو بریم فرهنگ سرای شهر و چندتا نمایشگاه عکس و نقاشی و خط و مجسمه سازی ببینیم بعدش هم من و این دختر بی زبونت ببر استخر و سونا ی شهر و خودت با پسرت هم برید پیست ماشین سواری که این بچه دلش میخواد موتور سواری و رالی ماشین رو ببینه و امشب هم به  هیچ کدام از دوستات وعده یا قولی ندهی که دو سه تا از سینماهای شهر فیلم های قشنگی زدن و می خواهیم برویم سینما !
و خبری هم از شام نیست چون می خواهیم برویم تو بهترین رستوران کازرون شام بخوریم ! بعدش هم می خواهیم برویم کنار دریاچه ی مصنوعی تو پارک رفیع قدم بزنیم و بچه ها هم قایق سواری کنن!
و یه دفعه من زدم زیر خنده ، اونم با صدای بلند و عیال خیلی ناراحت شد فکر کرد به اون و حرف هاش می خندم و گفت :
بخند ، بخند ، منم الآن زنگ میزنم به بابام تا بیاد تکلیف من و تو را مشخص کنه و ادامه داد خدا کنه داداشم نفهمه که تو با من و بچه ها این رفتارها را داری و ما را از تفریح ها و سرگرمی ها و جاهای دیدنی شهر محروم می کنی و الا پنج تیر پرون آمریکایی، ببخشید مرگ بر آمریکا ، اسپانیایی رو می یاره و چند تا گولوله میزنه تو سینه ی، و کمی مکث کرد و ادامه داد تو شکم این کامپیوتر خراب شده ی لعنتی که هر چه میکشم از دست این میکشم .
من که خیلی ترسیده بودم با قیافه ایی معصومانه گفتم خانم ناراحت نشید و تشریف بیارید تا براتون توضیح بدم و این شعر را برایش خواندم که:
خانه از پای بست ویران است   //   خواجه در فکر نقش ایوان است

و همسرم پرسید یعنی چه؟
گفتم یعنی من غلام حلقه به گوش شما و شهر کازرون هستم من فرمان بردار شما هستم ، من خادم شما و شهرم هستم ، من دست به سینه ی شما و خانواده و شهرم هستم، من گوش به فرمان شما هستم ، من ذلیل شما و کازرون عزیز هستم، بنده را بخاطر بی توجهی و کم کاری و سهل انگاری به خانواده و شهرم ببخشید، بنده را به دلیل اینکه شما و شهر عزیزم را از امکانات رفاهی و تفریحی و گردشی دور نگاه داشته ام عفو بفرمایید!!!
البته نه اینکه من زن ذلیل باشم ها ، من به زن احترام می گذارم و طرفدار برابری زن و مرد هستم و در جواب این حرف عیال که میگه اگه این طوره پس چرا من باید با مدرک فوق لیسانس تو خونه بشینم و برای تو آشپزی و بچه داری کنم ؟ چیزی ندارم بگم جز اینکه به ایشون حالی کنم که تو کشور به این بزرگی و تو این شهر قشنگ کازرون یک نفر آدم تحصیل کرده ی بیکار نیست و الحمدلله همه سرِ کارَن ! پس بگذار فقط تو تنها سر کار نباشی !
خلاصه با یک نان و نمک عیال را از خر شیطان پیاده کردم و قول دادم که از این به بعد با مترو در کازرون رفت و آمد کنیم  تا پشت ترافیک گیر نه افتیم و با لعنت کردن به جان شیطان و نگذاشتن اینکه تو جلدمون بره و بین من و کامپیوتر، ببخشید بین من و عیال و فرزندان جدایی بیاندازه رفتیم و زندگی خوشی را دوباره شروع کردیم و من هم قول دادم که به همین زودی ها در برنامه ی هفتگی زندگی مان و چشم انداز صد ساله ی عمرمان یک شب به دیدن تاتر شهر برویم و یک شب سینما را ببینیم و یک شب شام را تو رستوران بخوریم و یک شب هم پارک رفیع کنار دریاچه ی مصنوعی برویم و روزهای جمعه هم به پیست ماشین سواری و مانژ اسب سواری برویم و استخر و سونا و جکوزی را هم در برنامه ی کار قرار بدهیم و البته رفتن به شهر بازی از همه مهمتر بود و تماشای لیگ فوتبال دسته برتر کازرون را در استادیوم ورزشی متروکه ی شهر نگاه کنیم و ماهی یکبار هم به دیدن مسابقات چوگان و مشاهده ی بازی گلف می رویم و قرار شد بجای اینکه رادیو جوان تهران را بگیریم ، رادیو کهنسال کازرون را گوش بدهیم و بجای نگاه کردن به سریال جومونگ، فیلم ها و سریال های وسترن کازرونی که در خشت و سیف آباد پر شده و از صدا و سیمای فارس پخش می شه را بطور زنده نگاه کنیم و به این نتیجه رسیدیم که این همه مراکز صنعتی، تفریحی و سرگرمی و دیدنی توی این شهرستان تاریخی و فرهنگی هست و حیفه که ما کازرونی ها از آنها استفاده نکنیم و همینطور برای خودشان خاک بخورند! و از شادی داشتن این همه داشته های شهرمان قطره ی اشک شوق در چشمان مان حلقه زد!!!

 

 یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:47  توسط  بهاءالدین  | 

حافظ و شیوخ کازرون

 

به نام خدا


به عهد سلطنت شاه شیخ بو اسحق          به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد

نخست پادشهی همچو او ولایت بخش          که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد

دگر مربی اسلام شیخ مجدالدّین                     که قاضیئی به از او آسمان ندارد یاد

دگر شهنشه دانش عضد که در تصنیف                    بنای  کار مواقف  بنام  شاه نهاد

دگر بقیه ابدال شیخ امین الدّین                     که یمن همت او کارهای بسته گشاد

دگر قویم چو حاجی قوام دریا دل                که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد

نظیر خویش نبگذاشتند و بگذشتند              خدای  عز وجل  جمله  را بیامرزاد

(حافظ)

 

 یا حق

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:58  توسط  بهاءالدین  |